از مدیر موفقی پرسیدند: "راز موفقیت شما چه بود؟" گفت: «دو کلمه» است.
- آن
چیست؟
- «تصمیمهای درست»
- و شما چگونه تصمیم های درست گرفتید؟ - پاسخ «یک
کلمه» است!
- آن چیست؟
- «تجربه»
- و شما چگونه تجربه اندوزی کردید؟
-
پاسخ «دو کلمه» است!
- آن چیست؟
- «تصمیم های اشتباه»
شرح حکایت
به
گفته پیتر دراکر ، موفقیت مدیران در گرو استفاده از تجربیات و نصایح بزرگان مدیریت
است. از دیگر سو، تصمیم گیری مهمترین بخش وظیفه مدیران است. تلفیق استفاده از
تجربیات بزرگان و تصمصم گیری صحیح و به موقع نقش بسیار مهمی در موفقیت مدیران
دارد.
منبع : hr.blogfa.com
برگرفته از سایت:راه
مدیریت
عمر را غنیمت بشمار
آنچه را که از عمرت مانده دریاب و امروز و فردا نکن. بسیار کسان پیش از تو سرگرم امروز و فردا شدند و گرفتار اجل گشتند و غفلت زده مردند. امام علی علیهالسلام
آدمی ساخته افکار خویش است، فردا همانی می شود که امروز میاندیشیده است. فرانسیس بیکن
ساده ترین راه نابودی یک نام تجاری، عرضه انواع و اقسام کالاها و خدمات با آن نام تجاری است. آل رایز
آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خدا را خواهی دید که زودتر دست به کار شده است. امام علی علیهالسلام
من دریافته ام که ایده های بزرگ هنگامی به ذهن راه می یابند که مصمم به داشتن چنین ایده هایی باشیم. چارلز چاپلین
در هر کاری که انجام میدهید قانون طلایی شماره یک مدیریت را بکار بندید: دیگران را به روشی مدیریت کنید که دوست دارید شما را به آن روش مدیریت کنند. برایان تریسی
وقتی موانع بروز میکنند، شما مسیر حرکت خود را برای رسیدن به هدف تغییر میدهید؛ شما تصمیمتان را برای رسیدن به هدف تغییر نمیدهید. زیگ زیگر
وارد عمل شدن بدون برنامه ریزی علت همه شکستهاست. آلکس مکنزی
آینده به روی افراد و سازمان هایی بسته خواهد بود که یارای گریز از جاذبه گذشته را ندارند. مایکل پورتر
بزرگ فکر کن، کوچک عمل کن، همین حالا شروع کن. امام علی علیهالسلام
مدیریت ممکن است در برج های مؤسسات مدیریت تدریس شود اما روی کفهای خاکی مغازهها و کارخانجات آموخته میشود. ر.س شوکلا
حاج احمد که از این رفتار، متعجب شده بود ،
گفت : شما ابتدا آن قدر سختگیری کردید و چانه زدید و حالا می گویید : پول نمی خواهم
. آهن فروش گفت : «سختگیری کردم می خواستم چیزی که برای خدای متعال دادم در حسابم
باشد؛ البته سهم امام یا وجوه شرعی دیگری هم بدهکار نیستم» .
شکوه فقاهت ، تهیه
و نشر : مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی ، 1379 ، ص 508 (به قلم : عبدالله
امینی) .
چند کار با
هم
یکی از نزدیکان امام راحل می گوید : «در یکی از روزهای اوایل
فروردین 68، حدود ساعت هفت بعد از ظهر ، حضرت امام ، حقیر را برای انجام دادن کاری
احضار فرمودند . وقتی خدمتشان مشرّف شدم ، حدود یک ساعت از مغرب گذشته بود . حضرت
امام در حالی که هنوز مشغول تعقیبات نمازهای مغرب و عشاء بودند ، اوّلاً تسبیح در
دست ، ذکر می گفتند. ثانیا به پشت ، خوابیده بودند و با بالا و پایین بردن پاهایشان
، نرمش مخصوصی را که پزشک توصیه کرده بود ، انجام می دادند . ثالثا تصویر بدون صدای
تلویزیون را می دیدند . رابعا به صدای رادیو گوش می دادند و خامسا علاوه بر همه این
امور ، علی ، نوه عزیزشان در حالی که سعی می کرد از حرکت های امام تقلید کند در
کنارشان دراز کشیده بود و امام ، همزمان ، او را مورد نوازش و توجّه قرار می دادند
.
به طور مکرّر شاهد بودیم که حضرت امام ، هنگام قدم زدن عصرانه ، در دستی تسبیح
داشتند و به ذکر مشغول بودند و در دست دیگر ، رادیویی کوچک داشتند که به آن گوش می
کردند .
در سایه آفتاب ، محمد حسن رحیمیان ، قم : مؤسسه پاسدار اسلام ، 1373 ، ص
109 .
از کارهای مهم آیة الله بروجردی، احداث بناهای عمومی بود که در قم ، نجف ، سامرا
، اروپا و امریکا صورت گرفت . ایشان یک هفته قبل از رحلتشان نامه ای برای وکیل خود
در نجف نوشته که یک هفته پس از رحلتشان به دست وکیل می رسد . در آن نامه آمده است :
«شنیده ام در نجف ، حمّام درستی وجود ندارد . شما زحمتی بکشید ، فعالیتی بکنید تا
یک حمّام مناسبی در آن جا تأسیس شود . هم چنین شنیده ام شیعه ها در بغداد ، مسجد
مناسبی ندارند . در یک جای خوبِ بغداد ، یک مسجدی بنا کنید . وقتی کار برای خدا
باشد ، خدا مابقی را فراهم می کند» .
هم چنین
برای ساختن مسجد اعظم قم به ایشان عرض شد : 35 تُن، آهن کم داریم . ایشان با آن که
در آن زمان دستشان تنگ بود ، به یکی از دوستان به نام حاج احمد فرمود : «این آهن را
تهیه کنید» . حاج احمد برای خرید آهن به تهران رفت و بعد از کم و زیاد کردن قیمت و
چانه زدن ، آهن را به مبلغ 110 هزار تومان خریداری کرد . وقتی نزد آقای بروجردی آمد
، ایشان فرمود : «الآن نقد ندارم . این ده هزار تومان را بگیر . بقیه را هم بعدا می
دهم» . وقتی حاج احمد پول را برای تحویل برد ، آهن فروش گفت : «من این آهن ها را
برای پول ندادم؛ بلکه برای خانه خدا دادم» .
حاج احمد که از این رفتار، متعجب
شده بود ، گفت : شما ابتدا آن قدر سختگیری کردید و چانه زدید و حالا می گویید : پول
نمی خواهم . آهن فروش گفت : «سختگیری کردم می خواستم چیزی که برای خدای متعال دادم
در حسابم باشد؛ البته سهم امام یا وجوه شرعی دیگری هم بدهکار نیستم» .
شکوه
فقاهت ، تهیه و نشر : مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی ، 1379 ، ص 508 (به قلم :
عبدالله امینی) .
چند کار با
هم
یکی از نزدیکان امام راحل می گوید : «در یکی از روزهای اوایل
فروردین 68، حدود ساعت هفت بعد از ظهر ، حضرت امام ، حقیر را برای انجام دادن کاری
احضار فرمودند . وقتی خدمتشان مشرّف شدم ، حدود یک ساعت از مغرب گذشته بود . حضرت
امام در حالی که هنوز مشغول تعقیبات نمازهای مغرب و عشاء بودند ، اوّلاً تسبیح در
دست ، ذکر می گفتند. ثانیا به پشت ، خوابیده بودند و با بالا و پایین بردن پاهایشان
، نرمش مخصوصی را که پزشک توصیه کرده بود ، انجام می دادند . ثالثا تصویر بدون صدای
تلویزیون را می دیدند . رابعا به صدای رادیو گوش می دادند و خامسا علاوه بر همه این
امور ، علی ، نوه عزیزشان در حالی که سعی می کرد از حرکت های امام تقلید کند در
کنارشان دراز کشیده بود و امام ، همزمان ، او را مورد نوازش و توجّه قرار می دادند
.
به طور مکرّر شاهد بودیم که حضرت امام ، هنگام قدم زدن عصرانه ، در دستی تسبیح
داشتند و به ذکر مشغول بودند و در دست دیگر ، رادیویی کوچک داشتند که به آن گوش می
کردند .
در سایه آفتاب ، محمد حسن رحیمیان ، قم : مؤسسه پاسدار اسلام ، 1373 ، ص
109 .
واعظ انار
فروش
خاوری کاشانی ، شاعر جسور و مبارز ، در عصر مشروطیت می
زیست . در اشعار او علاوه بردغدغه های سیاسی ، نگرانی ها و اهداف اجتماعی نیز هست .
از نگاه او بحران های اجتماعی نیز به اندازه بحران های سیاسی، ضربه زننده است . در
همان روزها به خطر استفاده از مواد مخدّر، آگاه شده و رساله ای به نام «کتاب محمود»
در مذمت این امر تدوین کرد . از سوی دیگر ، خاوری ، خودکفایی و کار کردن را نیک می
شمرد و می کوشید به شکلی نمادین ، این شایستگی را به مردم زمانه خود بیاموزاند . از
جمله ابتکارات جالب او که با همکاری خواهرزاده شجاع و متفکرش ، آقا سید محمد رضا
بدیع المتکلّمین انجام گرفت ، ماجرای انار فروشی بدیع المتکلمین بود . او از جمله
واعظان برجسته تهران بود که محلّ رجوع مردم و مورد علاقه آنان بود . یک روز ، مردم
تهران دیدند آقای بدیع المتکلّمین ، یک گاله بزرگ مملو از انار ، روی الاغ سفید خود
بار کرده و خود با همان عبا و ردا و لباس معمولی روحانیون ، ترازویی به دوش کشیده و
دنبال بار انار ، با همان آهنگ و لحنی که بالای منبر، مرثیه خوانی می کرد ، این
اشعار را که خاوری ساخته بود ، می خواند :
ای وجودت بر نهال فیضِ حق بار ، ای
انار
ای ز بودت قدرت یزدان پدیدار ، ای انار
من به جدّ خود رسول حق نمودم
اقتد
از خفا آوردمت اینک به بازار ، ای انار
گر که «اکلاسبْ حبیبُ اله» بود
قول رسول
مفتخوار از کسبْ دارد پس چرا عار ، ای انار؟
روز دیگر نیز با همان
وضع ، مقداری خیارسبز بار کرد و اشعاری را هم که خاوری در وصف خیار و شرافت کسب و
کار گفته بود ، خواند... .
این جریان ، ادامه پیدا کرد و به نام این واعظ نامدار
ثبت شد؛ شاید چون مردم نمی دانستند یا باور نمی کردند که مدیر روزنامه «ثریا» [
میرزا محمود ] خاوری کاشانی ، مبتکر این اقدام نمادین و سراینده این اشعار بوده است
. خاوری در یکی از روزهای محرم سال 1333 ه ق ، از دنیا رفت .
روزنامه شرق ، ش
715 ؛ ر. ک . به: زندگی نامه خاوری کاشانی ، گردآورنده : حسن نراقی ، تهران :
انتشارات گوتنبرگ ، 1336 ، ص 28 و 29 و 47 .
سقّای تشنه لب
سال 1360 در
عملیات طریق القدس، از ناحیه پا مجروح شدم . با تعدادی دیگر از مجروحان با یک 130 ـ
C به بیمارستان هفت تیر تهران منتقل شدیم . در بیمارستان، خانم پرستاری به اتاق ما
آمد و گفت : در اتاق کناری، پسر پانزده ساله ای هست که به شدت مجروح شده ، هم اتاقی
هایش هم پیر هستند و وضعیت خوبی ندارد . می آورمش این جا سرش را گرم کنید . با او
صحبت کنید که کمتر درد را احساس کند . اسمش «غلامعلی بابازادگان» بود . چند تا سوند
هم بهش وصل بود . جراحت غلامعلی هم از ناحیه شکم و روده بود و نباید آب می خورد .
بچه اهواز بود . ازش پرسیدم : چه طور رفتی منطقه؟ گفت : «با اصرار زیاد خودم . یک
تعداد کلمن به من سپردند تا به رزمنده ها آب برسانم . تا این که خمپاره خورد و
مجروح شدم» .
این پسر ، ده روز توی آن اتاق، تشنگی کشید و مدام سرش را بلند می
کرد و به من می گفت : «آقا جان! تشنه ام، یک قطره آب به من بده» . می گفتم : صبر کن
. خوب که شدی، آب هم بهت می دهیم .
مادرش روزهای ملاقات می آمد و دور از چشم
پرستارها پنبه خیس می کرد و به لب های غلامعلی می زد . این تشنگی، آن قدر اوج گرفت
که اگر کسی تو اتاق بغل ، آب از پارچ به لیوان می ریخت ، غلامعلی صدای شُر شُر آب
را می شنید .
