آپ 

غدیران
ایمیل مدیریت
نویسنده وبلاگ
روز شمار
روزشمار غدیر
حدیث غدیران
حدیث موضوعی
همراه با قران: غدیران
آیه قرآن تصادفی


                                                                  موضوع: تفسیر سوره ی لقمان گرد آورنده: مجید فلاحی نیا استاد مربوطه: دکتر فقیهی دانشگاه آزاد اسلامی اراک   بهار 91       فهرست عنوان صفحه محتوای سوره ی لقمان 4 غنا چیست؟ 8 فلسفه ی تحریم غنا 9 لقمان که بود 13 حکمت لقمان 14 آداب راه رفتن 17 آداب سخن گفتن 18 آداب معاشرت 18 در گرداب بلا 27 وسعت علم خداوند 30                         محتواي سوره لقمان: مشهور و معروف ميان مفسران اين است كه اين سوره در مكه نازل شده گر چه بعضي مانند شيخ طوسي در تبيان ، اندكي از آيات اين سوره را مانند آيه چهارم كه سخن از نماز و زكات مي گويد ، و يا مانند فخر رازي كه علاوه بر اين آيه آيه 27 را كه از علم وسيع پروردگار بحث مي كند استثناء كرده اند ، ولي دليل روشني براي اين استثناها وجود ندارد ، چرا كه نماز و زكات ( البته زكات به صورت كلي ) در مكه نيز وجود داشته است ، و داستان شرح وسعت علم پروردگار نيز چيزي نيست كه نشانه مدني بودن در آن باشد . بنابر اين سوره لقمان به حكم مكي بودن مشتمل بر محتواي عمومي سوره هاي مكي است ، يعني پيرامون عقايد اساسي اسلامي مخصوصا مبدء و معاد و همچنين نبوت بحث مي كند . به طور كلي محتواي اين سوره در پنج بخش خلاصه مي شود : بخش اول بعد از ذكر حروف مقطعه اشاره به عظمت قرآن و هدايت و رحمت بودن آن براي مؤمناني كه واجد صفات ويژه هستند مي كند ، و در نقطه مقابل ، سخن از كساني مي گويد كه در برابر اين آيات آنچنان سرسختي و لجاجت نشان مي دهند كه گوئي گوشهايشان كر است ، علاوه بر اين سعي دارند با ايجاد سرگرميهاي ناسالم ديگران را نيز از قرآن منحرف نمايند . بخش دوم از نشانه هاي خدا در آفرينش آسمان و بر پا داشتن آن بدون هيچگونه ستون ، و آفرينش كوهها در زمين ، و جنبندگان مختلف ، و نزول باران و پرورش گياهان سخن مي گويد . بخش سوم به همين مناسبت قسمتي از سخنان حكمت آميز لقمان آن مرد الهي را به هنگام اندرز فرزندش نقل مي كند كه از توحيد و مبارزه با شرك شروع شده ، و با توصيه به نيكي كردن به پدر و مادر ، و نماز ، و امر به معروف و نهي از منكر ، و شكيبائي در برابر حوادث سخت ، و خوشروئي با مردم ، و تواضع و فروتني و اعتدال در امور پايان مي يابد . در بخش چهارم بار ديگر به دلائل توحيد باز مي گردد ، و سخن از تسخير آسمان و زمين و نعمتهاي وافر پروردگار و نكوهش از منطق بت پرستاني كه تنها بر اساس تقليد از نياكان در اين وادي گمراهي افتادند ، سخن مي گويد ، و از آنها بر مساله خالقيت پروردگار كه پايه عبوديت او است اقرار مي گيرد . و نيز از علم گسترده و بي پايان خدا با ذكر مثال روشني پرده بر مي دارد ، و در همين رابطه علاوه بر ذكر آيات آفاقي ، از توحيد فطري كه تجليش به هنگام گرفتار شدن در ميان امواج بلا است به طرز جالبي بحث مي كند . بخش پنجم اشاره كوتاه و تكان دهنده اي به مساله معاد و زندگي پس از مرگ دارد ، به انسان هشدار مي دهد كه مغرور به زندگي اين دنيا نشود ، به فكر آن سراي جاويدان باشد . اين مطلب را با ذكر گوشه اي از علم غيب پروردگار كه از همه چيز در ارتباط با انسان از جمله لحظه مرگ او و حتي جنيني كه در شكم مادر است آگاه است تكميل كرده و سوره را پايان مي دهد . ضمنا روشن است نامگذاري اين سوره به سوره لقمان به خاطر همان بحث قابل ملاحظه و پر مغزي است كه از اندرزهاي لقمان در اين سوره آمده ، و تنها سوره اي است كه از اين مرد حكيم سخن مي گويد . سورة لقمان بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الم(1) تِلْك ءَايَت الْكِتَبِ الحَْكِيمِ(2) هُدًي وَ رَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ(3) الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُم بِالاَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ(4) أُولَئك عَلي هُدًي مِّن رَّبِّهِمْ وَ أُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ(5) تفسير : نيكوكاران كيانند ؟ اين سوره ، با ذكر عظمت و اهميت قرآن آغاز مي شود ، و بيان حروف مقطعه در ابتداي آن نيز اشاره لطيفي به همين حقيقت است ، كه اين آيات كه از حروف ساده الفبا تركيب يافته ، چنان محتوائي بزرگ و عالي دارد كه سرنوشت انسانها را به كلي دگرگون مي سازد ( الم ) . لذا بعد از ذكر حروف مقطعه مي گويد : اين آيات كتاب حكيم است ( تلك آيات الكتاب الحكيم ) . تلك در لسان عرب براي اشاره به دور است ، و كرارا گفته ايم كه اين تعبير مخصوصا كنايه از عظمت و اهميت اين آيات است گوئي در اوج آسمانها و در نقطه دور دستي قرار گرفته ! توصيف كتاب به حكيم يا به خاطر استحكام محتواي آن است ، چرا كه هرگز باطل به آن راه نمي يابد ، و هر گونه خرافه را از خود دور مي سازد جز حق نمي گويد ، و جز به راه حق دعوت نمي كند ، درست در مقابل لهو الحديث ( سخنان بيهوده ) كه در آيات بعد مي آيد قرار دارد . و يا به معني آن است كه اين قرآن همچون دانشمند حكيمي است كه در عين خاموشي با هزار زبان سخن مي گويد ، تعليم مي دهد ، اندرز مي گويد ، تشويق مي كند ، انذار مي نمايد ، داستانهاي عبرت انگيز بيان مي كند ، و خلاصه به تمام معني داراي حكمت است ، و اين سرآغاز ، تناسب مستقيمي دارد با سخنان لقمان حكيم كه در اين سوره از آن بحث به ميان آمده . البته هيچ مانعي ندارد كه هر دو معني حكمت در آيه فوق منظور باشد . آيه بعد هدف نهائي نزول قرآن را با اين عبارت بازگو مي كند : اين كتاب حكيم مايه هدايت و رحمت براي نيكوكاران است ( هدي و رحمة للمحسنين ) . هدايت در حقيقت مقدمه اي است براي رحمت پروردگار ، چرا كه انسان نخست در پرتو نور قرآن حقيقت را پيدا مي كند و به آن معتقد مي شود ، و در عمل خود آن را به كار مي بندد ، و به دنبال آن مشمول رحمت واسعه و نعمتهاي بي پايان پروردگار مي گردد . قابل توجه اينكه در اينجا قرآن ، مايه هدايت و رحمت محسنين شمرده شده آيه بعد محسنين را با سه وصف ، توصيف كرده ، مي گويد : آنها كساني هستند كه نماز را بر پا مي دارند ، زكات را ادا مي كنند ، و به آخرت يقين دارند ( الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكاة و بالاخرة هم يوقنون ) . و در آخرين آيه مورد بحث عاقبت و سرانجام كار محسنين را چنين بيان مي كند : آنها بر طريق هدايت پروردگارشان هستند ، و آنها رستگارانند ( اولئك علي هدي من ربهم و اولئك هم المفلحون ) . جمله اولئك علي هدي من ربهم ، از يكسو نشان مي دهد كه هدايت آنها از طرف پروردگارشان تضمين شده است ، و از سوي ديگر تعبير علي ، دليل بر اين است كه گوئي هدايت براي آنها يك مركب راهوار است ، و آنها بر اين مركب سوار و مسلطند . و از اينجا تفاوت اين هدايت با هدايتي كه در آغاز سوره آمده روشن مي شود ، چرا كه هدايت نخستين همان آمادگي پذيرش حق است ، و اين هدايت برنامه وصول به مقصد مي باشد


                                                                  موضوع: تفسیر سوره ی لقمان گرد آورنده: مجید فلاحی نیا استاد مربوطه: دکتر فقیهی دانشگاه آزاد اسلامی اراک   بهار 91       فهرست عنوان صفحه محتوای سوره ی لقمان 4 غنا چیست؟ 8 فلسفه ی تحریم غنا 9 لقمان که بود 13 حکمت لقمان 14 آداب راه رفتن 17 آداب سخن گفتن 18 آداب معاشرت 18 در گرداب بلا 27 وسعت علم خداوند 30                         محتواي سوره لقمان: مشهور و معروف ميان مفسران اين است كه اين سوره در مكه نازل شده گر چه بعضي مانند شيخ طوسي در تبيان ، اندكي از آيات اين سوره را مانند آيه چهارم كه سخن از نماز و زكات مي گويد ، و يا مانند فخر رازي كه علاوه بر اين آيه آيه 27 را كه از علم وسيع پروردگار بحث مي كند استثناء كرده اند ، ولي دليل روشني براي اين استثناها وجود ندارد ، چرا كه نماز و زكات ( البته زكات به صورت كلي ) در مكه نيز وجود داشته است ، و داستان شرح وسعت علم پروردگار نيز چيزي نيست كه نشانه مدني بودن در آن باشد . بنابر اين سوره لقمان به حكم مكي بودن مشتمل بر محتواي عمومي سوره هاي مكي است ، يعني پيرامون عقايد اساسي اسلامي مخصوصا مبدء و معاد و همچنين نبوت بحث مي كند . به طور كلي محتواي اين سوره در پنج بخش خلاصه مي شود : بخش اول بعد از ذكر حروف مقطعه اشاره به عظمت قرآن و هدايت و رحمت بودن آن براي مؤمناني كه واجد صفات ويژه هستند مي كند ، و در نقطه مقابل ، سخن از كساني مي گويد كه در برابر اين آيات آنچنان سرسختي و لجاجت نشان مي دهند كه گوئي گوشهايشان كر است ، علاوه بر اين سعي دارند با ايجاد سرگرميهاي ناسالم ديگران را نيز از قرآن منحرف نمايند . بخش دوم از نشانه هاي خدا در آفرينش آسمان و بر پا داشتن آن بدون هيچگونه ستون ، و آفرينش كوهها در زمين ، و جنبندگان مختلف ، و نزول باران و پرورش گياهان سخن مي گويد . بخش سوم به همين مناسبت قسمتي از سخنان حكمت آميز لقمان آن مرد الهي را به هنگام اندرز فرزندش نقل مي كند كه از توحيد و مبارزه با شرك شروع شده ، و با توصيه به نيكي كردن به پدر و مادر ، و نماز ، و امر به معروف و نهي از منكر ، و شكيبائي در برابر حوادث سخت ، و خوشروئي با مردم ، و تواضع و فروتني و اعتدال در امور پايان مي يابد . در بخش چهارم بار ديگر به دلائل توحيد باز مي گردد ، و سخن از تسخير آسمان و زمين و نعمتهاي وافر پروردگار و نكوهش از منطق بت پرستاني كه تنها بر اساس تقليد از نياكان در اين وادي گمراهي افتادند ، سخن مي گويد ، و از آنها بر مساله خالقيت پروردگار كه پايه عبوديت او است اقرار مي گيرد . و نيز از علم گسترده و بي پايان خدا با ذكر مثال روشني پرده بر مي دارد ، و در همين رابطه علاوه بر ذكر آيات آفاقي ، از توحيد فطري كه تجليش به هنگام گرفتار شدن در ميان امواج بلا است به طرز جالبي بحث مي كند . بخش پنجم اشاره كوتاه و تكان دهنده اي به مساله معاد و زندگي پس از مرگ دارد ، به انسان هشدار مي دهد كه مغرور به زندگي اين دنيا نشود ، به فكر آن سراي جاويدان باشد . اين مطلب را با ذكر گوشه اي از علم غيب پروردگار كه از همه چيز در ارتباط با انسان از جمله لحظه مرگ او و حتي جنيني كه در شكم مادر است آگاه است تكميل كرده و سوره را پايان مي دهد . ضمنا روشن است نامگذاري اين سوره به سوره لقمان به خاطر همان بحث قابل ملاحظه و پر مغزي است كه از اندرزهاي لقمان در اين سوره آمده ، و تنها سوره اي است كه از اين مرد حكيم سخن مي گويد . سورة لقمان بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الم(1) تِلْك ءَايَت الْكِتَبِ الحَْكِيمِ(2) هُدًي وَ رَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ(3) الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُم بِالاَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ(4) أُولَئك عَلي هُدًي مِّن رَّبِّهِمْ وَ أُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ(5) تفسير : نيكوكاران كيانند ؟ اين سوره ، با ذكر عظمت و اهميت قرآن آغاز مي شود ، و بيان حروف مقطعه در ابتداي آن نيز اشاره لطيفي به همين حقيقت است ، كه اين آيات كه از حروف ساده الفبا تركيب يافته ، چنان محتوائي بزرگ و عالي دارد كه سرنوشت انسانها را به كلي دگرگون مي سازد ( الم ) . لذا بعد از ذكر حروف مقطعه مي گويد : اين آيات كتاب حكيم است ( تلك آيات الكتاب الحكيم ) . تلك در لسان عرب براي اشاره به دور است ، و كرارا گفته ايم كه اين تعبير مخصوصا كنايه از عظمت و اهميت اين آيات است گوئي در اوج آسمانها و در نقطه دور دستي قرار گرفته ! توصيف كتاب به حكيم يا به خاطر استحكام محتواي آن است ، چرا كه هرگز باطل به آن راه نمي يابد ، و هر گونه خرافه را از خود دور مي سازد جز حق نمي گويد ، و جز به راه حق دعوت نمي كند ، درست در مقابل لهو الحديث ( سخنان بيهوده ) كه در آيات بعد مي آيد قرار دارد . و يا به معني آن است كه اين قرآن همچون دانشمند حكيمي است كه در عين خاموشي با هزار زبان سخن مي گويد ، تعليم مي دهد ، اندرز مي گويد ، تشويق مي كند ، انذار مي نمايد ، داستانهاي عبرت انگيز بيان مي كند ، و خلاصه به تمام معني داراي حكمت است ، و اين سرآغاز ، تناسب مستقيمي دارد با سخنان لقمان حكيم كه در اين سوره از آن بحث به ميان آمده . البته هيچ مانعي ندارد كه هر دو معني حكمت در آيه فوق منظور باشد . آيه بعد هدف نهائي نزول قرآن را با اين عبارت بازگو مي كند : اين كتاب حكيم مايه هدايت و رحمت براي نيكوكاران است ( هدي و رحمة للمحسنين ) . هدايت در حقيقت مقدمه اي است براي رحمت پروردگار ، چرا كه انسان نخست در پرتو نور قرآن حقيقت را پيدا مي كند و به آن معتقد مي شود ، و در عمل خود آن را به كار مي بندد ، و به دنبال آن مشمول رحمت واسعه و نعمتهاي بي پايان پروردگار مي گردد . قابل توجه اينكه در اينجا قرآن ، مايه هدايت و رحمت محسنين شمرده شده آيه بعد محسنين را با سه وصف ، توصيف كرده ، مي گويد : آنها كساني هستند كه نماز را بر پا مي دارند ، زكات را ادا مي كنند ، و به آخرت يقين دارند ( الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكاة و بالاخرة هم يوقنون ) . و در آخرين آيه مورد بحث عاقبت و سرانجام كار محسنين را چنين بيان مي كند : آنها بر طريق هدايت پروردگارشان هستند ، و آنها رستگارانند ( اولئك علي هدي من ربهم و اولئك هم المفلحون ) . جمله اولئك علي هدي من ربهم ، از يكسو نشان مي دهد كه هدايت آنها از طرف پروردگارشان تضمين شده است ، و از سوي ديگر تعبير علي ، دليل بر اين است كه گوئي هدايت براي آنها يك مركب راهوار است ، و آنها بر اين مركب سوار و مسلطند . و از اينجا تفاوت اين هدايت با هدايتي كه در آغاز سوره آمده روشن مي شود ، چرا كه هدايت نخستين همان آمادگي پذيرش حق است ، و اين هدايت برنامه وصول به مقصد مي باشد . ضمنا جمله اولئك هم المفلحون كه طبق ادبيات عرب ، دليل بر حصر است ، نشان مي دهد كه تنها راه رستگاري ، همين راه است ، راه نيكوكاران ، راه آنها كه با خدا و خلق خدا در ارتباطند ، و راه آنها كه به مبدء و معاد ايمان كامل دارند . وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشترِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَن سبِيلِ اللَّهِ بِغَيرِ عِلْم وَ يَتَّخِذَهَا هُزُواً أُولَئك لهَُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ(6) وَ إِذَا تُتْلي عَلَيْهِ ءَايَتُنَا وَلي مُستَكبراً كَأَن لَّمْ يَسمَعْهَا كَأَنَّ في أُذُنَيْهِ وَقْراً فَبَشرْهُ بِعَذَاب أَلِيم(7) إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ لهَُمْ جَنَّت النَّعِيمِ(8) خَلِدِينَ فِيهَا وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا وَ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكيمُ(9) شان نزول : بعضي از مفسران گفته اند كه نخستين آيات مورد بحث در باره نضر بن حارث نازل شده است . او مرد تاجري بود و به ايران سفر مي كرد ، و در ضمن ، داستانهاي ايرانيان را براي قريش بازگو مي نمود ، و مي گفت : اگر محمد براي شما سرگذشت عاد و ثمود را نقل مي كند ، من داستانهاي رستم و اسفنديار ، و اخبار كسري و سلاطين عجم را باز مي گويم ! ، آنها دور او را گرفته ، استماع قرآن را ترك مي گفتند . بعضي ديگر گفته اند كه اين قسمت از آيات در باره مردي نازل شده كه كنيز خواننده اي را خريداري كرده بود و شب و روز براي او خوانندگي مي كرد و او را از ياد خدا غافل مي ساخت . آموزش دادن كنيزان خواننده ، و خريد و فروش آنها حرام است و درآمدي كه از اين راه به دست مي آيد نيز حرام است ، گواه اين مطلب چيزي است كه خداوند در كتابش فرموده : و من الناس من يشتري لهو الحديث ... . تفسير : غنا يكي از دامهاي بزرگ شياطين ! در اين آيات ، سخن از گروهي است كه درست در مقابل گروه محسنين و مؤمنين قرار دارند كه در آيات گذشته مطرح بودند . در اينجا سخن از جمعيتي است كه سرمايه هاي خود را براي بيهودگي و گمراه ساختن مردم به كار مي گيرد ، و بدبختي دنيا و آخرت را براي خود مي خرد ! نخست مي فرمايد : بعضي از مردم ، سخنان باطل و بيهوده را خريداري مي كنند تا خلق خدا را از روي جهل و ناداني ، از راه خدا گمراه سازند ( و من الناس من يشتري لهو الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم ) . و آيات خدا را به استهزاء و سخريه گيرند ( و يتخذها هزوا ) . و در پايان آيه اضافه مي كند : عذاب خوار كننده از آن اين گروه است ( اولئك لهم عذاب مهين ) . خريداري كردن سخنان باطل و بيهوده يا به اين گونه است كه به راستي افسانه هاي خرافي و باطل را با دادن پول به دست آورند ، آنچنان كه در داستان نضر بن حارث خوانديم . و يا از اين طريق است كه براي ترتيب دادن مجالس لهو و باطل و خوانندگي كنيزان خواننده خريداري كنند ، چنانكه در حديث پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلّم) ضمن شان نزول بيان شد . و يا صرف كردن مال به هر صورت و به هر طريقي كه به وسيله آن به اين هدف نا مشروع يعني سخنان باطل و بيهوده برسند . و اما لهو الحديث ، مفهوم وسيع و گسترده اي دارد كه هر گونه سخنان يا آهنگهاي سرگرم كننده و غفلت زا را كه انسان را به بيهودگي يا گمراهي مي كشاند در بر مي گيرد ، خواه از قبيل غنا و الحان و آهنگهاي شهوت انگيز و هوس آلود باشد ، و خواه سخناني كه نه از طريق آهنگ ، بلكه از طريق محتوي انسان را به بيهودگي و فساد ، سوق مي دهد . تعبير به لهو الحديث بجاي الحديث اللهو گويا اشاره به اين است كه هدف اصلي آنها همان لهو و بيهودگي است ، و سخن ، وسيله اي براي رسيدن به آن است . جمله ليضل عن سبيل الله نيز مفهوم وسيعي دارد كه هم گمراه كردن اعتقادي را شامل مي شود آنچنان كه در داستان نضر بن حارث و ابو جهل خوانديم و هم منحرف ساختن اخلاقي آنچنان كه در احاديث غنا آمده است . تعبير بغير علم اشاره به اين است كه اين گروه گمراه و منحرف حتي به مذهب باطل خود نيز ايمان ندارند ، بلكه صرفا از جهل و تقليدهاي كوركورانه پيروي مي كنند ، آنها جاهلاني هستند كه ديگران را نيز به جهل و ناداني خود گرفتار مي سازند . اين در صورتي است كه تعبير بغير علم را توصيف براي گمراه كنندگان بدانيم ، اما بعضي از مفسران نيز احتمال داده اند كه توصيفي براي گمراه شوندگان باشد ، يعني مردم جاهل و بيخبر را نا آگاهانه به وادي انحراف و باطل مي كشانند . اين بيخبران گاه از اين هم فراتر مي روند ، يعني تنها به جنبه هاي سرگرمي و غافل كننده اين مسائل قانع نمي شوند ، بلكه سخنان لهو و بيهوده خود را وسيله اي براي استهزاء و سخريه آيات الهي قرار مي دهند ، و اين همان است كه در آخر آيه فوق به آن اشاره كرده ، مي فرمايد : و يتخذها هزوا . اما توصيف عذاب به مهين ( خوار كننده و اهانت بار ) به خاطر آن است كه جريمه بايد همانند جرم باشد ، آنها نسبت به آيات الهي توهين كردند ، خداوندهم براي آنها مجازاتي تعيين كرده كه علاوه بر دردناك بودن توهين آور نيز مي باشد . آيه بعد به عكس العمل اين گروه در برابر آيات الهي اشاره كرده ، و در واقع آن را با عكس العملشان در برابر لهو الحديث مقايسه مي كند و مي گويد : هنگامي كه آيات ما بر او خوانده مي شود مستكبرانه روي بر مي گرداند ، گوئي آيات ما را نشنيده ، گوئي اصلا گوشهايش سنگين است و اصلا هيچ سخني را نمي شنود ( و اذا تتلي عليه آياتنا ولي مستكبرا كان لم يسمعها كان في اذنيه وقرا ) . و در پايان ، كيفر دردناك چنين كسي را اينگونه بازگو مي كند : او را به عذاب دردناك بشارت ده ! ( فبشره بعذاب اليم ) . تعبير به ولي مستكبرا اشاره به اين است كه رويگرداندن او تنها به خاطر مزاحمت با منافع دنيوي و هوسهايش نيست ، بلكه از اينهم فراتر مي رود و انگيزه استكبار و تكبر در برابر خدا و آيات خدا كه بزرگترين گناه است در عمل او نيز وجود دارد . جالب اينكه نخست مي گويد : آنچنان بي اعتنائي به آيات الهي مي كند كه گوئي اصلا آن را نشنيده و كاملا بي اعتنا از كنار آن مي گذرد سپس اضافه مي كند : نه تنها اين آيات را نمي شنود ، گوئي اصلا كر است و هيچ سخني را نمي شنود ! جزاي چنين افراد نيز متناسب اعمالشان است همانگونه كه عملشان براي اهل حق درد آور بود ، خداوند مجازاتشان را نيز دردناك قرار داده ، و به عذاب اليمشان گرفتار مي سازد ! توجه به اين نكته نيز لازم است كه تعبير به بشر ( بشارت ده ) در مورد عذاب دردناك الهي متناسب با كار مستكبراني است كه آيات الهي را به باد سخريه مي گرفتند و بو جهل صفتاني كه زقوم جهنم را با كره و خرما تفسير مي كردند ! در آيات بعد به شرح حال مؤمنان راستين باز مي گردد كه در آغاز اين مقايسه از آنان شروع شد ، در پايان نيز به آنان ختم گردد ، مي فرمايد : كساني كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند ، باغهاي پر نعمت بهشت از آن آنها است ( ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم جنات النعيم ) . مهمتر اينكه اين باغهاي پر نعمت بهشتي ، براي آنها جاودانه است هميشه در آن خواهند ماند ( خالدين فيها ) . اين وعده مسلم الهي است ، وعده اي تخلف ناپذير ( وعد الله حقا ) . و خداوند نه وعده دروغين مي دهد ، و نه از وفاي به وعده هاي خود عاجز است ، چرا كه او عزيز و قدرتمند ، و حكيم و آگاه است ( و هو العزيز الحكيم ) . اين نكته قابل دقت است كه در مورد مستكبران ، عذاب به صورت مفرد ذكر شده و در مورد مؤمنان صالح العمل ، جنات به صورت جمع ، چرا كه رحمت خدا همواره بر غضبش پيشي گرفته . تاكيد بر خلود و وعده حق الهي نيز تاكيدي بر همين فزوني رحمت بر غضب است . نعيم كه از ماده نعمت است ، معني گسترده اي دارد كه همه انواع نعمتهاي مادي و معنوي را شامل مي شود ، حتي نعمتهائي كه براي ما محبوسان زندان تن در اين دنيا قابل درك نيست راغب در مفردات مي گويد : نعيم به معني نعمت بسيار است ( النعيم النعمة الكثيرة ) . غناء چيست ؟ آيا هر صوت خوش و زيبائي غنا است ؟ مسلما چنين نيست ، زيرا در روايات اسلامي آمده و سيره مسلمين نيز حكايت مي كند كه قرآن و اذان و مانند آن را با صداي خوش و زيبا بخوانيد . آنچه از مجموع كلمات فقهاء و سخنان اهل سنت در اين زمينه مي توان استفاده كرد اين است كه غناء ، آهنگهاي طرب انگيز و لهو و باطل است . البته غنا مصاديق مشكوكي نيز دارد ( مانند همه مفاهيم ديگر ) كه انسان به راستي نمي داند فلان صوت مناسب مجالس فسق و فجور است يا نه ؟ و در اين صورت به حكم اصل برائت محكوم به حليت است ( البته بعد از آگاهي كافي از مفهوم عرفي غنا طبق تعريف فوق ) . و از اينجا روشن مي شود صداها و آهنگهاي حماسي كه متناسب ميدانهاي نبرد و يا ورزش و يا مانند آن است دليلي بر تحريم آن نيست . البته در زمينه غنا بحثهاي ديگري نيز وجود دارد از قبيل پاره اي از استثناها كه بعضي براي آن قائل شده اند ، و جمعي آن را انكار كرده اند ، و مسائل ديگر كه بايد در كتب فقهي از آن سخن گفت . آخرين سخني كه در اينجا ذكر آن را لازم مي دانيم اين است كه آنچه در بالا گفتيم مربوط به خوانندگي است و اما استفاده از آلات موسيقي و حرمت آن بحث ديگري دارد كه از موضوع اين سخن خارج است . فلسفه تحريم غنا: دقت در مفهوم غنا با شرائطي كه در شرح موضوع آن گفتيم ، فلسفه تحريم آن را به خوبي روشن مي سازد . در يك بررسي كوتاه به مفاسد زير برخورد مي كنيم : الف : تشويق به فساد اخلاق - ب - غافل شدن از ياد خدا - ج - آثار زيانبار بر اعصاب - د - غنا يكي از ابزار كار استعمار خَلَقَ السمَوَتِ بِغَيرِ عَمَد تَرَوْنهَا وَ أَلْقَي في الأَرْضِ رَوَسيَ أَن تَمِيدَ بِكُمْ وَ بَث فِيهَا مِن كلِّ دَابَّة وَ أَنزَلْنَا مِنَ السمَاءِ مَاءً فَأَنبَتْنَا فِيهَا مِن كلِّ زَوْج كَرِيم(10) هَذَا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُوني مَا ذَا خَلَقَ الَّذِينَ مِن دُونِهِ بَلِ الظلِمُونَ في ضلَل مُّبِين(11) تفسير : اين آفرينش خدا است ، ديگران چه آفريده اند ؟ به دنبال بحثي كه پيرامون قرآن ، و ايمان به آن در آيات گذشته بود در دو آيه مورد بحث از دلائل توحيد كه يكي ديگر از اساسي ترين اصول اعتقادي است سخن مي گويد . در آيه نخست به پنج قسمت از آفرينش پروردگار كه پيوند ناگسستني باهم دارند ( آفرينش آسمان ، و معلق بودن كرات در فضا و نيز آفرينش كوهها براي حفظ ثبات زمين ، و سپس آفرينش جنبندگان ، و بعد از آن آب و گياهان كه وسيله تغذيه آنها است ) اشاره مي كند . مي فرمايد : خداوند آسمانها را بدون ستوني كه قابل رؤيت باشد آفريد ( خلق السماوات بغير عمد ترونها ) . عمد ( بر وزن قمر ) جمع عمود به معني ستون است ، و مقيد ساختن آن به ترونها ، دليل بر اين است كه آسمان ستونهاي مرئي ندارد ، مفهوم اين سخن آنست كه ستونهائي دارد اما غير قابل رؤيت نيست ، و چنانكه پيش از اين هم در تفسير سوره رعد گفته ايم ، اين تعبير اشاره لطيفي است به قانون جاذبه و دافعه كه همچون ستوني بسيار نيرومند اما نامرئي كرات آسماني را در جاي خود نگه داشته . سپس در باره فلسفه آفرينش كوهها مي گويد : خداوند در زمين كوههائي افكند تا شما را مضطرب و متزلزل نكند ( و القي في الارض رواسي ان تميد بكم ) . اين آيه كه نظائر فراواني در قرآن دارد نشان مي دهد كه كوهها وسيله ثبات زمينند ، امروز از نظر علمي نيز اين حقيقت ثابت شده كه كوهها از جهات متعددي مايه ثبات زمين هستند . از اين نظر كه ريشه هاي آنها به هم پيوسته و همچون زره محكمي ، كره زمين را در برابر فشارهائي كه از حرارت دروني ناشي مي شود حفظ مي كند ، و اگر آنها نبودند زلزله هاي ويرانگر آنقدر زياد بود كه شايد مجالي به انسان براي زندگي نمي داد . حال كه نعمت آرامش آسمان به وسيله ستون نامرئيش ، و آرامش زمين به وسيله كوهها تامين شد نوبت به آفرينش موجودات زنده و آرامش آنها مي رسد كه در محيطي آرام بتوانند قدم به عرصه حيات بگذارند ، مي گويد : و در روي زمين از هر جنبنده اي منتشر ساخت ( و بث فيها من كل دابة ) . تعبير به من كل دابة ، اشاره به تنوع حيات و زندگي در چهره هاي مختلف است از جنبندگاني كه از كوچكي با چشم عادي ديده نمي شوند و سرتاسر محيط ما را پر كرده اند گرفته ، تا جنبندگان غول پيكري كه عظمت آنها انسان را در وحشت فرو مي برد . اما پيدا است كه اين جنبندگان نياز به آب و غذا دارند ، لذا در جمله هاي بعد به اين دو موضوع اشاره كرده مي گويد : از آسمان آبي فرستاديم و به وسيله آن در روي زمين ، انواع گوناگوني از جفتهاي گياهان پر ارزش رويانديم ( و انزلنا من السماء ماء فانبتنا فيها من كل زوج كريم ) . به اين ترتيب اساس زندگي همه جنبندگان ، مخصوصا انسان را كه آب و گياه تشكيل مي دهد بيان مي كند ، اين آيه بار ديگر به زوجيت در جهان گياهان اشاره مي كند كه آن نيز از معجزات علمي قرآن است ، چرا كه در آن زمان ، زوجيت ( وجود جنس نر و ماده ) در جهان گياهان بطور گسترده ثابت نشده بود ، و قرآن از آن پرده برداشت ( شرح بيشتر پيرامون اين مساله را مي توانيد در جلد 15 ذيل آيه 7 سوره شعراء مطالعه فرمائيد ) . ضمنا توصيف زوجهاي گياهان به كريم اشاره به انواع مواهبي است كه در آنها وجود دارد . بعد از ذكر عظمت خداوند در جهان آفرينش ، و چهره هاي مختلفي از خلقت روي سخن را به مشركان كرده و آنها را مورد باز خواست قرار مي دهد ، مي گويد : اين آفرينش خدا است ، اما به من نشان دهيد معبوداني كه غير او هستند چه چيز را آفريده اند ؟ ! ( هذا خلق الله فاروني ما ذا خلق الذين من دونه ) . مسلما آنها نمي توانستند ادعا كنند هيچيك از مخلوقات اين جهان مخلوق بتها هستند ، بنابر اين آنها به توحيد خالقيت معترف بودند ، با اينحال چگونه مي توانستند شرك در عبادت را توجيه كنند ، چرا كه توحيد خالقيت دليل بر توحيد ربوبيت و يگانگي مدبر عالم ، و آنهم دليل بر توحيد عبوديت است . لذا در پايان آيه ، عمل آنها را منطبق بر ظلم و ضلال شمرده مي گويد : ولي ظالمان در گمراهي آشكارند ( بل الظالمون في ضلال مبين ) . مي دانيم ظلم معني گسترده اي دارد كه شامل قرار دادن هر چيز در غيرمحل مي شود ، و از آنجا كه مشركان عبادت و گاه تدبير جهان را در اختيار بتها مي گذاشتند مرتكب بزرگترين ظلم و ضلالت بودند . ضمنا تعبير فوق اشاره لطيفي است به ارتباط ظلم و ضلال ، زيرا هنگامي كه انسان موقعيت موجودات عيني را در جهان نشناسد ، يا بشناسد و رعايت نكند و هر چيز را در جاي خويش نبيند ، مسلما اين ظلم سبب ضلالت و گمراهي او خواهد شد . وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمَنَ الحِْكْمَةَ أَنِ اشكُرْ للَّهِ وَ مَن يَشكرْ فَإِنَّمَا يَشكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنيُّ حَمِيدٌ(12) وَ إِذْ قَالَ لُقْمَنُ لابْنِهِ وَ هُوَ يَعِظهُ يَبُنيَّ لا تُشرِك بِاللَّهِ إِنَّ الشرْك لَظلْمٌ عَظِيمٌ(13) وَ وَصيْنَا الانسنَ بِوَلِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلي وَهْن وَ فِصلُهُ في عَامَينِ أَنِ اشكرْ لي وَ لِوَلِدَيْك إِليَّ الْمَصِيرُ(14) وَ إِن جَهَدَاك عَلي أَن تُشرِك بي مَا لَيْس لَك بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَا وَ صاحِبْهُمَا في الدُّنْيَا مَعْرُوفاً وَ اتَّبِعْ سبِيلَ مَنْ أَنَاب إِليَّ ثُمَّ إِليَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ(15) تفسير : احترام پدر و مادر : به تناسب بحثهاي گذشته پيرامون توحيد و شرك و اهميت و عظمت قرآن و حكمتي كه در اين كتاب آسماني به كار رفته ، در آيات مورد بحث و چند آيه بعد از آن ، سخن از لقمان حكيم و بخشي از اندرزهاي مهم اين مرد الهي در زمينه توحيد و مبارزه با شرك به ميان آمده ، و مسائل مهم اخلاقي كه در اندرزهاي لقمان به فرزندش منعكس است نيز بازگو شده است . اين اندرزهاي دهگانه كه در طي شش آيه بيان شده هم مسائل اعتقادي را به طرز جالبي بيان مي كند ، و هم اصول وظايف ديني ، و هم مباحث اخلاقي را . در اينكه لقمان كه بود ؟ و چه ويژگيهائي داشت ؟ در بحث نكات بخواست خدا سخن خواهيم گفت ، ولي در اينجا همين اندازه مي گوئيم كه قرائن نشان مي دهد او پيامبر نبود ، بلكه مردي بود وارسته و مهذب كه در ميدان مبارزه با هواي نفس پيروز شده ، و خداوند نيز چشمه هاي علم و حكمت را در قلب او گشوده بود . در عظمت مقام او همين بس كه خدا اندرزهايش را در كنار سخنان خود قرار داده ، و در لابلاي آيات قرآن ذكر فرموده است. در نخستين آيه مي فرمايد : ما به لقمان حكمت داديم ، و به او گفتيم كه براي خدا شكرگزاري كن ، چرا كه هر كس شكر نعمت او را ادا كند ، به سود خويش شكر كرده ، و هر كس كفران كند ، زياني به خدا نمي رساند ، چرا كه خداوند ، بي نياز و ستوده است ( و لقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكر لله و من يشكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان الله غني حميد ) . در اينكه حكمت چيست ؟ بايد گفت براي حكمت معاني فراواني ذكر كرده اند ، مانند شناخت اسرار جهان هستي و آگاهي از حقايق قرآن و رسيدن به حق از نظر گفتار و عمل و معرفت و شناسائي خداوند . اما همه اين معاني را مي توان يكجا جمع كرده و در تفسير حكمت چنين گفت : حكمتي كه قرآن از آن سخن مي گويد و خداوند به لقمان عطا فرموده بود مجموعه اي از معرفت و علم ، و اخلاق پاك و تقوا و نور هدايت بوده است . تعبير به غني حميد ، اشاره به اين است كه شكرگزار در برابر افراد عادي يا چيزي به بخشنده نعمت مي دهد ، و يا اگر چيزي نمي دهد با ستايش او مقامش را در انظار مردم بالا مي برد ، ولي در مورد خداوند هيچيك از اين دومعني ندارد ، او از همگان بي نياز است ، و شايسته ستايش همه ستايشگران ، بعد از معرفي لقمان و مقام علم و حكمت او به نخستين اندرز وي كه در عين حال مهمترين توصيه به فرزندش مي باشد اشاره كرده چنين مي فرمايد : به خاطر بياور هنگامي را كه لقمان به فرزندش ، در حالي كه او را موعظه مي كرد ، گفت : پسرم هيچ چيز را شريك خدا قرار مده كه شرك ظلم عظيمي است ( و اذ قال لقمان لابنه و هو يعظه يا بني لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم ) . حكمت لقمان ايجاب مي كند كه قبل از هر چيز به سراغ اساسي ترين مساله عقيدتي برود و آن مساله توحيد است ، توحيد در تمام زمينه ها و ابعاد ، زيرا هر حركت تخريبي و ضد الهي از شرك سرچشمه مي گيرد ، از دنيا پرستي مقام پرستي ، هوا پرستي ، و مانند آن كه هر كدام شاخه اي از شرك محسوب مي شود . همانگونه كه اساس تمام حركتهاي صحيح و سازنده ، توحيد است ، تنها دل به خدا بستن و سر بر فرمان او نهادن و از غير او بريدن و همه بتها را در آستان كبريائي او در هم شكستن ! قابل توجه اينكه لقمان حكيم ، دليل بر نفي شرك را اين ذكر مي كند كه شرك ظلم عظيم است بعلاوه تاكيدي بر خالص بودن اندرزهاي لقمان به فرزندش نيز محسوب مي شود چرا كه پدر و مادر با اين علاقه وافر و خلوص نيت ممكن نيست جز خير و صلاح فرزند را در اندرزهايشان بازگو كنند . نخست مي فرمايد : ما به انسان در باره پدر و مادرش سفارش كرديم ( و وصينا الانسان بوالديه ) . آنگاه به زحمات فوق العاده مادر اشاره كرده مي گويد : مادرش او را حمل كرد در حالي كه هر روز ضعف و سستي تازه اي بر ضعف او افزوده مي شد ( حملته امه وهنا علي وهن ) . ، مادران در دوران بارداري گرفتار كمبود انواع ويتامينها مي شوند كه اگر جبران نگردد ناراحتيهائي براي آنها به وجود مي آورد ، حتي اين مطلب در دوران رضاع و شير دادن نيز ادامه مي يابد ، چرا كه شير ، شيره جان مادر است . لذا به دنبال آن مي افزايد : پايان دوران شيرخوارگي او دو سال است ( و فصاله في عامين ) . سپس مي گويد : توصيه كردم كه هم شكر مرا بجاي آور و هم شكر پدر و مادرت را ( ان اشكر لي و لوالديك ) . شكر مرا بجا آور كه خالق و منعم اصلي توام و چنين پدر و مادر مهرباني به تو داده ام و هم شكر پدر و مادرت را كه واسطه اين فيض و عهده دار انتقال نعمتهاي من به تو مي باشند . و در پايان آيه با لحني كه خالي از تهديد و عتاب نيست مي فرمايد : بازگشت همه شما به سوي من است ( الي مساله عقائد و كفر و ايمان ، بايد با آنها مماشات كرد ، در آيه بعد مي افزايد : هر گاه آن دو ، تلاش و كوشش كنند كه چيزي را شريك من قرار دهي كه از آن ( حداقل ) آگاهي نداري ، از آنها اطاعت مكن ( و ان جاهداك علي ان تشرك بي ما ليس لك به علم فلا تطعهما ) . هرگز نبايد رابطه انسان و پدر و مادرش ، مقدم بر رابطه او با خدا باشد ، و هرگز نبايد عواطف خويشاوندي حاكم بر اعتقاد مكتبي او گردد . تعبير به جاهداك اشاره به اين است كه پدر و مادر گاه به گمان اينكه سعادت فرزند را مي خواهند ، تلاش و كوشش مي كنند كه او را به عقيده انحرافي خود بكشانند ، و اين در مورد همه پدران و مادران ديده مي شود . وظيفه فرزندان اين است كه هرگز در برابر اين فشارها تسليم نشوند ، و استقلال فكري خود را حفظ كرده ، عقيده توحيد را با هيچ چيز معاوضه نكنند . ضمنا جمله ما ليس لك به علم ( چيزي كه به آن علم و آگاهي نداري ) اشاره به اين است كه اگر فرضا دلائل بطلان شرك را ناديده بگيريم ، حداقل دليلي بر اثبات آن نيست ، و هيچ شخص بهانه جوئي نيز نمي تواند دليلي بر اثبات شرك اقامه كند . باز از آنجا كه ممكن است ، اين فرمان ، اين توهم را به وجود آورد كه در برابر پدر و مادر مشرك ، بايد شدت عمل و بي حرمتي به خرج داد ، بلا فاصله اضافه مي كند كه عدم اطاعت آنها در مساله كفر و شرك ، دليل بر قطع رابطه مطلق با آنها نيست بلكه در عين حال با آنها در دنيا به طرز شايسته اي رفتار كن ( و صاحبهما في الدنيا معروفا ) . از نظر دنيا و زندگي مادي با آنها مهر و محبت و ملاطفت كن ، و از نظر اعتقاد و برنامه هاي مذهبي ، تسليم افكار و پيشنهادهاي آنها نباش ، اين درست نقطه اصلي اعتدال است كه حقوق خدا و پدر و مادر ، در آن جمع است . لذا بعدا مي افزايد : راه كساني را پيروي كن كه به سوي من باز گشته اند راه پيامبر و مؤمنان راستين ( و اتبع سبيل من اناب الي ) . چرا كه بعد از آن بازگشت همه شما به سوي من است و من شما را از آنچه در دنيا عمل مي كرديد آگاه مي سازم و بر طبق آن پاداش و كيفر مي دهم ( ثم الي مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون ) . نفي و اثباتهاي پي در پي ، و امر و نهي ها در آيات فوق ، براي اين است كه مسلمانان در اين گونه مسائل كه در بدو نظر تضادي در ميان انجام دو وظيفه لازم تصور مي شود خط اصلي را پيدا كنند ، و بدون كمترين افراط و تفريط ، در مسير صحيح قرار گيرند ، و اين دقت و ظرافت قرآن در اين ريزه كاريها ، از چهره هاي فصاحت و بلاغت عميق آن است . به هر حال آيه فوق كاملا شبيه چيزي است كه در آيه 8 سوره عنكبوت آمده است كه مي گويد : و وصينا الانسان بوالديه حسنا و ان جاهداك لتشرك بي ما ليس لك به علم فلا تطعهما الي مرجعكم فانبئكم بما كنتم تعملون ) . و در باره آن شان نزولي در بعضي از تفاسير نقل شده است كه در ذيل آيه 8 سوره عنكبوت آورديم . نكته ها : لقمان كه بود ؟ نام لقمان در دو آيه از قرآن در همين سوره آمده است ، در قرآن دليل صريحي بر اينكه او پيامبر بوده است يا تنها يك فرد حكيم ، وجود ندارد حكمت لقمان: بعضي از مفسران در اينجا به تناسب اندرزهاي لقمان كه در آيات اين سوره منعكس است قسمتهائي از سخنان حكمت آميز اين مرد الهي را بازگو كرده اند كه ما فشرده اي از آن را در اينجا مي آوريم : الف : لقمان به فرزندش چنين مي گفت : يا بني ! ان الدنيا بحر عميق ، و قد هلك فيها عالم كثير ، فاجعل سفينتك فيها الايمان بالله ، و اجعل شراعها التوكل علي الله ، و اجعل زادك فيها تقوي الله ، فان نجوت فبرحمة الله و ان هلكت فبذنوبك ! : پسرم ! دنيا درياي ژرف و عميقي است كه خلق بسياري در آن غرق شده اند ، تو كشتي خود را در اين دريا ايمان به خدا قرار ده ، بادبان آن را توكل بر خدا ، زاد و توشه ات را در آن تقواي الهي ، اگر از اين دريا رهائي يابي به بركت رحمت خدا است ، و اگر هلاك شوي به خاطر گناهان تو است . همين مطلب در كتاب كافي ، ضمن سخنان امام كاظم (عليه السلام) به هشام بن حكم به صورت كاملتري از لقمان حكيم نقل شده است : يا بني ان الدنيا بحر عميق ، قد غرق فيها عالم كثير ، فلتكن سفينتك فيها تقوي الله ، و حشوها الايمان ، و شراعها التوكل ، و قيمها العقل ، و دليلها العلم ، و سكانها الصبر : پسرم دنيا درياي عميقي است كه گروه بسياري در آن غرق شدند ، كشتي تو در اين دريا بايد تقواي الهي باشد ، و زاد و توشه ات ايمان ، و بادبان اين كشتي توكل ، و ناخداي آن عقل ، و راهنماي آن علم ، و سكان آن صبر است . ب - در گفتار ديگري به فرزندش در آداب مسافرت چنين مي گويد : پسرم ! هنگامي كه مسافرت مي كني ، اسلحه و لباس و خيمه و وسيله نوشيدن آب ، و وسائل دوختن و داروهاي ضروري را كه هم خود ، و هم همراهانت از آن استفاده مي توانيد بكنيد بردار ، و با همسفران در همه چيز جز در معصيت الهي همراهي كن . پسرم ! هنگامي كه با جمعي مسافرت كردي در كارهايت با آنها مشورت كن . در صورت آنها تبسم نما . در مورد زاد و توشه اي كه داري سخاوتمند باش . هنگامي كه تو را صدا زنند پاسخ گو و اگر از تو كمك بخواهند آنها را ياري كن . تا مي تواني سكوت اختيار كن . نماز بسيار بخوان . در مركب و آب و غذا كه داري سخاوتمند باش . اگر از تو گواهي به حق بطلبند گواهي ده . اگر از تو مشورتي بخواهند براي به دست آوردن نظر صائب كوشش كن و بدون انديشه و تامل كافي پاسخ مگو ، و تمام نيروي تفكرت را براي جواب مشورت به كار گير كه هر كس در پاسخ مشورت خالصترين نظر خود را اظهار نكند ، خداوند نعمت تشخيص و انديشه را از او مي گيرد . هنگامي كه ببيني همراهان تو راه مي روند ، و تلاش مي كنند ، با آنها به تلاش بر خيز . دستور كسي را كه از تو بزرگتر است بشنو . اگر از تو تقاضاي مشروعي دارند هميشه جواب مثبت بده ، و هرگز نه نگوي ، زيرا گفتن نه ، نشانه عجز و ناتواني و سبب ملامت است ... هرگز نماز را از اول وقت تاخير نينداز ، و اين دين خود را فورا ادا كن . با جماعت نماز بگذار ، هر چند در سخت ترين حالات باشيد ... اگر مي تواني از هر غذائي مي خواهي بخوري قبلا مقداري از آن را در راه خدا انفاق كن . كتاب الهي را تلاوت كن ، و ذكر خدا را فراموش منما . ج - اين داستان نيز از لقمان معروف است ، در آن هنگام كه به صورت برده اي براي آقايش كار مي كرد ، روزي به او گفت : گوسفندي براي من ذبح كن و دو عضو كه بهترين اعضاي آنست براي من بياور . او گوسفندي را ذبح كرد و زبان و دل آن را براي وي آورد . چند روز ديگر همين دستور را به او داد منتها گفت ، دو عضو كه بدترين اعضاي آن است براي من بياور لقمان بار ديگر گوسفندي را ذبح كرد و همان زبان و دل را براي او آورد ، او تعجب كرد و از اين ماجرا سؤال كرد ، لقمان در پاسخ گفت : قلب و زبان اگر پاك باشند از هر چيز بهترند و اگر ناپاك شوند از همه چيز خبيثتر و بدتر يَبُنيَّ إِنهَا إِن تَك مِثْقَالَ حَبَّة مِّنْ خَرْدَل فَتَكُن في صخْرَة أَوْ في السمَوَتِ أَوْ في الأَرْضِ يَأْتِ بهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ(16) يَبُنيَّ أَقِمِ الصلَوةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنكَرِ وَ اصبرْ عَلي مَا أَصابَك إِنَّ ذَلِك مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ(17) وَ لا تُصعِّرْ خَدَّك لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ في الأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ لا يحِب كلَّ مخْتَال فَخُور(18) وَ اقْصِدْ في مَشيِك وَ اغْضض مِن صوْتِك إِنَّ أَنكَرَ الأَصوَتِ لَصوْت الحَْمِيرِ(19) تفسير : همچون كوه بايست و با مردم خوشرفتاري كن ! نخستين اندرز لقمان پيرامون مساله توحيد و مبارزه با شرك بود ، دومين اندرز او در باره حساب اعمال و معاد است كه حلقه مبدء و معاد را تكميل مي كند . مي گويد : پسرم ! اگر اعمال نيك و بد ، حتي به اندازه سنگيني خردلي باشد ، در درون صخره اي يا در گوشه اي از آسمان يا درون زمين جاي گيرد ، خدا آن را در دادگاه قيامت حاضر مي كند ، و حساب آن را مي رسد چرا كه خداوند دقيق و آگاه است ( يا بني انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن في صخرة او في السماوات او في الارض يات بها الله ان الله لطيف خبير ) . خردل گياهي است كه داراي دانه هاي سياه بسيار كوچكي است كه در كوچكي و حقارت ضرب المثل مي باشد . اشاره به اينكه اعمال نيك و بد هر قدر كوچك و كم ارزش ، و هر قدر مخفي و پنهان باشد ، همانند خردلي كه در درون سنگي در اعماق زمين ، يا در گوشه اي از آسمانها مخفي باشد ، خداوند لطيف و خبير كه از تمام موجودات كوچك و بزرگ و صغير و كبير در سراسر عالم هستي آگاه است آن را براي حساب ، و پاداش و كيفر حاضر مي كند ، و چيزي در اين دستگاه گم نمي شود ! ضمير در انها به حسنات و سيئات و اعمال نيك و بد باز مي گردد . توجه به اين آگاهي پروردگار از اعمال انسان ، و محفوظ ماندن همه نيكيها و بديها در كتاب علم پروردگار و نابود نشدن چيزي در اين عالم هستي ، خميرمايه همه اصلاحات فردي و اجتماعي است و نيروي محرك قوي به سوي خيرات و باز دارنده مؤثر از شرور و بديها است . ذكر سماوات و ارض بعد از بيان صخره در حقيقت از قبيل ذكر عام بعد از خاص است . بعد از تحكيم پايه هاي مبدء و معاد كه اساس همه اعتقادات مكتبي است به مهمترين اعمال يعني مساله نماز پرداخته ، مي گويد : پسرم نماز را بر پا دار ( يا بني اقم الصلوة ) . چرا كه نماز مهمترين پيوند تو با خالق است ، نماز قلب تو را بيدار و روح تو را مصفي ، و زندگي تو را روشن مي سازد . آثار گناه را از جانت مي شويد ، نور ايمان را در سراي قلبت پرتوافكن مي دارد ، و تو را از فحشاء و منكرات باز مي دارد . بعد از برنامه نماز به مهمترين دستور اجتماعي يعني امر به معروف و نهي از منكر پرداخته مي گويد : مردم را به نيكيها و معروف دعوت كن و از منكرات و زشتيها باز دار ( و أمر بالمعروف و انه عن المنكر ) . و بعد از اين سه دستور مهم عملي به مساله صبر و استقامت كه در برابر ايمان همچون سر نسبت به تن است ، پرداخته مي گويد : در برابر مصائب و مشكلاتي كه بر تو وارد مي شود ، صابر و شكيبا باش كه اين از وظائف حتمي و كارهاي اساسي هر انساني است ( و اصبر علي ما اصابك ان ذلك من عزم الامور ) . مسلم است كه در همه كارهاي اجتماعي مخصوصا در برنامه امر به معروف و نهي از منكر ، مشكلات فراواني وجود دارد ، و سود پرستان سلطه جو ، و گنهكاران آلوده و خودخواه ، به آساني تسليم نمي شوند ، و حتي در مقام اذيت و آزار ، و متهم ساختن آمران به معروف و ناهيان از منكر بر مي آيند كه بدون صبر و استقامت و شكيبائي هرگز نمي توان بر اين مشكلات پيروز شد . عزم به معني اراده محكم است و تعبير به عزم الامور در اينجا يا به معني كارهائي است كه دستور مؤكد از سوي پروردگار به آن داده شده است و يا كارهائي كه انسان بايد نسبت به آن عزم آهنين و تصميم راسخ داشته باشد ، و هر كدام از اين دو معني باشد اشاره به اهميت آنست . تعبير ذلك اشاره به صبر و شكيبائي است و اين احتمال نيز وجود دارد كه به همه اموري كه در آيه فوق ذكر شده ، از جمله نماز و امر به معروف و نهي از منكر ، باز گردد ، ولي در بعضي ديگر از آيات قرآن اين تعبير بعد از مساله صبر مطرح شده كه احتمال اول را تقويت مي كند . سپس لقمان به مسائل اخلاقي در ارتباط با مردم و خويشتن پرداخته ، نخست تواضع و فروتني و خوشروئي را توصيه كرده مي گويد : با بي اعتنائي از مردم روي مگردان ( و لا تصعر خدك للناس ) . و مغرورانه بر روي زمين راه مرو ( و لا تمش في الارض مرحا ) . چرا كه خداوند هيچ متكبر مغروري را دوست نمي دارد ( ان الله لا يحب كل مختال فخور ) . تصعر از ماده صعر در اصل يكنوع بيماري است كه به شتر دست مي دهد و گردن خود را كج مي كند . مرح ( بر وزن فرح ) به معني غرور و مستي ناشي از نعمت است . مختال از ماده خيال ، و خيلاء به معني كسي است كه با يك سلسله تخيلات و پندارها خود را بزرگ مي بيند . فخور از ماده فخر به معني كسي است كه نسبت به ديگران فخر فروشي مي كند ( تفاوت مختال و فخور در اين است كه اولي اشاره به تخيلات كبرآلود ذهني است ، و دومي به اعمال كبر آميز خارجي است ) . و به اين ترتيب لقمان حكيم در اينجا از دو صفت بسيار زشت ناپسند كه مايه از هم پاشيدن روابط صميمانه اجتماعي است اشاره مي كند : يكي تكبر و بي اعتنائي ، و ديگر غرور و خودپسندي است كه هر دو در اين جهت مشتركند كه انسان را در عالمي از توهم و پندار و خود برتر بيني فرو مي برند ، و رابطه او را از ديگران قطع مي كنند . مخصوصا با توجه به ريشه لغوي صعر روشن مي شود كه اين گونه صفات يكنوع بيماري رواني و اخلاقي است ، يكنوع انحراف در تشخيص و تفكر است ، و گر نه يك انسان سالم از نظر روح و روان هرگز گرفتار اينگونه پندارها و تخيلات نمي شود . ناگفته پيدا است كه منظور لقمان ، تنها مساله روي گرداندن از مردم و يا راه رفتن مغرورانه نيست ، بلكه منظور مبارزه با تمام مظاهر تكبر و غرور است اما از آنجا كه اين گونه صفات قبل از هر چيز خود را در حركات عادي و روزانه نشان مي دهد ، انگشت روي اين مظاهر خاص گذارده است . در آيه بعد دو برنامه ديگر اخلاقي را كه جنبه اثباتي دارد - در برابر دو برنامه گذشته كه جنبه نفي داشت - بيان كرده مي گويد : پسرم ! در راه رفتنت اعتدال را رعايت كن ( و اقصد في مشيك ) . و در سخن گفتنت نيز رعايت اعتدال نما و از صداي خود بكاه و فرياد مزن ( و اغضض من صوتك ) . چرا كه زشت ترين صداها صداي خران است ! ( ان انكر الاصوات لصوت الحمير ) . در واقع در اين دو آيه از دو صفت ، نهي ، و به دو صفت ، امر شده : نهي از خود برتر بيني ، و خودپسندي ، كه يكي سبب مي شود انسان نسبت به بندگان خدا تكبر كند ، و ديگري سبب مي شود كه انسان خود را در حد كمال پندارد ، و در نتيجه درهاي تكامل را بروي خود ببندد هر چند خود را با ديگري مقايسه نكند . گر چه اين دو صفت غالبا توأمند ، و ريشه مشترك دارند ولي گاه از هم جدا مي شوند . و امر به رعايت اعتدال در عمل و سخن ، زيرا تكيه روي اعتدال در راه رفتن يا آهنگ صدا در حقيقت به عنوان مثال است . و براستي كسي كه اين صفات چهارگانه را دارد انسان موفق و خوشبخت و پيروزي است ، در ميان مردم محبوب ، و در پيشگاه خدا عزيز است . آداب راه رفتن: درست است كه راه رفتن مساله ساده اي است ، اما همين مساله ساده مي تواند بيانگر حالات دروني و اخلاقي و احيانا نشانه شخصيت انسان بوده باشد ، چرا كه قبلا هم گفته ايم روحيات و خلقيات انسان در لابلاي همه اعمال او منعكس مي شود و گاه يك عمل كوچك حاكي از يك روحيه ريشه دار است . و از آنجا كه اسلام تمام ابعاد زندگي را مورد توجه قرار داده در اين زمينه نيز چيزي را فروگزار نكرده است . در حديثي از رسولخدا (صلي الله عليه وآله وسلّم) مي خوانيم : من مشي علي الارض اختيالا لعنه الارض ، و من تحتها ، و من فوقها ! : كسي كه از روي غرور و تكبر ، روي زمين راه رود زمين ، و كساني كه در زير زمين خفته اند ، و آنها كه روي زمين هستند ، همه او را لعنت مي كنند ! . و لذا قرآن فرموده است : در زمين متكبرانه راه مرو ... و نيز فرموده : اعتدال را در راه رفتن رعايت كن . در روايت ديگر اين ماجرا از پيامبر گرامي اسلام (صلي الله عليهوآلهوسلّم) نقل شده است كه از كوچه اي عبور مي فرمود : ديوانه اي را مشاهده كرد كه مردم اطراف او را گرفته اند و به او نگاه مي كنند فرمود : علي ما اجتمع هؤلاء : اينها براي چه اجتماع كرده اند عرض كردند : علي المجنون يصرع : در برابر ديوانه اي كه دچار صرع و حمله هاي عصبي شده است . پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلّم) نگاهي به آنها كرد و فرمود : ما هذا بمجنون الا اخبركم بمجنون حق المجنون : اين ديوانه نيست ، مي خواهيد ديوانه واقعي را به شما معرفي كنم ؟ ! عرض كردند آري اي رسولخدا . فرمود : ان المجنون : المتبختر في مشيه ، الناظر في عطفيه ، المحرك جنبيه بمنكبيه فذالك المجنون و هذا المبتلي : ديوانه واقعي كسي است كه متكبرانه گام بر مي دارد ، دائما به پهلوهاي خود نگاه مي كند ، پهلوهاي خود را به همراه شانه ها تكان مي دهد ( و كبر و غرور از تمام وجود او مي بارد ) . اين ديوانه واقعي است اما آنكه ديديد بيمار است ! آداب سخن گفتن: در اندرزهاي لقمان اشاره اي به آداب سخن گفتن شده بود ، و در اسلام باب وسيعي براي اين مساله گشوده شده ، از جمله اينكه : تا سخن گفتن ضرورتي نداشته باشد سكوت از آن بهتر است . چنانكه در حديثي از امام صادق (عليه السلام) مي خوانيم : السكوت راحة للعقل : سكوت مايه آرامش فكر است . ولي البته در روايات ديگر تاكيد شده است ، در مواردي كه سخن گفتن لازم است مؤمن بايد هرگز سكوت نكند پيامبران به سخن گفتن دعوت شدند نه به سكوت ، وسيله رسيدن به بهشت و رهائي از دوزخ ، سخن گفتن به موقع است .  آداب معاشرت: آنقدر كه در روايات اسلامي وسيله پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلّم) و ائمه اهلبيت (عليهم السلام) به مساله تواضع و حسن خلق و ملاطفت در برخوردها و ترك خشونت در معاشرت ، اهميت داده شده است به كمتر چيزي اهميت داده شده . بهترين و گوياترين دليل در اين زمينه خود روايات اسلامي است ، كه نمونه اي از آن را در اينجا از نظر مي گذرانيم . شخصي نزد پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلّم) آمد ، عرض كرد يا رسول الله او صني ، فكان فيما اوصاه ان قال الق اخاك بوجه منبسط : مرا سفارش كن ، فرمود : برادر مسلمانت را با روي گشاده ملاقات كن . در حديث ديگري از پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلّم) مي خوانيم : ما يوضع في ميزان امرء يوم القيامة افضل من حسن الخلق ! : در روز قيامت چيزي برتر و بالاتر از حسن خلق در ترازوي عمل كسي نهاده نمي شود ! . در حديث ديگري از امام صادق (عليه السلام) آمده است : البر و حسن الخلق يعمران الديار و يزيدان في الاعمار : نيكو كاري و حسن خلق ، خانه ها را آباد ، و عمرها را زياد مي كند . و نيز از رسولخدا (صلي الله عليه وآله وسلّم) نقل شده : اكثر ما تلج به امتي الجنة تقوي الله و حسن الخلق : بيشترين چيزي كه سبب مي شود امت من به خاطر آن وارد بهشت شوند تقواي الهي و حسن خلق است . در مورد تواضع و فروتني نيز از علي (عليه السلام) مي خوانيم : زينة الشريف التواضع : آرايش انسانهاي با شرافت فروتني است . فروتني ريشه هر خير و سعادتي است ، تواضع مقام والائي است ، و اگر براي فروتني زبان و لغتي بود كه مردم مي فهميدند بسياري از اسرار نهاني و عاقبت كارها را بيان مي كرد ... كسي كه براي خدا فروتني كند ، خدا او را بر بسياري از بندگانش برتري مي بخشد ... هيچ عبادتي نيست كه مقبول درگاه خدا و موجب رضاي او باشد مگر اينكه راه ورود آن فروتني است . أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سخَّرَ لَكُم مَّا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِ وَ أَسبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظهِرَةً وَ بَاطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَن يجَدِلُ في اللَّهِ بِغَيرِ عِلْم وَ لا هُدًي وَ لا كِتَب مُّنِير(20) وَ إِذَا قِيلَ لهَُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ ءَابَاءَنَا أَ وَ لَوْ كانَ الشيْطنُ يَدْعُوهُمْ إِلي عَذَابِ السعِيرِ(21) * وَ مَن يُسلِمْ وَجْهَهُ إِلي اللَّهِ وَ هُوَ محْسِنٌ فَقَدِ استَمْسك بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَي وَ إِلي اللَّهِ عَقِبَةُ الأُمُورِ(22) وَ مَن كَفَرَ فَلا يحْزُنك كُفْرُهُ إِلَيْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمُ بِذَاتِ الصدُورِ(23) نُمَتِّعُهُمْ قَلِيلاً ثمَّ نَضطرُّهُمْ إِلي عَذَاب غَلِيظ(24) تفسير : تكيه گاه مطمئن ! بعد از پايان اندرزهاي دهگانه لقمان در زمينه مبدأ و معاد و راه و رسم زندگي و برنامه هاي اجتماعي و اخلاقي قرآن براي تكميل آن به سراغ بيان نعمتهاي الهي مي رود تا حس شكرگزاري مردم را برانگيزد ، شكري كه سرچشمه معرفة الله و انگيزه اطاعت فرمان او مي شود . روي سخن را به همه انسانها كرده مي گويد : آيا نديديد خداوند آنچه را در آسمانها و زمين است مسخر فرمان شما كرد كه در مسير منافع و سود شما حركت كنند ؟ ( ا لم تروا ان الله سخر لكم ، ما في السموات و ما في الارض ) . تسخير موجودات آسماني و زميني براي انسان مفهوم وسيعي دارد كه هم شامل اموري مي شود كه در قبضه اختيار او است و با ميل و اراده اش در مسير منافع خود به كار مي گيرد ، مانند بسياري از موجودات زميني ، يا اموري كه در اختيار انسان نيست اما خداوند آنها را مامور ساخته كه به انسان خدمت كند ، همچون خورشيد و ماه . بنابر اين ، همه موجودات مسخر فرمان خدا در طريق سود انسانها هستند خواه مسخر فرمان انسان باشند يا نه ، و به اين ترتيب لام در لكم به اصطلاح لام منفعت است . سپس مي افزايد : خداوند نعمتهاي خود را - اعم از نعمتهاي ظاهر و باطن - بر شما گسترده و افزون ساخت ( و اسبغ عليكم نعمه ظاهرة و باطنة ) . اسبغ از ماده سبغ ( بر وزن صبر ) در اصل به معني پيراهن يا زره گشاد و وسيع و كامل است ، سپس به نعمت گسترده و فراوان نيز اطلاق شده است . در اينكه منظور از نعمتهاي ظاهر و باطن در اين آيه چيست ؟ مفسران بسيار سخن گفته اند . بعضي نعمت ظاهر را چيزي مي دانند كه براي هيچكس قابل انكار نيست همچون آفرينش و حيات و انواع روزيها ، و نعمتهاي باطن را اشاره به اموري مي دانند كه بدون دقت و مطالعه قابل درك نيست ( مانند بسياري از قدرتهاي روحي و غرائز سازنده ) . بعضي نعمت ظاهر را اعضاي ظاهر و نعمت باطن را قلب شمرده اند . بعضي ديگر نعمت ظاهر را زيبائي صورت و قامت راست و سلامت اعضاء و نعمت باطن را معرفة الله دانسته اند . در حديثي از پيغمبر گرامي اسلام (صلي الله عليه وآله وسلّم) مي خوانيم كه ابن عباس از آن حضرت در اين زمينه سؤال كرد ، فرمود : ابن عباس ! نعمت ظاهر اسلام است ، و آفرينش كامل و منظم تو بوسيله پروردگار و روزي هائي كه به تو ارزاني داشته . و اما نعمت باطن ، پوشاندن زشتيهاي اعمال تو و رسوا نكردنت در برابر مردم است . در حديث ديگري از امام باقر (عليه السلام) مي خوانيم : نعمت آشكار ، پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلّم) و معرفة الله و توحيد است كه پيامبر آورده ، و اما نعمت پنهان ، ولايت ما اهلبيت و پيمان دوستي با ما است . ولي در حقيقت هيچگونه منافاتي در ميان اين تفسيرها وجود ندارد و هر كدام يكي از مصداقهاي روشن نعمت ظاهر و باطن را بيان مي كند ، بي آنكه مفهوم گسترده آن را محدود سازد . و در پايان آيه از كساني سخن مي گويد كه نعمتهاي بزرگ الهي را كه از درون و برون ، انسان را احاطه كرده ، كفران مي كنند ، و به جدال و ستيز در برابر حق برمي خيزند ، مي فرمايد : بعضي از مردم هستند كه در باره خداوند بدون هيچ دانش و هدايت و كتاب روشني ، مجادله مي كنند ( و من الناس من يجادل في الله بغير علم و لا هدي و لا كتاب منير ) . و بجاي اينكه بخشنده آنهمه نعمتهاي آشكار و نهان را بشناسند ، رو به سوي شرك و انكار ، از سر جهل و لجاجت مي آورند . در اينكه فرق در ميان علم و هدايت و كتاب منير چيست ؟ شايد بهترين بيان اين باشد كه علم اشاره به ادراكاتي است كه انسان از طريق عقل و خرد خويش درك مي كند ، و هدي اشاره به معلمان و رهبران الهي و آسماني و دانشمنداني است كه مي توانند در اين مسير دست او را بگيرند و به سر منزل مقصود برسانند ، و منظور از كتاب منير كتابهاي آسماني مي باشد كه از طريق وحي ، قلب و جان انسان را پر فروغ مي سازند . در حقيقت اين گروه لجوج نه خود دانشي دارند ، و نه به دنبال راهنما و رهبري هستند ، و نه از وحي الهي استمداد مي جويند ، و چون راه هدايت در اين سه امر منحصر است لذا با ترك آنها به وادي گمراهي و وادي شياطين كشيده شده اند . آيه بعد به منطق ضعيف و سست اين گروه گمراه اشاره كرده مي گويد : هنگامي كه به آنها گفته شود ، از آنچه خداوند نازل كرده پيروي كنيد مي گويند : نه ، ما از چيزي پيروي مي كنيم كه پدران خود را بر آن يافتيم ! ( و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما وجدنا عليه آبائنا ) . و از آنجا كه پيروي از نياكان جاهل و منحرف ، جزء هيچ يك از طرق سه گانه هدايت آفرين فوق نيست ، قرآن از آن به عنوان راه شيطاني ياد كرده مي فرمايد : آيا حتي اگر شيطان آنها را دعوت به عذاب آتش فروزان كند باز هم بايد از او تبعيت كنند ؟ ! ( او لو كان الشيطان يدعوهم الي عذاب السعير ) . در حقيقت قرآن در اينجا پوشش پيروي از سنت نياكان را كه ظاهري فريبنده دارد كنار مي زند و چهره واقعي عمل آنها را كه همان پيروي از شيطان در مسير آتش دوزخ و جهنم است آشكار مي سازد . آيا هيچ عاقلي دعوت پيامبران الهي را به سوي بهشت رها مي كند و به دنبال دعوت شيطان به سوي جهنم مي رود ؟ ! سپس به بيان حال دو گروه مؤمن خالص و كفار آلوده پرداخته ، آنها را در مقايسه با يكديگر و مقايسه با آنچه در مورد پيروان شيطان و مقلدان كور و كر نياكان بيان كرده ، مورد توجه قرار مي دهد ، مي گويد : كسي كه قلب و جان خود را تسليم خدا كند و در آستان پروردگار سر تسليم و اطاعت فرود آورد در حالي كه محسن و نيكوكار باشد به دستگيره محكمي چنگ زده است ( و من يسلم وجهه الي الله و هو محسن فقد استمسك بالعروة الوثقي ) . منظور از تسليم وجه براي خدا در حقيقت اشاره به توجه كامل با تمام وجود به ذات پاك پروردگار است زيرا وجه ( به معني صورت ) به خاطر آنكه شريفترين عضو بدن و مركز مهمترين حواس انساني است به عنوان كنايه از ذات او به كار مي رود . تعبير به هو محسن از قبيل ذكر عمل صالح بعد از ايمان است . چنگ زدن به دستگيره محكم تشبيه لطيفي از اين حقيقت است كه انسان براي نجات از قعر دره ماديگري و ارتقاء به بلندترين قله هاي معرفت و معنويت و روحانيت نياز به يك وسيله محكم و مطمئن دارد اين وسيله چيزي جز ايمان و عمل صالح نيست ، غير آن ، همه پوسيده و پاره شدني و مايه سقوط و مرگ است ، علاوه بر اين آنچه باقي مي ماند اين وسيله است ، و بقيه همه فاني و نابود شدني است . و لذا در پايان آيه مي فرمايد : عاقبت همه كارها به سوي خدا است ( و الي الله عاقبة الامور ) . در حديثي كه در تفسير برهان از طرق اهل سنت از امام علي بن موسي الرضا (عليهم االسلام) از پيامبر گرامي اسلام نقل شده چنين آمده : سيكون بعدي فتنة مظلمة ، الناجي منها من تمسك بالعروة الوثقي ، فقيل يا رسول الله و ما العروة الوثقي ؟ قال ولاية سيد الوصيين ، قيل يا رسول الله و من سيد الوصيين ؟ قال : امير المؤمنين ، قيل يا رسول الله و من امير المؤمنين ؟ قال مولي المسلمين و اما مهم بعدي ، قيل يا رسول الله و من مولي المسلمين و امامهم بعدك ؟ قال : اخي علي بن ابي طالب (عليه السلام) : بعد از من فتنه اي تاريك و ظلماني خواهد بود تنها كساني از آن رهائي مي يابند كه به عروة الوثقي چنگ زنند ، عرض كردند : اي رسولخدا عروة الوثقي چيست ؟ فرمود : ولايت سيد اوصياء است . عرض كردند يا رسول الله سيد اوصياء كيست ؟ فرمود : امير مؤمنان . عرض كردند امير مؤمنان كيست ؟ فرمود مولاي مسلمانان و پيشواي آنان بعد از من ، باز براي اينكه پاسخ صريحتري بگيرند عرض كردند او كيست ؟ فرمود : برادرم علي بن ابي طالب (عليه السلام) . روايات ديگري نيز در همين ازمنه كه منظور از عروة الوثقي دوستي اهلبيت (عليهم السلام) يا دوستي آل محمد (صلي الله عليه وآله وسلّم) يا امامان از فرزندان حسين (عليه السلام) است نقل شده . بارها گفته ايم كه اين تفسيرها بيان مصداقهاي روشن است ، و منافات با مصاديق ديگري همچون توحيد و تقوي و مانند آن ندارد . سپس به بيان حال گروه دوم پرداخته مي گويد : كسي كه كافر شود و اين حقايق روشن را انكار كند ، كفر او تو را غمگين نسازد ( و من كفر فلا يحزنك كفره ) . چرا كه تو وظيفه ات را به خوبي انجام داده اي ، او است كه بر خويشتن ظلم و ستم مي كند . اين گونه تعبيرات كه در قرآن مجيد مكرر آمده است نشان مي دهد كه پيغمبر گرامي اسلام (صلي الله عليه وآله وسلّم) از اينكه مشاهده مي كرد گروهي جاهل و لجوج ، راه خدا را با اينهمه دلائل روشن و نشانه هاي واضح ، ترك مي گويند و به بيراهه سر مي نهند ، سخت رنج مي برد ، و آنقدر غمگين ، و اندوهناك مي شد كه بارها خداوند او را دلداري مي دهد ، و چنين است راه و رسم يك رهبر دلسوز . و نيز نگران مباش كه گروهي در دنيا با اينكه كفر ميورزند و ظلم و ستم مي كنند ، از نعمتهاي الهي متنعمند ، و گرفتار مجازات نيستند ، زيرا دير نشده است بازگشت همه آنها به سوي ما است و ما آنها را از اعمالشان و نتائج تلخ و شوم آن ، آگاه مي سازيم ( الينا مرجعهم فننبئهم بما عملوا ) . نه تنها از اعمالشان آگاهيم كه از نيات و اسرار درون دلهايشان نيز باخبريم زيرا خداوند از آنچه در درون سينه ها است آگاه است ( ان الله عليم بذات الصدور ) . اين تعبير كه خداوند مردم را در قيامت از اعمالشان با خبر مي سازد يا از آنچه در آن اختلاف داشتند با خبر مي كند ، در آيات فراواني از قرآن مجيد نازل شده است و با توجه به اينكه ننبئكم از ماده نبا مي باشد ، و نبا طبق آنچه راغب در مفردات آورده به خبري گفته مي شود كه محتوا و فايده مهمي دارد و صريح و آشكار و خالي از هر گونه كذب است ، روشن مي شود كه اين تعبيرات اشاره به آن است كه خداوند در قيامت چنان افشاگري از اعمال انسانها مي كند كه جاي هيچگونه اعتراض و انكار براي كسي باقي نمي ماند ، آنچه را مردم در اين دنيا انجام مي دهند و غالبا به دست فراموشي مي سپارند ، همه را مو به مو ظاهر مي سازد ، و براي حساب و جزا آماده مي كند . حتي آنچه در دل انسان مي گذرد و هيچكس جز خدا از آن آگاه نيست ، همه را به صاحبان آنها گوشزد مي كند !  سپس مي افزايد بهره آنها از زندگي دنيا تو را شگفت زده نكند ، ما كمي از متاع دنيا در اختيار آنان مي گذاريم - و متاع دنيا هر چه باشد كم و ناچيز است - سپس آنها را بالاجبار به عذاب شديد مي كشانيم عذابي مستمر و دردناك ( نمتعهم قليلا ثم نضطرهم الي عذاب غليظ ) . اين تعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه آنها تصور نكنند ، در اين جهان از قبضه قدرت خداوند خارجند ، خود او مي خواهد آنها را براي آزمايش و اتمام حجت و مقاصدي ديگر آزاد بگذارد ، و همين متاع قليل به آنها نيز از سوي او است ، و چقدر متفاوت است حال اين گروه كه ذليلانه و بالاجبار به عذاب غليظ الهي كشانده مي شوند با آنها كه تمام وجودشان در اختيار خدا است و چنگ به عروة الوثقي زده اند ، در دنيا پاك و نيكوكار زندگي مي كنند و در آخرت در جوار رحمت الهي متنعمند . وَ لَئن سأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الحَْمْدُ للَّهِ بَلْ أَكثرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ(25) للَّهِ مَا في السمَوَتِ وَ الأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنيُّ الحَْمِيدُ(26) وَ لَوْ أَنَّمَا في الأَرْضِ مِن شجَرَة أقْلَمٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سبْعَةُ أَبحُر مَّا نَفِدَت كلِمَت اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ(27) مَّا خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلا كنَفْس وَحِدَة إِنَّ اللَّهَ سمِيعُ بَصِيرٌ(28) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُولِجُ الَّيْلَ في النَّهَارِ وَ يُولِجُ النَّهَارَ في الَّيْلِ وَ سخَّرَ الشمْس وَ الْقَمَرَ كلُّ يجْرِي إِلي أَجَل مُّسمًّي وَ أَنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ(29) ذَلِك بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَطِلُ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَليُّ الْكبِيرُ(30) تفسير : ده وصف از اوصاف پروردگار در شش آيه فوق مجموعه اي از صفات خداوند بيان شده است كه در حقيقت ده صفت عمده يا ده اسم از اسماء الحسني را بيان مي كند : غني ، حميد ، عزيز ، حكيم ، سميع ، بصير ، خبير ، حق ، علي و كبير . اين از يك نظر ، و از سوي ديگر در آيه نخست از خالقيت خداوند سخن مي گويد و در آيه دوم از مالكيت مطلقه او در آيه سوم از علم بي انتهايش بحث مي كند و در آيه چهارم و پنجم از قدرت نامتناهيش . و در آخرين آيه نتيجه مي گيرد كسي كه داراي اين صفات است حق است و غير از او همه باطل و هيچ و پوچند با توجه به اين بحث اجمالي ، به شرح آيات باز گرديم : نخست مي فرمايد : اگر از آنها سؤال كني چه كسي آسمانها و زمين را آفريده است بطور قطع در پاسخ مي گويند الله ( و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله ) . سپس مي گويد حال كه آنها به توحيد خالق معترفند : بگو حمد و ستايش مخصوص الله است كه خالق همه چيز مي باشد نه بتها كه خود مخلوق اويند ، ولي اكثر آنها نمي دانند و نمي فهمند كه عبادت بايد منحصر به خالق جهان باشد ( قل الحمد لله بل اكثرهم لا يعلمون ) . سپس به مساله مالكيت حق مي پردازد چرا كه بعد از ثبوت خالقيت نياز به دليل ديگري بر مالكيت او نيست ، مي فرمايد : از آن خدا است آنچه در آسمان و زمين است ( لله ما في السموات و ما في الارض ) . بديهي است آن كس كه خالق و مالك است مدبر امور جهان نيز مي باشد و به اين ترتيب بخشهاي سه گانه توحيد ( توحيد خالقيت ، توحيد مالكيت و توحيد ربوبيت ) ثابت مي گردد . و كسي كه چنين است از همه چيز بي نياز و شايسته هر گونه ستايش است به همين دليل در پايان آيه مي افزايد : خداوند غني و حميد است ( ان الله هوالغني الحميد ) . او غني علي الاطلاق ، و حميد از هر نظر است ، چرا كه هر موهبتي در جهان است به او باز مي گردد ، و هر كس هر چه دارد از او دارد ، و خزائن همه خيرات به دست او است و اين دليل زنده غناي او مي باشد . و از آنجا كه حمد به معني ستايش بر كار نيكي است كه به اختيار از كسي سر مي زند و هر نيكي در جهان مي بينيم از سوي پروردگار است پس همه ستايشها از آن او است ، حتي اگر ما زيبائي گل را مي ستائيم و جاذبه عشق هاي ملكوتي را توصيف مي كنيم و عظمت كار يك ايثارگر جانباز را ارج مي نهيم باز در حقيقت او را مي ستائيم كه اين زيبائي و آن جاذبه و عظمت نيز از او است ، پس او حميد علي الاطلاق است . آيه بعد ترسيمي از علم بي پايان خدا است به هر حال قرآن مجيد براي ترسيم علم نامتناهي خداوند چنين مي گويد : اگر آنچه روي زمين از درختان است قلم شوند ، و دريا براي آن مركب گردد ، و هفت دريا بر اين دريا افزوده شود ، تا علم خدا را بنويسند ، اينها همه تمام مي شوند اما كلمات خدا پايان نمي گيرد ، خداوند عزيز و حكيم است ( و لو ان ما في الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله ان الله عزيز حكيم ) . يمده از ماده مداء به معني مركب يا ماده رنگيني است كه با آن مي نويسند ، و در اصل از مد به معني كشش گرفته شده زيرا خطوط به وسيله كشش قلم بر صفحه كاغذ پيدا مي شود . بعضي از مفسران معني ديگري نيز براي آن نقل كرده اند و آن روغني است كه در چراغ مي ريزند و سبب روشنائي چراغ است ، و هر دو معني در واقع به يك ريشه باز مي گردد . كلمات جمع كلمه است و در اصل به معني الفاظي است كه انسان با آن سخن مي گويد ، سپس به معني گسترده تري اطلاق شده ، و آن هر چيزي است كه مي تواند بيانگر مطلبي باشد ، و از آنجا كه مخلوقات گوناگون اين جهان هر كدام بيانگر ذات پاك خدا و علم و قدرت اويند ، به هر موجودي كلمة الله اطلاق شده ، مخصوصا در مورد موجودات شريفتر و باعظمت تر ، اين تعبير به كار رفته ، چنانكه در باره مسيح (عليه السلام) در آيه 171 سوره نساء مي خوانيم : انما المسيح عيسي بن مريم رسول الله و كلمته ( نظير همين معني در آيه 45 سوره آل عمران نيز آمده است ) . سپس به همين مناسبت كلمات الله به معني علم و دانش پروردگار به كار رفته است . با توجه به افزوده شدن هفت درياي ديگر به آن كه هر كدام از آنها معادل تمام اقيانوسهاي روي زمين باشد ، و بالاخص با توجه به اينكه عدد هفت در اينجا به معني تعداد نيست بلكه براي تكثير است و اشاره به درياهاي بي حساب مي كند ، روشن مي شود كه وسعت دامنه علم خداوند تا چه حد گسترده است و تازه همه اينها پايان مي گيرد و باز علوم او پايان نخواهد گرفت . . از جمله نكات لطيفي كه در آيه به چشم مي خورد اين است كه شجره به صورت مفرد ، و اقلام به صورت جمع آمده ، تا بيانگر تعداد فراوان قلمهائي باشد كه از يك درخت با تمام ساقه و شاخه هايش به وجود مي آيد . و نيز تعبير البحر به صورت مفرد و الف و لام جنس براي آن است كه تمام اقيانوسهاي روي زمين را شامل شود ، بخصوص اينكه تمام اقيانوسهاي جهان با هم مربوط و متصلند و در واقع در حكم يك درياي پهناورند . و جالب اينكه در باره قلمها سخن از قلمهاي اضافي و كمكي نمي كند اما در باره اقيانوسها سخن از هفت درياي ديگر به ميان مي آورد ، چرا كه به هنگام نوشتن قلم بسيار كم مصرف مي شود آنچه بيشتر مصرف مي گردد مركب است . انتخاب كلمه سبع ( هفت ) در لغت عرب براي تكثير شايد از اين نظر باشد كه پيشينيان عدد كرات منظومه شمسي را هفت مي دانستند ( و در واقع آنچه از منظومه شمسي امروز نيز با چشم غير مسلح ديده مي شود هفت كره بيش نيست ) و با توجه به اينكه هفته به صورت يك دوره كامل زمان هفت روز بيشتر نيست و تمام كره زمين را نيز به هفت منطقه تقسيم مي كردند و نام هفت اقليم بر آن گذارده بودند ، روشن مي شود كه چرا هفت به عنوان يك عدد كامل در ميان آحاد و براي بيان كثرت به كار رفته است . بعد از ذكر علم بي پايان پروردگار ، سخن از قدرت بي انتهاي او به ميان مي آورد و مي فرمايد : آفرينش همه شما و نيز برانگيخته شدن شما بعد از مرگ همانند يك فرد بيش نيست ، خداوند شنوا و بينا است ( ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة ان الله سميع بصير ) . اصولا انسجام و به هم پيوستگي اين جهان ، آنچنان است كه هر كثرتي در آن به وحدت باز مي گردد ، و خلقت مجموع انسانها از همان اصولي تبعيت مي كند كه خلقت يك انسان تبعيت دارد . ذكر سميع و بصير بودن خداوند در پايان اين آيه ، ممكن است پاسخ به ايراد ديگري از ناحيه مشركان باشد كه به فرض همه انسانها با تنوع خلقتي كه دارند و با تمام ويژگيهايشان در ساعت معيني برانگيخته شوند ، ولي اعمال آنها و سخنانشان چگونه مورد حساب قرار مي گيرد ؟ اعمال و گفتار اموري هستند كه بعد از وجود نابود مي شوند . قرآن پاسخ مي دهد خداوند شنوا و بينا است ، تمام سخنان آنها را شنيده و همه اعمالشان را ديده ( بعلاوه فنا و نابودي مطلق در اين جهان مفهوم ندارد ، بلكه اعمال و اقوالشان همواره موجود خواهد بود ) . از اين گذشته جمله فوق تهديدي است نسبت به اين بهانه جويان كه خداوند از گفتگوهاي شما براي سمپاشي در افكار عمومي بي خبر نيست ، و حتي از آنچه در دل داريد و بر زبان جاري نكرده ايد نيز آگاه است . آيه بعد تاكيد و بيان ديگري است براي قدرت واسعه خداوند ، روي سخن را به پيامبر كرده ، مي گويد : آيا نديدي كه خداوند شب را در روز ، و روز را در شب داخل مي كند ؟ ( ا لم تر ان الله يولج الليل في النهار و يولج النهار في الليل ) . و نيز آيا نديدي كه خداوند خورشيد و ماه را در مسير منافع انسانها مسخر ساخته ؟ ( و سخر الشمس و القمر ) . و هر كدام تا سرآمد معيني به حركت خود ادامه مي دهند ( كل يجري لاجل مسمي ) . و اينكه خداوند از آنچه انجام مي دهيد آگاه است ؟ ( و ان الله بما تعملون خبير ) . ولوج در اصل به معني دخول است ، و داخل كردن شب در روز ، و روز در شب ممكن است اشاره به افزايش تدريجي و كوتاه شدن شب و روز در طول سال باشد كه تدريجا از يكي كاسته ، و به صورت نامحسوسي بر ديگري مي افزايد ، تا فصول چهار گانه سال با ويژگيها و آثار پر بركتش ظاهر گردد ( تنها در دو نقطه از روي زمين است كه اين تغيير تدريجي و فصول چهار گانه نيست يكي نقطه حقيقي قطب شمال و جنوب است كه در طول سال ، ششماه شب ، و ششماه روز مي باشد ، و ديگري خط باريك و دقيق استوا است كه در تمام سال ، شب و روز يكسان است . و يا اشاره به اين باشد كه تبديل شب به روز ، و روز به شب به خاطر وجود جو زمين بطور ناگهاني صورت نمي گيرد تا انسان و همه موجودات زنده را در برابر خطرات مختلف قرار دهد ، بلكه نخستين اشعه آفتاب از هنگام طلوع فجر در اعماق تاريكي نفوذ كرده ، كم كم نفوذ بيشتري پيدا مي كند ، تا تمام صفحه آسمان را بگيرد ، درست بعكس چيزي كه به هنگام پايان روز و دخول شب تحقق مي يابد . اين انتقال تدريجي و كاملا منظم و حساب شده از مظاهر قدرت خدا است . البته اين دو تفسير با هم منافاتي ندارند و ممكن است جمعا در معني آيه منظور باشند . در مورد تسخير شمس و قمر و ساير كرات آسماني براي انسانها - چنانكه قبلا هم گفته ايم - منظور تسخير در راه خدمت به انسان است ، و به تعبير ديگر لام در سخر لكم لام نفع است ، نه لام اختصاص ، و اين تعبير در قرآن مجيد در مورد خورشيد و ماه و شب و روز و نهرها و درياها و كشتيها آمده است ، و همه اينها بيانگر عظمت شخصيت انسان و گستردگي نعمتهاي خداوند در مورد او است كه تمام موجودات زمين و آسمان به فرمان خدا سرگشته و فرمانبردار او هستند و با اينحال شرط انصاف نيست كه او فرمان نبرد . جمله كل يجري لاجل مسمي اشاره به اين است كه اين نظام حساب شده و دقيق تا ابد ادامه نمي يابد ، و پايان و سرانجامي دارد كه همراه با پايان گرفتن دنيا است ، همان چيزي كه در سوره تكوير چنين از آن ياد شده است : اذا الشمس كورت و اذا النجوم انكدرت : هنگامي كه خورشيد بي فروغ گردد و ستارگان به تيرگي گرايند ... . ارتباط جمله ان الله بما تعملون خبير با توجه به آنچه در بالا گفتيم با اين بحث روشن مي شود ، چرا كه خداوندي كه خورشيد و ماه با عظمت را با آن حساب دقيق به كار گرفته ، و شب و روز را با آن نظم مخصوص هزاران و ميليونها سال وارد يكديگر مي كند ، چنين پروردگاري چگونه ممكن است از اعمال انسانها بي خبر بماند ، آري او هم اعمال را مي داند و هم نيات و انديشه ها را . و در آخرين آيه مورد بحث به صورت يك نتيجه گيري جامع و كلي مي فرمايد : اينها دليل بر آن است كه خداوند حق است ، و آنچه غير از او مي خوانند باطل است ، و خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه است ( ذلك بان الله هو الحق و ان ما يدعون من دونه الباطل و ان الله هو العلي الكبير ) . مجموع بحثهائي كه در آيات قبل پيرامون خالقيت و مالكيت و علم و قدرت بي انتهاي پروردگار آمده بود ، اين امور را اثبات كرد كه حق تنها او است و غير او زائل و باطل و محدود و نيازمند است ، و علي و كبير كه از هر چيز برتر و از توصيف بالاتر است ذات پاك او مي باشد و به گفته شاعر : الا كل شيء ما خلا الله باطل و كل نعيم لا محالة زائل : آگاه باشيد هر چه جز خدا است باطل است و هر نعمتي سرانجام ، زوال پذير است . اين سخن را به تعبير فلسفي مي توان چنين بيان كرد : حق اشاره به وجود حقيقي و پايدار است ، و در اين جهان آن وجود حقيقي كه قائم بالذات و ثابت و بر قرار و جاوداني باشد تنها او است ، و بقيه هر چه هست در ذات خود وجودي ندارد و عين بطلان است كه هستي خود را از طريق وابستگي به آن وجود حق پايدار پيدا مي كند ، و هر لحظه نظر لطفش را از آنها بر گيرد در ظلمات فنا و نيستي ، محو و ناپديد مي شود . به اين ترتيب هر قدر ارتباط موجودات ديگر به وجود حقتعالي بيشتر گردد به همان نسبت حقانيت بيشتري كسب مي كند . به هر حال همانگونه كه گفتيم اين آيات مجموعه اي از ده صفت از صفات برجسته خدا ، و ده اسم از اسماء حسناي او است ، و مشتمل بر دلائل قوي و انكار ناپذيري بر بطلان هر گونه شرك و لزوم توحيد در تمام مراحل عبوديت است . أَ لَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْك تجْرِي في الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِيرِيَكم مِّنْ ءَايَتِهِ إِنَّ في ذَلِك لاَيَت لِّكلِّ صبَّار شكُور(31) وَ إِذَا غَشِيهُم مَّوْجٌ كالظلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نجَّاهُمْ إِلي الْبرِّ فَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَ مَا يجْحَدُ بِئَايَتِنَا إِلا كلُّ خَتَّار كَفُور(32) ترجمه : - آيا نديدي كشتيها بر صفحه درياها به فرمان خدا ، و به بركت نعمت او حركت مي كنند ؟ او مي خواهد گوشه اي از آياتش را به شما نشان دهد كه در اينها آيات و نشانه هائي است براي كساني كه شكيبا و شكرگزارند . - و هنگامي كه موجي همچون ابرها ( در سفرهاي دريائي ) آنها را بپوشاند ( و بالاي سر آنها قرار گيرد ) خدا را با اخلاص مي خوانند ، اما هنگامي كه آنها را به خشكي نجات داد بعضي راه اعتدال را پيش مي گيرند ( و به ايمان خود وفادار مي مانند در حالي كه بعضي ديگر فراموش كرده راه كفر پيش مي گيرند ) و آيات ما را هيچكس جز پيمان شكنان كفران كننده انكار نمي كنند . در گرداب بلا : باز در دو آيه مورد بحث سخن از نعمتهاي خدا و دلائل توحيد در آفاق و انفس است . در نخستين آيه سخن از دليل نظم به ميان مي آيد ، و در دومين آيه سخن از توحيد فطري است و مجموعا بحثهائي را كه در آيات قبل آمد تكميل مي كند . مي گويد : آيا نديدي كشتيها بر صفحه درياها به فرمان خدا ، و به بركت نعمت او حركت مي كنند ؟ ! ( ا لم تر ان الفلك تجري في البحر بنعمة الله ) . هدف اين است كه گوشه اي از آيات عظمتش را به شما نشان دهد ( ليريكم من آياته ) . آري در اينها نشانه هائي است براي كساني كه بسيار شكيبا و شكرگزارند ( ان في ذلك لايات لكل صبار شكور ) . بدون شك حركت كشتيها بر صفحه اقيانوسها نتيجه مجموعه اي از قوانين آفرينش است : حركت منظم بادها از يكسو . وزن مخصوص چوب يا مواردي كه با آن كشتي را مي سازند از سوي ديگر . ميزان غلظت آب از سوي سوم . و فشاري كه از ناحيه آب بر اجسامي كه در آن شناور مي شوند از سوي چهارم . و هر گاه در يكي از اين امور اختلالي رخ دهد يا كشتي در قعر دريا فرو مي رود ، يا واژگون مي شود و يا در وسط دريا سرگردان و حيران مي ماند . اما خداوندي كه اراده كرده است پهنه درياها را بهترين شاهراه براي مسافرت انسانها ، و حمل مواد مورد نياز از نقطه اي به نقطه ديگر قرار دهد ، اين شرائط را كه هر يك نعمتي از نعمتهاي او است فراهم ساخته . عظمت قدرت خدا در صفحه اقيانوسها و كوچكي انسان در مقابل آن به قدري است كه در گذشته كه تنها از نيروي باد براي حركت كشتي استفاده مي شد ، اگر تمام مردم جهان جمع مي شدند كه يك كشتي را در وسط دريا بر خلاف مسير يك باد سنگين به حركت در آورند قدرت نداشتند . و امروز هم كه قدرت موتورهاي عظيم جانشين باد شده است باز وزش طوفان آنقدر سخت و سنگين است كه عظيمترين كشتيها را جابجا مي كند ، و گاه آنها را در هم مي شكند . و اينكه در آخر آيه روي اوصاف صبار و شكور ( بسيار صابر و شكيبا و بسيار شكرگزار ) تكيه شده ، يا به خاطر اين است كه زندگي دنيا مجموعه اي است از بلا و نعمت كه هر دو وسيله آزمايشند ، ايستادگي و شكيبائي در برابر حوادث سخت ، و شكرگزاري در برابر نعمتها مجموعه وظيفه انسانها را تشكيل مي دهد . لذا در حديثي كه بسياري از مفسران از پيامبر گرامي اسلام (صلي الله عليهوآلهوسلّم) نقل كرده اند مي خوانيم : الايمان نصفان نصف صبر و نصف شكر : ايمان دو نيمه است ، نيمه اي صبر و نيمه اي شكر . و يا اشاره به اين است كه براي درك آيات با عظمت الهي در پهنه آفرينش انگيزه اي لازم است ، همچون شكر منعم توأم با صبر و شكيبائي براي دقت و كنجكاوي هر چه بيشتر . بعد از بيان نعمت حركت كشتيها در درياها كه هم در گذشته و هم امروز ، بزرگترين و مفيدترين وسيله حمل و نقل انسانها و كالاها بوده است ، اشاره به يكي از چهره هاي ديگر همين مساله كرده مي گويد : هنگامي كه آنها بر كشتي سوار شوند ، و در وسط دريا قرار گيرند و دريا طوفاني شود ، و امواج كوه پيكر ، همچون ابرها بالاي سر آنان قرار گيرد ، خدا را با اخلاص مي خوانند ( و اذا غشيهم موج كالظلل دعوا الله مخلصين له الدين ) . ظلل جمع ظله ( بر وزن قله ) است ، و مفسران براي آن چند معني ذكر كرده اند : راغب در مفردات مي گويد : ظله به معني ابري است كه سايه مي افكند ، و غالبا در مواردي به كار مي رود كه موضوع ناخوش آيندي در كار است . بعضي نيز آن را به معني سايبان از ماده ظل دانسته اند . بعضي نيز آن را به معني كوه گرفته اند . گرچه اين معاني - در رابطه با آيه مورد بحث - تفاوت زيادي با هم ندارد ولي با توجه به اينكه در قرآن كرارا اين كلمه به معني ابرهاي سايه افكن آمده و با توجه به اينكه تعبير غشيهم ( آنها را مي پوشاند ) تناسب بيشتري با معني ابر دارد ، اين تفسير نزديكتر به نظر مي رسد . يعني امواج عظيم دريا آنچنان برمي خيزد ، و اطراف آنها را احاطه مي كند كه گوئي ابري بر سر آنان سايه افكنده است ، سايه اي وحشتناك و هول انگيز . اينجا است كه انسان با تمام قدرتهاي ظاهري كه براي خويش جلب و جذب كرده ، خود را ضعيف و ناچيز و ناتوان مي بيند ، دستش از همه جا بريده مي شود تمام وسائل عادي و مادي از كار مي افتد ، هيچ روزنه اميدي براي او باقي نمي ماند جز نوري كه از درون جان او و از عمق فطرتش مي درخشد . پرده هاي غفلت را كنار مي زند قلب او را روشن مي سازد ، و به او مي گويد : كسي هست كه مي تواند تو را رهائي بخشد ! همان كس كه امواج دريا فرمان او را مي برند ، و آب و باد و خاك سرگردان او هستند . اينجا است كه توحيد خالص همه قلب او را احاطه مي كند ، و دين و آئين و پرستش را مخصوص او مي داند . سپس اضافه مي كند : هنگامي كه خداوند آنها را از اين مهلكه رهائي بخشيد - امواج فرو نشست ، و او سالم به ساحل نجات رسيد - مردم دو گروه مي شوند بعضي راه اعتدال را پيش مي گيرند و به عهد و پيماني كه در دل در آن لحظات حساس با خدا كردند پايبند و وفادار مي مانند ( فلما نجاهم الي البر فمنهم مقتصد ) . ولي گروهي ديگر همه چيز را به دست فراموشي سپرده و باز لشكر غارتگر شرك و كفر بر كشور قلبشان چيره مي شود . جمعي از مفسرين ، آيه فوق را اشاره اي به اسلام آوردن عكرمة بن ابي جهل دانسته اند . به هنگام فتح مكه ، چون پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلّم) همه مردم را جز چهار نفر مشمول عفو عمومي قرار داده بود ، و تنها در مورد اين چهار نفر كه يكي از آنها عكرمة بن ابي جهل بود ، حكم اعدام صادر فرموده بود كه هر كجا آنها را بيابيد از بين ببريد ، ( چرا كه از هيچگونه كارشكني و كينه توزي و جنايت بر ضد اسلام و مسلمين فروگذار نبودند ) عكرمه ناچار از مكه فرار كرد . به كنار درياي احمر آمد و سوار بر كشتي شد در دريا تند بادي خطرناك دامان او را گرفت ، اهل كشتي به يكديگر گفتند : بيائيد با بتها وداع گوئيد و تنها دست به دامان لطف الله بزنيد كه از اين خدايان ما كاري ساخته نيست ! عكرمه گفت : اگر جز توحيد ما را در دريا نجات ندهد در خشكي نيز نجات نخواهد داد ، بارالها من با تو عهد و پيمان مي بندم كه اگر مرا از اين مهلكه برهاني به سراغ محمد (صلي الله عليهوآلهوسلّم) مي روم و دست در دست او مي گذارم ، چرا كه او را بخشنده و كريم مي دانم . سرانجام او نجات يافت و خدمت پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلّم) آمد و مسلمان شد . در تواريخ اسلامي آمده است كه عكرمه بعدا در صف مسلمانان راستين قرار گرفت و در ماجراي جنگ يرموك يا اجنادين شربت شهادت نوشيد . و در پايان آيه اضافه مي كند : آيات ما را هيچكس جز پيمان شكنان كفران كننده انكار نمي كنند ( و ما يجحد باياتنا الا كل ختار كفور ) . ختار از ماده ختر ( بر وزن چتر ) به معني پيمان شكني است . اين كلمه صيغه مبالغه است چرا كه مشركان و گنهكاران كرارا در گرفتاريها رو به سوي خدا مي آورند ، عهد و پيمانها با خدا مي بندند و نذرها مي كنند ، اما هنگامي كه طوفان حوادث فرو نشست پيمانهاي خود را پي در پي مي شكنند ، و نعمتهاي الهي را به دست كفران مي سپارند . در حقيقت ختار و كفور كه در ذيل اين آيه آمده نقطه مقابل صبار و شكور است كه در ذيل آيه قبل آمده است ( كفران در مقابل شكرگزاري ، و پيمان شكني در مقابل شكيبائي و باقيمانده بر سر عهد و پيمان ) چرا كه وفاي به عهد تنها براي شكيبايان امكان پذير است آنها هستند كه به هنگام شعلهور شدن ايمان فطري در درون جانشان سعي مي كنند اين نور الهي ديگر به خاموشي نگرايد و حجابها و پرده ها روي آن نيفتد . يَأَيهَا النَّاس اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اخْشوْا