محرم

 

امامت اصیل‎ترین فلسفه سیاسى اسلام است، كه متكلمان شیعى در تعریف آن گفته‎اند:

"الامامة ریاسه عامه فى امور الدین و الدنیا لشخص من الاشخاص نیابه عن النبى(1)؛ امامت یعنى ریاست عمومى در امور دین و دنیاى مردم به عنوان جانشینى پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)"

امام حسین(علیه‎السلام) ضمن نامه‎اى كه توسط مسلم بن عقیل براى مردم كوفه فرستاد فرمود:

«فلعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب والقائم بالقسط و الدائن بدین الحق(2)؛ به جان خودم سوگند، امام مسلمانان تنها كسى است كه به قرآن عمل كند و عدالت را بر پا دارد و تسلیم دین حق باشد.»

امام هشتم(علیه‎السلام) نیز در كلام بلندى به تبیین هویت و منزلت منصب امامت پرداخته، در فرازهایى از آن مى‎فرماید:

 

 

«... امام بسان خورشید تابانى است كه نورش جهان را فرا مى‎گیرد و در افقى است كه دیده‎ها و دست‎ها بدان نرسند. امام ماه تابنده و چراغ فروزنده و نور طلوع كننده و اختر رهنمایى است در تاریكی‎هاى شب و دلیل هدایت و نجات‎بخش از هلاكت است. امام ابرى است بارنده و بارانى است تند و آسمانى است سایه بخش و زمینى است هموار و چشمه‎اى است جوشان و غدیر و بوستان است. امام امینى است رفیق و پدرى است مهربان و برادرى است همزاد و چون مادرى، براى فرزند كوچك، دلسوز و پناه بنده‎هاى خداست.

امام، امین خداست در زمین و میان خلقش، و حجت اوست بر بنده‎هایش و خلیفه اوست در بلادش و فراخوان به خدا و مدافع حریم الله است. امام از گناهان پاك و از عیوب پیراسته است، به علم مخصوص، و به بردبارى موسوم است. نظام دین و عزت مسلمین و خشم گیرنده بر منافقین و عامل نابودى كفار است.

به جان خودم سوگند، امام مسلمانان تنها كسى است كه به قرآن عمل كند و عدالت را بر پا دارد و تسلیم دین حق باشد.

امام، یگانه روزگار خود است، هیچ كس همپایه او نیست و دانشمندى، همسنگ او نیست، براى او، عوض، مانند و نظیرى در عالم، وجود ندارد.

 

 

داراى همه فضایل است، كه حضرت وهاب به وى ارزانى داشته، بدون این كه آنها را طلبیده یا كسب كرده باشد. كیست كه به معرفت امام برسد و كنه وصفش را بفهمد؟ هیهات، هیهات! عقلها، گمند و خاطره‎ها، سرگردان و خردها، حیران و سخنرانان، زبان بسته و شاعران، دلخسته و ادیبان، درمانده و بلیغان، لال و دانشمندان، خاموش و سرافكنده از وصف یك مقام یا یك فضیلت او، همه به ناتوانى و تقصیر از آن، اعتراف دارند تا چه رسد به توصیف كلیت امامت یا تعریف كیفیت آن، یا كجا رسد به این كه كسى باشد كه جاى او را بگیرد یا آثار وجودش را داشته باشد چگونه چنین باشد؟ با این كه او، بسان ستاره‎اى است كه از دسترس دست‎یازان و شرح وصف كنندگان به دور است. آیا مى‎پندارند كه امام، در غیر خاندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) یافت مى‎شود؟ به خدا سوگند كه خودشان،(در این ادعا) دروغگویى خود را تصدیق مى‎كنند... .»(3)

بنابراین اگر امام، عامل به كتاب و قائم به قسط و یگانه دوران و بى همتاى زمان و معصوم از گناه است و مفسر قرآن و قرآن مفسر او، پس چگونه ممكن است مردم، معاویه و یزید و امثال آنها را به امامت بپذیرند؟!

از این رو بذر این انحراف در سقیفه پاشیده شد و اصل امامت، تحریف و به جاى آن خلافت نشست و برخى از آخوندهاى دربارى به تفسیر اولى الامر پرداخته و تا بدانجا پیش رفتند كه مدعى شدند: اولى الامر كسى است كه به قدرت دست یابد، گرچه با سر نیزه و كشتار بى گناهان، و بدین سان فضایى به وجود آوردند تا یزید نیز بتواند بر اریكه قدرت اسلام و جانشینى پیامبر، دست یازد و به نام دین حكم براند و امام مسلمانان خوانده شود!





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي

مـن الـحـسین بن علی بن ابی طالب الى الرجل الفقیه حبیب بن مظاهر اما بعد: یاحبیب، فانت تـعـلـم قـرابتنا من رسول اللّه صلی الله علیه و آله و انت اعرف بنا من غیرك، و انت ذوشیمة و غیرة فلا تبخل علینا بنفسك، یجازیك رسول اللّه صلی الله علیه و آله یوم القیامة.(1)

از حسین بن على به مرد فقیه، حبیب بن مظاهر. اى حبیب! قرابت ما را با پیامبر صلی الله علیه و آله مى‌دانى و تو بهتر از دیگران ما را مى‌شناسى و شخص آزادمرد و غیرتمندى هستى. از جان خود بر ما مضایقه مكن، رسول خدا صلی الله علیه و آله در قیامت پاداش آن را به تو خواهد داد.

این نامه متاسفانه در كتب قدیمى كه مصدر هستند، نیامده فقط در تالیفات متاخرین مانند: ادب الـحـسـیـن، بلاغة الحسین، فرسان الهیجا ذكر شده است، و طبق این نقل، وقتى حضرت نامه را نوشتند كه از شهادت مسلم بن عقیل آگاه شدند، لذا دوازده پرچم را برافراشت و هر پرچم را به دسـت یـك نـفـر از اصحاب داد تا یك پرچم باقى ماند بعضى گفتند این را به ما بسپارید، حضرت فـرمـود: خـداونـد بـه شـمـا جزاى خیر بدهد، صاحب این پرچم خواهد آمد، آنگاه این نامه را براى "حـبـیب" نوشتند چون در این نامه كلمه "فقیه" آمده، لازم است معناى فقه توضیح داده شود قرآن كریم مى‌فرماید: "فلولا نفر من كل فرقة طائفة لیتفقهوا فی الدین ولینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم."(2) آیـه شـریفه در بین آیات جهاد آمده است، یعنى مساله تفقه و تعلم احكام دینى، آنقدر مهم است كه هـمه نباید رهسپار میدان جنگ شوند، بلكه جمعى هم باید عازم میدان‌هاى فرهنگى شوند و مرزبان دین و اعتقادات مردم باشند.


 

فقه در روایات

فقه در لغت به معناى فهم است و در اصطلاح امروزه، فقیه به كسى گفته مى‌شود كه در احـكـام شـرعى،  صاحب نظر و مجتهد باشد و قدرت استنباط احكام شرعیه را از ادله آنها داشته باشد البته روشن است كه منظور از كلمه فقیه در نامه امام حسین علیه السلام این معنا نیست، زیرا در آن عـصـر، فـقـیـه بـه مـعـناى امروزى مصطلح نبوده و منظور از آن صاحب فهم و درك در امور دیـنـى اسـت كه اثر و نتیجه آن در اعضا و جوارح آشكار شود در حدیث آمده است: "من حفظ على امتی اربعین حدیثا بعثه اللّه فقیها عالما.(3) امیرالمؤمنین علیه السلام مى‌فرماید: الا اخـبركم بالفقیه حق الفقیه؟

من لم یقنط الناس من رحمة اللّه و لم یؤمنهم من عذاب اللّه و لم یرخص لهم فی معاصی اللّه.(4) آیا به شما خبر دهم كه فقیه واقعى كیست؟

آن كسى است كه مردم را از رحمت الهى مایوس نكند و از طـرفـى هـم ایـمـن از عذاب الهى نكند (مردم را در حالت خوف و رجا نگه دارد) و اجازه انجام معاصى الهى را ندهد.

صاحب رجال كشى، حبیب را این گونه ترجمه كرده است: كـان حـبـیب من السبعین الرجال الذین نصروا الحسین علیه السلام و لقوا جبال الحدید واستقبلوا الرماح بـصـدورهم والسیوف بوجوههم و هم یعرض علیهم الا مان الاموال فیابون و یقولون لا عذر لنا عند رسول اللّه صلی الله علیه و آله ان قتل الحسین و منا عین تطرف حتى قتلوا حوله.(5) حـبـیـب، جـز هفتاد نفرى است كه حسین علیه السلام را كمك و كوه‌هاى آهن را ملاقات كردند (یعنى با افـرادى كـه غـرق در اسلحه بودند مواجه شدند)، و با سینه و صورت، به استقبال تیرها و شمشیرها رفـتـنـد و بـه آنـان امـان مـى‌دادنـد و بـا امـوال، آنـان را تطمیع مى‌كردند ولى زیر بار نمى‌رفتند و مى‌گفتند اگر حسین علیه السلام كشته شود، نزد پیامبر صلی الله علیه و آله عذرى نداریم در حالى كه ما زنده باشیم و چشمان ما حركت كند آنچنان ایستادگى كردند تا آن كه اطرافش كشته شدند.


 

سؤال حبیب از امام حسین علیه السلام

 

حـبـیب از امام علیه السلام سؤال كرد قبل از آن كه خداوند متعال حضرت آدم علیه السلام را خلق كند، شما كجا بودید؟

حـضـرت فـرمـود: كـنا اشباح نور ندور حول عرش الرحمن فنعلم للملائكة لتسب یح والتهلیل والتحمید(6) ؛ مـا هـمـانـنـد نـورى بـودیم كه اطراف عرش الهى مى‌چرخیدیم و به ملائكه حمد و تسبیح الهى را مى‌آموختیم.


 

رؤیاى شیخ جعفر شوشترى (ره)

 

شـیـخ جـعـفـر شـوشـترى بعد از مراجعت از نجف اشرف به موطن خود، قدرت بر اداره منبر و جـلسات وعظ را نداشت، لذا در ماه رمضان كتاب تفسیر صافى و در ماه محرم، كتاب روضة الـشهدا را از روى كتاب براى مردم مى‌خواند و نمى‌توانست چیزى را حفظ كند یك سال به همین مـنـوال گـذشت تا محرم سال آینده، شبى به فكر رفت كه من تا كى صحفى باشم و كتاب را از رو بـراى مـردم بـخـوانم در این اثنا خوابش مى‌برد، در عالم رؤیا، خود را در صحراى كربلا و در مقابل خـیـمـه امـام حـسـیـن علیه السلام مى‌بیند، مى‌گوید وارد خیمه امام علیه السلام شدم و سلام كردم، آن حضرت مرا نزدیك خود طلبید و به حبیب بن مظاهر فرمود: فلانى، مهمان ماست و آب هم كه نداریم، ولى مقدارى آرد و روغن هست، برخیز و از اینها طعامى درست كن. حـبیب، طعام را آماده كرد و نزد من نهاد و من چند قاشق از آن خوردم و بیدار شدم و در اثر این عـنـایـت حـسـینى علیه السلام مجلس شیخ جعفر به جایى رسید كه: ساكنان آسمان‌ها غبطه این مجالس را مى‌خوردند. (7)


 

پیشگویی‌هاى حبیب، میثم و رشید

 

روزى میثم تمار كه سوار بر اسب بود، حبیب بن مظاهر اسدى كه در جمع بنى اسد بود، از او استقبال كرد و با یكدیگر سخن گفتند. حـبـیب گفت: گویا مى‌بینم مرد بزرگى را كه جلو سرش مو ندارد و شكم فربهى دارد و جلو "دار الـرزق" خـربـزه مـى‌فـروشـد بـه جرم محبت اهل‌بیت او را بر دار مى‌زنند و شكمش را پاره مى‌كنند. (منظورش از این سخنان میثم بود). مـیثم هم گفت: من هم مى‌شناسم مرد سرخ چهره‌اى را كه براى یارى فرزند پیامبر خروج مى‌كند تا كشته مى‌شود و سرش را در كوفه مى‌گردانند. (منظورش، حبیب بود).

این دو، پس از این سخنان، از همدیگر جدا شدند، كسانى كه در اطراف ایستاده بودند و سخنان این دو را مـى‌شـنـیـدنـد گفتند: به خدا احدى را دروغگوتر از اینها ندیدیم همین طور كه اهل مجلس نـشـسته بودند، رشید هجرى از راه رسید و سراغ آن دو نفر را گرفت، مردم هم مطالب آنان را براى او نقل كردند. رشید گفت: خدا رحمت كند میثم را كه یك مطلب را فراموش كرده بگوید و آن این كه كسى كـه سـر حبیب را مى‌آورد، صد درهم از دیگران بیشتر جایزه مى‌گیرد. این سخن را گفت و رفت اهل مجلس گفتند: این دیگر از آن دو نفر دروغگوتر بود اما همان مردم شاهد بودند كه روز و شب‌ها نـگـذشـت مـگـر ایـن كه تمام پیشگویی‌هاى آنان محقق شد و میثم تمار را جلو خانه عمرو بن حریث به دار زدند و سر حبیب را در كوفه گرداندند.(8)





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي

از جمله مباحث سازنده اعتقادی، «شفاعت» است. شفاعت یعنی عقیده به این که با وساطت اولیای الهی، خداوند از گناهان مومنان خطاکار در می‌گذرد. شفاعت با اذن خدا است و معصومین نیز از کسانی شفاعت می‌کنند که هم خدا اذن می‌دهد هم خود آن افراد، استحقاق شفاعت را داشته باشند. پس شفاعت، زمینه لازم دارد و عقیده به شفاعت شفعا، نوعی مراقبت در رفتار و عملکرد را می‌طلبد. بُعد سازندگی شفاعت همین بخش است.

مقام شفاعت برای پیامبر و خاندان او ثابت است. در قیامت هنگام حسابرسی نیز مواجهه انسان‌ها با پیامبر و آل او حتمی است و نقادی عملکرد دنیوی در آخرت است. طرح مساله شفاعت یا برخورد با پیامبر در قیامت، توجه دادن به این بعد اعتقادی است.

«اللهم ارزُقنی شَفاعَةَ الحُسینِ یَومَ الورود.»

 

در کوفه، وقتی امام سجاد علیه‌السلام را با آن حال رقّت‌بار و دست بسته و زنجیر بر گردن آوردند، حضرت ضمن اشعاری که می‌خواند، یکی هم این بود:

لَو اَنَّنا و رَسُولَ ‌اللهِ یَجمَعُنا                             یَومَ القِیامَةِ ما کُنتُم تَقُو لینا (1)

«اگر روز قیامت، ما و پیامبر خدا در یک جا جمع شویم، شما چه خواهید گفت؟ و چه حرفی برای گفتن یا عذرخواهی دارید؟»

در سخنانی هم که حضرت زینب علیهاالسلام در کوفه داشت، از جمله به این شعر تمثل جست که:

ما ذا تَقُولوُنَ اِذ قالَ النَّبیُّ لَکُم                  ماذا فَعَلتُم و اَنتُم آخِرُ الاُمَم ... (2)

«آنگاه که پیامبر (در قیامت) به شما بگوید: چه کردید؟ شما که امت آخرالزمان هستید! شما چه جواب خواهید داد؟»

و به نقل برخی منابع، در یکی از منزل‌های راه کوفه تا شام که اسرای اهل‌بیت را می‌بردند، بر دیواری با خطی از خون نوشته شده بود:

اَتَرجُوا اُمّةٌ قَتَلَت حُسَیناً                            شفاعَةَ جَدِّهِ یَومَ الحِسابِ؟ (3)

یادآوری موضوع اعتقادی شفاعت، نوعی ملامت بر عملکرد دشمنان نیز بود، چرا که جنایت آنان نسبت به ذریّه پیامبر، با وضع امتی که به شفاعت آن حضرت اعتقاد داشته باشند، ناسازگار است.

