خاطرات شهداي اقتدار
خاطرات شهدای اقتدار
حاج حسن مردی از جنس عرشیان
خاطرات شهدای اقتدار
حاج حسن مردی از جنس عرشیان
نویسنده: شهدای اقتدارملارد – سه شنبه/ 08/ اسفند /۱۳٩1
اولین خاطره ام مربوط میشود به اولین باری که حاج حسن را دیدم تقریبا اولین روزهای بعد از تعطیلات نوروز بود مشغول کار بودم که مسئول قسمتمان اشاره کرد که کار نکنم من هم بدون هیچ سوالی سرجای خودم ایستادم درحالیکه روی یک قطعه آهنی بودم دیدم یک نفر لبخند زنان بطرفم آمد سلام کرد جواب دادم گفت خسته نباشی تشکر کردم از رفتار بی پیرایه اش خوشم آمد پایین آمدم دستی به شانه هایم زد و به طرف نفراتی که همراهش آمده بودند رفت نفراتی که همگی به من خیره شده بودند با آنان سرگرم صحبت شد و بعد از چند دقیقه همگی حرکت کردند قبل از رفتن به من نگاه کرد دست تکان داد و از سوله خارج شدند یکی از همکارانم آمد و پرسید شناختی؟ گفتم نه کی بود ؟ گفت حاج حسن یک لحظه خشکم زد گفتم ناراحت نشده باشد من سلام نکردم خندید و چیزی نگفت غروب درحال لباس عوض کردن برادرم یوسف را دیدم جریان را گفتم او هم خندید و گفت ما همه تلاش میکنیم اول ما سلام کنیم حاجی فرصت نمیدهد از همان روز دانستم جنس او با جنس کسانی که قبلا دیده ام فرق میکنداو فرمانده ای بود که بر قلبها فرمان میداد و تمام نیروهایش او را مانند پدری دلسوز دوست داشتند بعدها علاقه ام به او بیشتر شدهر روز برای دیدنش لحظه شماری میکردم اما حرف یوسف به من ثابت شد بعدها هم او در سلام سبقت میگرفت چند وقت بعد باهم شوخی میکردیم شاید باورنکنید اما من چیزی میگفتم او هم یک خاطره ی مشابه تعریف میکرد امروزکه او را از دست داده ایم میفهمم چه کسی در کنارمان بود و نشناختیمش افسوس حاج حسن برای این روزها خیلی بزرگ بود دنیا ظرفیت او را نداشت او فراتر از زمان خود بود مردی که خود دوشادوش ما در تمام خطرات حاضر بود که اگر اینگونه نبود امروز در کنار خانواده اش بود حضور او برای ما قوت قلب بود برای شهادتش متاسف نیستم همانطور که از شهادت برادرم یوسف خوشحالم که شهادت پاداش زحمات آنان بود تاسف من از این است که چرا نشناختیمشان افسوس از روزهایی که در کنار مردانی بودم که در طالعشان آسمان نقش بسته بود و من امروز در حسرت یک لحظه دیدارشان میسوزم