يَوْماً لا يجْزِي وَالِدٌ عَن وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جَاز عَن وَالِدِهِ شيْئاً إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ فَلا تَغُرَّنَّكمُ الْحَيَوةُ الدُّنْيَا وَ لا يَغُرَّنَّكم بِاللَّهِ الْغَرُورُ(33) إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ الساعَةِ وَ يُنزِّلُ الْغَيْث وَ يَعْلَمُ مَا في الأَرْحَامِ وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّا ذَا تَكسِب غَدًا وَ مَا تَدْرِي نَفْس بِأَي أَرْض تَمُوت إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرُ(34) وسعت علم خداوند: در اين دو آيه كه آخرين آيه سوره لقمان است ، نخست به صورت يك جمع بندي از مواعظ و اندرزهاي گذشته ، و دلائل توحيد و معاد ، همه انسانها را به خدا و روز قيامت توجه مي دهد ، سپس از غرور ناشي از دنيا و شيطان بر حذر مي دارد و بعد به وسعت دامنه علم خداوند و شمول آن نسبت به همه چيز مي پردازد . مي فرمايد : اي مردم از خدا بپرهيزيد ( يا ايها الناس اتقوا ربكم ) . و از روزي بترسيد كه نه پدر بار گناه فرزندش را به دوش مي كشد ، و نه فرزند چيزي از مسئوليت پدر را تحمل مي كند ( و اخشوا يوما لا يجزي والد عن ولده و لا مولود هو جاز عن والده شيئا ) . در حقيقت دستور اول ، توجه به مبدء است ، و دستور دوم توجه به معاد . دستور اول ، نيروي مراقبت را در انسان زنده مي كند ، و دستور دوم احساس پاداش و كيفر را ، و بدون شك كسي كه بداند شخص خبير و آگاهي تمام اعمال او را مي بيند و مي داند و ثبت و ضبط مي كند ، و از سوي ديگر محكمه و دادگاه عدلي براي رسيدگي به تمام جزئيات آن تشكيل مي دهد ، چنين انساني كمتر آلوده گناه و فساد مي شود . جمله لا يجزي از ماده جزا است و جزا از نظر لغت به دو معني آمده يكي پاداش و كيفر دادن در برابر چيزي ( چنانكه گفته مي شود جزاه الله خيرا : خداوند او را پاداش خير داد ) . و ديگري كفايت كردن و جانشين شدن و تحمل نمودن ، چنانكه در آيه مورد بحث آمده است : لا يجزي والد عن ولده : هيچ پدري ، مسؤليت اعمال فرزندش را قبول نمي كند و به جاي او نمي نشيند و از او كفايت نمي كند . ممكن است هر دو به يك ريشه باز گردد ، چرا كه پاداش و كيفر نيز جانشين عمل مي شود ، و به مقدار آن است ( دقت كنيد ) . به هر حال در آن روز هر كس چنان به خود مشغول است و در پيچ و خم اعمال خويش گرفتار كه به ديگري نمي پردازد ، حتي پدر و فرزند كه نزديكترين رابطه ها را با هم دارند هيچكدام به فكر ديگري نيستند . اين آيه نظير همان است كه در آغاز سوره حج آمده كه در باره قيامت و زلزله رستاخيز مي گويد : يوم ترونها تذهل كل مرضعة عما ارضعت : روزي كه آن را مشاهده كنيد ، مادران شيرده فرزندان شير خوار خود را فراموش مي كنند . قابل توجه اينكه در مورد پدر تعبير به لا يجزي ، ( فعل مضارع مي كند ) و در مورد فرزند تعبير به جاز ( اسم فاعل ) . اين تفاوت تعبير ممكن است از باب تنوع در سخن باشد ، يا اشاره به وظيفه و مسؤليت فرزند در مقابل پدر ، زيرا اسم فاعل دوام و تكرار بيشتري را مي رساند . به تعبير ديگر از عواطف پدري انتظار مي رود كه حداقل در پاره اي از موارد تحمل عذاب فرزند را بكند آنچنان كه در دنيا ناملايمات او را به جان مي خريد ولي در مورد فرزند انتظار مي رود كه مقدار بيشتري از ناملايمات پدر را به خاطر حقوق فراواني كه بر او دارد متحمل شود ، در حالي كه هيچيك از اين دو ، در آن روز ، كمترين مشكلي را از ديگري نمي گشايند ، و همه گرفتار اعمال خويشند و سر در گريبان خود . در پايان آيه انسانها را از دو چيز بر حذر مي دارد ، مي فرمايد : وعده خدا حق است مبادا زندگي دنيا شما را بفريبد ، و مبادا شيطان شما را گول زند ( ان وعد الله حق فلا تغرنكم الحيوة الدنيا و لا يغرنكم بالله الغرور ) . در واقع در برابر دو امر كه در آغاز آيه بود ، دو نهي در اينجا ديده مي شود زيرا اگر توجه به خدا و ترس از حساب و جزا در انسان زنده شود ترسي از انحراف و آلودگي در او نيست ، مگر از دو راه : يكي اينكه زرق و برق دنيا ، واقعيتها را در نظر او دگرگون سازد ، و قدرت تشخيص را از او بگيرد كه حب دنيا ريشه همه گناهان است ، ديگر اينكه وسوسه هاي شيطاني او را فريب دهد ، و مغرور سازد و از مبدء و معاد دور كند . اگر اين دو راه نفوذ گناه بسته شود ، ديگر هيچ خطري او را تهديد نمي كند ، و به اين ترتيب چهار دستور فوق مجموعه كاملي از برنامه نجات آدمي را فراهم مي سازد . در آخرين آيه اين سوره به تناسب بحثي كه پيرامون روز رستاخيز در آيه قبل به ميان آمد ، سخن از علومي به ميان مي آورد كه مخصوص پروردگار است مي گويد : آگاهي بر زمان قيام قيامت مخصوص خدا است ( ان الله عنده علم الساعة ) . و او است كه باران را نازل مي كند و از تمام جزئيات نزول آن آگاه است ( و ينزل الغيث ) . و نيز او است كه از فرزنداني كه در رحم مادرانند ( با تمام مشخصات آنها ) آگاه است ( و يعلم ما في الارحام ) . و هيچكس نمي داند فردا چه مي كند ( و ما تدري نفس ما ذا تكسب غدا ) . و هيچكس نمي داند در چه سرزميني مي ميرد ؟ ( و ما تدري نفس باي ارض تموت ) . خداوند عالم و آگاه است ( ان الله عليم خبير ) . گوئي مجموع اين آيه پاسخ به سؤالي است كه در زمينه قيامت مطرح مي شود همان سؤالي كه بارها مشركان قريش از پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلّم) كردند و گفتند : متي هو : روز قيامت كي خواهد بود ( اسراء - 51 ) . قرآن در پاسخ آنان مي گويد : هيچكس جز خدا ، از لحظه قيام قيامت آگاه نيست و طبق صريح آيات ديگر ، خداوند اين علم را از همه مخفي داشته است ان الساعة آتية اكاد اخفيها : قيامت خواهد آمد و من مي خواهم آن را پنهان سازم ( طه - 15 ) . تا هرگز غرور و غفلت دامان افراد را نگيرد . سپس مي گويد : نه تنها مساله قيامت است كه از شما پنهان است ، در زندگي روزمره شما و در ميان نزديكترين مسائلي كه با مرگ و حياتتان سر و كار دارد مطالب فراواني وجود دارد كه شما از آن بيخبريد . زمان نزول قطرات حياتبخش باران كه زندگي همه جانداران به آن بستگي دارد بر هيچيك از شما آشكار نيست ، و تنها با حدس و تخمين و گمان از آن بحث مي كنيد . همچنين از زمان پيدايش شما در شكم مادر و خصوصيات جنين ، احدي آگاه نيست . و نيز آينده نزديك يعني حوادث فرداي شما و نيز محل مرگ و بدرود حياتتان بر همه پوشيده است . شما كه از اين مسائل نزديك به زندگي خود اطلاعي نداريد چه جاي تعجب كه از لحظه قيام قيامت بيخبر باشيد . در تفسير در المنثور نقل شده كه مردي به نام وراث از طائفه بني مازن خدمت پيامبر (صلي الله عليهوآلهوسلّم) آمد گفت : اي محمد ! كي قيامت بر پا مي شود ؟ بعلاوه شهرهاي ما در خشكسالي فرو رفته ، كي فراواني نعمت مي شود ؟ و نيز هنگامي كه آمدم همسرم باردار بود كي فرزند مي آورد ؟ و نيز من مي دانم امروز چه كرده ام فردا چه خواهم كرد ؟ و بالاخره من مي دانم در كجا متولد شده ام بگو ببينم در كدام سرزمين مي ميرم ؟ ! آيه فوق نازل شد و گفت علم همه اين امور نزد خدا است . انواع غرور و فريب ! آيات فوق هشدار مي دهد كه زرق و برق زندگي دنيا شما را نفريبد سپس از فريب شيطان ، سخن مي گويد و نسبت به آن اعلام خطر مي كند ، زيرا مردم چند گروهند . بعضي آنقدر ضعيف و ناتوانند كه تنها مشاهده زرق و برق دنيا براي فريب و غرورشان كافي است . اما بعضي كه مقاومت بيشتري دارند ، وسوسه هاي شيطان نيز بايد به آن افزوده شود ، و شيطان درون و برون دست به دست هم دهند تا آنها را بفريبند ، تعبيرات آيه فوق هشداري است به همه اين گروهها . ذكر اين نكته نيز لازم است كه غرور ( بر وزن جسور ) به معني هر موجود فريبنده است ، و اينكه آن را تفسير به شيطان كرده اند ، در حقيقت بيان مصداق واضح آن است ، و الا هر انسان فريبنده ، هر كتاب فريبنده ، هر مقام وسوسه گر و هر موجودي ، كه انسان را گمراه سازد در مفهوم وسيع اين كلمه داخل است ، مگر اينكه مفهوم شيطان را چنان وسعت دهيم به گونه اي كه همه اينها را شامل شود . لذا راغب در مفردات مي گويد : غرور هر چيزي است كه انسان را مغرور سازد و بفريبد ، اعم از مال و مقام و شهوت و شيطان ، و اينكه به شيطان تفسير شده به خاطر اين است كه خبيث ترين فريبندگان است . و اينكه بعضي آن را به دنيا تفسير كرده اند به خاطر فريبندگي دنياست چنانكه در نهج البلاغه مي خوانيم تغر و تضر و تمر : مي فريبد و ضرر مي زند و مي گذرد ! . فريبندگي دنيا بدون شك بسياري از مظاهر زندگي دنيا غرورآميز و غفلت زا است ، و گاه چنان انسان را به خويشتن مشغول مي دارد كه از هر چه غير آن است غافل مي سازد . به همين دليل در بعضي از روايات اسلامي از امير مؤمنان علي (عليه السلام) مي خوانيم كه وقتي از آنحضرت پرسيدند : اي الناس اثبت رأيا : چه كسي از همه مردم بافكرتر ، و از نظر انديشه ثابت تر است ؟ فرمود : من لم يغره الناس من نفسه و لم تغره الدنيا بتشويقها : كسي كه مردم فريبكار او را نفريبند ، و تشويقهاي دنيا نيز او را فريب ندهد . ولي با اين حال در لابلاي صحنه هاي مختلف همين دنياي فريبنده صحنه هاي گويائي است كه ناپايداري جهان و تو خالي بودن زرق و برقهاي آن را به روشنترين وجهي بيان مي كند ، حوادثي كه هر انسان هوشمندي را مي تواند بيدار كند ، بلكه ناهوشمندان را تيز هوشيار مي سازد . - اين علوم پنجگانه مخصوص خدا است گذشته از اينكه لحن آيه فوق حكايت از اين دارد كه آگاهي از قيامت و نزول باران و چگونگي جنين در رحم مادر ، و اموري را كه انسان در آينده انجام مي دهد ، و محل مرگ او ، در اختيار خداوند است و ديگران را به آن راهي نيست ، رواياتي كه در تفسير آيه نيز وارد شده اين حقيقت را تاكيد مي كند . از جمله در حديثي مي خوانيم : ان مفاتيح الغيب خمس لا يعلمهن الا الله و قرأ هذه الاية : كليدهاي غيب پنج است كه هيچكس جز خدا نمي داند. و از اينجا پاسخ سؤالي كه غالبا در اينجا مطرح مي شود به خوبي روشن مي گردد كه مي گويند ما در تواريخ و روايات متعددي مي خوانيم كه ائمه اهلبيت (عليهم السلام) و حتي بعضي از اولياء الله غير از امامان ، از مرگ خود خبر دادند ، و يا محل دفن خود را بيان كردند ، از جمله در حوادث مربوط به كربلا ، بارها در روايات خوانده ايم كه پيامبر يا امير مؤمنان (عليه السلام) و انبياي سلف كه از وقوع شهادت امام حسين (عليه السلام) و يارانش در اين سرزمين خبر داده اند . و در كتاب اصول كافي بابي در زمينه آگاهي ائمه از زمان وفاتشان ديده مي شود . پاسخ اين است كه : آگاهي بر پاره اي از اين امور به صورت علم اجمالي - آنهم از طريق تعليم الهي - هيچ منافاتي با اختصاص علم تفصيلي آنها به ذات پاك خداوند ندارد . و تازه همانگونه كه گفتيم همين اجمال نيز ذاتي و استقلالي نيست ، بلكه جنبه عرضي و تعليمي دارد ، و از طريق تعليم الهي است ، به مقداري كه خدا مي خواهد و صلاح مي داند . لذا در حديثي از امام صادق (عليه السلام) مي خوانيم كه يكي از يارانش سؤال كرد : آيا امام علم غيب مي داند ؟ قال : لا ، و لكن اذا اراد ان يعلم الشيء اعلمه الله ذلك : فرمود : نه ، امام علم غيب را ( ذاتا ) نمي داند ، ولي هنگامي كه اراده كند چيزي را بداند خدا به او تعليم مي دهد . در زمينه علم غيب و چگونگي آگاهي انبيا و امامان از آن روايات فراواني وارد شده كه در ذيل آيات مناسب از آن بحث خواهيم كرد ، ولي مسلم است كه در اين ميان علومي وجود دارد كه غير از خدا هيچكس از آن آگاه نيست . پروردگارا ! چشم قلب ما را به نور علوم و دانشها روشن فرما ! و گوشه اي از علم بي پايانت را به ما ارزاني فرما . خداوندا ! چنان فرما كه زرق و برق اين جهان ما را نفريبد و شيطان فريبنده و هواي نفس ما را مغرور نسازد . بارالها ! چنان كن كه همواره از احاطه علمي ات به ما آگاه باشيم ، و در محضرت آنچه بر خلاف رضاي تو است انجام ندهيم .     




[ پنج شنبه 27 شهریور 1393  ] [ 7:12 PM ] [ sh-am ENSAN ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By RASEKHOON :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
كل بازديدها : 16192 نفر
كل مطالب : 16 عدد
تعداد کل نظرات: 7 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: چهارشنبه 24 مهر 1392 
آخرین بروز رسانی : یک شنبه 15 شهریور 1394 
امکانات وب
آپلود
ذکر کاشف الکرب نظر شما: