مرتبه
تاريخ : شنبه 13 تیر 1394
ارسال توسط مرتضی زارع
مرتبه
تاريخ : شنبه 13 تیر 1394
ارسال توسط مرتضی زارع
مرتبه
تاريخ : شنبه 13 تیر 1394
ارسال توسط مرتضی زارع
مرتبه
تاريخ : شنبه 13 تیر 1394
می خواست برگرده جبهه بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند
چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست…
… وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...
خواستم بهش اعتراض کنم که گفت: این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند
دیگه حرفی برا گفتن نداشتم خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطقی من رو داد.
ارسال توسط مرتضی زارع
مرتبه
تاريخ : شنبه 12 اردیبهشت 1394
ارسال توسط مرتضی زارع
مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 19 فروردین 1394
ارسال توسط مرتضی زارع
مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 19 فروردین 1394
ارسال توسط مرتضی زارع
آخرين مطالب


