کلاغ و خرگوش
کلاغی بر درختی سبز و پر بار
پرید و بعد از آن بنشست بیکار
در آن بالا عجب خوش عالمی داشت
چه راحت بود حال خرمی داشت
از آن اطراف خرگوشی گذر کرد
به هر سو در پی چیزی نظر کرد
در آن سیر و گذر آن خسته از راه
نگاهش بر کلاغ افتاد ناگاه
چو دیدش در مکانی خوب و با حال
نشسته شادمان و فارغ البال
به خود گفت ای دریغا کار تا کی
تلاشی سخت و نا هموار تا کی
نشست او میان سایه ساری
به دور از زحمت و انجام کاری
رسید از راه گرگی تیز دندان
به آن حال خوشش بخشید پایان
کلاغ آهسته گفت ای نا خردمند
مگر نشنیده ای همواره گفتند
که چون نتوانی آن بالا رسیدن
نداری چاره ای غیر از دویدن
پایان