موسی و شبان
نظرات(0) | ادامه مطلب

دید موسی یک شبانی را به راه........کو همی گفت ای خدا و ای اله 

تو  کجائی تا شوم من چاکرت؟...........چارقت دوزم ،کنم شانه سرت؟

دستکت بوسم  ، بمالم پایکت............وقت خواب آید  ،  بروبم جایکت 

ای خدای من ،فدایت جان من............جمله فرزندان و خان و مان من

ای فدای تو همه بزهای  من............ای به یادت هی هی و هیهای من

گر تو را بیمارئی آید به . پیش .......من توراغمخوارباشم همچوخویش

گفت موسی:حال خیره سرشدی!........خودمسلمان ناشده کافرشدی!

این چه ژاژاست وچه کفرست وفشار.....پنبه ای اندردهان خودفشار!

گفت:موسی،دهانم دوختی.....................از پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت...................سر نهاد اندربیابان و برفت

وحی آمدسوی موسی ازخدا :  ...................بنده ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی.........................نی برای فصل کردن آمدی

ما برون را ننگریم و قال را........................مادرون را بنگریم و حال را

ملت عشق ازهمه دینهاجداست.......عاشقان راملت ومذهب خداست

لعل راگرمهرنبود،باک نیست...........عشق دردریای غم غمناک نیست

چونکه موسی این عتاب ازحق شنید.........دربیابان، درپی چوپان دوید

برنشان پاک آن سرگشته راند.........................گرد از پربیابان برفشاند

عاقبت دریافت و او را بدید................گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ آداب و ترتیبی مجوی.................هرچه میخواهد دل تنگت، بگوی

 



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 
زمان : 4:45 PM
...
نظرات(0) | ادامه مطلب

قطاری سوی خدا میرفت .همه مردم سوار شدند، به بهشت که رسیدند همه پیاده شدند و فراموش کردند که مقصد خدا بود نه بهشت...
 
 


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 
زمان : 4:45 PM
صبر حضرت ایوب ( ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

حضرت ایوب از نوادگان اسحاق بن ابراهیم بود.خداوند متعال وی را به پیامبری برانگیخت.او را از نعمت های وافر،فرزندان،باغ ها و گوسفندان و جاه و جلال بهره مند ساخت.همواره بر سر سفره اش یتیمان و نیازمندان بسیاری می نشستند و در مورد اقوام و نزدیکان صله ارحام به جا می آورد.فرشتگان به واسطه شکرگذاری او از نعمت های بیکران خداوند دائماً او را به بزرگی یاد می کردند.

همین امر باعث شد شیطان در صدد بر آید تا از مقام او بکاهد و او را در گودال بدبختی بیاندازد،لذا به پیشگاه خداوند اعتراض کرد که شکرگذاری ایوب به دلیل نعمت های زیادی است که به او بخشیده ای و اگر این نعمت ها از او ستانده شود و در ناراحتی و گرفتاری قرار گیرد.به طور حتم دیگر از او شکرگذاری نخواهی دید.

خداوند که از باطن بندگان خویش بخوبی آگاه است برای این که ایمان کم نظیر ایوب را به دیگران اثبات کند،تمام اموال،مزارع و اغنام او را در اختیار شیطان قرار داد و به شیطان فرمود:ثروت و فرزندان ایوب از آن تو.ابلیس تمام اموال و فرزندان او را به نابودی و هلاکت کشاند،این رخداد هیچ ناراحتی و اندوهی در ایوب ایجاد نکرد نابود شدن اموال و هلاکت فرزندان ایوب،سبب ناسپاسی او نسبت به خدای تعالی نشد.بلکه بیش از گذشته به شکرگذاری خداوند پرداخت.لذا وقتی شیطان خود را شکست خورده و ذلیل دید،آخرین تیر خود را در کمان گذاشت،تندرستی ایوب را نشانه گرفت از خداوند خواست،جسم سالم او را گرفتار مرض و بیماری کند تا بیماری ایوب سبب ناشکیبایی و ناسپاسی او نسبت به خداوند گردد.