درخواست شفاعت و امید به آن نیز، که در زیارت‌نامه‌ها آمده است، همین اثر تربیتی را دارد. از جمله در زیارت امام حسین علیه‌السلام می‌خوانیم: «فَاشفَع لی عِندَ رَبِّکَ و کُن لی شَفیعاً.» (4)

در زیارت عاشورا نیز از خدا می‌خواهیم که شفاعت آن حضرت را در روز قیامت، روزی ما سازد:

«اللهم ارزُقنی شَفاعَةَ الحُسینِ یَومَ الورود.»(5)

اهل‌بیت پیامبر، برگزیدگان خدایند و مقام والایشان نزد او، در زیارتنامه‌ها بازگو شده است. در سخنانی هم که خود امام حسین، امام سجاد، حضرت زینب علیهم السلام و دیگر عاشوراییان بیان کرده‌اند، از این مقام یاد شده است.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي
محرم

 

به گواهى تاریخ، حاكمیت جباران بدون بهره جستن از اهرم بى سوادى و بى خبرى عامه، امكانپذیر نبوده است و اگر هم كسانى بوده‎اند كه از دانش و آگاهى، اندوخته‎اى داشته‎اند، لكن به علت فقدان بینش سیاسى و ارزیابى از فرایند امور، در بحران‎هاى ویرانگر، غرق و نااهلان بر آنان چیره گشته‎اند.

در اینجا با تاریخ كهن جهان و حتى ایران باستان، و در این كه بر انسان در این دوران غمبار چه رفته است، كار ندارم اشارتى است و مى‎گذرم، اما درباره تاریخ اسلام بایسته است، این حقیقت شرنگ آلود به درستى درك شود. مورخان آنچه بر اسلام و مسلمانان در طى چهارده قرن رفته است، به ثبت رسانده و هرگز از یاد نبرده‎اند؛ ولى حوادث و بحران‎هایى نیز رخ نموده‎اند كه دشوار توان به حكایت و روایت آورد، و البته در تحلیل و تفسیر این همه رویداد، جاى تامل بسیار است. و پاره‎اى از تاریخ‎نویسان نیز كوشیده‎اند تا جهات قضایا را باز گویند و به تحلیل وقایع بنشینند؛ اما مى‎توان ادعا كرد كه در هماره این تاریخ پرفراز و نشیب و برخوردار از عظمت و انحطاط، هرگاه مسلمانان دچار آشوب‎هاى گمراه كننده شده و از اتخاذ موضع عاجز گشته و سرنوشت خویش را به دست بازیگران سیاسى سپرده، یا به نیك‎تر سخن، سیاست‎بازان حرفه‎اى، زمام امورشان را به دست گرفته‎اند، عامل اساسى در این فرودها و عقب گردها و عدم شورش بر ضد این همه بیداد و تسلیم در برابر وضعیت موجود، همانا فقدان بینش سیاسى، یا به عبارت بهتر، عدم توانایى تحلیل و ارزیابى رویدادهاى سیاسى بوده است، و الا مسلمانان هیچگاه پیوند خود را با آیین نگسسته‎اند.

این واقعیت را ـ كه همیشه ناتوانى ناشى از فقدان قدرت تحلیل حوادث سیاسى براى مسلمانان مشكل آفرین بوده است ـ مى‎توان در جریان‎هایى چون "نبرد احد" و سرپیچى گروهى از رزم‎آوران از فرمان پیامبر عظیم‎الشان اسلام(صلی الله علیه و آله) و در ماجراى "پیكار تبوك" و امثال آن مشاهده نمود و روند شگفت‎انگیز آن را در "سقیفه" به نظاره نشست.

جاى تعجب نخواهد بود اگر از حافظه تاریخ مدد جوییم كه چه سان در روز رحلت رهبر عالم بشریت(صلى الله علیه و آله) ماجراى اندوهبار سقیفه شكل گرفت و على رغم آن همه تاكید و اصرار پیامبر، شعار "امیر منا و امیر منكم" را سر دادند و در فرجام آن آغاز نامیمون، ملاك امامت و رهبرى، كهولت در سن اعلام شد و بر اسلام رفت، آنچه رفت. و مع الوصف عامه مردم همچنان به رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ایمان داشتند، اما از درك سیاست‎هاى نیرنگ‎بازان عاجز بودند!

بنیان این دیوار كج را بازیگران قدرت طلب پى افكندند، اما مصالحش را جهل و بى خبرى مسلمانان تشكیل داد!

ماجراى حكمیت ابوموسى اشعرى و عمرو بن عاص و شورش "مارقین" (خوارج) بر علی(علیه‎السلام) ادامه همان دیوار كژ بود، عایشه بر جمل جهل و نادانى مردم سوار شد تا توانست در كنار قدرت‎طلبانى چون طلحه و زبیر، حزب "ناكثین" را علیه تندیس عدالت بشوراند.

به گواهى تاریخ، حاكمیت جباران بدون بهره جستن از اهرم بى سوادى و بى خبرى عامه، امكانپذیر نبوده است و اگر هم كسانى بوده‎اند كه از دانش و آگاهى، اندوخته‎اى داشته‎اند، لكن به علت فقدان بینش سیاسى و ارزیابى از فرایند امور، در بحران‎هاى ویرانگر، غرق و نااهلان بر آنان چیره گشته‎اند.

معاویه و عمرو بن عاص گرچه با درهم و دینار و تزویر، جبهه "قاسطین" را سامان دادند، اما بر مركب جهل مسلمانان راندند.

امام حسین علیه السلام، محرم

شگفت‎آور نخواهد بود اگر در تاریخ بخوانیم پس از صلح تحمیلى امام حسن(علیه‎السلام) با معاویه، آن امام را خوار كننده مومنان خواندند و به جاى ملامت خود، به سرزنش امام مظلوم خویش پرداختند.(1)

تردید نیست اگر مردم از رشد سیاسى ـ دینى بهره‎مند مى‎بودند، هرگز با یزید بن معاویه، این عنصر پلید، به عنوان خلیفه پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) پیمان نمى‎بستند.

 

 

ماجراى غمبار شهادت قهرمان قیام شورانگیز کربلا نیز از این قاعده بركنار نیست، زیرا بسیارى از كسانى كه در كشتن امام حسین(علیه‎السلام) شركت جستند، او را به درستى مى‎شناختند و حتى با او نماز گذاردند! ولى با تبلیغات امویان، یزید باغى، امام(خلیفه) و امام شهید، باغى خوانده شد(2) و در روز عاشورا عمربن سعد سپاهیانش را "خیل الله" خوانده، از آنان مى‎خواهد كه به پا خیزند و دشمن خلیفه پیامبر خدا (یزید بن معاویه!) را سركوب كنند.(3) و از این جهت چه بسا براى تقرب به خدا و خشنودى پیامبرش، فرزند دلبند و محبوب رسول خدا و سید جوانان بهشت را به خاك و خون كشیدند!

نباید فراموش كرد كه همان عناصر بى وفایى كه دراهم و دنانیر فرزند هند را در جیب داشتند و سر از شرم به زیر، نیز از درك حادثه و عظمت آن عاجز بودند و اگر توان دریافت حق را مى‎داشتند، بى گمان در صف مخالفان، به نام دین، تیغ بر تندیس شریعت نمى‎كشیدند!

 





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي
'9*b'/ (g 13'd* ~ì'e(1 'c1e

عقیده به نبوت پیامبر اکرم صلی‌ الله علیه و آله و عصمت ايشان مکمل بینش اسلامی و «شهادتین»، نشان مسلمانی است. این موضوع، در فرهنگ عاشورائیان مکرر مطرح شده است، چه از سوی امام حسین علیه‌السلام و چه از سوی فرزندان و بستگان و یاران شهید‌ش .

یاد کردن از پیامبر اسلام و بعثت و رسالت ايشان، احیای تفکر اسلامی است. ربط دادن وجود امام و خاندانش به آن بزرگوار، یاد‌آور اصل دیگری از معتقدات مسلمین است. پیوند دادن حرکت عاشورا به احیای سنت پیامبر و مبارزه با بدعت‌هایی که در دین حضرت محمد صلی‌الله علیه و آله پیش آمده است، باز هم تاکید بر یک مساله اعتقادی است.

در عصر پیامبر، به ظاهر همه او را قبول داشتند و مطیع او بودند. اما در عصر پس از او، دچار تجزیه شدند. برخی به سنت و دین او وفادار ماندند و برخی در پی احیای جاهلیت‌های رنگ باخته و بی‌روح به راه افتادند. پیدایش ضلالت و بدعت و حیرت و جهالت (که در زیارت‌نامه‌ها علت شهادت امام حسین برای نجات امت از این خصیصه‌ها قلمداد شده است) نوعی انشعاب در پیروان اسلام، و جنگیدن با ذریّه پیامبر، خروج از دین و انکار رسالت آن حضرت بود.

امامت، محور یکدست ماندن و عامل انسجام امت است. کسانی که از امام حق پیروی نکنند و حق را رها کرده بر گِرد باطل جمع شوند، از امت «محمد» بیرونند و مسلمان نیستند. ملاک مسلمانی پس از اطاعت از رسول خدا، «ولایت‌پذیری» است. ولی مسلمانان آن عصر، عده‌ای بر محور باطل تجمع کردند و اطاعت از کسانی کردند که وحی و نزول جبرئیل و خبرهای آسمانی را منکر بودند و با سلطه‌یابی بر مقدرات مردم، کفر به خدا و عناد با حضرت رسول را که دیری در دل‌هایشان مانده بود، بروز دادند.

 

 

'9*b'/ (g 13'd* ~ì'e(1 'c1e

در روز عاشورا، برخی از یاران امام، سخنرانی‌هایی ایراد کردند. زهیر‌ بن قین، یکی از آنان بود. در خطابه‌اش گفت:

«ای کوفیان! از عذاب الهی هشدارتان می‌دهم! نصیحت مسلمان، وظیفه، و حق هر مسلمان است. ما و شما تاکنون، تا وقتی که میان ما و شما شمشیر نیاید بر یک آیین هستیم. اما هر گاه تیغ بین ما کشیده شود، عصمت از میان برداشته می‌شود. شما یک امت هستید، ما هم امتی. خداوند، ما و شما را به وسیله ذریه پیامبرش آزموده است تا ببیند چه می‌کنیم... .»(1)

 

 

کلام مهم زُهیر، حکایت از خروج عده‌ای از جمع «امت محمد» داشت. قیام کربلا، حادثه‌ای بود که مرز میان پیروان راستین و مدعیان دورغین اسلام را روشن ساخت. مردم دو گروه شدند: مدافعان حق و مخالفان حق؛ و عاشورا سند این تمایز بود.

وقتی یزید، پس از کشتن امام و اسیر کردن اهل‌بیت او، سرمستانه ادعا کرد که «بنی‌هاشم» با پادشاهی بازی کردند، والا نه خبری آمده و نه وحی نازل شده است (لعبت هاشم بالملک...) این کفر صریح و نفی رسالت بود که از زبان مدعیان مسلمانی شنیده می‌شد.

سیدالشهدا در مکه با ابن عباس درباره امویان حاکم صحبت می‌کرد. حضرت از وی پرسید: نظر تو درباره کسانی که پسر دختر پیامبر را از خانه و وطن و زادگاهش بیرون کرده و او را آواره دشت و بیابان کردند و در پی کشتن او و ریختن خونش هستند چیست؟ در حالی که این پسر پیامبر، نه برای خدا شریکی قائل شده، نه غیر خدا را سرپرست خویش گرفته و نه از آیین پیامبر خدا فاصله گرفته است. ابن عباس گفت: درباره آنان چیزی نمی‌گوییم جز این آیه قرآن: «آنان به خدا و پیامبرش کافر شدند و نماز را جز با  کسالت به جا نمی‌آورند ...»(2) امام حسین علیه‌السلام فرمود: «خدایا شاهد باش.» (3)

 

 

ابن عباس به صراحت به کفر آنان نسبت به خدا و رسول گواهی داد. در طول این سفر نیز، امام و یاران و خاندانش، پیوسته از رسول‌ خدا یاد می‌کردند و خود را از نسل آن پیغمبر پاک معرفی می‌کردند و کرامت و شرافت خویش را در آن می‌دانستند که وارث و ذریّه آن فرستاده الهی‌اند. این نیز نیشتری بود بر غده‌های کینه آلود امویان نسبت به دین خدا و عترت حضرت محمد صلی‌ الله علیه و آله .





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي

بـسـم اللّه الـرحـمن الرحیم

من الحسین بن علی الى وجوه اخوانه المؤمنین والمسلمین، سلام عـلیكم، فانی احمد اللّه الذی لا اله الا هو، اما بعد: فان كتاب مسلم بن عقیل جانی یخبر فیه بحسن رایكم و اجماع ملاكم على نصرنا والطلب بحقنا، فسالت اللّه ان یحسن لنا الصنیع و ان یصیبكم على ذلـك اعـظـم الاجـر و قـد شـخصت الیكم عن مكة یوم الث لا ثالثمان مضین من ذی الحجة یوم الـتـرویـة، فـاذا قـدم عـلیكم رسولی فانكمشوا فی امركم وجدوا، فانی قادم علیكم فی ایامی هذه، والسلام علیكم.

حـضـرت نامه را از منزلگاه حاجر (1) از بطن الرمه براى مردم كوفه فرستادند. حامل نامه، قیس بن مسهر صیداوى است. نامه وقتى نوشته شده كه هنوز از شهادت مسلم، خبرى به امام علیه السلام نرسیده بود. سیدالشهدا علیه السلام در این نامه پس از حمد و ثناى الهى مى‌فرماید: نامه مسلم كه حاكى از اتحاد و اتفاق و گرفتن حق ما بود، رسید. از خداوند متعال مى‌خواهم كه كـارهـاى مـا بـه خوبى انجام گیرد و به شما هم اجر و مزد فراوان عنایت فرماید من روز سه شنبه، هـشـتـم ذیحجه، مصادف با روز ترویه، از مكه خارج شدم و چون فرستاده‌ام نزد شما آمد، در انجام كارهاى خود كوشش كنید كه همین روزها به شما ملحق مى‌شوم. والسلام


 

سرنوشت قاصد

قـیـس بن مسهر با عجله به طرف كوفه حركت كرد تا نامه حضرت را به مردم برساند، چون به قـادسـیـه رسـیـد، مواجه با مامورین فراوان به فرماندهى حصین بن نمیر شد كه راه‌ها را كـنترل و افراد را بازرسى مى‌كنند، وقتى قیس را بازرسى بدنى كردند، نامه حضرت را پاره كرد كه به دست مامورین نیفتد، لذا او را دست بسته به نزد ابن زیاد آوردند. عبیداللّه: چرا نامه را پاره كردى؟

قیس: تا از مضمون آن مطلع نشوى!

عبیداللّه: نامه براى چه كسانى بود؟

قیس: اسامى آنان را نمى‌دانم.

عبیداللّه: اكنون كه حاضر به معرفى آنان نیستى، پس بالاى منبر برو و از حسین بدگویى كن.

قیس بالاى منبر رفت و گفت: ایـهـا الـناس، ان الحسین بن علی علیه السلام خیر خلق اللّه وابن فاطمة بنت رسول اللّه، انا رسوله الیكم، و قد فارقته بالحاجر فاجیبوه، ثم لعن عبیداللّه بن زیاد و اباه و صلى على امیرالمؤمنین علیه السلام؛ اى مـردم! بـه راسـتـى كـه حـسـیـن بـن على بهترین خلق خداوند و پسر فاطمه دختر رسول خداوند است من فرستاده او به سوى شما هستم من در حاجر؛ از او جدا شدم؛ پس اجابت كنید او را سپس قیس؛ عبیداللّه بن زیاد و پدر او را لعنت و بر على علیه السلام دورد فرستاد. لـذا بـه دستور ابن زیاد، قیس را بالاى قصر بردند و از همانجا به زمین انداختند و بدن شریفش، قطعه قطعه شد.


