کوله پشتی
 
در آرزوی دیدار روی دلارایش
 

چه دور است دنیای آسمانی دلاوران خوف و خطر و حماسه از زندگی زمینی و نفس‌آلود ما بندگان گناهکاری که یا سال‌های دفاع مقدس را درک نکردیم و خود را وحشت‌زده در اتاق نفس زندانی کردیم و تن به شکستن قفس ندادیم و یا در آن سال‌ها آن‌قدر کوچک بودیم که توان یاری و هم‌بالی با آن دلاوران تیزپرواز حریم عشق را نداشتیم.

در قسمت نخست حماسه سپاه سپاهان به زندگی سردار شهید مانیان، فرمانده یگان محافظت از شخصیت‌ها در سال‌های دفاع مقدس پرداختیم، دلاوری که خار چشم منافقین کوردل بود و اکنون در ادامه به فرازهای دیگری از زندگی این سردار بزرگ می‌پردازیم.

سردار سرتیپی که رتبه‌های زمینی را نمی‌خواست / دانشگاه الهیات من همین جبهه‌هاست

 در مقام معنوی و خلوص این شهید بزرگوار همین بس که در 10 سالگی به سبب ایمان و اخلاقش به‌عنوان امام جماعت مدرسه مشخص شد و در مسجد محله هم به مؤذنی و مکبری با صوت بسیار زیبا می‌پرداخت، زمانی که چند ماه قبل شهادت همسرش با دریافت کارنامه قبولی‌اش در کنکور ورودی دانشگاه با امتیاز بسیار عالی را دریافت کرد، موضوع را تلفنی با مصطفی در میان گذاشت و انتظار داشت که او شادمان شود و به اصفهان برگردد ولی این شهید بزرگوار با لحنی راسخ پاسخ داد: دانشگاه الهیات من همین جبهه‌هاست، در کدام دانشگاه می‌توان این‌قدر به خدا نزدیک شد و معرفت کسب کرد؟

سردار شهید مصطفی مانیان‌سودانی که در محله «سودان» از مناطق مستضعف‌نشین اصفهان متولد شد، با نبوغ و درایت و دین‌داری خاص خود، بعدها مسئولیت آموزش نظامی نیروهای بسیجی و سپاهی را در اصفهان و دیگر پادگان‌ها بر عهده گرفت و در مسئولیت‌هایی همچون مسئول آموزش عقیدتی ـ سیاسی منطقه اصفهان و مسئولیت یگان حفاظت از شخصیت‌های سپاه منطقه 2 کشور خدمت کرد، هم‌رزمانش از تهذیب و خداترسی این سردار آسمانی در همه صحنه‌ها بسیار حکایت می‌کنند.

شهید مانیان همیشه در صحبت‌ها آرزو داشت کارهایش برای خدا باشد و هرگز برای نام و نان و مقام و مشهور شدن نباشد و خداوند او را به این آرزو رساند تا در مقام فروتنان و خاضعین درگاهش قرار بگیرد، به‌طوری‌که حتی سال‌ها پس از شهادت نام این اسوه نستوه رشادت و وارستگی حتی در ردیف سرداران ثبت‌شده دفاع مقدس نیامد تا در سال‌های اخیر براثر پیگیری‌های همسر فداکار این شهید و تحولی که در بازشناسی سرداران کمتر مطرح‌شده جنگ تحمیلی، پدید آمده، دستگاه‌های متولی برای بزرگداشت و طرح نام این سردار که ازنظر نظامی دارای رتبه سرتیپی است، برنامه‌ریزی کردند و نام‌گذاری یکی از خیابان‌های اصلی محل زندگی و نیز چاپ کتاب سرگذشت حماسه‌ها و زندگیش و نیز برگزاری مراسم سالروز شهادتش از برنامه‌ریزی‌هایی است که مدنظر خانواده و دوستداران شهید قرارگرفته و امید است با همکاری برخی دستگاه‌های موظف تحقق پیدا کند.

روح بی‌قراری که فقط جسمش در زمین بود

شهید مانیان بعد از مراسم ازدواجی ساده که باکارت دعوتی مزین به‌عکس امام (ره) و آیات قرآن شکل گرفت، تنها 15 روز در کنار همسر خود ماند و به او گفت: جبهه‌ها و وظیفه مرا صدا می‌زند باید بروم نمی‌توانم هم‌سنگرانم را تنها بگذارم، طول زندگی مشترک این زوج که عمری مثل گل داشت تنها 2 سال و 10 ماه بود که ثمره آن‌هم یک فرزند دختر است.

