شوق نهان

نويسنده: elnaz vakili | چهارشنبه 12 خرداد 1389  ساعت 10:04 AM |  

 

ترا من زیر باران می شناسم
 چنان خورشید تابان می شناسم
ترا من با تمام هست و بودم
 میان خیل یاران می شناسم
همان طعم نگاهت در دلم هست
ترا اینگونه آسان می شناسم
 ببین احساس چشمم را که غلطید
و با این حس در دلم آن می شناسم
صدایت را ز کنج شب شنیدم
ترا ای شوق پنهان می شناسم
در این حجم جدایی گر غریبم
ترا آمیخته با جان می شناسم
نشانی از تو بر جانم«رها» شد
 ترا با روی خندان می شناسم


برگرفته از مطالب روزانه سایت تبیان

ادامه مطلب

 

 

(0) نظرات

 

اول خدا

نويسنده: elnaz vakili | دوشنبه 10 خرداد 1389  ساعت 1:00 PM |  

 

 کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد وظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.یک روز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى نوشیدنی. کشیش پیش خود گفت: من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر میدارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى نوشیدنی را بردارد یعنى آدم به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد. مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد.با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آنها را از نظر گذراند. کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت ودر بطرى نوشیدنی را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد ... کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت: خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سیاستمدار خواهد شد!

ادامه مطلب

 

 

(1) نظرات

 

من و تو

نويسنده: elnaz vakili | یک شنبه 9 خرداد 1389  ساعت 10:20 AM |  

 

من و تو چه سخت به هم رسیدیم چه آسون از هم جدامون کردن اوناکه تورو از من گرفتن ندونستن که چیکار کردن نمیدونستن که تو دنیای منی نمیدونستن که دنیا نذاشت فدات بشم،فدات شم زمونه نذاشت باهات باشم،فدات شم برو و بدون،بدون تو میمیرم خدا نخواست فدای اون چشات شم دنیا نذاشت فدات بشم،فدات شم زمونه نذاشت باهات باشم،فدات شم حالا بدون،بدون تو میمیرم خدا نخواست فدای اون چشات شم،فدات شم من و تو چه سخت به هم رسیدیم چه آسون از هم جدامون کردن اوناکه تورو از من گرفتن ندونستن که چیکار کردن نمیدونستن که تو دنیای منی نمیدونستن که تو دنیای منی نمیدونستن که هرشب توی رویای منی دنیا نذاشت فدات بشم،فدات شم زمونه نذاشت باهات باشم،فدات شم برو و بدون،بدون تو میمیرم خدا نخواست فدای اون چشات شم

ادامه مطلب

 

 

(1) نظرات

 

اول از همه برایت ارزو دارم

نويسنده: elnaz vakili | یک شنبه 9 خرداد 1389  ساعت 10:17 AM |  

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و ناپایدار برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد و چون زندگی بدین گونه است برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی نه کم و نه زیاد، درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد تا که زیاده به خودت غره نشوی و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد همچنین برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است و در پایان، اگر مرد باشی،آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نوبیاغازید اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم
ویکتور هوگو

ادامه مطلب

 

 

(3) نظرات