a:blog_title[r]

Music v:12 Music v:12 Music v:12 Music v:12

آخرین مطالب ارسالی

چرا پادشاه لخت است!؟

دو خیاط به شهری وارد شدند و پادشاه را فریفتند که ما در فن خیاطی استادیم و بهترین لباسها را که برازنده قامت بزرگان باشد می دوزیم. اما از همه مهم تر، هنر ما این است که می توانیم لباسی برای پادشاه بدوزیم که فقط حلال زاده ها قادر به دیدن آن باشند و هیچ حرامزاده ای آن را نبیند. اگر اجازه فرمایید چنین لباسی برای شما نیز بدوزیم. پادشاه با خوشحالی موافقت کرد و دستور داد مقادیر هنگفتی طلا و نقره در اختیار دو خیاط گذاشتند تا لباسی با همان خاصیت سحر آمیز بدوزند که تارش از طلا و پودش از نقره باشد.

خیاط ها پول و زر و سیم را گرفتند وکارگاهی عریض و طویل دایر کردند و دوک و چرخ و قیچی و سوزن را براه انداختند و بدون آنکه پارچه و نخ و طلا و نقره ای صرف کنند، دستهای خود را چنان استادانه در هوا تکان می دادند که گفتی مشغول دوختن لباسند. روزی پادشاه نخست وزیر را به دیدن لباس نیمه کاره فرستاد. اما صدراعظم هر چه نگاه کرد چیزی ندید، از ترس آنکه مبادا دیگران بفهمند که او حلال زاده نیست، با جدیت تمام زبان به تعریف لباس و تمجید از هنر خیاطان گشود و به پادشاه گزارش داد که کار لباس به خوبی رو به پیشرفت است. ماموران عالی رتبه دیگر هم به تدریج از کارگاه خیاطی دیدن می کردند و همه پس از آنکه با ندیدن لباس به حرامزادگی خود پی می بردند، این حقیقت تلخ را پنهان می کردند و در تایید کار خیاطان و توصیف لباس بر یکدیگر سبقت می گرفتند.


تا بالاخره نوبت به خود پادشاه رسید و به خیاط خانه سلطنتی رفت تا لباس زربافت عجیب خود را به تن کند. البته او هم چیزی ندید و پیش خود گفت معلوم می شود من یکی در میان این همه حلال زاده نیستم، او هم با کمال دیرباوری و ناراحتی، ناچار وجود لباس و زیبایی و ظرافت آن را تصدیق کرد و در مقابل آیبنه ایستاد تا آن را به تن او اندازه کنند. خیاطان حقه باز پس می رفتند و پیش می آمدند و لباس موهوم را به تن پادشاه راست و درست می کردند و آن بیچاره لخت ایستاده بود و از ترس سخن نمی گفت و ناچار دائمأ از داشتن چنان لباسی اظهار مسرت نیز می نمود.


سرانجام قرار شد جشنی عظیم در شهر به پا شود تا پادشاه جامه تازه را بپوشد و خلایق همه او را در آن لباس ببینند. مردم به عادت معمول در دو سمت خیابان ایستادند و پادشاه لخت با آداب تمام ، با آرامش و وقار از برابر آنها عبور می کرد و دو نفر از خدمه دربار دنباله لباس را در دست داشتند تا به زمین مالیده نشود و درباریان، رجال، امیران و وزیران نیز با احترام و حیرت و تحسین پشت سر پادشاه در حرکت بودند و مردم نیز با آنکه هیچ کدامشان لباس بر تن پادشاه نمی دیدند، از ترس تهمت حرامزادگی غریو شادی سر داده بودند و لباس جدید را به پادشاه تبریک می گفتند.


ناگاه، کودکی از میان مردم فریاد زد :« این که لباس به تن ندارد، اپن چرا لخت است؟» هرچه مادر بیچاره اش سعی کرد او را از تکرار این حرف منصرف کند نتوانست. کودک دوباره به سماجت گفت :« چرا پادشاه برهنه است ؟» کم کم یکی دو بچه دیگر نیز همین حرف را تکرار کردند و بعضی از تماشاچیان با تردید این حرف را برای هم نقل کردند و دیری نگذشت که جمعیت یکپارچه فریاد زد که «چرا پادشاه لخت است» و چرا ... و چرا ...