دوستان شهید از با وضو بودن همیشگیش می‌گویند و انتقادپذیر بودنش و نماز شب‌هایی که بسیاری از ما از آن دور ماندیم، مصطفی در پرداخت خمس و زکات و ارسال به دفتر حضرت امام (ره) بسیار راسخ بود و حتی کمترین مقدار خواروبار را هم محاسبه می‌کرد، بینش عمیق و شگرف سیاسی و توان مدیریتی بالا با توکل به خدا و ائمه اطهار و شجاعت و یکرنگی و اخلاصش هنوز ورد زبان بچه‌های جنگ است.

در سال‌های آغازین جنگ به سبب تبحر شهید مانیان برای آموزش نظامی و عقیدتی، فرماندهان رده‌بالای جنگ از حضور ایشان در خط مقدم جلوگیری کردند و معتقد بودند؛ چنین افرادی به‌عنوان سرمایه برای آموزش دیگران و پیشبرد دفاع مقدس هستند و باید در پشت جبهه خدمت کنند و مصطفی از این مسئله دلگیر بود تا اینکه موفق شد به توپخانه سپاه منتقل شود و در خط مقدم جبهه غرب حضور یابد.

به‌تنهایی یک گردان عراقی را با یک توپ 106 زمین‌گیر کرد

 از شاهکارهای دلاوری سردار مانیان، حکایت زمین‌گیر کردن یک گردان عراقی در جبهه غرب است. هم‌رزمان تعریف می‌کنند که یک روز هنگام نماز ظهر با آتش دشمن و پیشروی از جانب دشت مشرف بر کوهستان روبه‌رو شدیم و در این زمان مصطفی یک‌تنه با کسب اجازه از قرارگاه سوار بر خودرویی دارای توپ 106 میلی‌متری شد و چند صد متر جلوتر با سنگرگیری پشت خاکریزها و تغییر مکان مکرر و شلیک‌های بی‌امان دشمن را زمین‌گیر می‌کند و باعث می‌شود، یک گردان عراقی که فکر می‌کردند با تیپی از خودروهای توپدار ایرانی درگیر شدند عقب‌نشینی کنند، مصطفی باوجود اصابت ترکش به سرش هنوز به تارومار بعثی‌ها می‌پرداخت.

این‌ها فقط گوشه‌ای از جسارت و شجاعت سردار دلاور سپاه سپاهان است که این قدرت را از توکل و ایمان خود می‌گرفت.

الگوی اخلاق و فضیلت و شهیدی همیشه با وضو

خواهرزاده شهید از احترام بی‌حد او به پدر و مادر روایت می‌کند و اینکه در زمان مرخصی با وجود خستگی تا صبح به آبیاری مزرعه پدری می‌پرداخت و هیچ‌گاه با نظمی که داشت وقتش را تلف نمی‌کرد و گاه و بی گاه پدر و مادر را مورد تفقد قرار داده و کمک‌خرجی برایشان می‌فرستاد.

او در تدریس عقیدتی ـ سیاسی معتقد بود هر دقیقه‌ای که دیرتر در کلاس حاضر شود در حق تک‌تک رزمندگان و شاگردانش ظلم کرده است.

وقتی قرآن را با صوت زیبایش تلاوت می‌کرد، انگشت‌بر آیات می‌گذاشت و این رفتار نشان از همیشه با وضو بودن او داشت، همیشه قرآن و مفاتیح یا رساله حضرت امام (ره) کنار دستش بود و به دوستان برای خواندن تفسیر کلام‌الله توصیه می‌کرد.

یکی از هم‌رزمانش تعریف می‌کند: یک‌بار در ساعت 11 شب در پادگان غدیر اصفهان که مرکز آموزش سپاه بود، مشغول قدم زدن بودم که ناگهان صدایی دل‌نشین مرا به خود آورد، روحم جلا یافت و جلوتر که رفتم متوجه شدم که صدا آشناست و شهید مانیان بود که آیه «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا...» را قرائت می‌کرد که در مدت کوتاهی پس ‌از آن خود مصداق «وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ» شد و به دیدار معبود شتافت.