ایوب بیمار شد،بیماری طوری بود که کرم در هفت اندام ایوب افتاد و بوی گرفت،طوری که مردمان شهر جمع شدند و گفتند ما می ترسیم بیماری تو به ما و فرزندانمان سرایت کند.از این شهر برو.با خواری او را از شهر بیرون آوردند.همسرش با او می رفت و بسیار گریه می کرد و می گفت:چه شد آن همه عزّت و نعمت؟! چرا ما را با این خواری از شهر بیرون کردند.تنها کسی که تا آخرین لحظات در کنار او ماند همسر وفادارش«رحمه» که بسیار مهربان و دلسوز بود و با سختی و فلاکت زندگی را می گذراند.

سالها گذشت اما از صبر و شکیبایی ایوب اندکی کاسته نشد بلکه هر روز بیش از گذشته به شکرگذاری خداوند می پرداخت،همین امر شیطان را ذلیل و بیچاره کرد از عمق وجودش فریادی برآورد، فرزندان شیطان دورش جمع شدند و علت را جویا شدند.

ابلیس گفت:ایوب مرا به زانو درآورد و شرمنده پروردگار شدم شما را خواندم تا مرا راهنمایی و کمک کنید.

گفتند:چرا از مکرها و حیله هایی که با آن امت های گذشته را به بیراه می کشیدی استفاده نمی کنی؟! گفت: تمام حیله ها را به کار بردم اما در این بنده اثر نکرد.

گفتند:پدرت،آدم را به واسطه همسرش از بهشت بیرون کرد، تو نیز آن راه را برگزین و از طریق همسرش ایوب را گرفتار و ذلیل کن.

این شیوه مورد تأیید شیطان قرار گرفت.او خود به صورت مردی درآورد و به سراغ رحمه رفت وشروع به وسوسه کردن او کرد و گفت:آن همه ثروت و اموال،از دست شما رفت،فرزندانت به هلاکت رسیدند، همسرت نیز دچار بلا و بیماری شده است.گمان نمی کنم این بلا و گرفتاری هیچ گاه از شما دور شود.! رحمه از شنیدن این سخنان آهی از ته دل برآورد. شیطان گفت:برای رهایی از این گرفتاری ها،این گوسفند را نزد همسرت ببر و بگو آن را ذبح کند و هنگام ذبح کردن نام خدا را بر زبان جاری نسازد تا شفا یابد.رحمه شتابان به سوی ایوب رفت و گفت:ای ایوب تا چه وقت خداوند تو را این گونه عذاب می کند!آن همه مال و ثروت را از تو ستاند،فرزندانت کو؟ زیبایی چهره ات کجا رفت؟ بیا این گوسفند را بدون اینکه نام خداوند را ببری ذبح کن تا سلامت شوی!

ایوب گفت:شیطان سراغ تو آمده و تو را وسوسه کرده و تو نیز سخنان او را قبول کردی؟!

وای بر تو رَحمه! آن همه مال و اموال و فرزندان را چه کسی به ما داده بود؟ گفت:خدا.ایوب گفت: ما چند سال در ناز و نعمت به سر می بردیم؟ گفت:هشتاد سال.ایوب گفت:چند سال است که گرفتار شده ایم؟! گفت:هفت سال.ایوب فریاد زد وای بر تو خیلی ناسپاسی کردی؟ چرا تحمل نکردی تا سختی ما به اندازه مدت راحتی و آسایش مان برسد؟!

در خبری دیگر آمده است که یک روز رحمه بسیار گشت و هیچ چیز به دست نیاورد،نمی خواست تهی دست به پیش ایوب برگردد.نومید و غمگین شد در این جا شیطان خود را به صورت زنی مُنَعّمه (ثروتمند) درآورد و جلوی رحمه ظاهر گشت.رحمه گفت:چیزی بده تا پیش بیمارم ببرم در ازای آن برایت کار می کنم.

زن گفت:من کاری ندارم که تو برایم انجام دهی،اما اگر گیسوان خود را بِبُری و به من بدهی به تو چیزی می دهم تا برای بیمارت ببری.رحمه بسیار گریست و گفت که این را از من نخواه.آن زن به سخنان رحمه هیچ توجهی نکرد. رحمه می خواست پیش ایوب بازگردد اما دست خالی نمی توانست چاره ای جز بریدن گیسوان خود ندید مویش را برید و به آن زن داد.