اینک تمدن غرب چنین وانمود می کند که می خواهد برای انسان لباس بدوزد. اما در حقیقت به جای آنکه لباس برتن او کند، او را برهنه ساخته است و هیچ کس جرأت نمی کند فریاد بر آورد که لباسی در کار نیست و حاصل این همه مد و پارچه و چه و چه، برهنگی انسان است. همه می ترسند که مبادا خیاطان حقه بازی که زر و سیم را برده اند و می برند آنها را به ناپاکی به اصل و نسب متهم کنند. آیا در این جهان که همه اسیر و شیفته تبلیغات غرب شده اند مردمی پیدا می شوند که دلی به پاکی آن کودک داشته باشند و فریاد بر آوند که آنچه به نام لباس در غرب به تن انسان می پوشانند، پوشش نیست، بلکه برهنگی است؟ آیا مردمی پیدا می شوند که صداقتی کودکانه داشته باشند و در مقابل جهانی که برهنگی را لباس می داند جرأت کنند و فریاد بر آورند؟
چرا آن مردم ما نباشیم ؟


برگرفته از : داستانی از کریستین آندرس در کتاب فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی نوشته غلامعلی حداد عادل



ادامه مطلب
مرضیه طغیانی چهارشنبه 1 دی 1395  > نظرات(0) ادامه مطلب

نیش زنبور*حجاب*

نمی دونم تا حالا نیش زنبور رو چشیدی یا نه؟ 

وای که چقد درد و سوز داره دور از جونتون. یادمه یه روز که عطر گل محمدی زده بودم

 متوجه شدم یه زنبور دور و ورم می پلکه ! این دیگه از کجا پیداش شد،

چند بار خواستم دورش کنم اما نمی شد از سماجتش کفرم داشت در میومد ،

بعد از کلی تلاش یه دفعه نکته ای به ذهنم خطور کرد که تقصیر خودم بوده! چرا؟

چون من عطری زده بودم که اونو تحریک کرده بود

و هوسش رو بدون اینکه بفهمم به هیجان آورده بود

آخه معلوم بود که زنبور عاشق گل وعطر و من با زدن عطر توجهش رو جلب کرده بودم

خلاصه زنبور بود و عشق بازی با من !

منم که حوصله اداهاشو نداشتم و از این جلف بازیهاش به تنگ اومده بودم سعی

می کردم از خودم دورش کنم... تو همین گیر و دار

آخ سوختم..........!!! آره!

نیش عاشقانه زنبور بود که به بالای ابروی چشمم خورد و بعد یه قلمبه بزرگ

بالای ابروم ....مُردم از درد .....این هم سزای تحریک کردن زنبور...

به قول خدا جون : آنچه از بدی به تو می رسه از خودته

 

- حالا حرفم اینه...حرفم با تو ، دوستم، آبجی ام، خواهرم...

اگه  ادکلنی زدی یا خودت رو مثل گلی آرایش کردی و موهاتو انداختی بیرون 

و بیرون رفتی یقین بدون که پسرها و مردهایی رو به هوس میندازی

پسرهایی که چه بسا ممکنه از اخلاق و منش و...اونا متنفر باشی

 اما اونا تو رو ول نمی کنن و اگه خیلی بخوای ازشون به خاطر عفت و پاکدامنی 

 کناره بگیری نیششونو می زنن وصورت زیبای عفتت رو با ورم اتهام زشت می کنن

اما واقعا تو این سوز بدبختی، خودت هم مقصر نیستی؟

حرف خدا جون یادت نره : آنچه از بدی به تو می رسه از خودته



ادامه مطلب
مرضیه طغیانی چهارشنبه 1 دی 1395  > نظرات(0) ادامه مطلب

حجاب در برابر نابینا

شخصى كه نابینا بود از حضرت فاطمه‏ اجازه خواست تا به حضور او برود، حضرت فاطمه اجازه داد ولى در طول ملاقات حجاب بر سر داشت.
پیامبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم به او فرمود: چرا حجاب در بر نمودى در حالى كه او تو را نمى‏دید؟
حضرت فاطمه گفت: اگر او مرا نمى‏بیند، من او را مى‏بینم، و او بوى تن مرا نیز حسّ مى‏كند.
پیامبر فرمود: شهادت مى‏دهم كه تو پاره‏اى از وجود من هستى.
زندگانى حضرت زهرا علیها السلام(روحانى) ص   398



ادامه مطلب
مرضیه طغیانی چهارشنبه 1 دی 1395  > نظرات(0) ادامه مطلب

يـــــا خير حبيب و محبوب...

شیخ رجبعلــی خیاط:

چشمت به نامحرم مي‌افتد، اگر خوشت نيايد كه مريضي!!

اما اگر خوشت آمد، فوراً چشمت را ببند و سرت را پايين بينداز و بگو: يـــــا خير حبيب و محبوب...