کسی نبود که با مصطفی کار کند و خسته شود، مهربانی و خوش‌صحبتی او و انرژی مثبت معنوی‌اش همه را سرحال می‌آورد و همین‌ها باعث رغبت همه برای کار و مجاهدت جدی بود.

وقتی چند صلوات ماشین دربست می‌آورد!

 شهید مانیان اعتقاد عجیبی به صدقه داشت و به هم‌رزمان در کلاس آموزش نظامی می‌گفت: ابزار درس ما فشنگ و مواد منفجره است و این‌ها دشمن پوست و گوشت است! اگر می‌خواهید آسیب نبینید و جان خود را برای دفاع از سنگرهای مهم‌تر نگاه‌دارید، باید صدقه بدهید، همکار شهید می‌گوید: برای یک مأموریت عازم بودیم در سال 61 که شهید مانیان ما را سفارش به صدقه کرد و درراه ماشین ما واژگون شد و هیچ‌کدام آسیب جدی ندیدیم، شهید خود را به ما رساند و مرا در آغوش کشید و آن لحظه دقیقاً تأثیر سفارش شهید در صدقه را عیناً درک کردم و دیدم.

دیگر دوست شهید می‌گوید: یک روز برای نماز جمعه راهی شدیم و وقت تنگ بود و وسیله نداشتیم و بسیار خسته هم بودیم، مصطفی زیر لب تکرار می‌کرد «توکلت‌علی‌الله» و به من گفت، چند صلوات بفرست، صلوات هفتم تمام نشده بود که ماشینی جلوی ما ترمز زد، او هم به نماز جمعه می‌رفت!

شهید مانیان، مصداق آیه «استرجاع» و اسوه رقت قلب

هم‌رزمش روایت می‌کند: یک روز در پادگان آموزشی غدیر برای پاسخ تلفن او را صدا زدند، در زمان مکالمه ناگاه آیه «استرجاع» را خواند و ما تعجب کردیم، وقتی سؤال کردیم گفت: پدرم به رحمت خدا رفته، بدون بی‌قراری و داد و شیون. و این معنا و مصداق ایمان و درک آیه شریفه «الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ» بود که اثبات می کرد این شهید از مؤمنان وارسته‌ای است که اختیار همه‌چیزش را به خدا سپرده است.

یک روز هم شهید درحالی‌که مقصر نبود و یکی از هم‌رزمان را ندیده بود، اقدام به شلیک توپ کرد و چون آن رزمنده نمی‌دانست و جلوی گوش‌هایش را نبسته بود، گوش‌هایش برای مدت کوتاهی آسیب دید ولی از شهید پنهان کرد، زمانی که او متوجه شد باحالتی بغض‌آلود بارها آن را رزمنده را بوسید و نوازش کرد و بیش از 10 بار گفت: تو را به خدا ببخشید مرا حلالم کنید.

شهیدی که در میلاد پیامبر (ص) متولد و در سالروز وفاتش شهید شد

 چند روز قبل شهادت در زمان مرخصی با دوستان به گلستان شهدای اصفهان رفته بود که همان‌طور که به تصاویر نگاه می‌کرد، در کنار مزار شهید بهشتی‌نژاد و فرزند خردسالش که به دست منافقین به شهادت رسیدند، ایستاد و در حالتی بسیار عمیق و محزون فرورفت، به‌طوری‌که صحبت‌ها را نمی‌شنید، ناگهان با آهی عمیق از ته دل گفت: آیا می‌شود ما هم شهید شویم؟

سرانجام فقط چند روز بعد در 15 آذر سال 64 مصادف با ظهر 28 صفر در سالروز وفات پیامبر (ص) به دیدارمولای هم‌نامش رسول مکرم اسلام (ص) رسید و سبک‌بال به ستاره‌های ابدی معنویت و وارستگی پیوند خورد و در جوار رحمت بهشتی حق‌تعالی منزل گرفت، چه سعادتی از این بزرگ‌تر که تولدت روز میلاد پیامبر و شهادتت هم روز وفات ختم رسل باشد، روحش شاد و راهش مستدام باد.