شیطان به صورت آدمی شد و پیش ایوب آمد و گفت:زنت کار بد کرد گیسوانش را بریدند.(در هر دو روایت) ایوب غم و غصه زیاد خورد و ناله کرد به همسرش گفت:به خدا قسم اگر حق تعالی مرا شفا دهد برای همین گناهت تو را صد تازیانه خواهم زد.از نزد من برو.آب و غذای تو بر من حرام است و دیگر از دست تو آب و نانی نخواهم خورد.

همسر ایوب از کنار او رفت و ایوب خود را در سختی و گرفتاری ها دید،در آن وضعیت پیشانی بر خاک نهاد و گفت:پروردگارا،سختی و گرفتاری بر من فشار آورده است و تو مهربانترین مهربانان هستی.دری از رحمت خود بر من بگشا و مرا رهایی بخش. خداوند دعای ایوب را مستجاب کرد از جانب جبرئیل(ع) وحی آمد،یا ایوب برخیز که خدای متعال بر تو رحمت کرده و تو را راحتی و فرج داد.

ایوب گفت:چگونه برخیزم در صورتی که حال من اینگونه است؟ گفت:یا ایوب،پای بر زمین بزن. ایوب(ع) پای بر زمین بزد به سرعت زیر پایش چشمه آبی پدیدار شد در زیر پای دیگرش نیز همچنین. جبرئیل گفت:از این چشمه بدن خود را شستشویی ده تا تمام کسالت ها و مرض های تو برطرف شود و قدرت بینی.و از چشمه دیگر بنوش تا رحمت بینی.ایوب در آن چشمه فرورفت و هفت جای بدنش سلامت شد گویی که هرگز او دچار بیماری و مرضی نبوده است. خداوند به پاس صبر و شکیبایی بی مانندش فرزندانش را به او بازگرداند.پس از مدتی همسرش برای رسیدگی به حال او به آن مکان برگشت ولی از شوهر مریض و بیمار خود اثری نیافت.اشک از چشمانش جاری شد،ناله و زاری برآورد وای پیغامبر! وای بیمار من! ای کاش می دانستم کدام گرگ تو را خورده تا من این درد را نداشته باشم که تو را پیدا نکنم؟! ایوب وقتی صدای رحمه را شنید آواز برآورد که ای زن چرا گریه می کنی؟! رحمه نزدیک او رفت و گفت:من اینجا بیماری داشتم،اکنون او را پیدا نمی کنم! تو می دانی او کجاست؟ یا حالش چطور است؟ایوب گفت:بیمار تو چگونه بود؟ و اسمش چه بود؟ رحمه گفت:در وقت سلامتی شبیه تو بود،و اسمش ایوب بود.

ایوب گفت:آن کسی که دنبالش می گردی من هستم.رحمه خوب نگریست متوجه شد که ایوب است او را در آغوش گرفت و شادمانی کرد.گفت:چه شد که سلامت گشتی؟

ایوب چگونگی حال و آمدن جبرئیل(ع) و بوجود آمدن آن چشمه ها را نیز گفت.رحمه خدای را ـ­ عزوجل ­ـ شکر کرد.

برای اینکه ایوب از ذمّه سوگندی که درباره تازیانه زدن و تادیب همسرش یادکرده بود رها شود به او وحی رسید که دسته ای از سوفار که دارای صد دانه باشد بردار و با ملایمت و مهربانی به همسرت بزن تا به قسم خود عمل کرده باشی تا همسر مهربانت هم که در دوران سختی و رنج با تو وفادار بوده از تو نرنجد.

آری خداوند در برابر صبر ایوب تمام نعمت های از دست رفته را به او باز گرداند و به همان اندازه به آن اضافه کرد تا این امر برای صاحبان و خردمندان پند و اندرزی باشد در هنگام سختی و بلا مضطرب نشود و با صبر و شکیبایی نجات خود را از خداوند طلب کند.

 



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 
زمان : 4:45 PM
تا خدا هست...
نظرات(0) | ادامه مطلب

تا خدا هست ، هیچ لحظه ای اونقدر  سخت نمیشه که نشه تحملش کرد... پس عاشق بمان و نترس....
 