روزهای آخر ، سرش را بالا می گرفت و با حالت خاصی می گفت : «آقا
جان! تو را به حضرت ابوالفضل ، یک قطره آب به من بده» .
روز دهم ، ساعت دوازده
شب ، چشمم به سوندهای زیر تخت او بود که دیدم پر از خون شدند . دکترها آمدند،
پرستارها خیلی سریع پاراوان کشیدند و نفس مصنوعی می دادند . ما دعا می کردیم و بعد
از چند لحظه، احساس کردم خلأی در آن اتاق ایجاد شد و آنها کار تنفس مصنوعی را ادامه
ندادند .
غلامعلی ، دیگر تمام کرده بود . صبح که مادرش آمد و تخت پسر را خالی
دید ، همان جا میان چارچوب در، روی زمین نشست و گفت : «آن دنیا به خدا خواهم گفت
غلامعلی من سقا بود، ولی ده روز تشنگی کشید ...».
این قضیه ، دستمایه دومین فیلم
کوتاه من با عنوان «سقّای تشنه لب» شد .
روزنامه جام جم ، شنبه ششم اسفند 1384
(شماره 1662) ، «گفتگو با رسول ملاّقلی پور ، کارگردان فیلم های دفاع مقدّس»
.
کار و افتخار
آقای
دکتر محمود مرعشی، رئیس کتاب خانه آیت الله مرعشی قم می گوید : «مرحوم پدر عزیزم در
زمان جوانی از وضعیت مالی مناسبی برخوردار نبودند ، و از سویی برای آن که هجوم
فرهنگی بی سابقه که سوداگران برای خروج نسخه های خطی از کشورهای اسلامی تلاش گسترده
ای را آغاز نموده بودند، به ناچار برای مقابله با آن، یک وعده غذای روزانه خود را
ترک کردند و شب ها پس از فراغت از درس و بحث و مطالعه، در یک کارگاه برنج کوبی تا
نیمه های شب کار می کردند ، همچنین نماز و روزه استیجاری به جا می آوردند و این
دستمزدها را صرف تهیه و خرید نسخه های خطّی می نمودند» .
ایشان در جای دیگر نقل
می کند : «نسخه خطی منحصر به فرد یک کتاب رجالی (که نسخه ای نایاب و نفیس بود) در
کتاب خانه [ خاله زاده ام ] آیت الله [سیّد مهدی] لاجوردی [ در قم ] وجود داشت .
این جانب، سخت پیگیر خریداری آن برای مرحوم پدرم بودم . متأسفانه ایشان به این کتاب
، علاقه بسیار داشت . من نیز پنج سال تمام دنبال آن بودم . حتی یک بار، اشک ریختم و
به آقای لاجوردی اظهار داشتم : بسیار دل شکسته شدم . واپسین بار که به منزل ایشان
برای زیارت خاله ام (که مادر ایشان بود) رفته بودم ، خاله ام به ایشان فرمود :
«چنانچه کتاب را به ایشان ندهی، از تو دلگیر خواهم شد» .
سرانجام در همان روز ،
کتاب را به این جانب واگذار نمود . سپس با سرعت به سوی منزل پدرم شتافتم و به حضور
معظم له رسیدم و مژده کتاب را دادم . پدر ، سر را بلند کرد ، نظری به آسمان افکند و
فرمود : «فرزندم! رضایت پدر ، بزرگ ترین سرمایه ای است که خداوند به تو عنایت
فرموده است» .
خدا را سپاس که توانسته ام پدر را از خود ، راضی نگاه دارم
.
فهرست نسخه های خطی کتاب خانه آیت الله مرعشی ، ج 33 ، قم : کتاب خانه آیت
الله مرعشی ، ص 124 و 374 .