منبع:فرهنگ نیوز



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 اسفند 1393  توسط [ra:post_author_name]

در نخستین روز از خردادماه سال 1340 کودکی در مشهد و در خانواده‌ای مذهبی متولد شد، که پدرش نام محمود را برای او انتخاب کرد.

وی که برای تربیت فرزندش اهمیت زیادی قائل بود، محمود را همراه خود به مجالس و محافل مذهبی می‌‌برد و از این راه، او را با مکتب اهل‌بیت عصمت و طهارت(ع) و تعالیم انسان ‌ساز اسلام ناب محمدی(ص) آشنا کرد.

با اوج‌‌گیری انقلاب او که جوانی بانشاط، فعال و مذهبی بود با شرکت در محافل درس مساجد جواد الائمه(ع) و امام حسن مجتبی(ع) که در آن زمان از مراکز تجمع نیروهای مبارز مشهد بود از هدایت‌ها و تعالیم ارزشمند مقام معظم رهبری بهره‌‌های فراوانی برد.

محمود آموخته‌های خود را در اختیار دیگران قرار می‌داد و به‌عنوان شخصیت محوری مبارزات شناخته شد و حتی با علاقه‌ای وافر، اقدام به پخش اعلامیه‌‌های حضرت امام خمینی(ره) کرد و فعالانه در راهپیمایی‌ها و درگیری‌های زمان انقلاب حاضر بود.

صحبت از شهید محمود کاوه است، کسی که در دوران جنگ تحمیلی فرماندهی عملیات‌های کردستان و خوزستان را به‌عهده داشت، او که شجاعانه به مبارزه پرداخت و مظلومانه به شهادت رسید و حتی رهبر معظم انقلاب اسلامی در وصفش فرمودند: «محمود زمان انقلاب شاگرد ما بود، اما حالا استاد ما شد».

به همین مناسبت گفت‌وگویی را با فاطمه عماد الاسلامی و زهرا کاوه همسر و فرزند این شهید والامقام صورت داده‌ایم که در ادامه می‌خوانید:

*افتخار ما این بود که خطبه عقدمان توسط حضرت امام خمینی(ره) قرائت شد

فاطمه عماد الاسلامی در رابطه با بیوگرافی خود اظهار کرد: من در خانواده‌ای روحانی زندگی کردم، لیسانس پرستاری دارم و بازنشسته بهداری سپاه هستم، تحصیلات خود را در 3 دوره زمانی گذراندم و در ابتدا به‌خاطر شرایط زمان رژیم و عدم پوشش و حجاب اسلامی تا پایان ابتدایی خواندم.

 

پشتیبانی,شهید,شهادت,کاوه,رمز,ولایت,ولایت فقیه,همسر شهید کاوه,ولایت مطلقه,خاطره شهید

 

وی افزود: پس از پیروزی انقلاب هم تا پایان مقطع راهنمایی خواندم و به‌عنوان نیروی مددکاری جنگ تحمیلی جذب سپاه شدم و پس از پایان جنگ هم مرحله سوم تحصیلات را آغاز کردم تا اینکه موفق به اخذ مدرک کارشناسی پرستاری شدم.

عماد الاسلامی در رابطه با ازدواج خود با شهید کاوه تصریح کرد: در سال 1361 وارد سپاه شدم و در آنجا با خواهر محمود همکاری داشتم که همین امر زمینه‌های ازدواج ما را هم فراهم کرد، حتی برادرم که در سپاه و مناطق جنگی حاضر بود از محمود شناخت کامل داشت و موافق این وصلت بود.

وی تأکید کرد: محمود در جلسه خواستگاری به من گفت: من مرد جنگ هستم نه مرد زندگی، اگر با این شرایط موافقید با من ازدواج کنید؛ نهایتاً من هم با وجود صحبت‌های زیاد اطرافیان و دوستان و مخالفت آنها به درخواست او بله گفتم و در تاریخ 10 دی ماه سال 1362 و همزمان با روز عید سعید مبعث رسول اکرم(ص)، خطبه عقدمان توسط حضرت امام خمینی(ره) در حسینیه جماران قرائت شد و ایشان پس از آنکه همسرم را شناختند برای سلامتی و موفقیتش دعا کردند.

همسر شهید کاوه درباره یادگار همسر شهیدش هم خاطرنشان کرد: زندگی ما کوتاه بود و کمتر از 3 سال به طول انجامید که ثمره آن تولد دختری به‌نام زهرا در سال 1363 بود، که تنها یادگار شهید است.

