غزل

بیزارم از هر آن چه که دارم، از این جهان خسته کننده
دنیای بی‌هیاهوی اطراف، اطرافیان خسته کننده

هستی هر آن چه رو کند این است: خورشید و کوه و خشکی و دریا
یک قطعه خاک پست غم‌انگیز، یک آسمان خسته کننده

حتی تو ای الهه‌ی زیبا! از چهره‌ات چه مانده؟ دریغا!
یک جفت گوی تیره‌ی بی‌روح، جفتی کمان خسته کننده

عشق تو خشک مثل ریاضی، فهم تو سخت مثل معما
چون و چرای ذهن عجیبت، یک امتحان خسته کننده

عمرم نه مثل قصه‌ی عشاق، نه داستان جنگ دلیران
کی می‌رسم به صفحه‌ی آخر، از این رمان خسته کننده؟

با دوربین چشم حقیرم، عکس از کدام صحنه بگیرم؟
طرح زمین رنگ پریده، رنگ زمان خسته کننده

مضحک‌تر آنکه خسته شدن را، ما مردمان به نقد نشستیم
مایی که بار خاطر خلقیم- ما شاعران خسته کننده!



[ جمعه 6 آذر 1394  ] [ 6:34 PM ] [ جواد قربانی ]