سرش را پایین انداخته بود... با دست عرق سردی که تمام پیشانی اش را احاطه کرده بود پاک رد و با حجب و حیایی خاص که به زور صدایش را میشنیدم گفت: بفرمایین . می شنوم
به چهره معصوم و اسمانی اش نگاه کردم .در دل به این ازدواج راضی بودم .پسر خوب و با خدایی بود اولین باری که تقاضایش را مطرح کرد برام هدیه اورده بود . با اکرام بسیار پذیرفتم . یک مهر بود تربت امام حسین که خودش میگفت از اربعین برایش سوغات اورده اند . خودش اما کربلا را ندیده بود .در ان حال یکهو دلم مثل کوهی فروریخت . چطور ممکن است؟! کسی کربلا را ندیده باشد و بتواند نفس بکشد!!!
من در افکار خودم غرق بودم و گذر زمان را فراموش کرده بودم که ناگهان چشمان منتظر و پر از اضطرابش مرا به خود آورد .
تمام مدت داشتم ب جوابی فکر میکردم که تماما بستگی به قبول شرط ازدواجم از جانب او داشت.
زیر لب صلواتی فرستادم و ادامه دادم .
خب راستش .... شما از ماجرای حضرت زینب خبر دارید؟ میدانید که شرط ایشان برای ازدواج چه بود؟ شرط من همان شرط بانو و مولایم زینب است.
عرق سراپای وجودش را فراگرفته بود . راستش من هم حالی بهتر از او نداشتم . یعنی موافقت میکرد؟ یعنی مرا برای گذاشتن این شرط درک میکرد؟ شرطی که حتی خانواده ام را در مقابل من قرار داده و اوضاع را بر من سخت کرده است.
وقتی اسم خانوم زینب را شنید لبخند کمرنگی بر لبش نشست . حالا دیگر وطمئن بود که شرط من از ان شروط مادی نیست که همه میگذارند. با چهره ای که حالا متبسم شده بود به من نیم نگاهی انداخت و گفت شرطشان چه بوده؟
گفتم: خانوم زینب شرط کردند که هر جا که برادرشان حسین رفت ایشان هم اجازه داشته باشند بروند. من هم نمیتوانم بدون امامم زنده بمانم . میخواهم قول دهید هر سال اربعین با کربلا رفتن من موافقت کنید . تحمل اینکه اربعین هر جای این دنیا باشم غیر از کربلا برایم غیر ممکن است . جملات اخر را با چنان سرعتی گفتم که خودم هم صدای خودم را نشنیدم . میترسیدم ... صدایم میلرزید . یعنی موافقت میکرد؟ با خودم عهد بسته بودم که هیچ چیز مرا از مولایم جدا نکند. حتی همسرم را هم از خودش خواسته بودم . ولی میدانستم که خواسته ام مطلوب هر مردی نیست . ترسیده بودم... زیر لب دائم صلوات میفرستادم و منتظر جوابش ماندم .
انقدر سرم را پایین انداخته بودم و غرق در افکار خودم بودم که متوجه نشدم مدتی ست که سکوت حاکم شده و صدایی به گوش نمیرسد .ناگهان صدایی شبیه هق هق بلند شد. داشت با صدای بلند گریه میکرد .
-خدانکند که من کسی را از مولایش جدا کنم. هر وقت که دلتان هوای حرم کرد با هم به سمت کربلا پر میگشیم . خودم شما را به دیدار ارباب میبرم .
خدا شما را حفظ کند که برکت را به زندگی من برگرداندید و من افتخار اولین دیدار معشوقم را همانطور که خودش وعده داده با شما خواهم داشت . چندین بار الحمدلله گفت و در عالم خودش بود.. نمیدانم با امامش چه عهدی بسته بود اما هر چه بود اقا جوابش را داده بود همانطور که جواب مرا .
دیگر گریه امانم را بریده بود من هم داشتم با او گریه میکردم .و قطرات اشک مانند مروارید روی چادرم سرازیر شده بود.
خیال حرم و ضریح شش گوشه لحظه ای از جلو چشمانم دور نمیشد . با خودم فکر کردم پس بلاخره مولا روزی ما را هم داد ...وااااای چه سعادتی هر سال اربعین وعده دیدار ما...





