گوناگون

ایستگاه مشهد، 2 گلدسته و یک گنبد نورانی. قطار به آرامی تلق تلق به ایستگاه می‌رسد.

آقا جان سلام.

قطار به آرامی توقف می‌کند.

پیرزنی در حال پاک کردن اشک‌هایش است.

آقا جان سلام؛ میثمم، همون که پایی نداره تا بدو بدو کنه بیاد سمت ضریحت، همون که خیلی دلش شکسته، آقا جان میثمم همون که خیلی غم داره.

پیرزن ویلچر پسرک را به سمت تاکسی می‌برد.

چهار راه به چهار راه. کوچه به کوچه. خیابان به خیابان. میثم دل می‌دهد به نوای آمده‌ام ای شاه پناهم بده خط امانی ز گناهم بده.

اشک پیرزن که مثل قطرات باران به صورت میثم می‌خورد و رنگین کمان می‌شد.

روبه روی صحن باب الجواد پیاده می‌شوند.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)، السلام علیک یا ضامن آهو، السلام علیک یا غریب الغربا یا معین الضعفا.

میثم دلش می‌خواست پر بکشد تا پشت پنجره فولاد. دلش می‌خواست بدو بدو کند و دور حوض به کبوترها دانه بدهد.

دلش می‌خواست ولی نمی‌توانست.

رفت و رفت. آرامِ آرام. چرخ‌های ویلچر تلق تلق. دست‌های پینه بسته پیرزن و پنجره فولاد.

میثم دخیل بسته بود، دلش را به نور. شب شده بود و دراز کشیده بود کنار ویلچرش روی فرش، به سمت آسمان رو به سمت ماه.

پیرزن زیارت نامه آقا را می‌خواند و بعضی وقت‌ها هم به نوه‌ای نگاه می‌کرد که خواب برده بودش به رویاهای شیرینش.

زن زیارت‌نامه می‌خواند و اشک می‌ریخت.

آقا جان، آقاجان....

میثم جان تو پا نداری که بیای به سمت ضریح من، می‌دونم دلت میخواد بدویی. حالا من دویدم به سمت تو پاشو پسرم پاشو زائر من نور چشم من .

آقا... آقا...

اشک می‌ریخت از گوشه چشمان بسته‌اش.

پاشو آقاجان بلند شو بیا به سمت ضریح.

چشمانش که به سمت نور باز شده بود. بلند شد دور خودش را نگاه کرد، عجیب حالی داشت و آرام آرام به ضریح نگاه کرد، دستانش می‌لزید ولی پاهایش نه. آرام آرام دوید و دوید تا سمت نور، تا ضریح.

و جمعیتی که به سوی او می‌دویدند، همه صلوات می‌فرستادند.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)

==========

نویسنده-حسام الدین شفیعیان


[پنج شنبه 28 خرداد 1394 ]  [10:50 PM]  [حسام الدین شفیعیان]

همه می‌دویدند همه تندتر از همیشه راه می‌رفتند. عده‌ای می‌خندیدند و عده‌ای گریه می‌کردند، همه چیز بهم ریخته بود.

هیچ کس به هیچ کس سلام نمی‌کرد.

ترس تمام شهر را در برگرفته بود، زنی بلند جیغ می‌زد و کودکی که سفید شده بود، سفیدِ سفید.

من در همه این ترس‌ها نشسته بودم. انگار همه چیز آرام بود. آرام آرام لذت یک روز قشنگ. هیچ کس به من توجه نمی‌کرد، مثل همیشه تنها بودم. تنهای تنها. ولی این بار آرامِ آرام شده بودم. یک حس عجیب، فقط نگاه می‌کردم. مردی وسط جمعیت خودش را می‌زد و شخص دیگری که جیب او را می‌زد و به او دلداری می‌داد. زنی آن طرف‌تر بچه‌اش را بالا آورده بود، بچه‌اش روی دستانش آرام خوابیده بود. جمعیت زیادی مرده بودند. که دوباره زمین لرزید. آن‌قدر لرزید، آنقدر لرزید که خیلی‌های دیگر هم مردند. همه چیز آرام شده بود. و من که آرامتر از همیشه بالای سر خود جامانده‌ام نشسته بودم. چهره باقی مانده‌ام گویی آرامتر شده بود. حالا دیگر باید می‌رفتم. حس پرواز از شلوغی‏‎ْ، از ترس به بالا و بالاتر رفتن. همه چیز باقی مانده بود از هیچیز! دیگر به زمین نگاه نکردم، انگار نه انگار که روزی من هم آن‌جا بوده‌ام.

