متن ادبی «غرق شکوفه های سیب»
آمده ای تا درهای دوزخ را برداری و دوزخیان را به میهمانی بهشت ببری.
اینجا ابتدای دوزخ است و این درهای بزرگ، حایل میان بهشت و دوزخ اند. این درهای بسته را مگر دست های هدایت تو بگشاید.
از آستین های گرامی ات، بوی هدایت می آید. تنها دست های امامت تو میتواند بسته ترین گره ها را بگشاید.
چه فرق میکند اگر این گره، به بزرگی درهای بسته خیبر باشد.
آسمان را پشت درهای بسته آوردهای تا تن این خاکیان را با بوی پرواز آشنا کنی.
هوای دمکرده قلعه را نفس های عشق آمیخته تو، معطر میکند.
درهای بسته قلعه را که میگشایی، نخل های خرما، سراپا غرق شکوفه های سیب میشوند.
قلعه، با اولین نفس های تو به بهشت آغشته میشود. تو اولین فرشته ای که برای نجات، بر این قوم گمراه، عشق و مهربانی و همدلی را به ارمغان می آوری. تو اولین کسی هستی که این قوم فراموش شده را از پشت درهای بسته دوزخ، به آغوش مهربان بهشت اسلام دعوت میکنی؛ قومی که تو آمده ای تا سال های تنهایی شان را در آغوش مقدس اسلام به دست فراموشی بسپاری.
درهای بسته را به رویشان میگشایی تا بارانهای رحمت، دوباره با کویر خشک چشم هایشان آشتی کنند.
این همه چشم غبارگرفته را از پشت سایه های ناتمام دیوارهای قلعه، به آفتاب دعوت میکنی و گرد فراموشی و خاموشی را از تنهای همیشه خسته شان میتکانی و غبار غفلت و جهلشان را در اشکهای رحمتت غسل میدهی تا پرهای رخوت گرفته و آسمان گم کرده، این همه پرنده را دوباره با پرواز آشتی دهی.
عطر نفس هایت، عطر پیغمبرانه سیبهای سرخ هدایت بود که تا اعماق دیوارهای قلعه نفوذ میکرد. صدایت، صدای زیبای داوود بود که قرآن نازل شده را از دهان پیامبر صلی الله علیه وآله آموخته بود و به نغمه پرندگان آواز میکرد.
بر آستانه در می ایستی؛ بلندتر از خورشید، تا تاریک ترین مکان پستوهای گمراه خیبر را به آفتاب معرفی میکنی.
قلعه به تو تعظیم میکند؛ چونان که درخت های تناور، به ابرهای پر از مهربانی و باران. بلندتر از تمام کوه ها، آسمان را بر شانه های ستبرت نشانده ای و با هر قدم که برمیداری، قلعه به آسمان نزدیکتر میشود. درها را برای همیشه میگشایی و هوای خسته قلعه را با آسمان پیوند میزنی.
تو آمده ای تا رسالت پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله را در پلکانهای این قلعه قدم بزنی و پیام پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله را با صدای دلنواز اذان، در گوش های غبارگرفته کافر قلعه طنین انداز کنی، تا دیوارهای بلند قلعه پر از بوی بهشت شوند.
عباس محمدی
http://www.sibtayn.com
ادامه مطلب
متن ادبی «خیبر صهیون»
محمّد صلی الله علیه وآله پیام آور رحمت بود تا خویش و بیگانه بر سفره مهر و محبّتش بنشینند و لقمه های هدایت برگیرند. اهل کتاب نیز بیگانه نبودند، پیروان برادران او بودند؛ تابعین زردشت و موسی و عیسی که ـ اگرچه به دعوی ـ اهل توحید بودند و خداوند اوستا و تورات و انجیل را به نیایش مینشستند.
و خداوند قرآن فرموده بود که سیمرغ آسمان رأفت، سایه بال های بلندش را از سر آنان نیز دریغ نکند.
