ارتش رسانه اي

 

جنگ سرد به دوران تاريخي اطلاق مي شود كه از اواسط دهه 1940 ميلادي با پايان جنگ دوم جهاني، آغاز شد و تا سال 1991 و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، يعني حدود 45سال، دوام آورد.

شاخص اين دوران، رقابت و نبرد آشكار و پنهان سياسي، اقتصادي و تسليحاتي، اطلاعاتي و فرهنگي بلوك غرب، به رهبري ايالات متحده آمريكا و بلوك شرق، به رهبري اتحاد شوروي بود. اين نبرد در تمامي دوران طولاني فوق، سايه سنگين و سياه خود را بر فضاي بين المللي گسترد و سرنوشت بشريت را رقم زد. در اين دوران، روشنفكران نيز به دو جبهه اصلي كمونيست و ضدكمونيست تقسيم شدند و اگر مواضع روشنفكران مستقل و ميانه رو با نگرش يكي از اين دو جبهه اصلي روشنفكري تعارض مي يافت، به وابستگي به جبهه ديگر متهم مي شد. فضاي قطب بندي شده اي بود كه لمس آن براي نسل جديد دشوار است. طبعاً، سرويس هاي اطلاعاتي هر دو بلوك، شرق و غرب نيز، در اين حوزه روشنفكري فعال بودند.

جنگ سرد به طور رسمي در 5مارس 1946 در حقيقت زماني كه وينستون چرچيل نخست وزير وقت انگليس، سخنراني معروف خود را در دانشگاه وستمينيستر ايالت ميسوري آمريكا درباره صلح و امنيت جهان ايراد كرد، شروع شد. وي در اين سخنراني درباره واژه «پرده آهنين» اين چنين توضيح داد كه اين پرده بعد از جنگ جهاني دوم شامل مرزهاي ايدئولوژيك و فكري شرق و غرب است كه يك سو كشورهاي آمريكا، انگليس، فرانسه، ژاپن، آلمان غربي و كانادا قرار دارند و آن سو بلوك شرق شامل شوروي سابق و كشورهاي اروپاي شرقي و همچنين چين و كوبا قرار دارند كه آن ها در برابر تفكر سرمايه داري مبارزه مي كنند و اين طرف درباره تفكر كمونيست به انتقاد مي پردازند.

البته شايد بتوان گفت كه اولين بار واژه جنگ سرد را «والتر ليپمن» روزنامه نگار آمريكايي بر سر زبان ها انداخت ولي در حقيقت، آمريكا و كشورهاي غربي با تكيه بر رسانه هاي قدرتمند، روي اين دوران حساب ويژه اي باز كرده بودند. ليپمن در اولين مقاله خود در روزنامه نيويورك تايمز، جنگ سرد را جنگي توضيح مي دهد كه بدون استفاده از ادوات و تجهيزات نظامي بتوان بر جبهه هاي مقابل دسترسي پيدا كرد كه مدارك و شواهد سال هاي جنگ سرد نشان مي دهد در صورت ادامه جنگ نظامي بين آمريكا و شوروي احتمال پيروزي بلوك شرق وجود داشت و در حقيقت آمريكا با جلوگيري از يك جنگ هسته اي با بهره برداري از جنگ رسانه اي در طول جنگ سرد به حداكثر منافع خود در جهان دست يافت كه نقطه اوج آن را مي توان فروپاشي شوروي ذكر كرد.

راديوهاي قارچي

در سال هاي جنگ سرد، راديو يكي از وسايل اصلي مردم جهان براي دريافت اخبار و اطلاعات مربوط به كشورهاي ديگر بود و ايالات متحده و وشوروي نيز با استفاده از همين وسيله اهداف تبليغي خود را دنبال مي كردند. آمريكا در سال 1948 با بودجه اي معادل 10ميليون دلار راديو صداي آمريكا را به زبان هاي زنده رايج در كشورهاي اروپاي شرقي راه اندازي كرد كه به طور گسترده برنامه هاي خود را به زبان كشورهاي مخاطب ارائه مي كرد. يك سال بعد «راديو آزادي» از دفتر مركزي خود در واشنگتن تأسيس شد كه نسبت به نمونه قبلي، بيشتر اخبار كشورهاي اروپاي شرقي را منعكس مي كرد.