نویسنده-حسام الدین شفیعیان-شهریور1393


[پنج شنبه 28 خرداد 1394 ]  [10:44 PM]  [حسام الدین شفیعیان]

زن هراسان زشفای کودکش

دلنگران دوای کودکش

اتصال رشته دلی به دریای بی کران

خدا نگاه می‌کند به یار مهربان

حکمت شفای کودک از این سان بود

که مادر زصبرش پیروزمندان بود

ز سرنوشت کودکش گریان بود

خدا ز این مرحله بینا بود

زحادثه‌ها گنجشکی نالان بود

خدا ز اسرار نهان و پنهان آگاه بود

زجا برخاست کودکو شد دوان

ز پی او مردمی پا برهنه دنبال

مادر زخواب رفته بود از غم

بیدار که شد

طبیب رفته بود از سر

//حسام الدین شفیعیان//قاصدک//


[پنج شنبه 28 خرداد 1394 ]  [10:41 PM]  [حسام الدین شفیعیان]
ساعت پنج و سی دقیقه..همه دنیا بهم می ریزه من مطمئنم یعنی نود درصد باید همه چیز طبق یک فرضیه ی از پیش تعیین شده زیرو رو بشه.

 

ساعت پنج و سی دقیقه شروع تمام این ماجراهاست که به مدت 2ساعت ادامه خواهد یافت و قراره دنیا بهم بریزه حالا هنوز یک ساعت دیگه مونده تا بهم ریختن همه چیز.

قراره نیم ساعت به عوض شدن همه چیز یک زن و شوهر بدون قرار قبلی به یک رستوران برن و تا میتونن بخورن اونقدر که همه جارو رنگی کنند حتی لباساشونو که تازه خریدن و دوتا توله سگ سرخ بشن تو روغن و چشمانی که بر خلاف توله سگان قراره همون شکل ریز بمونن.مثلا مشتی صابر بقال سر کوچه که نشسته و داره یک مشت تخمه سیاه ریزو باز و بسته میکنه یکهو پاش گیر کنه به اون حلب روی آتیش و با صورت بره تو شعله ی آبی..گاهی زرد و صورتش مثل تخمه هاش سیاه تلخ بشه.محسن که همیشه عادت داره با تلفن همگانی مثل موبایلش حال کنه قراره بعد از کلی بد و بیراه شنیدن از آنور خطی با مشت بزنه رو شماره گیر و انگشتش از بند در بره و یک پراید سفید رنگ هم فرمونش ببره و با سرعت هشتاد کیلومتر بکوبه به محسن و با کیوسک بکوبونش به تیر چراغ برق سر خیابان گلسرخ.همون پراید سفید رنگ ساعت پنج و بیست دقیقه از قصابی محل گوشت چرخ کرده خریده بود که سر چربی اون کلی ناراحت بود و چون از سبیل های قصاب می ترسید باید با عصبانیت سوار پراید مدل 83سفید رنگش میشد و با سرعت هشتاد کیلومتر بر اساس عقربه ی کیلومتر شمارش انداز..و عصبانیت راننده کلی له کنه و محسنو با اون موهاش چسب کنه به ستون مقابل بقالی مشتی صابر .و مشتی صابر با شنیدن صدای مهیبی با عجله از پشت پاچالش پاشه و پاش گیر کنه و اون اتفاق رخ بده.

 

پشت خطی یعنی همون که چندتا بدوبیراه به اینوری گفته بود سمیه نامی است که بعد از اون تلفن میره لب پنجره و کلی گریه میکنه که از قضا دونفر رهگذر که از این سمت و اون سمت می اومدن با نگاه کردن به اون پشت پنجره ای یکی با دوچرخه و یکی پیاده به هم می خورنو کلی زد و خورد میکنن که یک دندون با یک شکستگی دماغ نصیب هر دوشون میشه.پریدن دوتا گربه ی گر و نسبتا پرمو ی عصبانی به هم و زنگ تلفنو..خوردن یک بستنی و آب شدن یک هواپیمای گیر کرده به یک برج به هم چسبیده..همجارو کثیف میکنه و لب سفید شده ی یک کودک چهارساله که چشماشو میبنده و بعد از چند ثانیه دوباره باز میکنه.

