مسير طولاني را مخفيانه شناسايي کرده بوديم ، غروب که شد محمدعلي گفت : مي خواهم نماز بخوانم.

گفتم: اينجا! بين مواضع دشمن! ممکنه شناسايي يا حتي اسير بشيم. ولي او بي اعتنا مشغول وضو شد .
با خودم فکر کردم اصلاً جنگ ما به خاطر همين نماز است. همان جا پتو را پهن و نماز را به محمد علي اقتدا کرديم .
شهيد محمد علي شاهمرادي