شعر
پلک فرو بستی و دوباره شمردی
فرصت پنهان شدن نبود تو بردی
من که به پیروزی تو غبطه نخوردم
چون که شکستم، چرا دریغ نخوردی؟
دست تو را با سکوت و بغض گرفتم
دست مرا با غرور و خنده فشردی
این همهی قصهی تو بود که یک عمر
از همه دل بردی و دلی نسپردی
خاطرهها رفتهاند! خاطرهی من
پس تو چرا مثل خاطرات نمردی
فاضل نظری، آنها
[ جمعه 6 آذر 1394 ] [ 2:35 PM ] [ جواد قربانی ]