امّا چه باید کرد با ناسپاسانی که در سایه سیمرغ مینشستند و به او سنگ میزدند؟
چه باید کرد با نمک ناشناسانی که بر خوان مینشستند و مهر میدیدند؛ امّا سفره را میدریدند و به روی صاحب سفره تیغ میکشیدند؟
چه باید کرد با فرزندان سامری که تیغ عداوت را از رو بسته بودند و یاران محمّد را از پشت خنجر زده بودند؛ با احباری که محمّد را میشناختند؛ همچنان که پسرانشان را، با شب پرستانی که آفتاب را میدیدند و زیر چادر انکار میخزیدند، با آنها که تورات را به قلم تحریف نگاشته بودند و دندان های کینه شان را زیر لبخند نفاق و زرق، پنهان ساخته بودند؟
و خداوند پیامبر مهر را به قهر فرمان داد.
فرمان داد که کتاب را بگذارد و شمشیر بردارد که پاسخ خیانت را باید به قهر و شدّت داد.
و آفتاب، یارانش را به محو سایه ها گسیل کرد. قلعه شب در برابر تیغ آفتاب قد علم کرد و به خاک نشست.
خیبر ویران شد تا کینه ای بر سر کینه های یهود افزون شود و آتش حسدشان چنان بر افروخته گردد که خاکستر ایمان سوخته شان هم به باد کفر و ناسپاسی رود و اینک پس از هزار سال، ماییم و قلعه تازه شبپرستان.
ماییم و انتظار فرزند حیدر، تا به یاری تیغ قهرش خیبر صهیون را نیز بر سر قلعه نشینانش ویران کنیم.
امید مهدی نژاد
http://www.sibtayn.com
ادامه مطلب
متن ادبی : من و اين کاسه شير
اينک اين کاسه شير من است که نيمهشب سراغ تو آمده است؛ درست مثل مهرباني تو که هميشه نيمهشبان به سراغمان ميآمد. اينجا پشت در خانهات، دستان لرزان زيادى، ميزبان کاسههاي شيري است که ديگر نااميدانه دارند به سختي زمين هجرت ميکنند.
تا طلوع صبح چقدر راه مانده، نميدانم؛ من که هميشه آمدن صبح را از طنين گامهاي تو تخمين ميزدم، اما حالا که دو روز است مهمان نيمهشب بيغوله دل ما نشدى، حساب و کتاب زمان از دستم خارج شده، مثل رمق تو از بدنت. ما را به خانهات راه نميدهند، ميگويند مولا توان ديدار کسي را ندارد؛ ميدانم که تو اين را نخواستهاى.
من خودم مدام کساني را ميبينم که به خانهات آمد و شد ميکنند؛ کساني که مثل چراغ خانه همسايه، نوراني و روشناند، ولي چهرههايي غمگين و گرفته دارند. من که باورم نميشود تو با يک ضربت شمشير اينگونه بيمار شده باشى. بارها از مادربزرگم قصه جنگ خيبر و در قلعه را شنيدهام، همينطور جريان نبرد تو را با عمربن عبدود در جنگ خندق، ولي مادربزرگم ميگويد تو ديگر آن علي نيستي خصوصاً بعد از رفتن رسول خدا(ص) و دخترش. مادربزرگم آن روزها در مدينه تو را ديده است که چگونه از غم دختر رسول خدا(ص)، توان راه رفتن نداشتهاى. مادرم هميشه از تو بد ميگفت. هر وقت ياد پدرم ميافتاد و يواشکي گريه ميکرد، ميگفت اينها زير سر علي است، اما حالا که جريان را فهميده، مدام گريه ميکند و از خدا و تو ميخواهد که او را ببخشيد. من هم از تو ميخواهم که او را به خاطر من و خواهر کوچکم که او را بر پشتت سوار ميکردى، ببخشى.
حالا من هم آمدهام اينجا پشت در خانه تو و اين کاسه شير را هم از همسايه براي تو قرض گرفتهام. من اينجا تنها نيستم، اين پيرمرد نابينا هم با آن دستان لرزانش، سر به ديوار خانه گذاشته، مينالد و مدام تو را صدا ميزند و آن زن سالخوردهاي که بُهت از نگاهش با قطرههاي اشک پايين ميآيد و آن کودک يتيم و آن مرد جذاميو آن ديگرى.... پس من آنقدر به انتظارت ميايستم تا خود بيايي و اين کاسه شير را از دستم بستاني و بنوشى. من اينجا منتظر ايستادهام تا بيايى؛ درست همينجا.
