سال ۱۳۸۱،شامگاه یک پنجشنبه تابستانی

 

تهران ‌‌، خیابان آفریقا یک پاساژ باحال سانتی مانتال

<<لطفا حجاب اسلامی را رعایت فرمایید.>>

 

دخترکان جوان،لاک زده و مانیکور کرده، با هفت قلم آرایش و موهای افشان به ده ها مغازه بر می خورند که این تابلو بر روی در ورودی آنها-جایی که همه آن را ببینند-نصب شده است.

 

توجهی به این نوشته کنند؟اصلا!

 

اندکی از این زلف ریشان در پس روسری حریر آسای خویش نهان کنند؟ابدا!

 

اگر اینان چنین کنند،تکلیف آنان چه می شود؟آنان که آمده اند برای گره گشایی زلف یار!

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید

 

شبی خوش است به این قصه اش دراز کنید

 

بگذریم...برای غربت حافظ همین بس.همین که شب خوش قصه او شامگاه یک پنجشنبه تابستانی باشد در یک اساپ باحال سانتی مانتال!

 

 ***



 نگاشته شده توسط sayed mohammad hashemi در سه شنبه 7 اردیبهشت 1389  ساعت 1:19 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



اين يکي کت و شلوار مشکي پوشيده ، شال عزا به گردن انداخته ، ديگ هم مي زند ...
آن يکي لباس مجلسي پوشيده ، روسري سياهي به سر افکنده ، برنج آبکش مي کند.
اينجا رسم است که مردم با لباس پلوخوري پاي ديگ و اجاق حاضر شوند؟ خدا داناست!
مهمان بود ؛ اما نتوانست تعجب خويش را از ديدن اين صحنه پنهان کند . تازه از ايران رسيده بود و رسم و رسوم اينجا ، انگلستان ، که روزي بريتانياي کبيرش مي گفتند را نمي دانست!
هنگامي بر تعجبش افزوده شد که فهميد اين دو ، زن و شوهرند. هر دو پزشک ، مرد متخصص قلب و عروق، زن فوق تخصص زنان و زايمان!
... و اين گونه خالص و بي ريا در مجلس حسيني عرق مي ريزند و کار مي کنند.
او خيال مي کرد امام حسين(ع)و تاسوعا و عاشورا و ديگ و اسپند و علم و کتل مخصوص ايران است ؛ اما حالا ميديد ، نه!
هر که خواهد گو بيا و هر که خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست
چند روزي که گذشت ، چيز هاي تازه فهميد. حکايتي داشتند اين زن و مرد. فهميد هر دو اصالتا اهل لندن هستند . هر دو مسيحي بوده اند. مرد زود تر از زن اسلام را پذيرفته و او همسر خويش را مسلمان کرده است!
غصه خورد؛ گريه کرد؛ غبطه خورد...عمري مسلمانيم. دستگيري از ديگران،پيشکش؛مردم را از راه دين خدا به در نکنيم!
اين آدم در سرزمين کفر، خودش مسلمان مي شود، دست همسرش را هم مي گيرد.
خب ... آمده اند به جمع ما،خوش آمده اند.اين همه ارادت و شور و ايمان از کجا؟
تازه مسلمانان خارج کشور همه اين طورند؟ نه! قطعا نه!
گفت پا از گليم خود دراز تر مي کنيم و مسير اين چشمه را مي گيريم تا دريا.
و به جستجوي دريا رفت.
رمز و راز اين ماجرا چيست؟چيزهايي ديده اند که ما نديده ايم يا عنايت خاصي شامل حالشان شده است؟

 



 نگاشته شده توسط sayed mohammad hashemi در چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389  ساعت 10:59 PM
نظرات 1 | لینک مطلب





POWERED BY RASEKHOON.NET