روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد.
مار گفت: انسان ها از ترس "ظاهر خوفناک" من می میرند نه به خاطر نیش زدنم. اما زنبور قبول نکرد.
مار، برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت: آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود.
مار رو به زنبور کرد و گفت: من او را می گزم و مخفی می شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن.
مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن در بالای سر چوپان کرد. چوپان فورا از خواب پرید و گفت ای زنبور لعنتی و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد. مقداری دارو بر روی زخمش قرار داد و بعد چندی بهبودی یافت.
اینبار که باز چوپان در همان حالت بود مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند. اینبار زنبور نیش می زد و مار خودنمایی می کرد.
اینچنین شد: چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید از ترس پا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از مار دیگر زهر را تخلیه نکرد وضمادی هم استفاده نکرد. چند روز بعد چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد.
بسیاری بیماری ها و کارها نیز همینگونه هستند. فقط به خاطر ترس از آنها افراد نابود می شوند.
مواظب تلقینهای زندگی خود باشیم...
تاريخ : یک شنبه 29 فروردین 1395 | 12:27 AM | نویسنده : نرگس عباسی | نظرات 0