 

اطلاع امام علیه السلام از شهادت قیس

حـضـرت، چون به عذیب هجانات (2) رسید با طرماح برخورد و خبر شهادت قیس را دریافت كردند با شنیدن این خبر، حضرت بسیار متاثر شد: اشك در چشمان حسین علیه السلام جارى شد و آیه شریفه منهم من قضى را تلاوت فرمود، آنگاه دعا كـرد كه خدایا! جایگاه ما و آنان را بهشت قرار بده و رحمت خود را شامل ما بفرما و بیشترین پاداش را نصیب ما بگردان. (3)


 

كوفه حرم امیرالمؤمنین علیه السلام

نـامـه سیدالشهدا علیه السلام نشان مى‌دهد كه مردم كوفه تا مدت زیادى بر عهد و پیمانى كه بسته بودند، وفادار ماندند، منتها از روزى كه نعمان بن بشیر از حكومت كوفه معزول و به جاى او عبیداللّه بـن زیاد منصوب شد و جو ترور، خفقان و وحشت را ایجاد نمود، مردم ترسیدند و مسلم را تنها گـذاشـتـنـد والا شـهـر كـوفـه و مردم آن، مورد تمجید ائمه علیه السلام قرار گرفته‌اند، و به عنوان حرم امـیـرالـمـؤمـنـیـن علیه السلام مـعـرفـى شـده اسـت و روایـات مـتعددى در فضیلت كوفه وارد شده، از جمله: الكوفة روضة من ریاض الجنة؛ كوفه، باغى از باغ‌هاى بهشت است.

عـبـداللّه بن ولید مى‌گوید: در زمان مروان، بر امام صادق علیه السلام وارد شدم، حضرت فرمود: از كدام شهر هستى؟

عرض كردم: از كوفه. هـیـچ شـهر و محلى نیست كه به اندازه كوفه، به ما علاقه‌مند باشند، خداوند شما را هدایت كرد و شـمـا مـا را اجـابـت كـردید در حالى كه دیگران با ما عداوت كردند، شما ما را تصدیق، اما دیگران تكذیب كردند. شما از ما پیروى، ولى دیگران مخالفت نمودند، خداوند حیات و ممات شما را با ما قرار بدهد.(4)





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي

عقیده به مبدا و معاد، مهم‌ترین عامل جهاد و فداکاری در راه خداست و بدون آن، هیچ رزمنده‌ای معتقدانه در صحنه دفاع قدم نمی‌گذارد و خود را که در جنگی كه به شهادت منتهی می‌شود، برنده نمی‌داند. بدون عقیده به حیات اخروی، با چه انگیزه‌ای می‌توان از جهاد و جانبازی استقبال کرد؟

از این رو، چنین اعتقادی در کلمات امام حسین علیه‌السلام و اشعار و رجزهای او و یارانش، نقشی محوری دارد و به برجسته‌ترین شکل، خود را نشان می‌دهد. امام حسین علیه‌السلام روز عاشورا وقتی بی‌تابی خواهرش را می‌بیند، این فلسفه بلند را یادآور می‌شود و می‌فرماید:

«خواهرم! خدا را در نظر داشته باش. بدان که همه زمینیان می‌میرند، آسمانیان هم نمی‌مانند. هر چیزی جز وجه خدا که آفریدگار هستی است. از بین رفتنی است، خداوند همگان را دوباره بر‌می‌انگیزد... .» (1)

در سخن دیگری که در شب عاشورا با اصحاب خویش فرمود، باز هم تاکید بر همین محورها را می‌بینم، از جمله این‌ که:

«بدانید که شیرینی و تلخی دنیا، خواب است و «بیداری» در آخرت است. رستگار کسی است که به فلاح آخرت برسد و بدبخت کسی است که به شقاوت آخرت گرفتار آید.» (2)

باور به معاد، رشته‌های علقه انسان را از دنیا می‌گسلد و راحت‌تر می‌تواند در مسیر عمل به تکلیف، از جان بگذرد. امام در اشعاری که پس از شنیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل، از فرزدق در مسیر راه کوفه شنید، به این جلوه تابناک اشاره فرمود:

«اگر دنیا ارزشمند به حساب آید، سرای آخرت که خانه پاداش الهی است، برتر و نیکوتر است و اگر بدن‌ها برای مرگ پدید آمده‌اند، پس شهادت در راه خدا برتر است.» (3)

پیش از این اشعار هم، بر مسلم بن عقیل رحمت فرستاد، و به عنوان کسی که «به سوی روح و ریحان و بهشت رضوان الهی رفت و ما نیز در پی اوییم»، از او یاد کرد.

با این دید، شهادت خود و هر یک از همراهان و دودمانش را رسیدن به ابدیتی می‌دانست که «آرمیدن در جوار رحمت الهی و دیدار با رسول خدا و دست یافتن به بهشت برین» را دارا بود. آن همه تاکید بر اجر الهی و رسیدن به فوز و رستگاری و نوشیدن از شراب‌های بهشتی و برخورداری از نعمت‌های جاودانی الهی، ایجاد انگیزه جهاد و شهادت می‌کرد، چرا که شهدای کربلا با این دید مرگ را آغاز حیات طیبه در جوار رسول‌الله می‌دیدند، نه پایان یافتن خط هستی و به نهایت رسیدن وجود!

وقتی علی‌اکبر علیه‌السلام به میدان رفت و جنگید و تشنه بازگشت، امام در فرا خواندن او به مقاومت و ادامه نبرد فرمود: به زودی جدّت رسول خدا را دیدار کرده، از دست او سیراب خواهی شد و شربتی گوارا خواهی نوشید که پس از آن تشنگی نیست. (4)

آنگاه هم که سر جوانش را بر دامن نهاده بود و خون از چهره و دندان‌هایش پاک می‌کرد، فرزند را نوید داد که از رنج و اندوه دنیا رسته و به روح و ریحان بهشتی رسیده‌ای. (5)

 

سخنی شبیه به این را به فرزند امام مجتبی که پس از مدتی جنگ، نزد امام آمد و آب طلبید، فرمود:

پسرم! کمی دیگر درنگ و مقاومت کن تا جدت رسول خدا را دیدار کنی و از او شربت گوارایی که بعد از  آن تشنگی نیست به تو بنوشاند. (6)

این سخنان نیز یادآور این نکته است که شهادت در جبهه، دیدار رسول خدا و سیرابی از آب‌های بهشتی را در پی دارد.

بر اساس همین باور، رزمندگان جبهه حسینی طرف مقابل را خارج از دین، تارک سنت پیامبر، رسوای دنیا و آخرت و رو به آتش دوزخ می‌دانستند. امام حسین علیه‌السلام پس از شهادت سردارش عباس علیه‌السلام در ضمن اشعاری که نکوهش از رفتار شوم دشمنان در کشتن عترت رسول خدا بود، فرمود: «... فَسَوفَ تَلاقَوا حَرَّ نارٍ تَوَقَّدُ» (7) و آنان را در آستانه دیدار با آتش پر شعله دوزخ دانست.

در رجزهای یاران امام نیز، تکیه بر مبادی اعتقادی و پیوند زدن مبارزه با انگیزه اعتقادی و باور داشت قیامت و امید به پاداش خدا و رضای الهی است و رسیدن به بهشت برین موج می‌زند. به عنوان نمونه:

وقتی عمر و بن خالد ازدی به میدان رفت، در رجز خویش گفت: ای جان! امروز به سوی خدای رحمان و روح و ریحان می‌روی و آنچه را که در لوح تقدیرت از پاداش‌های الهی نوشته شده، در می‌یابی؛ پس بی‌تابی مکن، که هر زنده‌ای مردنی است. (8)

 

 

«اگر دنیا ارزشمند به حساب آید، سرای آخرت که خانه پاداش الهی است، برتر و نیکوتر است و اگر بدن‌ها برای مرگ پدید آمده‌اند، پس شهادت در راه خدا برتر است.»

پس از وی، پسرش خالد به میدان شتافت و باز به خود تلقین می‌کرد: که در راه رضای خدای رحمان، بر مرگ شکیبا باش، ای پدر! تو به سوی قصرهای نیکو و آراسته شتافتی. (9)

سپس سعد بن حنظله با این رجز پای به میدان گذاشت: صبر و مقاومت بر شمشیرها و نیزه‌ها، صبر بر این زخم‌ها در راه رسیدن به بهشت و حوریان بهشتی. ای نفس! برای آسایش ابدی و خیر جاودانه، تلاش کن و راغب باش. (10)

مسلم بن عوسجه به میدان رفت و ضمن معرفی خود گفت: هر کس بر ما ظلم و تعدی کند، از راه حق کنار رفته و به دین خدای بی‌نیاز کافر شده است. (11)

و عمرو بن مطاع جعفی به میدان شتافت و در رجز خویش، ضمن شیرین و گوارا دانستن جهاد و مرگ در رکاب امام حسین علیه‌السلام، آن را «فوز» و رهایی از آتش دوزخ دانست. (12)

 

 

و بسیاری نمونه‌های دیگر که همه نشان دهنده پشتوانه عقیدتی و ایمانی به مبدأ و معاد در رزم‌آوری عاشوراییان است.

یادآوری مبادی اعتقادی اسلام در کربلا و از زبان امام حسین و یاران او، نوعی خلع سلاح دشمن و زیر سوال بردن هجومشان بر ضد خاندان عصمت بود، هجومی که با هیچ منطق و آیین و مرامی سازگاری نداشت و نشانه خروجشان از دین و فاصله گرفتن از شریعت حضرت رسول اكرم صلی‌الله علیه‌ و ‌آله بود. یادکرد اصول اعتقادی از سوی امام حسین علیه‌السلام نیز به صورت دیگری دفع شبهه آفرینی‌های بعدی امویان را در برداشت. سیدالشهدا علیه‌السلام در مدینه پس از آن که تصمیم گرفت خارج شده به مکه رود، کاغذ و قلمی طلبید و به برادرش محمد حنفیه وصیت‌نامه‌ای نگاشت. این وصیت‌نامه، علاوه بر آن که مظلومیت آن حضرت را در شرایطی که تبلیغات در دست امویان است نشان می‌دهد و امام را وامی‌دارد که برای رفع هر گونه تهمت و جعل و نسبت‌های ناروای بعدی، اصول اعتقادی خویش را به صورت مکتوب بنگارد، مروری بر مفاهیم اعتقادی اسلام نیز به حساب می‌آید. حضرت نوشت:

«حسین شهادت می‌دهد که خدا یکتا و بی‌شریک است و محمد صلی‌الله علیه‌ و ‌آله بنده و فرستاده اوست که حق را از سوی حق آورده است و گواهی می‌دهد که بهشت و جهنم حق است و قیامت حتماً خواهد آمد و شکی در آن نیست و خداوند همه خفتگان در گور را برخواهد انگیخت...»(13) پس از بیان این اصول اعتقادی به ذکر فلسفه قیام خویش، یعنی اصلاحگری و امر به معروف و نهی از منکر، پرداخت، تا هیچ شائبه‌ای در حرکت دینی و مرامی او باقی نماند.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي
واقعه کربلا و ادبیات شیعه

 

بیش از پنجاه سال از رحلت رهبر عالم بشریت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) نگذشته بود و هنوز فریاد آن بزرگ رهبر الهى، در گوش‎ها طنین‎انداز بود كه: «الحسن و الحسین اماما امتى بعد ابیهما و سیدا شباب إهل الجنه و امهما سیدة نساء العالمین و ابوهما سیدالوصیین.»(1) و هنوز كسانى مانند "جابر بن عبدالله انصارى"، "ابوسعید خدرى"، "سهل بن سعد ساعدى"، "زید بن ارقم" و "انس بن مالك" زنده بودند و حدیث "الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه" را درباره آن دو امام از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیده بودند.(2)

كسى در محبت و علاقه پیامبر خدا به دخت گرامى‎اش حضرت زهرا(علیهاالسلام) و فرزندان ارجمندش تردید نداشت، از اصحاب و تابعین، كم نبودند كسانى كه سیماى رسول خدا را به خاطر داشتند، آن هنگام كه فرمود: "فاطمه بضعة منى من اغضبها فقد اغضبنى(3)؛ فاطمه پاره تن من است آن كه او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است" و "ان الله یغضب لغضب فاطمه و یرضى لرضاها(4)؛ همانا خداوند براى خشم فاطمه، به خشم مى‎آید و براى رضایت او، خشنود مى‎شود." و نیز صحابه فراموش نكرده بودند كه سیدالمرسلین به سوى على، فاطمه، حسن و حسین(علیهم‎السلام) نظر كرد و فرمود: "انا حرب لمن حاربكم و سلم لمن سالمكم (5)؛ با كسانى كه با شما بجنگند، در جنگم و با كسانى كه با شما صلح كنند، در صلحم."

با این وصف، مسلمانان چگونه اجازه دادند و امویان چسان چنین فضایى را پدید آوردند تا وجدان عمومى پذیراى شهادت امام حسین(علیه‎السلام) و ابرار همراهش گردد؟

به نظر مى‎رسد، چهار عامل اساسى، فضاى چنین حادثه دلخراشى را پدید آورد و بستر چنین حركتى را مهیا ساخت:

1ـ تبلیغات گمراه كننده بنى امیه؛

2ـ بى خبرى مردم و عدم قدرت تحلیل پدیده‎هاى سیاسى؛

3ـ تحریف فلسفه سیاسى اسلام (امامت)؛

4 ـ ترویج و تبلیغ مكتب جبرگرایى.

بیش از پنجاه سال از رحلت رهبر عالم بشریت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) نگذشته بود و هنوز فریاد آن بزرگ رهبر الهى، در گوش‎ها طنین‎انداز بود كه: «الحسن و الحسین اماما امتى بعد ابیهما و سیدا شباب إهل الجنه و امهما سیدة نساء العالمین و ابوهما سیدالوصیین.»

رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمودند: «ثلاث اخافهن على امتى من بعدى: الضلاله بعد المعرفه، مضلات الفتن و شهوه البطن و الفرج(6)؛ از سه چیز، پس از خود بر امتم بیمناكم: 1ـ گمراهى پس از شناخت حق، 2ـ فتنـه‎هـا و آشـوبهاى اغـواگـر، 3ـ شكم‎پرستى و شهوترانى.» و این هر سه در دوران معاویه به بالاترین شكل خود رسید، چه گمراهى‎اى از این بالاتر كه جانشین منصوب از قبل پیامبر ـ یا لااقل داماد، پسر عمو و اولین مسلم ـ در خطبه‎هاى نماز جمعه به دستور معاویه لعن شود؟(7) چه اغوایى از این بالاتر كه عمرو بن عاص، امامى را از خلافت، خلع كرد كه جن و انس بر لیاقتش معترف بودند و فرزند هند "آكلة الاكباد" را به جانشینى رسول خدا، برگزید؟

تبلیغات گمراه كننده از آنجا آغاز گشت كه معاویه با پول بیت المال مسلمین، در مذمت و بدگویى امام آنان، حدیث جعل كرد(8) و پرده حرمت را درید و با كمك دستیارانى چون "مغیرة بن شعبه" و "عمرو بن عاص"، نه تنها خود را "خلیفه رسول الله" و "اولى الامر" مسلمانان خواند و زمینه قتل عام شیعیان را فراهم ساخت، كه به شامیان و پاره‎اى دیگر از بلاد ـ با تبلیغات دروغین ـ قبولاند كه مجسمه عدالت، نماز نمى‎خواند!

محرم

اگر نبود، مگر این نكته كه اكنون نیز بسیارى از برادران اهل سنت، معاویه را تا حد تقدیس مى‎ستایند، كافى بود كه بدانیم دراهم و دنانیر و تبلیغات گمراه كننده امویان، چسان هویت فتنه انگیز معاویه را وارونه به مردم نمایاند و شخصیت على و خاندانش را بر خلاف واقع! پس از معاویه نیز ـ با تمهیدات او ـ یزید را امام مسلمانان خواندند و حسین را آشوبگرى كه قصد برهم زدن امنیت ملى را در سر دارد و لذا به جعل حدیث پرداختند و از قول رسول خدا گفتند: «من اراد ان یفرق امر هذه الامه و هو جمیع فاضربوه بالسیف كائنا من كان»(9)؛ آن كس كه در اندیشه ایجاد تفرقه در میان امت واحده اسلامى برآید؛ با شمشیر سركوبش كنید؛ هر كس كه مى‎خواهد باشد.»(10)

و در همین راستا ماموران مسلح حاكم حجاز به سیدالشهدا گفتند: "یا حسین! الا تتقى الله تخرج من الجماعه و تفرق بین هذه الامه(11)؛ اى حسین! آیا از خدا پروا نمى‎كنى كه از جماعت مسلمانان جدا مى‎شوى و در میان امت، تفرقه مى‎اندازى؟"

عبیدالله بن زیاد، حاكم عراق، نیز به مسلم بن عقیل گفت: «یا ابن عقیل! اتیت الناس و هم جمع فشتتت بینهم و فرقت كلمتهم و حملت بعضهم على بعض(12)؛ اى پسر عقیل! تو آمدى و در میان مردمى كه متحد بودندغ تفرقه انداختى و وحدت آنها را بر هم زدى و برخى را به جان پاره‎اى دیگر انداختى."

عمرو بن حجاج نیز در توجیه جنایت خود در كربلا گفت: «ما طاعت امام را كنار نگذاشته و از جماعت كناره‎گیرى نكردیم»، همو هنگامى كه سپاه كوفه را به جنگ تشویق مى‎كرد، گفت:

«یا اهل الكوفه الزموا طاعتكم و جماعتكم و لا ترتابوا فى قتل من مرق من الدین و خالف الامام(13)؛ اى كوفیان! فرمانبردارى كنید و یكپارچگى خود را حفظ نمایید و در كشتن كسى كه از دین خارج شده و بر امام شوریده است، تردید به خود راه ندهید.»

و بدین سان قیام عدالت خواهانه پسر پیامبر(صلی الله علیه و آله) كه با انگیزه امر به معروف و نهى از منكر و براى اصلاح جامعه اسلامى و به درخواست نیروهاى مذهبى ـ ملى كوفه، كه تشنه عدالت على بودند، آغاز گردید، آشوبگرى بر ضد حكومت اسلامى یزید تبلیغ گشت! و از سوى دیگر، یزید بن معاویه این جرثومه فساد و تباهى، عنصرى داراى فضایل انسانى و مهذب و هوشمند و ستوده خصال تبلیغ شد.(14)





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي
*h-ì/ /1 9bì/g h 9ed

 رسالت تبیین «مکتب» و تصحیح باورهای مردم در مسائل عقیدتی و بینشی، بر عهده «امام» است. امامان با سخن و عملشان هم صورت صحیح اعتقادات را می‌نمایانند، هم با انحرافات عقیدتی مقابله و مبارزه می‌کنند. این که توحید ناب چیست و خداباوری و عقیده به مبدا و معاد چه نقشی در زندگی دارد و شیوه انبیا و مرامشان کدام است و تداوم خط رسالت در قالب «امامت» چگونه است و دین چیست و اهل‌بیت علهیم‌السلام کیانند و چه مسوولیتی دارند و وظیفه امت در قبال امام چیست، همه و همه جلوه‌هایی از «پیام‌های اعتقادی» عاشورا است. اگر به قیام سیدالشهداء علیه‌السلام از این دیدگاه بنگریم، درس‌‌های عظیمی را خواهیم آموخت و عاشورا را کلاس درسی خواهیم یافت که در سخنان امام و عاشوراییان، متجلی گشته است.

حتی رجز‌های اصحاب امام و خطبه‌های امام و اهل‌بیت، چه قبل از شهادت و چه در مقطع اسارت، پر از نکته‌های عقیدتی است.

علاوه بر بُعد نظری و تبیین خطوط اصلی و روشن دین، تجلی این باورها در عمل آنان، جلوه دیگری از بعد اعتقای مساله است. مثلا «توحید» را نه صرفا از بعد نظری، بلکه توحید در عبادت و اطاعت را نیز در صحنه عاشورا و انقلاب امام حسین علیه‌السلام می‌توان دید و این، بسی آموزنده‌تر و تاثیرگذارتر از جنبه‌ فکری و ذهنی موضوع است. عقیده به خدا و قیامت، نه تنها به صورت یک باور خشک ذهنی، بلکه منشا اثر در زندگی فردی و اجتماعی مسلمان مطرح است و تلاش‌های او را حتی در صحنه مبارزه، جهت می‌دهد. اعتقاد به امامت نیز، نه صرفا در حد یک بحث کلامی و احتجاجات قرآنی و حدیثی در مورد این که پس از پیامبر، چه کسی خلافت دارد، بلکه به عنوان نظام سیاسی و پذیرش ولایت پیشوای صالح و خط مشی منطبق بر قرآن و سنت رسول و این که چه کسی شایسته زمامداری امت اسلامی است، مطرح می‌گردد.

جایگاه اهل‌بیت‌ پیامبر صلی‌الله علیه و آله در جامعه اسلامی نیز از همین زاویه قابل طرح است و نیز اصل مساله رسالت حضرت محمد صلی‌الله علیه و آله و قرآن و وحی و شفاعت و ... باید هر کدام به نحوی که دارای «پیام» است، در نهضت عاشورا مورد مطالعه قرار بگیرد. تنها در این صورت است که حرکت عاشورایی در امتداد زمان، گسترش و دوام می‌یابد و نسل‌های امروز و آینده را در مورد خطاب  قرار می‌دهد و هدایتگر می‌شود.

بعد اعتقادی کربلا نباید مورد غفلت قرار گیرد، هم محتواهای عقیدتی که در مجموعه این حماسه متجلی است، هم اساس نهضت کربلا که برای حفظ باورهای ناب از زوال تحریف بود. این هدف مهمی بود که شهید بزرگی همچون ابا عبدالله الحسین علیه‌السلام فدای تحقق آن شد.

در سخنان امام حسین علیه‌السلام و یاران او، مفاهیم بلندی از اعتقادات در محورهای خداشناسی، رسالت انبیاء، نقش وحی و قرآن در زندگی، اصالت دین و گمراهی بدعت‌گذاران، زندگی ابدی و حیات پس از مرگ، بهشت و جهنم، حساب و اجر و عذاب، شفاعت، حقانیت امامان برای ولایت و خلافت، وظیفه مردم نسبت به حجج‌ الهی، نفاق دنیاپرستان، استفاده از عقاید دینی برای اغفال مردم و ... دیده می‌شود که جای مطالعه دارد.

 

 

 

*h-ì/ /1 9bì/g h 9ed

توحید در عقیده و عمل

عقیده به «توحید» و خداباوری، تنها در ذهن یک مسلمان موحد نمی‌ماند، بلکه در همه شوون و شرایط و زوایای زندگی او سایه می‌افکند. این که خدا کیست و چیست و این شناخت چه تاثیری در زندگی عملی و موضع‌گیری‌های اجتماعی مسلمان دارد، جایگاه این عقیده را در حیات، نشان می‌دهد.

عقیده به خدایی که راست است، راست می‌گوید، وعده‌هایش تخلف‌ناپذیر است، اطاعتش واجب است، نارضایی او موجب دوزخی شدن است، در همه حال، حاضر و ناظر انسان است، کمترین کار انسان از علم و بصیرت او پنهان نیست، مجموعه این باورها وقتی به صورت «یقین» در آید، موثرترین عامل تاثیر‌گذار در زندگی است.

 

 

مفهوم توحید، تنها در بینش و دیدگاه نیست، بلکه در بعد عملی، به «توحید در اطاعت» و «توحید در عبادت» تبدیل می‌شود.

امام حسین علیه‌السلام پیشاپیش، از شهادت خود، با خبر بود و جزییات آن را هم می‌دانست. پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله نیز مکرر این حادثه را پیشگویی کرده بود. این علم و اطلاع قبلی، نه تنها رای او را بر ادامه راه و ورود به میدان جهاد و شهادت، سست یا آمیخته به تردید نکرد، بلکه شهادت‌طلبی او را افزون‌تر ساخت. آن حضرت با همین ایمان و باور، به کربلا آمد و به جهاد پرداخت و عاشقانه به دیدار خدا شتافت.

 

 

حضرت ضمن خطابه‌ای که درباره حرکت خویش و امتناع از بیعت و استناد به نامه‌های کوفیان بود، در پایان، ضمن گلایه از عهدشکنی کوفیان فرمود: «تکیه‌گاهم خداست و او مرا از شما بی‌نیاز می‌کند. «سَیُغنی اللهُ عَنکُم»  در ادامه راه نیز وقتی با عبدالله مشرقی ملاقات کرد و او و همراهش اوضاع کوفه و گرد آمدن مردم را برای جنگ با آن حضرت بیان کردند، پاسخ امام این بود که «حَسبیَ اللهُ وَ نِعمَ الوَکیلُ.»

حتی در موارد متعددی اصحاب و بستگان و اقوام او از روی خیرخواهی و دلسوزی آن حضرت را از رفتن به عراق و کوفه بر حذر می‌داشتند و بی‌وفایی مردم و مظلومیت و تنهایی پدرش امیرالمومنین و برادرش امام مجتبی علیه‌السلام را یادآور می‌شدند. هر یک از اینها کافی بود که در دل فرد معمولی، ایجاد تردید کند، اما باور روشن و عقیده یقینی او و خدایی دانستن این راه و انتخاب، سبب شد در مقابل عوامل یاس‌آفرین و تردیدساز بایستد و قضای الهی و مشیت او را بر هر چیز مقدم بدارد. وقتی ابن عباس از امام حسین علیه‌السلام می‌خواست که راه دیگری جز رفتن به عراق برگزیند و با بنی‌امیه در نیفتد، حضرت ضمن تبیین اهداف و نیّات امویان، فرمود: «انّی ماضٍ فی امرِ رسولِ‌الله صلی‌الله علیه و آله حَیثُ اَمَرَنی و اِنّا لله و انّا الیهِ راجعون»(1) و تصمیم خود را در پایبندی به فرمان حضرت رسول و بازگشت به جوار رحمت خدای هستی‌آفرین باز گفت؛ چرا که به حقانیت راه و درستی وعده‌های خدا باور داشت.

«یقین»، نمودی از وضوح و روشنی باور نسبت به دین و فرمان خدا و حکم شریعت است. گوهر یقین در هر جا که باشد، او را مصمم و بی‌باک می‌سازد. صحنه عاشورا جلوه یقین بود. یقین به حقانیت راه خود، یقین به باطل بودن دشمن، یقین به حق بودن معاد و حساب و محاسبه رستاخیز و یقین به حتمیت مرگ و ملاقات با خدا، در درجه بالایی در دل امام و عاشوراییان وجود داشت و جهت‌دهنده مقاومت و کیفیت عمل و ثبات قدم در راه انتخابی بود.

 

«استرجاع» (گفتن انا لله و انا الیه راجعون) علاوه بر آن که هنگام آگاهی از مرگ یا شهادت کسی گفته می‌شود، در منطق امام حسین علیه‌السلام، یادآور فلسفه بلند هستی و حیات و سرنوشت «از اویی و به سوی اویی» است که بارها امام در طول راه آن را بر زبان آورد، تا این عقیده، جهت‌ دهنده تصمیم‌ها و عمل‌ها باشد.

«یقین»، هم در «موضوع» بود؛ یعنی شناخت روشن هدف و راه و وضعیت، هم در «حکم» بود؛ یعنی تکلیف بودن جهاد و شهادت در آن شرایط به نفع اسلام، هم در عقیده به «خدا» و هم به «آخرت» بود که مقوم اصلی پا گذاشتن در میدانی است که گروهی می‌خواهند جان بدهند و فدا شوند. وقتی وهب بن عبدالله برای دومین بار در كربلا به میدان جنگ رفت، در رجز خویش، خود را با عناوینی همچون «مومن به رب» و «موقن به رب» معرفی کرد. (2)

توحید در نصرت‌خواهی و فقط و فقط بر خدا اعتماد کردن، از جلوه‌های دیگر نقش‌آفرینی عقیده در عمل است. امام حسین علیه‌السلام تنها تکیه‌گاهش خدا بود، نه نامه‌ها و حمایت‌ها و شعارها. وقتی سپاه حر راه را بر کاروان امام بست، حضرت ضمن خطابه‌ای که درباره حرکت خویش و امتناع از بیعت و استناد به نامه‌های کوفیان بود، در پایان، ضمن گلایه از عهدشکنی کوفیان فرمود: «تکیه‌گاهم خداست و او مرا از شما بی‌نیاز می‌کند. «سَیُغنی اللهُ عَنکُم» (3) در ادامه راه نیز وقتی با عبدالله مشرقی ملاقات کرد و او و همراهش اوضاع کوفه و گرد آمدن مردم را برای جنگ با آن حضرت بیان کردند، پاسخ امام این بود که «حَسبیَ اللهُ وَ نِعمَ الوَکیلُ.» (4)

صبح عاشورا نیز، وقتی سپاه کوفه با همهمه رو به اردوگاه امام تاختند، دستانِ نیایشگر امام حسین علیه‌السلام رو به آسمان‌ها بود، وی چنین می‌گفت: خدایا! در هر گرفتاری و شدت، تکیه‌گاه و امیدم تویی و در هر حادثه که برایم پیش آید، پشتوانه منی، چه بسا در سختی‌ها و گرفتاری‌ها که تنها به درگاه تو روی آورده و دست نیاز و دعا به آستان تو گشودم و تو آن را بر طرف ساختی ... . (5)

این حالت و روحیه، جلوه بیرونی، عقیده قلبی به مبدا و یقین به نصرت‌ الهی است و توحید در دعا و طلب را می‌رساند.

هدف اصلی معارف دین، تقرب بندگان به سوی خداوند است. این محتوا حتی در زیارتنامه‌های شهدای کربلا به ویژه زیارت امام حسین علیه‌السلام نیز مطرح است. علی‌رغم تبلیغات سوء و جاهلانه‌ای که شیعه را به بدعت متهم می‌کنند و زیارت قبور اولیاء الهی را شرک می‌پندارند، در فرهنگ زیارت، خود این عمل گامی برای تقرب به خدا شمرده شده است که توحید ناب است. در بخشی از زیارت امام‌ حسین‌ علیه‌السلام که با فراز «اللهم مَن تَهَیأ و تَعَبأ...» شروع می‌شود، خطاب به خداوند می‌گوییم:

خدایا! هر کس که آماده شود و وسایل فراهم کند و به امید دست یافتن به نعمت و موهبتی سراغ یک مخلوق رود، تا از هدایا و جوائز و عطاهای او بهره‌مند شود، آماده شدن و زمینه چیدن من و سفر من به سوی تو و برای زیارت قبر ولی تو است و با این زیارت، به تو تقرب می‌جویم، و هدیه و عطا و جایزه را از تو امید دارم... . (6)

در ‌ادامه نیز با حالت حصر، می‌گوییم: تنها تو را قصد و آهنگ کردم و تنها آنچه را نزد تو است می‌خواهم؛ «فالیکَ قَصَدتُ و ما عِندُکَ ارَدتُ.»

