يک ارتباط شوم!
به گزارش آريا به نقل از پايگاه اطلاع رساني پليس، دختر جوان در دايره
اجتماعي كلانتري شهيد نواب صفوي مشهد گفت: شماره تلفنش را يكي از هم كلاسي
هايم به من داد و گفت: حسن، پسر خاله ام است و خيلي غرور دارد، بيا و به
طور ناشناس با او تماس بگير و اذيتش كن تا دلم خنك شود!
متاسفانه من كه
تازه گوشي تلفن همراه خريده بودم و ذوق و شوق داشتم بدون توجه به عواقب اين
كار اشتباه و از روي مسخره بازي به تلفن پسر غريبه زنگ زدم. حسن پس از چند
بار تماس تلفني، گفت: اگر شجاعت نداري و مي ترسي خودت را نشانم بدهي، پس
چرا زنگ مي زني؟
نفيسه افزود: من حماقت كردم و شوخي شوخي دلباخته پسري
شدم كه بعدا فهميدم پسر خاله هم كلاسي ام نيست و قبلا سر دوستم را كلاه
گذاشته است.
ولي وقتي در اين باره از حسن توضيح خواستم كه چرا به هم
كلاسي ام نامردي كرده اي؟ او با چرب زباني ،تمام تقصيرها را به گردن دوستم
انداخت و گفت: واقعا قصد ازدواج داشتم اما اين دختر لياقت ندارد و ...!
من
با آرامشي كه در صداي اين پسر جوان حس مي كردم و با علاقه قلبي كه به او
داشتم خام شدم و ما حدود سه ماه با هم در ارتباط بوديم.
تا اين كه يك
روز غروب به بهانه جشن تولدش مرا به خارج از شهر برد وبا وعده ازدواج و
توسل به زور مورد آزار و اذيت قرار داد! از آن به بعد حتي هر وقت در پارك
قرار ملاقات مي گذاشتيم و همديگر را مي ديديم با اين ادعا كه يك نخود ترياك
مي تواند از نظر عصبي آرامم كند چندبار از اين مواد لعنتي در چاي و
نوشيدني حل كرد و به خوردم داد.
ولي چون واقعا دوستش داشتم نمي خواستم
او را از دست بدهم و به همين خاطر با اشتباهي بزرگ، به خواسته هايش تن
دادم.
اما خيلي زود فهميدم به بيراهه رفته ام چون با مشكلي كه برايم به
وجود آمده بود نگراني خاصي داشتم وديگر نمي توانستم به اين ارتباط شوم
ادامه بدهم.
من از حسن خواستم هر چه سريع تر تكليفم راروشن كند ولي او
خيلي خونسرد در حالي كه چاقويي را نشانم داد گفت: تكليف تو از روز اول هم
روشن بودبهتر است بروي و گور خودت را گم كني در غيراين صورت نمي گذارم يك
روز خوش ببيني و ...!
با شنيدن اين جملات تهديد آميز دنيا روي سرم خراب
شد و تصميم گرفتم موضوع را به مادرش خبر بدهم اما پيرزن با چشماني اشك بار
نگاهم كرد و پرسيد:
تو چندمين دختري هستي كه فريب اين آدم احمق را خورده
اي؟ ازدست اين پسر نا خلف خسته شده ام و نمي دانم به خاطر اين خطاهايش چه
جوابي به همسر و دختر بچه اش بدهم؟ پير زن با آه و ناله مرا نفرين كرد و
تازه فهميدم چه ساده و راحت فريب خورده ام و حيثيتم رابه باد داده ام.
نفيسه
با صدايي بغض گرفته گفت: نمي توانم در اين باره چيزي به مادرم بگويم چون
او بعد از مرگ پدرم هر كاري كه از دستش بر مي آمده، انجام داده است و
اگرچنين حرف هايي بشنود سكته مي كند ولي من ...!معاونت اجتماعي فرماندهي
انتظامي استان خراسان رضوي