من زنی هستم سی ساله قراره تو نیم ساعت کلی پیاز ریز کنم اونقدر که کلی گریه کنم .پشت پنجره به رنگ شب نگاه میکنم همه چیز آرومه خیلی ها خوابیدند و خیلی ها تازه بیدار شدند من مطمئنم تو این نیم ساعت یعنی نود درصد مطمئنم باید همه چیز طبق یک فرضیه ی از پیش تعیین شده زیرو بشه.

من شوهرمو می بینم که پراید شیشه عنکبوتیش با یک جرثقیل داره به زباله دون میره و لش له شده ی یک انسان برام شناختنش زیاد مهم نیست دنیای من با خورد کردن این پیاز ها به پایان میرسه بوی تیزش و اشکای شور من.رشته های تار به تار و بخار آب..خودش می خواست همه چیز این شکلی بشه سرم گیج میرود و دیگه نمی تونم تحمل کنم بازم قراره پازل تمام شدن دنیا رو تصور کنم خیلی سریع و تند همه چیز به هم ربط پیدا خواهد کرد.این حوادث مثل زلزله ای می مونه که هیچوقت امداد گری به فکرش نخواهد رسید که یک نفر زیر خروار ها فکر خاک خورده داره میگه کمکم کمک کمکم ک ن ی د.

داستان کوتاه-ساعت پنج و سی دقیقه-نویسنده-حسام الدین شفیعیان

1389

 


[پنج شنبه 28 خرداد 1394 ]  [10:40 PM]  [حسام الدین شفیعیان]

دمش را تکان می دهد و به حالت یکوری می دود.دوازده و بیست دقیقه نزدیک به یک خرابه گوش تیز می کند

تا صدای چند بچه گربه را بشنود و بدنبال صدا می رود و دیدن چند کوچولوی رها شده نزدیک و نزدیکتر و دور و

دورتر تا خسته می شود و دوباره بر می گردد سرجای اولش و نگاه می کند .آرام به دنبالشان می رود گربه ای دیگر

و چند تکه آَشغال گوشت و آن طرفتر سیخ ماهی و استخوان پاچینی در پلاستیک روباز مشکی.

سه و پنج دقیقه با دیدن جنازه ی یک گربه در کنار خیابان که بدجور له شده یکجا می ایستد و دیگه حرکت نمی کند

نگاه می کند و دوباره به راهش ادامه می دهد تا باغ پشت کوه سرخ آباد ..چند تا وانت آبی و کارگر هایی که بیل بدست

آخرین ضربه پا را می زنند و دست می شویند و غذا می خورند نان و تخم مرغ و سیب زمینی کمی هم برای او می اندازند

آرام آرام جلو می رود و شروع به لیس زدن می کند و نخورده ول می کند و بر می گردد.

ساعت پنج و چهل دقیقه نزدیک به بهشت زهرا می شود و از میله ها بالا و پایین می رود کناره ی جدول را می گیرد و می رود با دیدن نگهبان

می ایستد و چخه چخه گفتن و چند تکه سنگ از باغچه و به هدف نخوردن و فرار کردن به بیرون از نرده ها ی زرد رنگ.

فروشنده ی گلاب و شمع و خرما با دیدنش یک دانه خرما از جعبه رونمایی بر می دارد و پرت می کند به طرفش و باز هم لیس زدن و نخوردن مدام می گوید

بخور بخور درجه یکه گیرت نمی یاد و کلی حرف دیگه که حوصله سگ را سر می بردو می رود.

ساعت هفت نزدیک به بازار چه ی محمودیه بوی کباب است که بلندست و نجات یافتن از مرگ حتمی..پراید و یک لحظه ندیدن و دویدن به سمت پیاده رو..

چند نفری دور هم جمع شدن و دارن کباب می خورن و دوتکه گوجه از یک سیخ و چند سیخ خالی و نان سنگک تکه شده خبری از پرت کردن

یک تکه کوچک یا بزرگ گوشت چرخ کرده ی به شکل در آمده نیست و بالاخره تکه ای کوچک و دندانهایی خراب و زبانی در آورده شکمش تکان تکان

با دویدنش اینور آنور می رود و دمی که تکان می خورد و خوردن ساچمه ی بادی 4/5به کنارش دوان دوان از آنجا فرار می کند.