اینها نشان دهنده بعد توحیدی تعالیم شیعی است که مراقد معصومین و زیارت اولیاء الهی را هم معبر و مسیری برای رسیدن به توحید خالص می‌داند و تعبد به امر الهی است که بزرگداشت اینان را توصیه فرموده است.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي

امـا بـعـد: فـان هـانـیا و سعیدا قدما علی بكتبكم و كانا آخر من قدم علی من رسلكم و قد فهمت ما اقـتـصـصتم من مقالة جلكم انه لیس علینا امام فاقبل لعل اللّه یجمعنا بك على الحق والهدى و انی بـاعث الیكم اخی و ابن عمى و ثقتی من اهل‌بیتی مسلم بن عقیل فان كتب الی انه قد اجتمع راى مـلـئكـم و ذوى الـحجى والفضل منكم على مثل ما قدمت به رسلكم و قرات فی كتبكم فانی اقدم الـیـكـم و شـیكا ان شاء اللّه، فلعمری ما الا مام الا الحاكم بالكتاب، القائم بالقسط الدائن بدین الحق الحابس نفسه على ذات اللّه. والسلام (1)

اما بعد: هانى و سعید نامه‌هاى شما را آوردند و اینها آخرین فرستاده‌هاى شما بودند و از منظور شما آگاه شدم كه مى‌گویید ما پیشوا نداریم و از من می‌خواهید به طرف شما بیایم، تا به وسیله ما، شـمـا بـر حق و هدایت قرار گیرید من برادر و پسرعمویم كه مورد اطمینان ما خاندان است، یعنى مـسـلـم بـن عـقـیـل را بـه سـوى شـمـا مى‌فرستم، پس اگر به من نامه نوشت كه بزرگان و شـرافتمندان شما اتفاق نظر دارند به همان نحوى كه فرستادگان شما گفتند من به سرعت به سوى شما خواهم آمد.

به جان خودم سوگند! امامت و رهبرى مردم را كسى نمى‌تواند عهده‌دار شود مگر آن كه حكومتش بر اساس كتاب الهى باشد، عدالت را جارى كند، متدین به دین حق باشد، خود را در محدوه شریعت بداند و از مرزهاى الهى خارج نشود.

 

به دنبال مرگ معاویه، شیعیان در كوفه جمع شدند و نامه‌هاى مختلفى را براى حضرت نوشتند كه: بـاغ‌ها سرسبز شده، میوه‌ها رسیده، گیاهان روییده و برگ درختان سبز شده و لشگرى آماده در خدمت شما هستند.


 

حاكم كوفه عوض مى شود

 

به دنبال مرگ معاویه، شیعیان در كوفه جمع شدند و نامه‌هاى مختلفى را براى حضرت نوشتند كه:

بـاغ‌ها سرسبز شده، میوه‌ها رسیده، گیاهان روییده و برگ درختان سبز شده و لشگرى آماده در خدمت شما هستند.

نـامـه‌هـا را بـه هـمـراهـى سـعـید بن عبداللّه حنفى(2) و هانى بن هانى به مكه به خدمت سیدالشهدا علیه السلام فرستادند. امـام علیه السلام در پـاسـخ نـامه فوق را نوشتند و سعید و هانى را قبل از مسلم بن عقیل به كوفه برگرداندند. بـه دنـبـال ایـن نـامه، مسلم بن عقیل روانه كوفه مى‌گردد، حاكم شهر، نعمان بن بشیر مى‌خواهد از راه مسالمت آمیز، مسائل را حل كند ولى خبر به یزید مى‌رسد چنانچه به حكومت كوفه نـیـاز دارد بـاید فرد دیگرى را تعیین كند. پس از مشاوره، عبیداللّه بن زیاد، تعیین و روانه كوفه مى‌گردد و از ابتداى ورود با ارعاب و تهدید و قتل و زندان، مردم را از اطراف مسلم پراكنده مى‌كند تا مسلم تنها مى‌ماند و سرانجام، به شهادت مى‌رسد. عـمـده در این نامه، روح نامه سیدالشهدا علیه السلام است كه حضرت، شرایط امام مسلمین را بیان مى‌كند كه حاكم نباید از جاده مستقیم خارج و از محدوده كتاب و قوانین الهى، بیرون شود و از اینجا تفاوت حكومت‌هاى علوى و اموى روشن مى‌گردد.


 

سیاست علوى و اموى

 

اولین شرط حاكم الهى، عمل به قوانین الهى است قرآن كریم خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله مى‌فرماید: "انا انزلنا الیك الكتاب بالحق لتحكم بین الناس بما اراك اللّه"(3) ؛ ما قرآن را بر تو نازل كردیم تا بین مردم به آنچه خداوند مى‌خواهد، قضاوت كنى.

اگـر حاكمى به جاى كتاب الهى، به هواى نفس خود عمل كرد، خود به خود منعزل است، اگر در فقه شیعه، "عدالت" در امام جماعت، امام جمعه، قاضى، شهود و مجتهد معتبر است، براى آن است كه از محدوده كتاب و سنت، خارج نشود. مولاى متقیان امیرمؤمنان علیه السلام در نامه‌ای به عثمان بن حنیف مى‌نویسد: هیهات ان یغلبنی هوای.(4) وقـتى عمر بن الخطاب در بستر مرگ افتاده بود به جمع شش نفرى سفارشاتى نمود تا رسید به امیرالمؤمنین علیه السلام و چنین گفت: اگـر تـو بـه حـكومت رسیدى، بترس از خدا از این كه احدى از بنى‌هاشم را به گردن مردم سوار كنى!

بعدا عبدالرحمن بن عوف گفت: یا على! با این شرط با تو بیعت مى‌كنم. اما حضرت فرمود: از هـر شخص با قدرت و امانتدار براى اداره حكومت، كمك مى‌گیرم، خواه در بنى‌هاشم باشد یا غیر بنى‌هاشم.

عبدالرحمن گفت: بیعت نمى‌كنم تا این شرط را بپذیرى.(5)

حضرت فرمود: به خدا قسم! چنین قولى را به تو نمى‌دهم، لذا عبدالرحمن هم رها كرد.

این سیاست علوى است كه چه در موضع ضعف یا قوت باشد، آنچه را قبول ندارد، نمى‌پذیرد. ولـى در سـیـاسـت امـوى، مهم نیست كه روزى از موضع ضعف، شرطى را بپذیرد و بعدا از موضع قدرت آن را زیر پا نهد، چنانچه معاویه بعد از صلح با امام حسن علیه السلام گفت: هر شرطى را كه پذیرفتم اكنون زیر این دو قدم من مى‌باشد.(6) در سـیـاست علوى، ترور ممنوع است و مسلم بن عقیل به خاطر یك حدیث نبوى از قتل ابن زیاد خوددارى مى‌كند، ولى در سیاست اموى، ترور و مسموم كردن مالك اشتر، محمدبن ابى بكر، حجر بن عدى، براى حفظ حكومت، مانعى ندارد.

در حـكـومت علوى، سهم فرزندان و فامیل على علیه السلام به اندازه سایر مسلمانان است، ولى در حكومت امـوى، در یـك بـذل و بـخـشـش جـزئى عثمان، چهارصد هزار درهم به عبداللّه بن خالد و صـدهـزار درهـم بـه حـكـم بـن ابى العاص تبعید شده پیامبر صلی الله علیه و آله و دویست هزار درهم به ابوسفیان مى‌رسد!!(7)

در حـكومت علوى، آب به روى سپاهیان و حیوانات دشمن، باز گذاشته مى‌شود، ولى در حكومت و سیاست اموى، معاویه و یزید، سپاهیان و حتى زن‌ها و بچه‌ها را از آشامیدن آب محروم مى‌كنند. در حكومت علوى، جنازه عمر بن عبدود سالم مى‌ماند، ولى در سیاست اموى، بدن حمزه سیدالشهدا علیه‌السلام مثله مى‌شود و بدن حسین علیه السلام زیر سم اسبان لگدكوب مى‌گردد. در حـكـومت علوى، خانه ابوسفیان در فتح مكه، مامن مردم مى‌شود، ولى در سیاست اموى، حرم امن الهى براى فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله ناامن و حضرتش آواره شهرها مى‌گردد. معاویه بعد از قتل عثمان، طى نامه‌اى به مروان بن حكم چنین مى‌نویسد: چون نامه مرا خواندى مانند یوزپلنگ باش كه صید نمى‌كند مگر به طور ناگهانى و نگاه نمى‌كند مـگـر از روى حـیـله. و مانند روباه باش كه فرار نمى‌كند مگر به این طرف و آن طرف، و مخفى كن خودت را مانند مخفى كردن جوجه تیغى سرش را هنگامى كه مى‌خواهند او را بگیرند.(8) بـیـن نـامـه امـام حـسـین علیه السلام و نامه معاویه چقدر تفاوت است، حضرت حاكم مسلمین را محصور و مـحـدود در احـكـام الـهـى مى‌داند، ولى معاویه چه دستورالعملى به مروان مى‌دهد و انجام هر عملى را مباح و جایز بلكه لازم و واجب هم مى‌داند.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي

نزول امام حسین علیه‏السلام به زمین كربلا(1) روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یك بوده است.(2)

در مقتل ابى اسحاق اسفراینى آمده است كه: امام علیه‏السلام با یارانش سیر مى‏كردند تا به بلده‏اى رسیدند كه در آنجا جماعتى زندگى مى‏كردند، امام از نام آن بلده سؤال نمود.

پاسخ دادند: «شط فرات» است.

آن حضرت فرمود: آیا اسم دیگرى غیر از این اسم دارد؟

جواب دادند: «كربلا».

پس گریست و فرمود: این زمین، به خدا سوگند زمین كرب و بلا است! سپس فرمود: مشتى از خاك این زمین را به من دهید، پس آن را گرفته بو كرد و از گریبانش مقدارى خاك بیرون آورد و فرمود: این خاكى است كه جبرئیل از جانب پرودگار براى جدم رسول خدا آورده و گفته كه این خاك از موضع تربت حسین است، پس آن خاك را نهاد و فرمود: هر دو خاك داراى یك عطر هستند!

در تذكره سبط آمده است كه امام حسین پرسید: نام این زمین چیست؟

گفتند: «كربلا». پس گریست و فرمود: كرب و بلأ. سپس فرمود: ام سلمه مرا خبر داد كه جبرئیل نزد رسول خدا بود و شما هم نزد ما بودى، پس شما گریستى، پیامبر فرمود: فرزندم را رها كن! من شما را رها كردم، پیامبر شما را در امان خودش نشاند، جبرئیل گفت: آیا او را دوست دارى؟ فرمود: آرى! گفت: امت تو او را خواهند كشت، و اگر مى‏خواهى تربت آن زمین كه او در آن كشته خواهد شد به تو نشان دهم! پیامبر فرمود: آرى! پس جبرئیل زمین كربلا را به پیامبر نشان داد.

 

در روایتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنید و كوچ مكنید! اینجا محل خوابیدن شتران ما، و جاى ریختن خون ماست، سوگند به خدا در این جا حریم حرمت ما را مى‏شكنند و كودكان ما را مى‏كشند و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.

و چون به امام حسین علیه‏السلام گفته شد كه این زمین كربلاست، خاك آن زمین را بوئید و فرمود: این همان زمین است كه جبرئیل به جدم رسول خدا خبر داد كه من در آن كشته خواهم شد.(3)

سید ابن طاووس گفته است: امام علیه‏السلام چون به زمین كربلا رسید پرسید: نام این زمین چیست؟ گفته شد: «كربلا».

فرمود: پیاده شوید! این مكان جایگاه فرود بار و اثاثیه ماست، و محل ریختن خون ما، و محل قبور ماست، جدم رسول خدا مرا چنین حدیث كرده است.(4)

گر نام این زمین به یقین كربلا بود   اینجا محل رفتن خون ما بود

و در روایتى آمده است كه آن حضرت فرمود: ارض كرب و بلأ، سپس فرمود: توقف كنید و كوچ مكنید! اینجا محل خوابیدن شتران ما، و جاى ریختن خون ماست، سوگند به خدا در این جا حریم حرمت ما را مى‏شكنند و كودكان ما را مى‏كشند و در همین جا قبور ما زیارت خواهد شد، و جدم رسول خدا به همین تربت وعده داده و در آن تخلف نخواهد شد.(5)

سپس اصحاب امام پیاده شدند و بارها و اثاثیه را فرود آوردند، و حر هم پیاده شد و لشكر او هم در ناحیه دیگرى در مقابل امام اردو زدند.(6)


 

روز دوم محرم

 

در این روز حر بن یزید ریاحى نامه‏اى به عبیدالله بن زیاد نوشت و در آن نامه او را از ورود امام حسین علیه‏السلام به كربلا آگاه ساخت.(7)


 

دعاى امام علیه‏السلام

 

امام علیه‏السلام فرزندان و برادران و اهل‌بیت خود را جمع كرد و بعد نظرى بر آنها انداخت گریست و گفت: خدایا! ما عترت پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، ما را از حرم جدمان راندند، و بنى امیه در حق ما جفا روا داشتند. خدایا حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر بیدادگران پیروز گردان. (8)و (9)

ام كلثوم علیهاالسلام به امام علیه‏السلام گفت: اى برادر! احساس عجیبى در این وادى دارم و اندوه هولناكى بر دل من سایه افكنده است.

امام حسین علیه‏السلام خواهر را تسلى داد.(10)


 

سخنان امام علیه‏السلام

 

امام علیه‏السلام پس از ورود به سرزمین كربلا به اصحاب خود فرمود:

"الناس عبید الدنیا و الدین لعق على السنتهم یحوطونه ما درت معایشهم فاذا محصوا بالبلأ قل الدیانون.(11)

مردم، بندگان دنیا هستند و دین را همانند چیزى كه طعم و مزه داشته باشد، مى‏انگارند و تا مزه آن را بر زبان خود احساس مى‏كنند آن را نگاه مى‏دارند و هنگامى كه بناى آزمایش باشد، تعداد دینداران اندك مى‏شود.

 

به دنبال اطلاع عبیدالله از ورود امام علیه‏السلام به كربلا، نامه‏اى بدین مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسیده است كه در كربلا فرود آمده‏اى، و امیرالمؤمنین یزید! به من نوشته است كه سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق كنم! و یا به حكم یزید بن معاویه باز آیى! والسلام.


 

نامه امام علیه‏السلام به اهل كوفه

 

امام علیه‏السلام دوات و كاغذ طلب كرد و خطاب به تعدادى از بزرگان كوفه كه مى‏دانست بر رأى خود استوار مانده‏اند، این نامه را نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم از حسین بن على به سوى سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و گروه مؤمنین، اما بعد، شما مى‏دانید كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در حیات خود فرمود: هر كس سلطان ستمگرى را ببیند كه حرام خدا را حلال نماید و پیمان خود را شكسته و با سنت من مخالفت مى‏كند و در میان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار مى‏نماید، و اعتراض نكند قولا و عملا، سزاوار است كه خداى متعال هر عذابى را كه بر آن سلطان بیدادگر مقدر مى‏كند، براى او نیز مقرر دارد، و شما مى‏دانید و این گروه (بنى امیه) را مى‏شناسید كه از شیطان پیروزى نموده و از اطاعت خدا سرباز زده، و فساد را ظاهر و حدود الهى را تعطیل و غنائم را منحصر به خود ساخته‏اید، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كرده‏اند.

نامه‏هاى شما به من رسید و فرستادگان شما به نزد من آمدند و گفتند كه شما با من بیعت كرده‏اید و مرا هرگز در میدان مبارزه تنها نخواهید گذارد و مرا به دشمن تسلیم نخواهید كرد، حال اگر بر بیعت و پیمان خود پایدارید كه راه صواب هم همین است، من با شمایم و خاندان من با خاندان شما و من پیشواى شما خواهم بود؛ و اگر چنین نكنید و بر عهد خود استوار نباشید و بیعت مرا از خود برداشتید، به جان خودم قسم كه تعجب نخواهم كرد، چرا كه رفتارتان را با پدرم و برادرم و پسر عمویم مسلم، دیده‏ام، هر كس فریب شما خورد ناآزموده مردى است. شما از بخت خود رویگردان شدید و بهره خود را در همراه بودن با من از دست دادید، هر كس پیمان شكند، زیانش را خواهد دید و خداوند به زودى مرا از شما بى‌نیاز گرداند، والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته.»(12)

امام علیه‏السلام نامه را بست و مُهر كرد و به قیس بن مسهر صیداوى داد(13) تا عازم كوفه شود، و چون امام علیه‏السلام از خبر كشته شدن قیس مطلع گردید گریه در گلوى او پیچید و اشكش بر گونه‏اش لغزید و فرمود: «خداوندا! براى ما و شیعیان ما در نزد خود پایگاه والایى قرار ده و ما را با آنان در جوار رحمت خود مستقر ساز كه تو بر انجام هر كارى قادرى.» (14)و (15)

سپس امام حمد و ثناى الهى را بجا آورد و بر محمد و آل محمد درود فرستاد و همان خطبه‏اى را كه ما در منزل ذى حسم از آن بزرگوار نقل كردیم ایراد فرمود.(16)


 

اظهارات یاران امام علیه‏السلام

 

پس از سخنان امام، زهیر بپاخاست و گفت: اى پسر رسول خدا! گفتار تو را شنیدیم، اگر دنیاى ما همیشگى و ما در آن جاویدان بودیم، ما قیام با تو و كشته شدن در كنار تو را بر ماندن در دنیا مقدم مى‏داشتیم.