|
وقتی از علامه محمدتقی جعفری قدسسره درباره علت موفقیتشان سؤال کردند، آن فیلسوف و مفسر بزرگ جهان اسلام، در پاسخ گفتند: ... دو علت دارد: یکی اختیاری و دیگر غیراختیارى. عنصر غیراختیاری در واقع همان ذوق و عشقی است که خداوند نسبت به دانش در من قرار داد. البته، من پسر خاله خدا نیستم، بلکه این عنصر در افراد دیگری هم هست. در هر زمینهای که من مطالعه میکردم می دیدم علاقه دارم. دلیل علمی مسئله هم این است که هر یک از علوم، بُعدی از حقیقت را نشان میدهند و انسان هم جویای کشف حقیقت است. عنصر دیگر اختیاری پشتکار است. استعداد و نبوغ اگر چه مهم است، ولی نباید به آنها اعتماد کرد. سالها پیش که در نجف بودیم، فرق ما و طلبههای عرب این بود که پشتکار عجیبی داشتند و ما استعداد فراوان. خلاصه بایدکاری کرد کار، کار به استعداد نمیتوان زیاد تکیه کرد. فروغ اندیشه، گذری بر زندگان علامه محمدتقی جعفرى |
علی علیه السلام و سفارش به یتیمان:
«خدایا! خدایا! آن یتیمان،نکند آنان گاهی سیر و گاهی گرسنه بمانند و حقوقشان ضایع شود».
امام علي(ع):
الشرف بالهمم العاليه لا بالرمم الباليه؛
شرافت به همت هاي بلند است نه به استخوان هاي پوسيده.
امام علي(ع):
الفعل الجميل ينبي عن علو الهمه؛
کردار زيبا از بلندي همت خبر مي دهد.
امام علي(ع):
الطاعه همه الأکياس، المعصيه همه الأرجاس؛
فرمانبري از خداوند همت زيرکان است. نا فرماني از خدا همت پليدان است.
امام علي(ع):
أشرف الهمم رعايه الذمام؛
شريف ترين همت ها نگهداري حق و حرمت ها و رعايت عهد و پيمان هاست.
امام علي(ع):
الکف عما في أيدي الناس عفه و کبر همه؛
طمع نداشتن به آنچه در نزد مردم است، (نشان) عزت نفس و بلند همتي است.
امام علي(ع):
من شرف الهمه لزوم القناعه؛
پايبندي به قناعت، از والايي همت است.
امام علي(ع):
اقصر همتک عليما يلزمک و لا تخض فيما لا يعنيک؛
همت خود را صرف چيزهايي کن که به آن نياز داري و آنچه را به کار تو نمي آيد پي گيري مکن.
امام علي(ع):
نعوذ بالله من المطامع الدنيه و الهمم الغير المرضيه؛
به خدا پناه مي بريم از مطامع پست و همت ها و خواسته هاي ناپسند.
امام علي(ع):
إن سمت همتک لإصلاح الناس فابدأ بنفسک، فإن تعاطيک صلاح غيرک و انت فاسد أکبر العيب؛
اگر همت والاي اصلاح مردم را در سرداري، از خودت آغاز کن، زيرا پرداختن تو به اصلاح ديگران، در حالي که خود فاسد باشي بزرگترين عيب است.
امام علي(ع):
ما أبعد الخير ممن همته بطنه و فرجه؛
چه دور است خير و خوبي از کسي که هم و غمش شکم و شرمگاه اوست.
بركات خدا زیاد است. در این جهان همه چیز هست و هركس به حسب همّت خودش از آن استفاده میكند. یكی به اقتصاد میرسد و میگوید: كار درست است، بعضی به مقداری معلومات میرسند، میگویند: كار تمام است و ما از رفقا جلوتر هستیم. و این اشتباه انسان است. اگر میخواهید مقایسه كنید؛ با تمام بشر مقایسه كنید كه نسبت به آنها صفر هستید.
همّت عالی برای انسان مؤثر است و انسان را به چیزهای كم و علم ناچیز قانع نمیكند و موقعیت بلندی در دنیا و آخرت نصیب او میشود. این دنیا كه تمام شد، تازه اول كار انسان است. او را رها نمیكنند. انسان وقتی از دنیا میرود یا ظلمت محض است و یا موجود نورانی. اگر انسان نورانی باشد من احتمال میدهم یكی از سَترهای بشر در آن نشئه نور است. نور به طوری او را احاطه میكند كه خود نور، ساتر معایب او باشد. و اگر موجود ظلمانی باشد، عریان است و خودش خجالت میكشد.
«خیر الهمم اعلاها»[۱]
بهترین همت ها، بلندترین آن ها است.
نیز می فرماید:
«من رقی درجات الهمم عظّمته الامم»[۲]
هر که از نردبان همت بلند، بالا رود جهانیان او را به دیده تعظیم بنگرند.