يعني: خدايا من تو را مي‌خواهم، اين‌ها چيه؟! ، اين‌ها دوست داشتني نيستند... هر چه كه نپايد دلبستگي نشايد ...



ادامه مطلب
مرضیه طغیانی چهارشنبه 1 دی 1395  > نظرات(0) ادامه مطلب

شاید تاثیر گذار باشه**بخونید

داستان کوتاه حجاب
بخونید و برای دیگران تعریف کنید شاید روی کسی اثر گذاشت

از دور صدایی آمد مبهم . نزدیک می شد ، صدا صدای قهقهه هایی ترسناک بود .... مرده بودم

مرده بودم و بدنم در تابوت ، به سمت خانه ی ابدی می رفت ، بیچاره شوهرم که زیر لب افسوس می خورد: "کاش کمی ، و فقط کمی بهتر زندگی می کردی! کاش گوش شنوا داشتی به حرفم گوش می کردی ، وقتی می گفتم ظاهرت را همچون دلت پاک کن ! کاش با آن چهره و زلف ، دل ها را به حسرت نمی گذاشتی و ای کاش ..." 

راست می گفت ، چون خود را مرده دیدم ، تیر هایی که شیطان با کمان زلف من به چشم ها زده بود را دیدم، دیدم که چه سیلابی از خون جگر بر قبرم جاری کرده بود. 
و چه زود تنها شدم ، کاش یک نفر فریادهای ملتمسانه ام را می شنید که :"بمانید ، مرا در این قبر تنگ و تاریک تنها نگذارید ..." 
از دور صدایی آمد مبهم . نزدیک می شد ، صدا صدای قهقهه هایی ترسناک بود . نزدیک تر شدند ، دو نفر بودند ، نام هاشان چه بود ؟ ... ها ! یادم آمد !... نکیر و منکر ... اما چرا اینقدر می خندند ؟ مگر کارشان سوال نیست ؟ مگر نباید سین جینم کنند از اعمالم ؟ 
صدای قهقهه های آنها چون مته ای در سرم فرو می رفت ... نزدیک تر  آمدند ، چهره های ترسناکشان در آن تاریکی سنگین نمایان شد.  خنده هاشان به یک آن تبدیل به اخمی شد که بر شانه هایم سنگینی می کرد بند های کفنم به یکباره فشاری بر بدنم آوردند که تمام خاطرات زندگیم از جلوی چشمانم گذشت . با نگاه به کفنم اشاره کردند و با صدایی ترسناک تر از وحشت گفتند :   
تو که در دنیا بدنت را برای  هر نا محرمی آراستی ، پوشش آن از نظر ملائکه تو را چه سود است ؟ خیال کردی اعمال سوءت از نظر پروردگارت و فرشتگانش پنهان می ماند ؟ آیا پنداشتی کفن سپیدت درون سیاهت را هم می پوشاند؟ 
سپس فریاد برآوردند: ای ملائکه ی خدا ، ای اموات و ای مقربان درگاه ایزد ، بیایید و ببنید کسی را که در دنیا در آرایش خود برای بیگانه اسراف می کرده ، اکنون چگونه به طمع بخشش خود را در کفن پیچیده ! "
از  آسمان ها و زمین چشم هایی نمایان شدند که بر من نگاه هایی تعجب آمیز و طعنه دار می انداختند . از سنگینی این نگاه ها فشاری بر قبرم می آمد که مرا در عمق زمین فرو می برد ... ناگهان گلوله ای از آتش بر سرم فرد آمد ... 
با جیغی از خواب پریدم ... اشک و عرق بر صورتم بود ... از آن شب ، خنده ی ملائکه به کل عوضم کرد...
به نقل از حجاب برتر
 


ادامه مطلب
مرضیه طغیانی چهارشنبه 1 دی 1395  > نظرات(0) ادامه مطلب

عفّت حضرت یوسف (ع)

روزی زلیخا با یوسف خلوت کرد و از فرصت به دست آمده استفاده نمود. روبه یوسف کرد و گفت: سرت را بلند کن و به من نگاهی کن.
یوسف گفت: می ترسم هیولای کور و نابینایی بر دیدگانم سایه افکند.
- زلیخا : به به! چه چشم های شهلا و زیبایی داری!
- یوسف : همین دیدگان من در خانه ی قبر، نخستین عضوی هستند که متلاشی شده و روی صورتم می ریزند.
- زلیخا : چه قدر بوی خوشی داری!
- یوسف : اگر سه روز بعد از مرگ من بوی مرا استشمام نمایی، از من فرار می کنی.
- زلیخا: چرا نزدیک من نمی آیی؟
- یوسف : چون می خواهم به قرب خداوند نایل شوم.
- زلیخا : گام بر روی فرش های پر بها و حریر من بگذار و خواسته مرا برآور.
- یوسف : می ترسم بهره ام در بهشت از من گرفته شود.
وقتی که زلیخا استقامت و پاک دامنی یوسف را دید و یقین کرد که تسلیم هوس های او نمی شود، از راه تهدید وارد شد و به یوسف گفت : حالا که چنین است تو را به شکنجه گران زندان می سپارم...

یوسف با کمال نیرو گفت: باکی نیست، خدا یاور من است.


برگرفته از : با معارف اسلامی آشنا شویم



ادامه مطلب
مرضیه طغیانی چهارشنبه 1 دی 1395  > نظرات(0) ادامه مطلب

چرا چادری شدم؟

چرا چادری شدم؟

گفتم: چه می‌دانم، لابد این ‌طوری خوش‌تیپ تری!!!

گفت: خیر!!!

گفتم: خب لابد فهمیدی این ‌طوری حجابت کامل‌تره مثلاً!!!

گفت:خیر !!!

گفتم: ای بابا!!! خب لابد عاشق یکی شدی، اون گفته اگه چادر بپوشی بیشتر دوستت دارم!!

گفت: نزدیک شدی!!!

گفتم: آها!!! دیدی گفتم همه ‌ی قصه ‌ها به ازدواج ختم می‌شوند؟ دیدی!!!

گفت: برو بابا… دور شدی باز...

گفتم: خب خودت بگو اصلاً...
گفت: یک جایی شنیدم چادر، لباس “حضرت زهرا”ست، خواستم کمی شبیه “حضرت زهرا” باشم



ادامه مطلب
مرضیه طغیانی چهارشنبه 1 دی 1395  > نظرات(0) ادامه مطلب

چادرم قدرمطلق من

اگر دو خط دو طرف عدد قرار بگیرن

عدد را مثبت می کنن

حتی اگر منفی باشد

دو خط که اسمشان قدرمطلق است

چادر من

قدر مطلق من است

چه خوب باشم چه بد

از من انسانی خوب می سازد

یادم باشد قدر مطلق عدد را مثبت جلوه نمی دهد

بلکه عدد را مثبت می کند

 چادرم این همه عزت و شخصیت را تو به من داده ای

بر سرم باش و عزیزم کن پیش خدا و بندگانش...



ادامه مطلب
مرضیه طغیانی چهارشنبه 1 دی 1395  > نظرات(0) ادامه مطلب

حضرت عباس علیه السلام پلیسی را که در تبریز، چادر زنی را از سرش برداشت به هلاکت واصل نمود

حضرت عباس علیه السلام پلیسی را که در تبریز، چادر زنی را از سرش برداشت به هلاکت واصل نمود

آن روز بسیار مردد بود که از خانه بیرون برود یا نه، از طرفی کار بسیار مهمی هم برایش پیش آمده بود.

 

ماموران شاه، هر کجا زنی را می دیدند که با چادر و یا روسری بیرون آمده به زور از وی می گرفتند و در بسیاری از موارد او را مورد ضرا و شتم و تمسخر قرار می دادند.

اما در نهایت، تصمیم خودش را گرفت؛ آری، از خانه بیرون می روم هر چه بادا باد، مگر مولایم فاطمه زهرا علیها السلام را به خاطر عمل به حقیقت، بین در و دیوار نگذاشتند؟ مگر پهلوی او را نشکستند؟ مگر جان ما با ارزش تر از جان اوست؟ اگر ما زنها خودمان مقاومت نکنیم پس چه کسی به اینها بفهماند که ما به چادر عشق و علاقه داریم؟

او حجابش را تکمیل نمود، مقنعه اش را بست، مانتواش را پوشید، چادر سیاهش را مثل همیشه سر نمود و با صورت گرفته از منزل بیرون آمد.

خیلی اضطراب داشت، و در حالیکه لرزه سراسر وجودش را احاطه کرده بود،از کوچه های فرعی عبور می کرد، و هر قدمی که به سمت کوچه اصلی نزدیک می شد ترس و لرزه اش شدیدتر می گشت.

به نزدیکی های پل سنگی معروف تبریز که رسید، ناگهان چشمانش به چهره تمسخرآمیز پلیسی افتاد که از آن طرف پل به همراه چند مامور دیگر با غرور و پوزخند تمام جلو می آمدند، با دیدن این صحنه لرزش بدنش به اوج رسید، و رنگش زرد شد؛ خدایا الان چه کنم؟ یعنی چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ ای خدا، ای کریم!...

