سه داستان
سه شنبه 21 اردیبهشت 1389 1:06 AM
به اندازه فاصله زانو تا زمين!
روزي دو مرد جوان نزد استادي آمدند و ازاو پرسيدند:
استاد اندكي تامل كرد و گفت:
"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است
!"
آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل
پرداختند
.
اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين
نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در
آغوش گرفتن هيچ
مشكلي حل نمي شود
. "
دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به
اين
راحتي قابل بيان نيستند
.
آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و
همه آن را مي دانند
.
استاد منظور ديگري داشت
."
آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد
دو
جوان لبخندي زد و گفت:
" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفر
برساند
.
نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد
.
بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به
عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم...
فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن
ايستاده است
!"
عالم فروتن ...
گويند که زماني در شهري دو عالم مي زيستند . روزي يکي از دو عالم که بسيار پرمدعا بود ? کاسه گندمي بدست گرفت و بر جمعي وارد شد و گفت
:
اين کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمي از آن برداشت و گفت
:
و اين دانه گندم هم فلان عالم است !
و شروع کرد به تعريف از خود
.
خبر به گوش آن عالم فرزانه رسيد . فرمود به او بگوئيد
:
آن يک دانه گندم هم خودش است ? من هيچ نيستم...
روزي بازرگان موفقي از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غياب او آتش گرفته و کالا هاي گرانبهايش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتي به او وارد امده است
.
فکر مي کنيد آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و يا اشک ريخت ؟
او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند کرد و گفت : "خدايا
!
مي خواهي که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودي کسب پر رونق خود ، تابلويي بر ويرانه هاي خانه و مغازه اش آويخت که روي آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ايمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد
!
" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل
يافتن براي حل مشكل چقدراست؟
"
ايمان واقعي ...
به جان خودم اگه نظرتونو بگین هیچی از شما کم نمیشه فقط 15 ثانیه طول میکشه میگی نه؟ امتحان کن