پس از اين دو، شبكه هاي راديويي بسياري به صورت قارچي با حمايت مستقيم كنگره آمريكا و سازمان جاسوسي اين كشور، سيا، رشد مي كردند كه از نمونه آن ها مي توان به «راديو اروپاي آزاد» اشاره كرد كه به گفته مردم محلي، اخبار و اطلاعات شوروي زودتر از رسانه هاي اين كشور از طريق اين راديوهاي آمريكايي با زبان كشورهاي مخاطب اطلاع رساني مي شد كه البته تفسيرها و جانب داري هاي خاص آمريكايي نيز چاشني اخبار مي شد، مثلا در 25 فوريه 1956 طي يك سخنراني «نيكيتا خروشچف» اولين دبيركل حزب اتحاديه جماهير شوروي انتقاد شديدي از سياست هاي استالين در دفاع از آزادي هاي شخصي ايراد كرد كه از سوي روزنامه هاي شوروي سانسور شد، ولي بلافاصله به لطف حضور مخفيانه خبرنگار رويترز، جان ريتي، در جلسه سخنراني، اين خبر به سرعت در كشورهاي اروپاي شرقي منتشر شدكه مقدمه اي براي آغاز حركت ها و جنبش هاي آزادي خواه رسانه هاي غربي در كشورهاي اروپاي شرقي شد. گاردين از اين سخنراني به عنوان بزرگترين و شجاعانه ترين سخنراني قرن بيست ياد كرد و ديگر روزنامه هاي انگليسي تبليغات گسترده اي درباره آن به راه انداختند. به طوري كه حتي در بعضي موارد اقدام به ساخت برنامه هاي طنزي مي كردند كه ارتش سرخ در آن آمريكا را فتح مي كند.

در طول سال هاي جنگ سرد، آمريكا، كميته اطلاعات عمومي (CPI) را تأسيس كرد كه وظيفه اصلي آن انتشار و اشاعه افكار و اطلاعات از طريق راديو، پوستر و اطلاعيه هاي مختلفي بود كه بيشترين مخاطب آن ها نه مردم داخل شوروي بلكه بيشتر مردم كشورهاي اروپاي شرقي را هدف مي گرفت. اين كميته به همراه دفاتر تبليغاتي آمريكا كه در طول جنگ جهاني دوم براي ضعيف كردن روحيه نازي ها فعاليت مي كردند (OWI) در حقيقت جنگ ناديده اي را راه انداختند كه به گفته كريستوفر ام .سنتنر تحليل گر اداره اطلاعات دفاعي آمريكا هدف اصلي آن، رخنه به افكار انسان ها بود.

وي درباره نقش ابزارهاي الكترونيك در روابط بين الملل مي گويد: «عصر مدرن اطلاعات، ابزارهايي را فراهم آورده است كه با به كارگيري آن ها، تحت نفوذ قراردادن مستقيم افراد، بينندگان و شنوندگان، زمينه چيني و بسترسازي مي شود، بي آن كه به ابزارهاي سنتي ديپلماتيك و تبليغاتي نيازي باشد.» سنتنر نتيجه گيري مي كند كه در دوران ما در نتيجه انقلاب در فناوري اطلاعات، ديپلماسي كشور به كشور رنگ باخته و عصر آن به سر آمده است و در مقابل، ظهور عصر جديدي درحال تكوين است كه افراد و رسانه هاي خصوصي آن ها نقش اصلي را ايفا مي كنند.

ماشين فيلم سازي

در طول سال هاي جنگ سرد، يكي از ابزارهاي قوي آمريكايي ها ماشين فيلم سازي آنها يعني هاليوود بود كه با ساخت فيلم هاي ضدكمونيستي نقش مهمي در فروپاشي شوروي و استقلال جمهوري هاي مختلف آن ايفا كرد و از هر نقشه اي براي تخريب چهره كمونيست و خطر آن براي آزادي جهان استفاده مي كردند. در هاليوود، مأموران سازمان سيا كارگردانان را ترغيب مي كردند كه در فيلم هاي خود، سياه پوستان آراسته و خوش لباس به تصوير كشند و از اين طريق، ايالات متحده را جامعه اي آزاد و دموكرات نشان دهند.

در فيلم هايي مثل «پرده آهني» (1948)، «ازدواج با يك كمونيست» (1949)، و «كمونيستي براي اف بي آي» (1951) و سري فيلم هايي مثل جيمز باند و راكي قهرمانان آمريكايي به مبارزه با چهره هاي ارتش سرخ مي رفتند كه معمولا انسان هايي خشن و غيرمعمول نشان داده مي شوند. در اين گونه فيلم ها شخصيت هاي كمونيست به صورتي نشان داده مي شدند كه تحت يك سيستم ديكتاتوري و كاملا نظام مند پرورش داده شده كه چيزي جز تخريب و نابودي انسان ها ندارند و دراين ميان، قهرمان آمريكايي كه در اين فيلم ها معمولا شخصيتي تنها نشان داده مي شود، به صورت خودجوش و معمولا توسط يك مربي پير و سال خورده تربيت مي شود تا بتواند از جهان در مقابل ارتش كاملا مجهز سرخ ها دفاع كند.