رفته رفته قدمهایش سست تر می گشت، نه تاب جلو رفتن داشت و نه توان فرار، مدام اسامی خداوند متعال را با تپش قلب می شمرد و توسل می جست.

رئیس پلیس جلوتر آمد، و با نگاهی غرورآمیز به همراه پوزخند و شهوت، به روی او نگاه می کرد و کلماتی را از روی شرارت و خباثت بر زبان می آورد.

او با دیدن آن ملعون، صورتش را بیشتر از پیش پوشاند، و به همین خاطر هم خباثت آن ملعون اضافه شد و دست برد و چادر او را از سرش کشید.

فریاد همراه با گریه و استغاثه زن، در خیابان ها پیچید و جماعت زیادی آنها را حلقه زدند.

آن ملعون چادر را در یک دست خود نگهداشته بود و با یک حالت خاصی به اسلحه خود چانه زده بود و با تمسخر و پوزخند به آن زن نگاه می کرد.

زن برای حفظ نهایت حجاب و عفتش خود را در مانتواش می پیچید. و مردم با خشم تمام، به این صحنه نگاه می کردند ولی جرات یاری هم نداشتند.

زن، آن خبیث را به فرد فرد امامان و مقدسات، قسم می داد، ولی هیچ یک از اینها نه تنها ترحمی دردل آن ملعون ایجاد نمی کرد، بلکه همه آنها را به باد تمسخر می گرفت.

ناگهان گویا الهامی به دل آن زن افتاد تا آن ملعون را به حضرت عباس علیه السلام برادر امام حسین علیه السلام سوگند داد...

آن بی حیا خباثت خود را به اوج خود رسانید و با کمال گستاخی در جواب گفت:

حضرت عباس؟ به حضرت عباس بگو، اگر می تواند بیاید و چادرت را از من پس بگیرد؟

هنوز کلمات جسورانه آن بدفطرت تمام نشده بود که ناگهان به طرز مرموزی پای او به ماشه اسلحه اش برخورد کرد و تیری به زیر چانه اش خالی شد، و در همانجا به درک واصل شد.

صدای تکبیر مردم بلند شد، و آن زن چادرش را برداشت و به راه خود ادامه داد.

منبع: اقتباس از: چهره درخشان، ج1، ص 595؛ آثار و برکات امام حسین، ص 106- به نقل از آقای حاج شیخ محمد وحدت، از وعاظ مشهور آذربایجانی.



ادامه مطلب
مرضیه طغیانی چهارشنبه 1 دی 1395  > نظرات(0) ادامه مطلب

ویترین

از راهرو‌های داخل پاساژ می‌گذشتم. ویترین‌های زیبا و پر از وسایل مختلف، من را جلوی خودشان میخ‌کوب کردند. برایم جالب بود که این فروشنده‌ها برای جلب مشتری چه تلاشی می‌کنند تاشاید از هر چندنفری که از آنجا رد می‌شوند، یک یا دونفر با دیدن ویترین رنگارنگشان وارد مغازه شوند.

 

از پله‌های پاساژ پایین رفتم. چشمم به چندتا خانم بدحجاب افتاد که بدجوری بعضی از مردها را میخ‌کوب خودشان کرده بودند.

آنها هم صبح که از خواب بلند شده بودند، با زحمت فراوان ویترین صورت و لباسشان را برای بازر گناه و آخرت فروشی آماده کرده بودند.

در ذهنم مرور می کردم:

ویترین دو نوع داریم: ویترین حلال، ویترین حرام.

کارگاه زیبایی برای زیبا شدن از دو نوع زینت لباس و غیر لباس استفاده می‌شود. در اسلام بخشی از قضاوت در مورد زینت بودن یک لباس بر عهده عرف است. در واقع هر پوششی که از نظر افکار عمومی برای زیبایی و آراستگی استفاده شود، زینت به حساب می‌آید.

از نظر عرف، زینت بودن لباس به عوامل مختلفی بستگی دارد مثل: رنگ‌های زننده لباس، تنگ یا کوتاه بودن و یا نازک بودن و بدن‌نما بودن آن. با این توصیف حتی بعضی از چادرها که باید کاملترین و بهترین نوع پوشش باشند، خود به عنوان لباس زینتی به حساب می‌آیند.



ادامه مطلب
مرضیه طغیانی چهارشنبه 1 دی 1395  > نظرات(0) ادامه مطلب