عماد الاسلامی درباره عملیات‌هایی که همسرش در آنها حاضر بود و مسئولیت‌هایی که به‌عهده داشت، هم گفت: همسرم در عملیات‌های بدر، خیبر، تک حاج‌عمران و کربلای1 و 2 حاضر بود و در تمامی آنها سمت فرماندهی را به‌عهده داشت، او هم در کردستان و هم در خوزستان حضور داشت و فعالیت‌هایش در این مناطق حدود 3 سال به طول انجامید.

وی در رابطه با همرزمان همسرش هم اظهار کرد: شهیدان قمی، چراغچی، برونسی و صیاد شیرازی و همچنین آقایان صلاحی، صدوقی، بزرگی و میرشکار از شاخص‌ترین همرزمان همسرم بودند.

* پشتیبان ولایت فقیه باشید

زهرا کاوه تنها یادگار شهید کاوه هم در سخنانی اظهار کرد: من متولد سال 1363 هستم و دارای تحصیلات کارشناسی ارشد حسابداری بوده و به‌عنوان نیروی حسابدار در وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح مشغول به خدمت هستم.

وی افزود: در سال 1384 هم با ازدواج خود سنت اهل‌بیت عصمت و طهارت(ع) را اجرا کردم، که ثمره آن هم 2 فرزند پسر به‌نامهای محمودرضا 8ساله و محمدمحراب 4ساله هستند و هدفم این است که آنها را آن‌گونه که پدرم می‌خواست تربیت کنم تا در آینده بتوانند خدمات شایسته‌ای را به مردم ارائه کنند.

کاوه در رابطه با رمز موفقیت پدرش هم خاطرنشان کرد: رمز موفقیت پدرم در خلوص نیت، اهمیت به بیت المال و پشتیبانی‌اش از ولایت فقیه بود و این را هم از ما خواست تا سرلوحه کار خود قرار دهیم، حتی در دست‌نوشته‌اش هم آورده بود که رمز پیروزی انقلاب جنگ و جهاد است؛ پدر من وصیت‌نامه نداشت، زیرا به‌دلیل مجروحیت دست راستش قادر به نوشتن آن نبود.

وی درباره ویژگی‌های اخلاقی پدرش هم تصریح کرد: صداقت و دوری از غیبت، مهمترین خصوصیت اخلاقی شهید کاوه بود و هرگاه که صحبتهای اطرافیانش بوی غیبت داشت پدرم با نگاهش آنها را متوجه اشتباهشان می‌کرد و هرگز به‌صورت لسانی به این افراد تذکر نمی‌داد؛ حتی در طول مدت جنگ هم فقط 1 ماه در مشهد بود که برای مداوا آمده بود، اما به‌جای پرداختن به امورات درمانی خود اقدام به جمع‌آوری نیرو می‌کرد و مدام در حال مطالعه و برگزاری جلسات بود تا با همفکری یاران خویش بتواند دشمن را شکست دهد.

یادگار شهید کاوه اظهار کرد: پدرم در زمان مجروحیت قبل از شهادت قرار بود که برای درمان به خارج از کشور برود، اما این کار را نکرد و به محضر حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رییس جمهور وقت رفت و از ایشان تعدادی نیرو گرفت و مجدد به منطقه اعزام شد و تا لحظه شهادت هم در آنجا باقی ماند.

کاوه خطاب به مردم و مسئولان و به‌ویژه اعضای هیئت دولت گفت: آن‌طوری نسبت به ملت خدمت داشته باشید که خدا می‌خواهد تا اینکه شرمنده خون شهدا نشوید و از شما درخواست دارم تا در جهت اصلاح جو نامناسب کنونی تلاش کنید و اینکه پشتیبان ولایت فقیه باشید و با مقاومتی که از خود نشان می‌دهید بتوانید دشمنان نظام را که سرمایه گذاری زیادی هم در جهت افکار پلید و نقشه‌های شوم خود کشیدند با اقتدار شکست دهید.