اشارات :: تير 1388 - شماره 122
سيدحسين ذاکرزاده
http://www.sibtayn.com
ادامه مطلب
مجموعه سخنرانی های استاد انصاریان شهادت امام علی علیه السلام
داستان «پابه پای علی علیه السلام در خیبر»
یکی میگفت: بهتر بود همان روز اول بازمیگشتیم و بیش از این، خوار این یهودیان خدانشناس نمیشدیم!
دیگری میگفت: آری! آن مردک یهودی را دیدی چگونه به ما میخندید؟
یکی میگفت: من از اول گفته بودم قلعه های خیبر، با هر قلعه دیگری فرق میکند؛ خودم از یهودیان شنیدم که میگفتند: اگر خیبر را فتح کنید، کلید معبد سلیمان را هم به شما میدهیم.
دیگری میگفت: سر درد شدید پیامبر، بهترین بهانه بود تا از خیر این دژ «قموص» بگذریم و به مدینه برگردیم؛ چرا حضرت فرمان بازگشت نمیدهد، نمیدانم! راستی! دیشب سخن پیامبر را شنیدی؟
ـ مگر حضرت چه فرمود؟
ـ فرمود: «فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که خداوند، این دژ محکم را به دست او میگشاید؛ کسی که خدا و رسول خدا را دوست میدارد و خدا و رسولش هم او را دوست میدارند».
ـ آنجا را ببین! آن علی نیست که پرچم در دست دارد؟ آری! باید فکرش را میکردم که علی، منظور پیامبر است؛ چه دلیرانه می تازد؛ اما چرا تنها؟
ـ یعنی علی میتواند؟
ـ مگر وعده پیغمبر را باور نداری؟
ـ چرا؛ ولی... ولی آخر چطور ممکن است؟
ـ آنجا را ببین! او چه میکند؟ چرا دست بر حلقه های در گذاشته؟ گویا میخواهد در را با فشار باز کند؛ نه! میخواهد در را از جا بکند!
ـ آخر یهودیان میگویند 40 مرد جنگی، به سختی این در را بلند میکنند؛ آنجا را ببین یهودیان را شاید برای همین است که از بالای دژ، به او میخندند.
ـ خدای من! آه، سبحان اللّه! آنجا را ببین؛ دیوار قلعه میلرزد؛ این خشت های دیوارند که بر زمین می افتند؛ گویا در قلعه... در
ـ اللّه اکبر! اللّه اکبر! در را کند؛ رسول خدا را ببین چگونه دست به آسمان بلند کرده است و خدای را سپاس میگوید.
گوارا باد بر علی، محبوب خدا و رسول بودن!
روح اللّه حبیبیان
http://www.sibtayn.com
ادامه مطلب
شعر بی نقطه در وصف مولا علی (ع)
السّلام ای هادی دل ها علی
اول طومار هر املا علی
در سرای دل سهی سرور علی
ای امام اوّل و مولا علی
وی عوالم را عمادِ داد و عدل
سالک سرمد گل گل ها علی
آمر مهر ومه و حور و ملک
دوم آل کسا والا علی
هم طلوع مهر و هم ماه مسا
هم سحر ها را سرور آرا علی
ای امم را هم مراد و هم مدد
راح روح و لولو لالا علی
محرم اسرار الله الصّمد
اسوه اسلامی و سلمی علی
لوح و کرسی را مُمِدّ و داوری
حامی دارا گدا اعمی علی
هم ولیّ و هم وصیّ اعلمی
صهر احمد همدم طاها علی
همسر امّ الائمّه طاهره
والد دو گوهر اعلا علی
هم دوای درد هر اهل دلی
هم علوم وحی را دارا علی
مولد وی در سرای کردگار
در مصلّی کرده سر سودا علی
رادمردی رهروی عُلوی مرام
در دوعالم عالی و اولا علی
عالمی عمّار در علم وعمل
داد هود و صالح و موسی علی
راس کلّ ماسَوَالله ما حصل
اول احمد دوّمی امّا علی
هم صدای احمد و رام احد
سلّمو صلّی علی مهما علی
واله مهر علیّ اعلمم
کرده در دلهای ما ماوا علی
در سروده اسم را محروم دار
کرد لاادری کلام ما علی
مدح مولا کرده دل آسوده
امدر لحد عالی دهد اعطا علی
هر کسی دارد گلی ما سروری
ها علی ها علی ها علی
ارسالی توسط آقای مهدی همامی
http://www.sibtayn.com
ادامه مطلب