همت عالی ز فلک بگذرد مرد به همت تواند ز ملک بگذرد
پیامبر اکرم صلي الله عليه و آله می فرماید:
«انّ الله یحبّ معالی الامور و یکره سفسافها»[۳]
خداوند متعال از کارهای بزرگ و امور عالی خوشنود می گردد و کارهای پست و بی ارزش را ناپسند می داند.
افراد با همت به مقاصد بالا نائل می شوند ولی افراد بی هدف و بی تلاش هرگز به جایی نمی رسند.
حضرت علی عليه السلام می فرماید:
«الکرم نتیجة علوّ الهمّة»[۴]
بزرگواری و آقایی نتیجه داشتن همت بلند است.
نیز می فرماید:
«الفعل الجمیل ینبی عن علوّ الهمّة»[۵]
نیز می فرماید:
«من بذل جهد طاقته بلغ کنه ارادته»[۶]
هر که توان خود را برای رسیدن به هدف خود به کار گیرد به تمام خواسته هایش خواهد رسید.
نیز می فرماید:
«قدر الرّجل علی قدر همّته»[۷]
امام حسین عليه السلام می فرماید:
بلغت العالمین الی المعالی بحسن خلیقة و علوّ همّة
من به وسیله اخلاق نیک و همت بلند به مقامات دو جهان راه یافتم.
حضرت علی عليه السلام می فرماید:
«من شرف الهمّة بذل الانسان»[۸]
بذل و بخشش آدمی نشانه بلند همتی اوست.
نیز می فرماید:
«شجاعة الرّجل علی قدر همّته»[۹]
شجاعت مرد به اندازه همت اوست.
و می فرماید: «من شرف الهمّة لزوم القناعة»[۱۰]
همت بلند، قناعت همیشگی همراه دارد.
و می فرماید: «الکرم نتیجة علوّ الهمّة»[۱۱]
بزرگی، نشانه بلند همتی است.
از سوی دیگر، کارهای پست نشانه بی همتی یا پستی همت است. همان طور که همت بلند به آدمی شخصیت می بخشد، او را رشد می دهد و به کمالات می رساند، همت کوتاه و بی تفاوتی، به سقوط انسان می انجامد و جز اتلاف وقت و هدر دادن فرصت ها واز دست رفتن امکانات و استعدادها چیز دیگری برایش نمی آورد.
حضرت علی عليه السلام می فرماید:
«ما رفع امرء کهمّته و لا وضعه کشهوته»[۱۲]
هیچ چیز مانند همت بلند انسان را بزرگ نکرد؛ چنان که چیزی مانند شهوت رانی او را به زمین نزد.
و نیز می فرماید:
«من صغرت همّته بطلت فضیلته»[۱۳]
کسی که همتش کوچک باشد فضائل او از دست می رود.
و نیز می فرماید: «من دنت همّته فلا تصحبه»[۱۴]
با آدم کوتاه همت هم صحبت مشو (که تو را نیز ساقط می کند).
و نیز می فرماید: «من کانت همّته ما یدخل فی بطنه کانت قیمته ما یخرج من بطنه»[۱۵]
کسی که همتی جز پر کردن شکم ندارد قیمت او نیز همان است که از شکم او بیرون می آید.
و نیز می فرماید: «ما ابعد الخیر ممّن همّته بطنه و فرجه»[۱۶]
چه بی خیر است کسی که فکری جز شکم و شهوت ندارد.
و نیز می فرماید: «من کانت الدّنیا همّته اشتدّت حسرته عند فراقها»[۱۷]
کسی که همتی جز دنیا ندارد هنگام مردن غصه او بسیار خواهد بود.
و نیز می فرماید:
«اجعل همّک و جهدک لآخرتک»[۱۸]
همت و تلاش خود را صرف آخرتت کن.
همت اگر سلسله جنبان شود مور تواند که سلیمان شود
پي نوشت ها :
[۱] . غررالحکم، ص ۴۴۸/
[۲] . همان.
[۳] . وسائل الشیعه، ج ۱۷، ص ۷۳/
[۴] . غررالحکم.
[۵] . غررالحکم.