محمود اجرش را از خداوند یکتا گرفت

عماد الاسلامی در بخشی دیگر از سخنان خود به سختی‌هایی که قبل و پس از شهادت شهید کاوه داشت اشاره کرد و گفت: مشکلات زیادی داشتم اما آنها را با همسرم مطرح نمی‌کردم تا به برنامه‌های کاری‌اش لطمه وارد نشود، پس از شهادت هم تا سال 1367 که مادرم در قید حیات بود مشکلی احساس نکردم، اما پس از آن سختی‌هایی را داشتم که با کمک برادرانم آنها را برطرف کردم و این حمایت‌ها کاری کرد تا من و زهرا جای خالی محمود را احساس نکنیم و از همه آنها بابت این زحمات و فداکاری‌های‌شان سپاسگزارم.

 

پشتیبانی,شهید,شهادت,کاوه,رمز,ولایت,ولایت فقیه,همسر شهید کاوه,ولایت مطلقه,خاطره شهید

 

وی درباره خانواده پدری همسرش هم خاطرنشان کرد: همسرم 4 خواهر داشت و محمود تنها پسر خانواده بود و هرگاه که به مشهد می‌آمد به منزل پدرش می‌رفتیم تا والدین و خواهرانش از دیدن او محروم نشوند و در این مدت هم نهایت همکاری را با شهید داشتند تا مزاحم کارش نشوند و پدر محمود نیز به‌عنوان یکی از کسانی بود که همیشه یار و پشتیبانش بود و همیشه از محمود به‌نیکی یاد می‌کرد و نهایتاً در اوایل سال جاری به رحمت خدا رفت.

همسر شهید کاوه در رابطه با شهادت همسرش هم گفت: محمود در تاریخ 8 شهریور ماه سال 1365 در عملیات کربلای2 و در ارتفاع 2519 کردستان بر اثر ترکش خمپاره‌ای که به ناحیه سرش وارد شد به شهادت رسید و من در آن زمان در مقطع متوسطه درس می‌خواندم و خبر شهادت همسرم را از مادرم شنیدم، در ابتدا ناراحتی‌هایی را داشتم اما بعد از آن پشیمان شدم و گفتم محمود اجرش را از خداوند یکتا گرفت.

عماد الاسلامی تصریح کرد: در روز 9 شهریور ماه پیکر پاکش را به مشهد آوردند و در روز یازدهم همان ماه هم که مصادف با اولین روز از ماه محرم الحرام بود مراسم تشییع جنازه باشکوهی را با حضور پرشور مردم و مسئولان وقت برگزار کردیم و پیکر پاکش در گلزار شهدای بهشت رضا(ع) و کنار سایر همرزمانش به خاک سپرده شد.

وی تأکید کرد: حتی استاندار وقت آن روز را عزای عمومی و تعطیل رسمی اعلام کرد و من هم در آمبولانس حامل شهید آخرین دیدارم را با همسرم داشتم و تا بهشت رضا(ع) با او درددل کردم و قول دادم تا از زهرا که در آن ایام تنها 1 سال و 9 ماه سن داشت، به‌خوبی مراقبت کنم و او را خوشبخت نمایم و خدا را شاکرم که توانستم دین خود را نسبت به همسرم ادا کنم.
 منبع: خبرگزاری تسنیم



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 اسفند 1393  توسط [ra:post_author_name]

شهید روزبه مهدی‌لو جوانی پاک ، با اخلاق ، متواضع ، نیکو و احترام به دیگران از ویژگی های این شهید بزرگوار بود.از همان ابتدای نوجوانی از صوت  ببسیار زیبایی برخوردار بود و با صدایی دلنشین ، قرآن را تلاوت می کرد و در تحصیل ، دآنش آموز موفّقی بود و در کنار فعالیت های مذهبی و تحصیلی به ورزش فوتبال علاقه زیادی داشت و فوتبالیستی قهار بود و در گروه سرود امیدان روح الله قرار داشت و مداحی را در همان ایام آغاز کرد.

      شهید روزبه مهدی لو,شهید,روزبه مهدی لو,دفاع مقدس,جنگ,آزمون سراسری,کنکور,عملیات کربلای هشت,شهادت,بهشت زهرا

برای دریافت تصویر با کیفیت بر روی تصاویر کلیک نمایید.