سپس بریر(17) برخاست و گفت: یا بن رسول الله! خدا به وسیله تو بر ما منت نهاد كه ما در ركاب تو جهاد كنیم و بدن ما در راه تو قطعه قطعه شود و جد بزگوارت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در روز قیامت شفیع ما باشد.(18)

و بعد، نافع بن هلال از جا بلند شد و عرض كرد: اى پسر رسول خدا! تو مى‏دانى كه جدت پیامبر خدا هم نتوانست محبت خود را در دل‌هاى همه جاى دهد و چنانچه مى‏خواست، همه فرمان‏پذیر او نشدند، زیرا كه در میان مردم، منافقانى بودند كه نوید یارى مى‏داند ولى در دل، نیت بیوفائى داشتند؛ این گروه، در پیش روى از عسل شیرین‏تر و در پشت سر، از حنظل تلخ‏تر بودند! تا خداى متعال او را به جوار رحمت خود برد؛ و پدرت على علیه‏السلام نیز چنین بود، گروهى به یارى او برخاستند و او با ناكثین و قاسطین و مارقین قتال كرد تا مدت او نیز به سر آمد و به جوار رحمت حق شتافت؛ و تو امروز نزد ما بر همان حالى! هر كس پیمان شكست و بیعت از گردن خود برداشت، زیانكار است و خدا تو را از او بى نیاز مى‏گرداند، با ما به هر طرف كه خواهى، به سوى مغرب و یا مشرق، روانه شو، به خدا سوگند كه ما از قضاى الهى نمى‌هراسیم و لقاى پروردگار را ناخوش نمى‌داریم و ما از روى نیت و بصیرت هر كه را با تو دوستى ورزد، دوست داریم، و هر كه را با تو دشمنى كند، دشمن داریم.(19)

 


 

نامه عبیدالله به امام علیه‏السلام

 

به دنبال اطلاع عبیدالله از ورود امام علیه‏السلام به كربلا، نامه‏اى بدین مضمون به حضرت نوشت: به من خبر رسیده است كه در كربلا فرود آمده‏اى، و امیرالمؤمنین یزید! به من نوشته است كه سر بر بالین ننهم و نان سیر نخورم تا تو را به خداوند لطیف و خبیر ملحق كنم! و یا به حكم یزید بن معاویه باز آیى! والسلام.

چون این نامه به امام رسید و آن را خواند، آن را پرتاب كرده فرمود: رستگار نشوند آن گروهى كه خشنودى مخلوق را به چشم خالق خریدند.

فرستاده عبیدالله گفت: اى ابا عبدالله! جواب نامه؟

امام فرمود: این نامه را جوابى نیست! زیرا بر عبیدالله عذاب الهى و ثابت است.

چون قاصد نزد عبیدالله بازگشت و پاسخ امام را بگفت، این زیاد بر آشفت و به سوى عمر بن سعد نگریست و او را به جنگ حسین فرمان داد.

عمر بن سعد كه شیفته ولایت «رى» بود، از قتال با حسین علیه‏السلام عذر خواست.

عبیدالله گفت: پس آن فرمان ولایت رى را باز پس ده!

عبیدالله بن زیاد اندكى قبل از این واقعه دستور داده بود تا عمر بن سعد به سوى دستبى(20) همراه با چهار هزار سپاهى حركت كند زیرا دیلمیان بر آنجا مسلط شده بودند، و ابن زیاد فرمان امارت رى را به نام عمر بن سعد نوشته بود، عمر بن سعد هم در حمام اعین(21) خود را آماده حركت كرده بود كه خبر حركت امام به سمت كوفه به ابن زیاد رسید و او عمر بن سعد را طلب كرد و گفت: باید به جانب حسین روى و چون از این مأموریت فراغت یافتى، آنگاه به سوى رى روانه شو!

به همین جهت عمر بن سعد كه انصراف از حكومت رى براى او بسیار ناگورا بود به ابن زیاد گفت: امروز را به من مهلت ده تا بیندیشم!

 

عبیدالله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله (فرار از جنگ) تحقیق كند و متخلفان را نزد او برد، و او یك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكرگاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا كسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب میراث به كوفه آمده بود!

نوشته‏اند كه: عمر بن سعد از سر شب تا سحر در اندیشه این كار بود و با خود مى‏گفت:

"اترك ملك الرى و الرى رغبتى‌ام ارجع مذموما بقتل حسین و فى قتله النار التى لیس دونها حجاب و ملك الرى قوْ عینى." (22) و(23)

سپس با اهل مشورت این مسأله را در میان گذاشت، همه او را از جنگ با حسین بن على علیه‏السلام نهى كردند، و حمزة بن مغیره فرزند خواهرش به او گفت: تو را به خدا از این اندیشه در گذر زیرا مقاتله با حسین، نافرمانى خداست و قطع رحم كردن است، به خدا سوگند كه اگر همه دنیا از آن تو باشد و آن را از تو بگیرند بهتر است از آن كه به سوى خدا بشتابى در حالى كه خون حسین بر گردن تو باشد.

عمر بن سعد گفت: همین كار را انجام خواهم داد انشأ الله!


 

عمار بن عبدالله

 

عمار بن عبدالله از پدرش نقل كرده است كه: بر عمر بن سعد وارد شدم در حالى كه عازم به سوى كربلا بود، به من گفت: امیر، مرا فرمان داده است به سوى حسین حركت كنم. من او را از این كار نهى كردم و گفتم: از این قصد باز گرد! هنگامى كه از نزد او بیرون آمدم شخصى نزد من آمد و گفت: عمر بن سعد مردم را به جنگ با حسین فرا مى‏خواند؛ به نزد او رفتم در حالى كه نشسته بود، چون مرا دید روى از من گرداند، دانستم كه عازم حركت است و از نزد او بیرون آمدم.

عمر بن سعد نزد ابن زیاد رفت و گفت: مرا بدین مسئولیت گماردى و در ازاى آن، ولایت رى را به من اعطا كردى، و مردم هم از این معامله آگاهند، ولى پیشنهادى دارم و آن این است كه عده‏اى از اشراف كوفه هستند كه در این مقاتله به همراهى آنان نیاز دارم! آنها را نزد خود فراخوان تا سپاه مرا در این مسیر همراهى باشند. سپس نام تعدادى از اشراف كوه را ذكر كرد، عبیدالله بن زیاد گفت: ما در این كه چه كسى را خواهیم فرستاد، از تو نظر خواهى نخواهیم كرد! اگر با این گروه كه همراه تو هستند، از عهده انچام این مأموریت بر مى‏آیى كه هیچ، در غیر این صورت باید از امارت رى چشم بپوسى!

عمر بن سعد چون پافشارى عبیدالله را مشاهده كرد گفت: خواهم رفت.(24)


 

روز سوم محرم

 


 

اعزام لشكر به سوى كربلا

 

عمر بن سعد یك روز بعد از ورود امام به كربلا یعنى روز سوم محرم با چهار هزار سپاهى از اهل كوفه وارد كربلا شد.(25)

برخى نوشته‏اند كه: بنو زهره (قبیله عمر بن سعد) نزد او آمده و گفتند: تو را به خدا سوگند مى‏دهیم از این كار درگذر و تو داوطلب جنگ با حسین مشو، زیرا این باعث دشمنى میان ما و بنى‌هاشم مى‏گردد.

عمر بن سعد نزد عبیدالله رفت و استغفا كرد، ولى عبیدالله استعفاى او را نپذیرفت، و او تسلیم شد.(26)

و برخى از تاریخ نویسان نوشته‏اند: عمر بن سعد دو پسر داشت: یكى به نام حفص كه پدر را تشویق و ترغیب به رفتن كرد تا با امام علیه‏السلام مقابله كند، ولى فرزند دیگرش او را به شدت از اقدام به چنین كارى بر حذر مى‏داشت، و سرانجام حفص نیز با پدرش راهى كربلا شد.(27)

 


 

خریدارى اراضى كربلا

 

از وقایعى كه در روز سوم ذكر شده، این است كه امام علیه‏السلام قسمتى از زمین كربلا را كه قبرش در آن واقع، شده است، از اهل نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریدارى كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را براى زیارت قبرش راهنمایى نموده و زوار او را تا سه روز میهمانى نمایند.(28)


 

هوشیارى یاران امام علیه السلام

 

هنگامى كه عمربن سعد به كربلا وارد شد عَزرْ بن قیس احمسى را نزد امام حسین علیه السلام فرستاد تا از امام سؤال كند براى چه به این مكان آمده است؟ و چه قصدى دارد؟

چون عزره از جمله كسانى بود كه به امام علیه‏السلام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بود، از رفتن به نزد آن حضرت شرم كرد، پس عمر بن سعد از اشراف كوفه كه به امام نامه نوشته و او را به كوفه دعوت كرده بودند خواست كه این كار را انجام دهند، تمامى آنها از رفتن به خدمت امام خوددارى كردند! ولى شخصى به نام كثیر بن عبدالله شعبى كه مرد گستاخى بود برخاست و گفت: من به نزد حسین رفته و اگر خواهى او را خواهم كشت!

عمر بن سعد گفت: چنین تصمیمى را فعلاً ندارم، ولى به نزد او رفته و سؤال كن براى چه مقصود به این سرزمین آمده است؟!

كثیر بن عبدالله به طرف امام حسین علیه‏السلام رفت، ابو ثمامه صائدى كه از یاران امام حسین بود و چون كثیر بن عبدالله را مشاهده كرد به امام عرض كرد: این شخصى كه مى‏آید بدترین مردم روى زمین است!

 

سپس از منبر به زیر آمد و براى مردم شام نیز عطایائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخیله حركت كرد و حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسیل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسین كمك نمایند.

پس ابو ثمامه راه را بر كثیر بن عبدالله گرفت و گفت: شمشیر خود را بگذار و نزد حسین علیه‏السلام برو!

گثیر گفت: به خدا سوگند كه چنین نكنم! من رسول هستم، اگر بگذارید، پیام خود را مى‏رسانم، در غیر این صورت باز خواهم گشت.

ابو ثماه گفت:من دستم را روى شمشیرت مى‏گذارم، تو پیامت را ابلاغ كن.

كثیر بن عبدالله گفت: به خدا سوگند هرگز نمى‌گذارم چنین كارى كنى.

ابو ثمامه گفت: پیامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم، زیرا تو مرد زشتكارى هستى و من نمى‌گذارم به نزد امام بروى.

پس از این مشاجره و نزاع، كثیر بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جریان را به عمر بن سعد اطلاع داد. عمربن سعد شخصى به نام قرة بن قیس حنظلى را به نزد خود فرا خواند و گفت: اى قره! حسین را ملاقات كن و از علت آمدنش به این سرزمین جویا شو.

قرة بن قیس به طرف امام حركت كرد. امام حسین علیه‏السلام به اصحاب خود فرمود: آیا این مرد را مى‏شناسید؟

حبیب بن مظاهر عرض كرد: آرى! این مرد تمیمى است و من او را به حسن رأى مى‏شناختم و گمان نمى‌كردم او در این صحنه و موقعیت مشاهده كنم.

آنگاه قرة بن قیس آمد و بر امام سلام كرد و رسالت خود را ابلاغ نمود، امام حسین علیه‏السلام فرمود: مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت كرده‏اند، و اگر از آمدن من ناخشنودید باز خواهم گشت.

قره چون خواست باز گردد، حبیب بن مظاهر به او گفت: اى قره! واى بر تو! چرا به سوى ستمكاران باز مى‏گردى؟ این مرد را یارى كن كه به وسیله پدرانش به راه راست هدایت یافتى.

قرة بن قیس گفت: من پاسخ این رسالت خود را به عمربن سعد برسانم و سپس در این امر اندیشه خواهم كرد! پس به نزد عمربن سعد باز گشت و او را از جریان امر با خبر ساخت، عمربن سعد گفت: امیدوارم كه خدا مرا از جنگ با حسین برهاند.(29)


 

نامه عمر بن سعد

 

حسان بن فائد مى‏گوید: من نزد عبیدالله بودم كه نامه عمربن سعد را آوردند، و در آن نامه چنین آمده بود: چون من با سپاهیانم در برابر حسین و یارانش پیاده شدم، قاصدى نزد او فرستاده و از علت آمدنش جویا شدم، او در جواب گفت: اهالى این شهر براى من نامه نوشته و نمایندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت كرده‏اند، اگر آمدنم را خوش نمى‏دارید، باز خواهم گشت.

عبیدالله چون نامه عمربن سعد را خواند، گفت:

"الان و قد علقت مخالبنا بهیرجو النجاة ولات حین مناص. (30)


 

نامه عبیدالله به عمربن سعد

 

عبیدالله به عمربن سعد نوشت: نامه تو رسید و از مضمون آن اطلاع یافتم، از حسین بن على بخواه تا او و تمام یارانش با یزید بیعت كنند، اگر چنین كرد، ما نظر خود را خواهیم نوشت!

چون این نامه به دست عمربن سعد رسید، گفت: مى‏پندارم كه عبیدالله بن زیاد خواهان عافیت و صلح نیست.(31)

عمربن سعد، نامه عبیدالله بن زیاد را به اطلاع امام حسین نرساند، زیرا مى‏دانست كه آن حضرت با یزید هرگز بیعت نخواهد كرد.(32)

 

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولین فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسین علیه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد یزیدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصین بن نمیر با چهار هزار نفر كه جمعا بیست هزار نفر مى‏شدند.

عبیدالله بن زیاد پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، اندیشه اعزام سپاهى انبوه را در سر مى‏پروراند، و بعضى نوشته‏اند كه: مردم كوفه جنگ كردن با امام حسین علیه‏السلام را ناخوش مى‏داشتند و هر كس را به جنگ آن حضرت روانه مى‏كردند، باز مى‏گشت.