[۶] . غررالحکم ، ص ۴۴۴/
[۷] . غررالحکم، ص ۳۵۹/
[۸] . غررالحکم، ص ۳۵۹/
[۹] . غررالحکم، ص ۳۵۹/
[۱۰] . غررالحکم، ص ۳۵۹/
[۱۱] . غررالحکم، ص ۳۵۹/
[۱۲] . غررالحکم، ص ۳۵۹/
[۱۳] . غررالحکم، ص ۳۵۹/
[۱۴] . غررالحکم، ص ۳۵۹/
[۱۵] . غررالحکم، ص ۳۵۹/
[۱۶] . غررالحکم، ص ۳۵۹/
[۱۷] . غررالحکم، ص ۳۵۹/
[۱۸] . غررالحکم، ص ۳۵۹/
ترجمه:
همت عالي، با سورچراني و شكم پروري، سازگار نيست.
شرح:
كسي كه صاحب همت عالي است به شكم پروري برود، نميتواند همت عالي داشته باشد. و به عبارت ديگر، ممكن نيست كه همت عالي، و شكم پروري، در وجود انسان، يكجا جمع شده باشد.
زيرا شخص سورچران، بيش از هر چيز، در بند شكم خوش است، و تمام فكر و كوشش او صرف آن ميشود كه چطور و از چه راهي، خود را به سفرهيي رنگين برساند و شكمش را از خوراكيهاي لذيذ انباشته كند. آشكار است كه چنين كسي، نه فرصت آن را دارد و نه اصولا در فكر آن است كه ذهن و انديشهاش را در كارهاي با شكوه به كار اندازد، و تصميمهاي عالي و والا بگيرد، و اراده و همت خود را در انجام كارهاي با ارزش و انساني نمايان سازد. شخص شكم پرور و سورچران، از آغاز صبح، دائما به اين فكر ميكند كه ظهر، چگونه ناهار لذيذي بدست آورد، و از ظهر به بعد، ذهن و انديشهاش در اين جهت كار ميكند كه براي شب، از كجا و چگونه شام چرب و شيريني فراهم كند. و طبيعي است كه چنين شخصي، شب هم با اين فكر به بستر ميرود كه صبح، چه خوراكيهايي سر سفره صبحانه در انتظارش خواهد بود.
اما كسي كه همت عالي دارد، فكر و ذهنش، آنقدر مشغول مسائل مهم و كارهاي عالي و انساني است، كه اصولا فرصتي براي فكر كردن به شكم پيدا نميكند. و تازه وقتي هم سر سفره بنشيند، غذايش، سادهترين غذاها خواهد بود. نمونه درخشان اين افراد، خود حضرت علي عليهالسلام است كه غذايش، بيشتر اوقات، چيزي جز نان خالي، يا ناني همواره با كمي خرما، يا كمي پياز، يا كمي نبوده است. تا جايي كه اگر اندكي بيش از اين برايش غذا ميآورد، به شدت اعتراض ميرد.
نهجالبلاغه - خ 241 ، هئيت تحريريه بنياد نهجالبلاغه ( پندهاى كوتاه از نهجالبلاغه )
همت مضاعف علامه حسن زاده آملي به نقل از شاگردشان استاد صمدي آملي:
بايد اهل همت بود ، استاد عظيم الشأن ما ( علامه حسن زاده آملي ) مي فرمود :
آن زمان كه در تهران بودم ، به دليل مشكلاتي ماهها در انباري كوچكي از پشت بام خانه اي ، با زن و فرزندانم به اجاره نشسته بودم اما در آن مدت حتي يك ساعت از درس هيئتم را تعطيل نكردم ....
در جاي ديگر مي فرمودند :
13 سال ، هر روز بعد از نماز صبح ( بين الطلوعين ) براي درس خدمت علامه شعراني مي رسيدم ، بعد از طلوع آفتاب هم كلاس دوم شروع مي شد ، عده اي مي رفتند و عده اي ديگر مي آمدند ، اما من مي نشستم و تا اذان ظهر ، حدود هفت ساعت خدمتشان بودم و كسب معارف مي كردم ، اما باز دلم آرام نمي گرفت و به همراه ايشان به مسجد مي رفتم و نماز مي خواندم و دوباره تا دم خانه با ايشان مي آمدم تا شايد بتوانم در راه هم كُد و رمزي از ايشان بگيرم.
بعد مي فرمودند :
براي اين كه مبادا از صبح تا ظهر ، نيازي به رفع حاجت پيدا كنم و مبادا ناچار شوم – مثلا – به آقايم بگويم : « دستشويي منزل شما كجاست؟ » در اين 13 سال نه شب شام خوردم و نه صبح صبحانه !