ساعت نه و سه دقیقه و ده ثانیه خیابان ترافیکش سبکتر می شود و نور از تیر چراغ برق و روشنایی چشم های قرمز شده اش از سو بالای پرادوی سفید رنگ

............دمش چند بار تکان می خورد زوزه های آرام و آرام تر و پرادوی چراغ خاموش و شیشه ی تار عنکبوتی شده ی اتومبیل که سر خیابان بیست و یکم

مجبور به توقف شده است و سگی که کم کم خوابش گرفته.

 

سگ ها خواب ندارند-داستان کوتاه-نویسنده-حسام الدین شفیعیان

1387


[پنج شنبه 28 خرداد 1394 ]  [10:39 PM]  [حسام الدین شفیعیان]

من با ارسطو چای خوردم

 
و از او پرسیدم حالش را
 
و او که واژگون شده بود در فلسفه ی حال خویش زخود
 
من سقراط قصه های او بودم بدون او
 
من چراغ سر در علامت سوال او بودم بدون خودی زخودم
 
 
من حکمت فکر او ز فکر دیگری بودم
 
من تنها عامل یاد خود او ز بردن یاد خودش زخود او بودم
 
 
من غافل از صحبت او سنگ کتیبه ای بودم در دوران باستان در دوران گم شدن تاریخ
 
حسام الدین شفیعیان

[پنج شنبه 28 خرداد 1394 ]  [10:33 PM]  [حسام الدین شفیعیان]

پا برهنه کوبید دل

دل ز زمین کوبید دل

راه دور نزدیک شد

چون که آقا طلبید. این دل

//حسام الدین شفیعیان


[پنج شنبه 28 خرداد 1394 ]  [10:31 PM]  [حسام الدین شفیعیان]
((زائر))
با کاروانی خسته از راه/
با نگاهی بشکسته از دل/
با دلی عاشق سلام میگفت روبروی گنبد دست بر سینه یا علی بن موسی الرضا میگفت //
حسام الدین شفیعیان

[پنج شنبه 28 خرداد 1394 ]  [10:30 PM]  [حسام الدین شفیعیان]

دستانش را به چشمش می کشد و به تاریکی نور خورشید چشم می دوزد..

از داخل سبد حصیری تخم مرغ ها را برمی دارد..ماهیتابه را روی شعله های

برافروخته ی آتش قرار می دهد..لرزشی در دستانش ایجاد می شود..سکوت و

خاموشی همیشگی صدای جلیز جلیز روغن ..ترکشهایی را ایجاد می کند..زرده ..سفیده

پخش می شود و با هم آمیخته می شود..انفجار بمب ..رو به روی آینه می ایستد به صورتش دست می کشد

تمام خانواده اش کنار هم می ایستند زنش را می بیند..بچه هایش در حال بازی کردن هستند ..بوی سوختنی آتش شعله ور شده از ماهیتابه

..زنش حتی فرصت فریاد زدن را پیدا نمی کند.همگی خاکستر می شوند..فقط یک دکمه را فشار میدهد وتمام ..

تمام شهر تبدیل به خاکستر می شود ..خبری از بوی تعفن و جنازه نیست..همه آثار جنایت پاک می شود..حتی قطره ای خون به زمین نمی چکد..

بلند می شود به سمت کمدچوبی..کلید را در قفل می چرخاند اسلحه اش را بر می دارد و روی شقیقه اش قرار می دهد..

باز هم موفق به دیدن رنگ مورد علاقه اش نمی شود..چشمانش به کف ماهیتابه خیره می ماند..صندلی متحرک

چند بار تکان می خورد و برای همیشه توقف می کند.

 

سمفونیه.ن/

داستان کوتاه/

نویسنده-حسام الدین شفیعیان

1387-1388


[پنج شنبه 28 خرداد 1394 ]  [10:29 PM]  [حسام الدین شفیعیان]

بنام خداوند بخشنده و مهربان

 