عبیدالله بن زیاد شخصى را به نام سوید بن عبدالرحمن فرمان داد تا در این مسأله (فرار از جنگ) تحقیق كند و متخلفان را نزد او برد، و او یك نفر شامى را كه براى انجام امر مهمى از لشكر گاه به كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامى را از تنش جدا نمایند تا كسى دیگر جرأت سرپیچى از دستورات او را نكند! نوشته‏اند كه آن مرد شامى براى طلب میراث به كوفه آمده بود!(33)


 

عبیدالله در نخیله

 

عبیدالله شخصا از كوفه به طرف نخیله(34) حركت كرد و كسى را نزد حصین بن تمیم - كه به قادسیه رفته بود - فرستاد و او به همراه چهار هزار نفر كه با او بودند به نخلیه آمد، سپس كثیر بن شهاب حارثى و محمد بن اشعث و قعقاع بن سوید و اسمأ بن خارجه را طلب كرد و گفت: در شهر كوفه گردش كنید و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى از یزید و من فرمان دهید، و آنان را از نافرمانى و بر پا كردن فتنه بر حذر دارید و آنان را به لشكرگاه فرا خوانید؛ پس آن چهار نفر طبق دستور عمل كردند و سه نفر از آنها به نخیله نزد عبیدالله باز گشتند، و كثیر بن شهاب در كوفه ماند و در میان كوچه‏ها و گذرگاه‌ها مى‏گشت و مردم را به پیوستن به لشكر عبیدالله تشویق مى‏كرد و آنان را از یارى امام حسین بر حذر مى‏داشت.(35)

عبیدالله گروهى سواره را بین خود و عمربن سعد قرار داد كه هنگام نیاز از وجود آنها استفاده شود، و هنگامى كه او در لشكرگاه نخیله بود شخصى به نام عمار بن ابى سلامه تصمیم گرفت كه او را ترور كند، ولى موفق نشد و به طرف كربلا حركت كرد و به امام ملحق گردید و شهید شد.(36)

 


 

روز چهارم محرم

 

در این روز(37) عبیدالله بن زیاد مردم را در مسجد كوفه گرد آورد و خود به منبر رفت و گفت: اى مردم! شما آل ابى سفیان را آزمودید و آنها را چنان كه مى‏خواستید، یافتید! و یزید را مى‏شناسید كه داراى سیره و طریقه‏اى نیكو است! و به زیر دستان احسان مى‏كند! و عطایاى او بجاست! و پدرش نیز چنین بود! و اینك یزید دستور داده است كه بهره شما را از عطایا بیشتر كنم و پولى را نزد من فرستاده است كه در میان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسین بفرستم! این سخن را به گوش جان بشنوید و اطاعت كنید.

سپس از منبر به زیر آمد و براى مردم شام(38) نیز عطایائى مقرر كرد و دستور داد تا در تمام شهر ندا كنند كه مردم براى حركت آماده باشند، و خود و همراهانش به سوى نخیله حركت كرد و حصین بن نمیر و حجار بن ابجر و شبث بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن را به كربلا گسیل داشت تا عمربن سعد را در جنگ با حسین كمك نمایند.(39)

پس از اعزام عمربن سعد به كربلا، شمربن ذى الجوشن اولین فردى بود كه با چهار هزار نفر سپاهى آزموده براى جنگ با امام حسین علیه‏السلام اعلام آمادگى كرد و بعد یزیدبن ركاب كلبى با دو هزار نفر و حصین بن نمیر با چهار هزار نفر كه جمعا بیست هزار نفر مى‏شدند.(40)


 

روز پنجم محرم

 

در این روز كه مطابق با روز یكشنبه بوده است، عبیدالله بن زیاد مرادى را به دنبال شبث بن ربعى(41) فرستاد كه در دارالاماره حضور یابد، شبث بن ربعى خود را به بیمارى زده بود و مى‏خواست كه ابن زیاد او را از رفتن به كربلا معاف دارد، ولى عبیدالله بن زیاد براى او پیغام فرستاد كه: مبادا از كسانى باشى كه خداوند در قرآن فرموده است: «چون به مؤمنین رسند گویند: از ایمان آورندگانیم، و هنگامى كه به نزد یاران خود - كه همان شیاطینند - روند، اظهار دارند: ما با شماییم و مؤمنین را به سخره مى‏گیریم»(42)، و به او خاطر نشان ساخت كه اگر بر فرمان ما گردن مى‏نهى و در اطاعت مائى، در نزد ما باید حاضر شوى.

شبث بن ربعى، شبانگاه نزد عبیدالله آمد تا رنگ گونه او را نتوان به خوبى تشخیص داد! ابن زیاد به او مرحبا گفته و در نزد خود نشاند و گفت: باید به كربلا روى، پس شبث قبول كرد و عبیدالله او را به همراه هزار سوار به سوى كربلا گسیل داشت.(43)

 

در تعداد كل لشكریانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پیدا كردند تا با امام حسین علیه‏السلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكته‏اى كه نباید فراموش كرد این است كه تعداد نظامیان جیره‌خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دریافت مى‏كردند سى هزار نفر بوده است.

سپس عبیدالله بن زیاد به شخصى به نام زحر بن قیس با پانصد سوار مأموریت داد كه بر جسر صراه(44) ایستاده و از حركت كسانى كه به عزم یارى امام حسین از كوفه خارج مى‏شوند، جلوگیرى كند، فردى به نام عامر بن ابى سلامه كه عازم بود براى پیوستن به امام حسین علیه‏السلام از برابر زحربن قیس و سپاهیانش گذشت، زحر بن قیس به او گفت: من از تصمیم تو آگاهم كه مى‏خواهى حسین را یارى كنى، باز گرد! ولى عامر بن ابى سلامه بر زحرى بن قیس و سپاهش حمله ور شد و از میان سپاهیان گذشت و كسى جرأت نكرد تا او را دنبال كند. عامر خود را به كربلا رساند و به امام حسین علیه‏السلام ملحق شد تا به درجه رفیع شهادت نائل آمد، او از اصحاب امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه‏السلام بود كه در چندین جنگ در ركاب آن حضرت شمشیر زده است.(45)


 

تعداد لشكر عمر بن سعد

 

در تعداد كل لشكریانى كه به همراه عمربن سعد در كربلا حضور پیدا كردند تا با امام حسین علیه‏السلام بجنگند، اختلاف است، ولى نكته‏اى كه نباید فراموش كرد این است كه تعداد نظامیان جیره خوارى كه از حكومت وقت، حقوق و لباس و سلاح و لوازم جنگى دریافت مى‏كردند سى هزار نفر بوده است.(46) و (47)


 

روز ششم محرم

 

عبیدالله در این روز نامه‏اى به عمر بن سعد نوشت كه: من از نظر كثرت لشكر اعم از سواره و پیاده و تجهیزات، چیزى را از تو فروگذار نكردم، توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را براى من مى‏فرستند!(48)


 

وضعیت لشكر دشمن

 

چون مردم مى‏دانستند كه جنگ با امام حسین علیه‏السلام در حكم جنگ با خدا و پیامبر اوست، تعداى در اثناى راه از لشكر دشمن جدا شده و فرار كردند.

نوشته‏اند كه: فرمانده‏اى كه از كوفه با هزار رزمنده حركت كرده بود، چون به كربلا مى‏رسید فقط سیصد یا چهار صد نفر و یا كمتر از این تعداد همراه او بودند، بقیه به علت اعتقادى كه به این جنگ نداشتند، اقدام به فرار كرده بودند.(49)





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي

آنچه در این این جا به آن پرداخته خواهد شد، موضوعاتى است كه هر كدام به حادثه عاشورا و عزادارى امام حسین علیه السلام به نحوى مرتبط است.

الف)گروهى بر این باورند كه یزید كافر است؛ به دلیل همان سخن یزید كه ابن جوزى نقل كرده كه پس از آن كه سر امام حسین را به شام بردند یزید مردم را جمع كرد و در حالى كه با چوب بر سر و دندان امام مى‏زد، شعر زیر را مى‏خواند:

لیت اشیاخى ببدر شهد و اجزع الخزرج من وقع الأسل ‏لأهلوا و استهلوا فرحاً ثم قالوا یا یزید لا تشل... لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء ولا وحى نزل‏.

بنابراینابن جوزى مى‏گوید: «لیس العجب من قتال ابن زیاد للحسین و انما العجب من خذلان یزید و ضربه بالقضیب ثنایا الحسین و حمله آل رسول اللّه سبایا على اقتاب الجمال و لو لم یكن فى قلبه احقاد جاهلیة اضغان بدریة لاحترم الرأس لما وصل الیه و كفنه و دفنه و أحسن الى آل رسول اللّه صلی الله علیه و آله»؛ (1) جنگ ابن زیاد با حسین بن على علیه السلام تعجب‏آور نیست‏ بلكه تعجب در خوارى یزید در زدن چوب بر دندان‌هاى امام حسین و اسیر كردن خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سوار كردن آنان بر شتران، و در معرض عموم قرار دادن آنهاست. اگر در دل یزید كینه‏هاى جاهلیت و جنگ بدر نبود به امام حسین احترام مى‏گذاشت و آن حضرت را كفن و دفن مى‏نمود و با آل رسول به خوبى برخورد مى‏كرد.

 

ب) گروه دوم مى‏گویند یزید كافر نیست؛ چرا كه یزید در هنگام مشاهده سر امام حسین چنین گفت: «رحمك اللّه یا حسین لقد قتلك رجل لم یعرف حق الارحام و قال قد زرع لى العداوة فى قلب البر و الفاجر»؛ خداوند تو را رحمت كند اى حسین، تو را مردى كشت كه حق قومیت را نشناخت و با كشتن تو كینه و بغض مرا در دل هر انسان خوب و بدى كاشت. (2)

 

ج) گروه سوم بر این عقیده‏اند كه راه درست آن است كه توقف كرده و یزید را تكفیر نكنیم.

ابن جوزى در كتاب الرد على المعتصب العنید المانع من ذم الیزید مى‏نویسد: «گوینده‏اى از من پرسید، آیا لعن یزید ابن معاویه به خاطر جنایتى كه مرتكب شده جایز است یا خیر؟ گفتم: علماى پرهیزگار نظیر امام احمد، لعن او را روا دانسته‏اند.»

در پاورقى این مطلب شیخ محمد محمودى مى‏گوید: «یكى از علماى بزرگ به نام شیخ عبدالكریم والدین نویسنده مجمع الفوائد و معدن الفرائد مى‏گوید: این كتاب را در كتابخانه حرم نبوى صلی الله علیه و آله در مدینه منوره به سال 1384 ه" ق مشاهده كردم. در آنجا نوشته بود مسلمانان اجماع دارند كه اولاد فاطمه علیهاالسلام از ذریه پیامبر صلی الله علیه و آله مى‏باشند و باید بر آنان صلوات و درود فرستاد. آنگاه احادیثى را در فضل على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام مى‏آورد و مى‏نویسد یزید لعین و پیروانش از كسانى بودند كه به اهل بیت رسول صلی الله علیه و آله اهانت كردند؛ از این رو استحقاق غضب و دشمنى و لعن را دارند. هر كس مى‏خواهد از جواز لعن بر یزید آگاه شود به آن كتاب مراجعه كند.» وى مى‏نویسد: «افرادى كه لعن یزید را جایز نمى‏دانند از آن ترس دارند كه لعن او به پدرش معاویه سرایت كند.» (3) چنانكه این مطلب در شرح مقاصد تفتازانى نیز آمده است.

ابن حجر مى‏نویسد: «قاضى ابویعلى كتابى دارد به نام چه كسانى استحقاق لعن دارند، در آن كتاب یزید را جزو كسانى به شمار آورده كه استحقاق لعن دارند و دلیلش روایتى است از پیامبر صلی الله علیه و آله كه فرمود: من اخاف اهل المدینة ظلماً اخافه اللّه و علیه لعنة اللّه و ملائكة و الناس اجمعین؛ آن كس كه مردم مدینه را بترساند، خداوند او را خواهد ترساند و مورد لعن خدا و فرشتگان و تمام مردم قرار مى‏گیرد.» آنگاه مى‏نویسد: «شكى نیست كه یزید با لشكر و نیروهاى مسلح خویش به جنگ مردم مدینه رفت و اهل مدینه را با جنایاتى كه انجام داد به شدت مضطرب و نگران كرد و در دل آنها ترس ایجاد نمود؛ چرا كه او مدینه را براى خود مباح كرد.» نقل شده است كه حدود 300 دختر مورد تجاوز قرار گرفته و گروهى از صحابه را به قتل رساندند و نماز جماعت را در مسجد النبى تعطیل كردند. پس از آن براى جنگ با عبداللّه زبیر آماده شدند و كعبه را با منجنیق مورد حمله قرار داده و آتش زدند. (4) در اینجا ذكر این نكته شایسته است كه از دید اهل سنت جواز لعن قاتلان امام حسین به صورت كلى - یعنى بدون این كه نام شخصى برده شود - اشكالى ندارد و مورد اتفاق است. به طور مثال اگر گفته شود خداوند قاتلان امام حسین یا كسى كه دستور قتل و شهادت آن حضرت را صادر كرده است لعنت كند رواست؛ از این رو برخى به صورت كلى او را لعن كرده‏اند.

سعدالدین تفتازانى مى‏گوید: «و اما ما جرى بعدهم من الظلم على اهل بیت النبى صلی الله علیه و آله فمن الظهور بحیث لا مجال للاخفاء و من الشناعة بحیث لااشتباه على الآراءاذ تكاد تشهد به الجماد و العجماء و یبكى له من فى الارض و السماء و تنهد منه الجبال و تنشق الصخور و یبقى سوء عمله على كرّ الشهور و مر الدهور و لعنة اللّه على من باشر او رضى او سعى و العذاب الآخرة أشد و أبقى»؛ (5) ظلم و ستمى را كه بر اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وارد كردند، به اندازه‏اى روشن و آشكار است كه جاى هیچ گونه نكته ابهامى براى كسى نمى‏گذارد؛ بلكه تمام جمادات و حیوانات بر آن گواهى مى‏دهند و هر كسى كه در زمین و آسمان است بر آنها اشك مى‏ریزد، كوه‌ها متزلزل و صخره‏ها متلاشى مى‏شود و آثار زشت این اعمال همواره بر تارك تاریخ باقى خواهد ماند. خداوند كسانى را كه این اعمال را به وجود آورده و یا به آن خشنود و در مقدمات آن همكارى داشته‏اند لعنت كند. به یقین عذاب آخرت شدیدتر است.مسعودى درباره یزید مى‏نویسد: «مردى خوشگذران و عیاش بود. مردى بود كه حیوانات شكارى داشت، سگ‌ها و میمون‌ها داشت و پیوسته مجالس میگسارى برگزار مى‏كرد. روزى در مجلس میگسارى خود نشست و ابن زیاد هم در طرف راست او بود و این واقعه بعد از آن بود كه حسین ابن على را كشته بود، پس به ساقى مجلس خود رو كرد و گفت:

اسقنى شربة تروى مشاشى ثمّ صل فاسق مثلها ابن زیاد صاحب السر والامانة عندى ولتسدید مغنمى و جهادى؛ جامى از شراب به من بنوشان كه استخوان‌هاى نرم را سیراب كند، سپس برگرد و ابن زیاد را چنان جامى بنوشان. همان كس كه رازدار من است، همان كسى كه امین كار من است، همان كسى كه اساس خلافت من به دست او محكم و استوار شد، یعنى حسین بن على را كشت -... .»

سپس مسعودى مى‏نویسد: «در دستگاه خلافت اسلامى و جانشینى پیغمبر، مردى كه مقام خلافت را اشغال كرده بود، میمونى داشت كه به او بوقیس مى‏گفتند. این میمون را در مجلس میگسارى خود حاضر مى‏كرد و براى او تشكى مى‏انداخت و او را مى‏نشانید و او را بر گرده خر ماده‏اى كه براى مسابقه و اسب دوانى تربیت شده بود سوار مى‏كرد، زین و لجام بر گرده آن ماده خر مى‏بستند و این میمون را بر او سوار مى‏كردند و با اسب‌ها به اسب دوانى و مسابقه مى‏بردند. در یكى از روزها ابوقیس مسابقه را برد. بر تن این میمون جامه و قبایى از حریر سرخ و زر پوشانده و دامن‌ها را به كمرش زده بودند و بر سر او كلاهى نهاده بودند كه نقش‌هاى درشت داشت و به رنگ‌هاى مختلف آراسته گشته بود.» (6)





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي

آشكار شدن دعوت پیامبر در مكه مكرمه باعث شد كه سران قریش چون ابوسفیان و ابوجهل و دیگران كه از مقام و منصب بالایی در شهر برخوردار بودند، با بدگویی از پیغمبر و آزار رساندن بدو و یارانش و نسبت دادن شاعری، دیوانگی و ساحری به او، وی را مورد اذیت قرار دهند. از طرف دیگر با اجرای برنامه‌هایی چون طرح محاصره پیامبر و خاندانش به مدت سه سال و توطئه كشتن او سعی در خاموش كردن چراغ رسالت داشتند. اما با تحمل و صبوری پیامبر و یارانش از یك سو و گسترش روزافزون اسلام از سوی دیگر این دشمنی‌ها در روند تكامل دین و آیین نبوی تاثیری نگذاشت و نهایتاً با هجرت پیامبر به مدینه تمامی توطئه‌ها خنثی شد. مهاجرت مسلمانان از مكه به مدینه باعث از دست دادن مشاغل آنان شد چرا كه حرفه آنان داد و ستد و بازرگانی بود و مردم مدینه عمدتاً به كار كشاورزی مشغول بودند لذا جهت كسب درآمد یا باید به مكه می‌رفتند كه دشمنان با بیرون راندنشان از شهر این فرصت را از مسلمانان گرفته بودند و یا باید خط بازرگانی مكه را به خطر بیندازند تا از این طریق بتوانند راه را برای تجارت و بازرگانی برای خود هموار كنند. به همین دلیل جنگ‌های زیادی بین مهاجران مسلمان با كاروان‌های بازرگانی مكه صورت گرفت كه با مراجعه به تاریخ اسلام می‌توان به جوانب مختلف آن آگاهی یافت آنچه كه حائز اهمیت است ریاست این جنگ‌هاست كه عمدتاً با ابوسفیان حاكم مكه بوده است و این امر نشان از دشمنی دیرینه او با پیامبر و اسلام است اما نهایتاً پس از فتح مكه به دست مسلمانان او نیز به اجبار مسلمان شد تا جایی كه پیامبر فرمود او را در جایی قرار دهند تا لشكریان از پیش روی او بگذرند. ابوسفیان چون عظمت مسلمانان را دید به عباس عموی پیامبر گفت: پادشاهی پسر برادرت بزرگ شده است! عباس گفت: وای بر تو این پیغمبری است نه پادشاهی ... .