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 
زمان : 4:44 PM
خدا هست ...
نظرات(0) | ادامه مطلب

ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ:ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ ....
ﻧﻪ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻭ ﻧﻪ ﺩﻩ ﺑﺎﺭ ... ﮐﻪ ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻭ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ
" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ "
ﺳﺮ ﺁﻥ ﺳﻔﺮﻩ ی ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ ﯾﺘﯿﻢ ﺍﺳﺖ
" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ "
ﭘﺸﺖ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮔﻠﯽ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﮔﻔﺖ :
" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ "
ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﻪیﺧﺴﺘﮕﯽ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﻬﺎ ، ﺳﺮ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺖ :
" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ "
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺭﻓﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺘﻪ .....!
ﮔﻮﺷﻪ ﺗﯿﺮﻩ آن ﺗﺨﺘﻪ ﻧﻮﺷﺖ : 
ﺩﺭ ﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ ﺩﺭﺩ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﯾﺎﺩ
" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ "


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 
زمان : 4:44 PM
....
نظرات(0) | ادامه مطلب

به نام خدای خیلی مهربون...
درمقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یک ساله باش...
وقتی او را به هوا می اندازی،میخندد...
چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت...

 
 
مطلب ارسالی از دوست خدا


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 
زمان : 4:44 PM
....
نظرات(0) | ادامه مطلب

یادمان باشد در املای زندگی

همیشه برای محبت تشدید بگذاریم
تا از دوستی و انسانیت
حتی نیم نمره هم کم نشود...


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 
زمان : 4:44 PM
خدا را میشود همه جا دید و احساس کرد
نظرات(0) | ادامه مطلب



نیم ساعت قبل از شروع جلسه به کلیسا رفتم.
به خیلی ها سلام کردم ، اما فقط سه نفر از بین آن همه جمعیت جواب سلام مرا دادند!
به خیلی ها گفتم گرسنه هستم ، اما هیچکس حاضر نشد حتی یک دلار به من کمک کند!

سپس وقتی رفتم در ردیف جلو روی صندلی نشستم انتظامات کلیسا از من خواست که از آنجا بلند شوم و به صندلی های عقب تر بروم!
به هرحال وقتی شبان کلیسا اسم کشیش جدید را اعلام می کند ،
تمام افراد حاضر در کلیسا شروع به کف زدن می کنند و این مرد ژولیده از جای خود بلند می شود و با همین قیافه ای که در عکس مشاهده می کنید به قسمت جلوی کلیسا می رود.

مردم با دیدن او سرهایشان را از خجالت خم می کنند ،
عده ای هم شروع به گریه می کنند.
این مرد سخنانش را با خواندن بخشی از انجیل اینگونه آغاز می کند:
گرسنه بودم ، غذا دادید...
تشنه بودم ، آب دادید...
مریض بودم ، به عیادتم آمدید...
و سپس ادامه داد:
خیلی ها به کلیسا می روند ،
اما شاگرد راستین عیسی مسیح نیستند...
خدا به دنبال جمعیت نیست...!!!
خدا به دنبال دستی ست که کمک می کند ،
قلبی که محبت می کند ،
چشمی که برای دیگران نگران است ،
و پایی که برای ناتوان برداشته می شود...
خدای مهربان را که نباید فقط درآسمانها به دنبالش گشت!....
میشود خدا را در همین جا میان آدمها پیدا کرد!....
در دل کسی که امید را به زندگی نا امیدی برمیگرداند.....
درچشمان کسی که خنده را به جای غم در دلها می نشاند.....

در دستان کسی که از بزرگی و مهربانیش گره از کارخیلیها گشوده میشود.....

و درقلب و روح کسانیکه اندازه خوبیهایشان به بلندای آسمان است....

آری...خدا را میشود همه جا دید و احساس کرد....



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 
زمان : 4:43 PM
انسانیت
نظرات(0) | ادامه مطلب

کاش مردان، حرمت مرد بودنشان را بدانند؛

و زنان، شوکت زن بودنشان را؛

کاش مردان، همیشه مرد باشند؛

و زنان، همیشه زن؛

آنگاه هر روز نه روز «زن»، نه روز «مرد»؛

بلکه روز «انسان» است ...!



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 
زمان : 4:43 PM
مواظب قضاوتهایمان باشیم
نظرات(0) | ادامه مطلب

پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود...
اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد. ...

و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت...
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده.....
به همین خاطر صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت:

پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!

پیر مرد آرام و متین پاسخ داد:
زیرا انتهایش خاکی است، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود.....


مواظب قضاوتهایمان باشیم.



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 
زمان : 4:42 PM
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.