نزدیکای اذان صبح بود که خارج شدم.اولش خیلی سخت بود مثل کنده شدن ریشه و در اومدن اصل درخت یعنی تجربه ی من اینجوری بود آخرش مثل این بود که دارن کف پامو با یک وسیله ی نک تیز قلقلک میدن به نک انگشتای پام که رسید یکهو احساس کردم که دیگه هیچی نمی فهمم ولی تا به حال اینجور درد رو تجربه نکرده بودم تا اومدم ببینم چی به چی کی به کی که خودمو یکجای خیلی سبزو سرخ و نارنجی دیدم یک نوع درهم آمیختگی ملایم و تند چون بعضی موقعا آرامش میداد و بعضی وقتا چشم دزدی میکرد و مدام پلک میزدم یک نوع بهم ریختگی اونم از نوع باور کردن این چیزهایی که تا به حال یکجور دیگه بودن..نمی دونم چرا ..سیر بودم یعنی یکجوری من که این همه شکمو بودم انگار که اصلا دیگه نبود همون دل پیچا پرخوری و کم خوری من بودمو چند تا درخت که دالان باریکی با نور قرمز رنگی اونو پوشانده بود.هر چی جلوتر میرفتم درختای اونجا کوتاهتر میشد اونقد رفتم که دیگه درختا شده بودن قد یک چوب کبریت با خودم تصور میکردم اینجا آخر دنیاست چون همه چیز تموم شده بود حتی جاده حتی جایی که آدم پاشو بزاره و بتونه راه رو ادامه بده.باید برمیگشتم چاره ای نداشتم رومو که برگردوندم دیدم دیگه اونورم از جاده و درخت و اون باریکی راه خبری نیست..بین هیچ و پوچ یا بین نیستی گیر کرده بودم.سرمو بالا گرفتم تا بتونم از خدا کمک بخوام که دیدم خبری از آسمون هم نیست چاره ای نداشتم باید از درون با خدای خودم صحبت میکردم نمی دونم چقد گذشت ولی انگار خیلی طولانی بود اینو از دوباره در اومدن درختای اونجا و قد کشیدنشون فهمیدم انگار سالها بین رفتن و نرفتن گیر افتاده بودم یعنی نه میتونستم راه برم و نه میتونستم برگردم همه ی پل های عبور در برابرم نا پیدا شده بودن ولی حالا دوباره میتونستم به راه خودم ادامه بدم اینقدرراهی که باز شده بود در برابرم برام شیرین بود که درد فکر نرفتنم و قادر به انجام کاری ندادنم رو از بین برده بود همون نور قرمز رو که ادامه بود رو گرفتمو به سیاهی تموم کردم همون جاده باریک تبدیل شده بود به کوچه ای پهن و نور آشنا که از تیر چراغ برق می تابید و نور دیگری که همان نور ماه بود حالا همه چیز برام آشنا بود .خیابان و درب سفید منزلمان قدم هایم را آهسته کردمو پاورچین پاورچین به در نزدیک شدم به اندازه ی یک روزنه ی باریک..حیاط به شکل یک کتاب ده صفحه ای خودنمایی میکرد نصفه و نیمه همه جارو دید زدم .بین در نه اینور بودم و نه اونور ولی هر جوری بود رد شدم به درخت گوشه ی باغچه نگاه می کردم  اونقدر بهش نزدیک شدم که کرم روی سیب رو به راحتی قلقلک میدادم من بهش نگاه میکردم اونم نمی دونم چی رو نگاه میکرد چون چیزی معلوم نبود دلم میخواست با اون به داخل سیب برم و باهاش دور بزنم ببینم حالا حرفی برای گفتن داره چون قبلا که اصلا انگار مارو نمی دید یکجورایی سرش به کار کرم زدنش بود مدام میگفتم بگو چرا سیب های به این تپلی رو گند میزنی بگو مگه کخ داری از دست تو یکبار یک سیب درست و حسابی نخوردم ولی انگار با این بی جوابی هاش یکجوری میخواست بهم بفهمونه که برو بابا دنبال کارو زندگیت مثل اینکه فهمیده بود که من دیگه باهاش کاری ندارم چون هر چی خواستم گازش بگیرم اون گازشو میگرفت.رد شدم اونقدر که از باغچه و در و اتاق خودم تا آشپزخونه که اونجا ایستادم درو باز کردم بوی خاصی نمیداد ولی از روی شکل و قیافه ی محتویاتش میشد فهمید که کپک ها تار عنکبوت زده بودن و همه چیزو رنگی کرده بودن.نور اموات خانه ی غذا های پسمانده هم بازی میکردو مدام چراغ راهنما میزد اونم زرد مه گرفته.پاک اشتهامو کور کرد باید میرفتم دنبال خودم باید خودمو  تو اون خونه پیدا میکردم یکجورایی گم شده بودم.