از این كلام به درستی روشن می‌شود كه نگاه ابوسفیان تا چه اندازه به حكومت و قدرت وابسته است. پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و روی كار آمدن خلفای سه گانه حاكمیت و قدرت همچنان در مدینه باقی ماند اما با كشور گشایی‌های مسلمانان در زمان خلیفه دوم مردم با آداب و سنن اقوام دیگر چون روم و ایران آشنا شد و به تدریج آن آداب و رسوم در میان فرهنگ عرب ساده و بادیه نشین راه یافت و آنان كه اشتهای بیشتری به دنیا داشتند از این سفره گسترده بهره فراوان نصیب خود ساختند. معاویه فرزند ابوسفیان در همین ایام یعنی سال پنجم خلافت عمر به ولایت شام دست یافت و زمانی كه پدرش را از ماموریت خود مطلع كرد وی گفت: مهاجران پیش از ما مسلمان شدند و ما پس از ایشان به این دین در آمدیم آنان حالا مزد خود را می‌گیرند، آنها رئیسند و ما پیرو، به تو شغل مهمی داده‌اند. بنگر تا به خلافت آنان نروی چه تو نمی‌دانی پایان كار چه خواهد شد. این گفتگو نشان می‌دهد كه پدر و پسر چگونه مسلمانی را وسیله برخورداری از دنیا و رسیدن به ریاست و حكومت می‌دانستند.

ـ معاویه از روزی كه از جانب عمر به حكومت شام رسید در نظام حكومت روش امپراتوران روم را به كار برد و در زندگانی شخصی خود از آنان تقلید كرد. سادگی حكومت اسلامی را رها كرد و دستگاه پرشكوهی برای خود فراهم آورد... . برای خود دسته نگهبانی مسلح تاسیس كرد كه چون به مسجد می رفت او را در میان می‌گرفتند... . می‌توان گفت فاصله بین والی و رعیت از دوره معاویه پدید گشت. رفتار او نیز با مردم آن سرزمین همان گونه كه رومیان داشتند بلكه بهتر از آنان به ایشان می‌رسید. به طوری كه بسیاری از مردم شام تصور می‌كردند كه پیامبر خویشاوندانی جز بنی امیه ندارد!

ـ یزید فرزند معاویه در چنین جامعه‌ای متولد شده است و او نه تنها از تربیت دینی بهره‌ای نداشت بلكه تربیت ناشوده بود چرا كه نوشته‌اند معاویه روزی نزد مادر یزید رفت... و شنید كه او زندگانی شهری را نكوهش می‌كند لذا او و فرزندش را به قبیله نزد كسانش فرستاد بدین جهت یزید تربیت بیابانی یافت. بهره‌ای كه از این تربیت گرفت گشاده زبانی، شعر نیك گفتن و شكار بود.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي

شخصی از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلای معلّی به این شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در این مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زیارت حضرت امام حسین علیه السلام را اراده می‌کرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام می کرد و او را زیارت می‌نمود؛ تا این که سرگذشت او را به «سید مرتضی»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقیب الاشراف» بود رساندند.

سید مرتضی به منزل او رفت و در این خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب زیارت در مذهب اهل‌بیت علیه السلام این است که داخل حرم شوی و عقبه و ضریح را ببوسی. این روشی را که تو داری، برای کسانی است که در شهرهای دور می‌باشند و دستشان به حرم مطهر نمی‌رسد.»

آن مرد چون این سخن را شنید گفت: «ای نقیب الاشرف» از مال دنیا هر چه بخواهی از من بگیر و مرا از رفتن معذور دار.

هنگامی که سید مرتضی سخن او را شنید بسیار ناراحت شد و گفت: «من که برای مال دنیا این سخن را نگفتم؛ بلکه این روش را بدعت و زشت می‌دانم و نهی از منکر واجب است.»

وقتی آن مرد این سخن را شنید، آه سردی از جگر پر دردش کشید. سپس از جا برخاست و غسل زیارت کرد و بهترین لباسش را پوشید و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گریان متوجه حرم حسینی گردید تا این که به در صحن مطهر رسید .

نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شریف را بوسید. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکی که آن را در هوای سرد در آب انداخته باشند، بر خود می‌لرزید و با رنگ و روی زرد، همانند کسی که یک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت می‌کرد تا این که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمین را بوسید و برخاست و مانند کسی که در حال احتضار باشد داخل ایوان مقدس گردید و با سختی تمام خود را به در رواق رسانید.

چون چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسی اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزی کشید. سپس به آوازی دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سیدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سیدُالشهداء؟ ؛ آیا اینجا جای افتادن امام حسین علیه السلام است؟ آیا اینجا جای کشته شدن حضرت سیدالشهداء است؟»

پس فریاد کشید و نقش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم نمود و به شهیدان راه حق پیوست.»





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي

شیعیان همواره در طول تاریخ قریب به 1400 ساله ی خویش با الهام از حسین بن علی علیه‌السّلام و عزت‌جویی ایشان در برخورد طاغوت زمان یزید بن معاویه، عزّت و افتخار خویش را در مبارزه با طاغوتیان زمان خویش جستجو می‌كرده‌اند لذا در این مختصر ما بر آن شدیم تا با بهره‌گیری هر چند كوتاه از آیات قرآن كریم بیانات این امام همام و همچنین روایات دیگر ائمه معصوم به بررسی اجمالی عزت و ذلّت در آینه آیات و روایات بپردازیم:


 

الف ـ عزّت در پرتو آیات و روایات

خداوند متعال در قرآن كریم در آیات متعددی، عزّت را تماماً و بالاصالة از آن خویش می‌داند[1] و در آیات دیگر آن را بعد از خود، متعلق به رسول خدا و مؤمنین می‌داند[2] و نیز می‌فرماید هر كه را خداوند اراده نماید، عزیز و هر كه را بخواهد، ذلیل می‌گرداند.[3]

در دعای عرفه به نقل از سالار شهیدان می‌خوانیم كه تمام عزّت و بلند مرتبگی ویژه خداوند است و هر كه خدا را دوست بدارد عزیز و الّا ذلیل خواهد بود.[4] حضرت علی علیه‌السّلام در حدیثی ضمن رد هر گونه اعمال سلطه‌ای می‌فرمایند: هر عزیزی كه تحت قدرت و سلطه‌ای قرار بگیرد ذلیل خواهد بود، همچنین ایشان در جاهای دیگر هر عزّت غیر خدائی را ذلّت تلّقی نموده و معتقدند طلب عزّت فقط از خدا شایسته است و هر كس عزّت را به غیر از او طلب كند هلاك خواهد گشت، و نیز ایشان در جای دیگر می‌فرمایند هیچ عزّتی بالاتر از بردباری نیست.

هر كه می‌خواهد بدون داشتن مال و ثروت و ایل و تبار عزتمند گردد می‌بایست از معصیت الهی دوری و به اطاعت او روی آورد.

امام صادق علیه‌السّلام نیز ضمن رفیع دانستن جایگاه مؤمن و عزّت والای او می‌فرمایند خداوند اختیار هر كاری را به مؤمن داده به جز این ‌كه او اختیار ندارد خود را ذلیل نماید. و در حدیث دیگری ایشان راستی را مایه عزّت و نادانی را مایه ذلّت توصیف می‌نمایند. امام سجاد علیه‌السّلام نیز ضمن اهمیت دادن به اطاعت دادن به اطاعت از اولی الامر، فرمان بردن از فرمان روایان الهی را كمال عزّت دانسته‌اند.


 

ـ موجبات عزّت در پرتو احادیث

1. اطاعت مطلق از خداوند: حضرت علی علیه‌السّلام می‌فرمایند هر كه می‌خواهد بدون داشتن مال و ثروت و ایل و تبار عزتمند گردد می‌بایست از معصیت الهی دوری و به اطاعت او روی آورد. ایشان در تأیید این مطلب در جای دیگر می‌فرمایند: خداوند متعال خطاب به داود علیه‌السّلام فرمودند: ای داود من عزّت را در اطاعت خود قرار داده‌ام در حالی كه مردم آن را در خدمت به سلطان جستجو می‌كنند و لذا آن را نمی‌یابند پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله نیز در حدیثی عزّت را در پروا داشتن از خداوند می‌دانند و در حدیث دیگر خوار بودن در برابر حق را به عزّت نزدیك‌تر می‌دانند تا عزّت یافتن به وسیله باطل.

2. قطع طمع از مردم: حضرت علی علیه‌السّلام بالصراحة عزّت را با قطع طمع همراه می‌دانند. امام صادق علیه‌السّلام نیز عزّت را تنها در خانه‌ای می‌دانند كه اهل آن خانه چشم طمع به دست مردم ندوخته باشند. امام باقر علیه‌السّلام نیز چشم نداشتن به دست مردم را موجب عزّت دینی مؤمن می‌دانند. همچنین در حدیث است كه لقمان در نصیحت به فرزند خویش فرمود: اگر می‌خواهی عزّت دنیا را به دست آوری، طمع خویش را از آن چه مردم دارند قطع كن زیرا پیامبران و صدیّقان به سبب بركندن طمع خویش به آن مقامات رسیده‌اند.

3. در احادیث گوناگون دیگر موجبات عزّت در عواملی همچون انصاف، بخشش، پای‌بندی به حق، گذشت، فروتنی، مناعت طبع، توكل، حفظ زبان، فرو خوردن خشم، شكیبائی، قناعت و غیره آمده است. به عنوان نمونه حضرت علی علیه‌السّلام رفتار منصفانه با مردم را باعث عزّت دانسته و در احادیث دیگر شجاعت و قناعت را از عوامل نیل به عزّت بر می‌شمارند، همچنین رسول خدا صلی الله علیه و آله عفو و بخشش را مایه رسیدن به عزّت و در حدیث دیگر فروتنی و مناعت طبع را مایه عزّت مؤمن می‌دانند امام باقر علیه‌السّلام نیز توكل به خدا را موجب عزّت مومن می‌دانند و در جای دیگر صبر و شكیبائی را مایه عزّت می‌شمارند.

 


 

ـ عوامل پایداری و بقاء عزّت:

در احادیث مختلف از بین بردن طمع و زندگی در تنهائی را به عنوان دو عامل بقاء، و پایداری عزّت ذكر نموده‌اند: امام باقر علیه‌السّلام پایداری عزّت را در از بین بردن طمع‌جوئی و امام صادق علیه‌السّلام تنهائی و دوری گزیدن از مردم را باعث پایداری بیشتر عزّت ذكر می‌كنند بدیهی است این حدیث شریف مغایر با ابعاد اجتماعی اسلام نیست بلكه منظور دل كندن از مردم و نداشتن انتظارات و توقعات نابجا از مردم می‌باشد. به یك انسان كه جز خدا دل به امید احدی از مردم نبندد و نه آن كه هیچ‌گونه رابطه‌ای با مردم نداشته باشد.


 

ب ـ ذلّت در پرتو احادیث

[5]

در خصوص ذلّت نیز احادیث و روایات بسیاری وارد شده كه به بعض آن‌ها اشاره خواهیم كرد:

امام حسین علیه‌السّلام الگو و پرچمدار عزّت آفرینی و ذلّت ستیزی در نزد شیعیان جهان، در این خصوص مرگ با عزّت را بر زندگی توأم با ذلّت ترجیح می‌دهند ایشان در روز عاشورا خطاب به لشگر یزید فرمودند: آگاه باشید كه این ملعون مرا میان دو امر مخیّر كرده است: میان شمشیر و ذلّت، امّا هیهات كه من تن به ذلّت و پستی دهم زیرا كه خدا و رسول او و نیاكان و تربیت كنندگان ما هرگز خواری را نپذیرند و هلاكت زبونانه را بر كشته شدن شرافتمندانه ترجیح ندهند.

امام در روز عاشورا خطاب به لشگر یزید فرمودند: آگاه باشید كه این ملعون مرا میان دو امر مغیّر كرده است: میان شمشیر و ذلّت، امّا هیهات كه من تن به ذلّت و پستی دهم زیرا كه خدا و رسول او و نیاكان و تربیت كنندگان ما هرگز خواری را نپذیرند و هلاكت زبونانه را بر كشته شدن شرافتمندانه ترجیح ندهند.

از مولای متقیان علی علیه‌السّلام نیز عبارتی به همین مضمون وارد شده است و یا ایشان در جای دیگر ضمن توصیه به قناعت نمودن به اندك، انسان‌ها را از پذیرش ذلّت و خواری بر حذر می‌داند امام صادق علیه‌السّلام نیز می‌فرمایند: خدای متعال اختیار هر كاری را به مومن داده است امّا اختیار خوار كردن خویش را به او نداده است.


 

ـ عوامل خوار كننده انسان:

در احادیث مختلف موارد گوناگونی به عنوان عوامل خوار كننده انسان قلمداد گردیده است از جمله پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله بخل ورزیدن، اشتغال به داد و ستد و رها كردن جهاد در راه خدا را از عوامل خوار كننده انسان می‌دانند حضرت علی علیه‌السّلام در تبیین عوامل خوار كننده انسان به عواملی همچون طمع، پرده برداشتن از گرفتاری شخصی در نزد دیگران و عزّت جوئی نزد غیر خداوند اشاره می‌فرمایند، امام صادق علیه‌السّلام نیز در حدیثی، دلبستگی به زندگی دنیا را مایه خواری می‌دانند و در احادیث دیگر ستمگری و ظلم را مایه ذلّت و خواری بیان می‌فرمایند، امام حسن مجتبی ‌علیه‌السّلام‌ نیز ترس از راستی را مایه ذلّت می‌دانند.


 

ـ ذلیل‌ترین انسان‌ها:

در احادیثی از رسول اكرم صلی الله علیه و آله زبون‌ترین مردم كسی دانسته شده كه مردم را خوار نماید، و در حدیث دیگری از حضرت علی علیه‌السّلام آزمندی به دنیا به عنوان خوار كننده‌ترین مسئله برای انسان تعریف گردیده است. امید آن ‌كه با بهره‌مندی هر چه بیشتر از فیوضات و كلمات گهربار این بزرگان پیش از بیش به دنبال زندگی عزّت‌مندانه و توأم با رستگاری باشیم.





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 آذر 1390  توسط عرفان احمدي
(تعداد کل صفحات:4)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]  

.: Weblog Themes By Rasekhoon:.