هر چی گشتم خودمو پیدا نکردم زیر زمین  رو حسابی وارسی کردم چند ظرف در بسته پلاستیکی همون ترشی سیرای مخصوص که رنگشون حتی از پلاستیک رنگی هم خودنمایی میکرد.باید حالا من سر میزاشتم و تا ده میشمردم یکی دنبال من بود یکی میخواست بفهمه من کجا هستم نمی شد هر چی تلاش کردم فایده ای نداشت گم شده بود لابه لای اون همه ترشی و کرم و کپک و تخت چوبی شکسته ی اتاقم که شبها تا صبح مثل نت های سرگردان پشت سرهم میزدن تو سرمو بیدارم میکردن و رادیو و راه شب جمعه و لالا لالایی و گنجشک لالا و صدای مخملی مجری که قربون صدقه ی گوشهای ماهیتابه ای من میرفت من هم کوک میشدم و باهاش همراه تا سپیده تا خواب تا لالا لا لا یی تا کور بشود هر آنکس که نتوان دید..منو رادیو منو مجری ..خوابو بیداری..و حالا و خودم که نیستم اونجا روی تخت زوار در رفته ی آروم بدون صدا بدون پتو بدون آدم بدون بدبختی.همینجوری که الاف بودمو  خودمو تو خونه دنبال  هیچ و پوچ تار عنکبوت زده میگشتم چشمم خورد به یک بدبخت دیگه که اومده بود اینجا تار بزنه بهش گفتم کی هستی فهمیدم یکی از همسایه هاست که تازه نک پاش قلقلک شده و بیچاره بجای اینکه کولر و سر و سامون بده و هوارو خنک کنه در کل فیوز پرونده و برقش تا اینجا اونو کشونده خودشم گیج بود نمی دونست چرا تو این تاریکخانه ی روح نم زده اونم با یک گم شده داره گپ میزنه و فیس تو فیس حرکت گم شدنو پیدا نشدنشو  سوهان میزنه میخواد بره فکر کنم این بجای جاده تونل رو انتخاب کرده البته باید مثل من به ایسته تا زیر پاش که نه جلوی پاش قطار سبز بشه.این همه الافی مربوط میشه به بی حواسی و یکجورایی بی موقع قلقلک شدن.همش مال بی برنامگی زودتر از موئد رفتن و برگشت خوردن و حساب خالی که هیچوقت به فکر پر کردنش نبودم.مثل سگ گازگرفته یا مثل سگی که گاز اونو گرفته افتاده بودم  یادم می یاد قبل از دوره ی کپک زدن من با گاز نقشه کشیده بودم که یا اون منو بگیره یا من اونو به هر حال بدون هزینه ی اضافی اون منو گرفته بود.همیشه دلم میخواست یک روزی من گازو بگیرم ولی نشد که بشه دلم خنک بشه و حالشو بگیرم.مثل رو کم کنی غریق نجات و دریا یا برقو برقکار یا هر چی که بشه بهش گفت خداحافظ.فکر کنم حالا با این همه اوصاف اونورم باید برای گرفتن حوری برم تو نوبت وام آخه ته حسابم حسابی خالیه دریغ از یک برگ خزون زده اونم تو پاییز مثل برف زمستون حسابم نم زده بود.حالا از حوری گذشته تکلیفم با پیدا کردن خونه و زندگی و کار شده بود قوز بالا قوز تا اینکه فهمیدم با همت چند تا فرشته ی بیکار و خیر خواه خونه ی ما قبل از روشن شدن درجه ی آخر سوختن ته بهشت ما بین جهنم و ورودی نگهبانی اونجا تونستم یک جایی برای خودم دست و پا کنم یکجورایی منظره ی روبروش هم وقتی که پنجره رو باز میکنی خیلی زیباست همه افراد منتظر و الافو می بینی که بین  خوب و بد گیر افتادن و تکلیفشون مشخص نشده که کدوم وری هستن تا بیان برن بهشت که می بینن ظرفیت پر شده و تا بیان برن جهنم بهشون میگن نه شما اینقدم بد نبودید و کارهایی کردید که امیدی هست بهتون و باز الاف ول میگردن خوبیش اینه این وسط یکی نمیاد بهشون بگه خرتون چند تا لگد زده که اینجوری گیر افتادین.ولی به هر حال من که فهمیدم اینجا همونجاست یعنی بهشت گمشده سه راهی بهشت و جهنم ما بین شر و خیر آره اسم محله جدید ما هست بهشت گمشده و جالب اینکه هیچکس هم بهت نمیگه خوش اومدی.

داستان کوتاه-بهشت گمشده-نویسنده-حسام الدین شفیعیان/1390/


[پنج شنبه 28 خرداد 1394 ]  [10:28 PM]  [حسام الدین شفیعیان]
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4