در سال تحصیلی 65-64 همزمان با شرکت در آزمون کنکور ، به خدمت سربازی رفت و به عنوان پاسدارِ وظیفه در پادگان شهید باهنرِ کرج ، مسئولیت تبلیغات پادگان را برعهده گرفت. نتیجه جواب آزمون سراسری که اعلام شد جزء قبول شدگان رشته ی مهندسی مکانیک بود و میتوانست به دانشگاه برود ؛ امّا هرچه خانواده اصرار کردند او جبهه را برگزید و در جواب آنها گفت: جوانان این مملکت و دوستانم در جبهه ها هستند و از این کشور دفاع می کنند ، شایسته نیست من به دانشگاه بروم. حضرت امام ، جنگ را محور می داند و ما مطیع امر امام و رهبرمان هستیم. او چند بار به جبهه اعزام شد و یک بار هم مجروح گردید هنوز مدت استراحت پزشکی اش تمام نشده بود دوباره به جبهه اعزام شد و در سال تحصیلی 67-66 باری دیگر در آزمون سراسری شرکت کرد و باز هم قبول شد اما در همان ایّام از طریق سپاه پاسداران راهی جبهه ی حق علیه باطل شد و در لشکر27 محمّد رسول الله(ص) ، تیپ ذوالفقار در واحد آرپیجی مشغول نبرد گردید و با وجود اینکه بدنی بسیار نحیف داشت به عنوان آرپیجی زن ، در مقابله با نیرو های دشمن به نبرد پرداخت.

شهید روزبه مهدی لو,شهید,روزبه مهدی لو,دفاع مقدس,جنگ,آزمون سراسری,کنکور,عملیات کربلای هشت,شهادت,بهشت زهرا       شهید روزبه مهدی لو,شهید,روزبه مهدی لو,دفاع مقدس,جنگ,آزمون سراسری,کنکور,عملیات کربلای هشت,شهادت,بهشت زهرا

چند هفته قبل از شهادتش ، یک شبِ جمعه در مراسم دعای کمیل ، روضه ی مادرِ شهید خواند و با گریه ی سوزناک ، اشک هر شنونده ای را در آورد. این رزمنده دلاور سپاه اسلام در نبرد کربلای 8 دلیرانه جنگید و در منطقه شملچه به شهادت رسید و به دیدار مولای خود اباعبدالله الحسین(ع)شتافت.

هنگام تشییع پیکر پاک شهید در محله ی باغ خزانه ی تهران ، هنگامیکه پیکرِ مطهرِ شهید را به داخل مسجد المهدی آوردند ، همان دعا و روضه ای را که برای مادرِشهید خوانده بود پخش کردند. خانواده ، همرزمان و تمام افرادیکه صدای شهید را می شِنیدند متحول می شدند و بعد از تشییع ، پیکر مطهر شهید را به بهشت زهرا منتقل و در قطعه ی29 ردیف72شماره ی 18 به خاک سپردند.

منبع:سایت خادم الشهدا



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 اسفند 1393  توسط [ra:post_author_name]

گروهک تروریستی موسوم به دولت اسلامی عراق و "داعش" سر «ذوالفقار حسن عزالدین» رزمنده ۱۷ ساله حزب‌الله که در منطقه الغوطه شرقی دمشق به اسارت این گروه تکفیری درآمد از بدن جدا کردند.

شهید عزالدین از اهالی منطقه "صور" لبنان بود که در اولین روزهای درگیری‌های منطقه غوطه توسط مین زخمی شد و به اسارت تکفیری‏ها درآمد.

براساس این گزارش، شهید عزالدین هنگام اسارت بیهوش شده و بعد از به هوش آمدن و سؤال‌های پیاپی تروریست‌ها از وی؛ او را مانند سرور و سالار شهیدان به شهادت رساندند.


شهید مدافع حرم,شهید,عزالدین,داعش,تکفیری,حزب الله,حزب الله لبنان,لبنان,شهادت,اسارت


در ویدیویی کوتاه که پایگاه‌های وابسته به تروریست‌ها تکفیری از زمان به اسارت درآمدن این رزمنده‌ حزب‌الله منتشر کرده‌اند شهید عزالدین به سوالات پیاپی تروریست تکفیری به شرح زیر پاسخ داده است:

تروریست‌ تکفیری: اسمت چیه؟
ذوالفقار حسن: محمد
ــ : اهل کجایی؟
ذوالفقار حسن: از زهیران
ــ : لبنانی؟
ذوالفقار حسن: آره لبنانیم
ــ : جز ارتش حزب‌الله هستی؟
ذوالفقار حسن درحالی که به آنان نگاه می‌کند سخنی نمی‌گوید...
ــ : برای چی آمدی اینجا؟
ذوالفقار حسن با تأخیر می‌گوید: ما در راه خدا اینجا هستیم
ــ : تو برای چی اینجا هستی؟ در راه حزب خدا؟ به خاطر بشار اینجا هستی؟
ذوالفقار حسن: نه به خاطر بشار نیست
ــ : به خاطر چی اینجا هستی؟
ذوالفقار حسن: به خدا به خاطر مقدسات آمده‌ام
ــ : به خاطر زینب(س)؟
ذوالفقار حسن از درد به خود می‌پیچد و دو بار آه بلندی می‌کشد و در پایان وقتی تروریست‌ تکفیری بار دیگر می‌پرسد: برای چه کسی آمدی؟ ذوالفقار حسن چیزی نمی‌گوید...


شهید مدافع حرم,شهید,عزالدین,داعش,تکفیری,حزب الله,حزب الله لبنان,لبنان,شهادت,اسارت


گفتنی است منابع خبری لبنانی چندی پیش گزارش داده‌ بودند که نیروهای حزب الله در سوریه توانستند پیکر شهید ذوالفقار حسن عزالدین را که تروریست‌‌های تکفیری پس از به شهادت رساندن وی با خود برده بودند پس بگیرند. اما این خبر از سوی خانواده این شهید و حزب‌الله و مقاومت اسلامی تایید نشده است و بدون شک پیکر شهید کماکان در تصرف تکفیری‌های داعش قرار دارد.

خانواده این شهید والامقام از دوستانش روایت کردند که وی در خواب دیده که سرش گوش تا گوش بریده می‌شود، با ترس از خواب بیدار شده و بار دیگر به خواب می‌رود. این‌بار حضرت امام حسین(ع) را در خواب دیده که به وی می‌فرماید: عزیز من! سر تو را خواهند برید همانطور که بر سر من در واقعه کربلا گذشت. اما دردی حس نخواهی کرد، چون فرشتگان از هر طرف تو را دربر خواهند گرفت.


شهید مدافع حرم,شهید,عزالدین,داعش,تکفیری,حزب الله,حزب الله لبنان,لبنان,شهادت,اسارت


شایان ذکر است سردار حاج قاسم سلیمانی در مراسم چهلمین روز درگذشت مادر شهیدان حسین و اصغر ایرلو که با عنوان سنگ صبور برگزار شد، در بیان مصداق و مثال عینی درباره قدرت ایدئولوژی مبتنی بر وحی خاطره‌‌ای گفت که بغض گلویش خود و حاضرین در مراسم را گرفت و به احتمال زیاد این خاطره از شهید عزالدین باشد:


شهید مدافع حرم,شهید,عزالدین,داعش,تکفیری,حزب الله,حزب الله لبنان,لبنان,شهادت,اسارت


«نوجوان ۱۷ ساله ای که اخیراً(در سوریه) شهید شد، به مادرش می‌گوید، با توجه به خوابی که دیده‌ام این آخرین ناهاری است که باهم می‌خوریم، مادر اجاره تعریف خواب را نمی‌دهد. برای دوستانش اینگونه تعریف کرده بود. ۲ شب است که خواب می‌بینم که روی سینه‌ام نشسته‌اند تا سرم از تنم جدا کنند، فریاد می‌زنم و آنوقت است که امام حسین(ع) می‌آید و می‌گوید، نترس درد، ندارد... را هم بریدند، درد نداشت.»


شهید مدافع حرم,شهید,عزالدین,داعش,تکفیری,حزب الله,حزب الله لبنان,لبنان,شهادت,اسارت


نامه‌ای از مادر شهید «ذوالفقار حسن عزالدین» به فرزندش

فرزندم ذوالفقار..خدا تو را رو سفید بگرداند همینطور که مرا در مقابل زهرا(س) روسفید کردی...من روز قیامت با افتخار می‌ایستم در حالی‌که سر خونی تو را در بغل دارم و با دست خودم خون تو را به آسمان پرتاب می‌کنم تا فرشتگان با خون تو بال‌های خود را آراسته کنند...شکایت خود را از قومی که با بریدن سر فرزندم قلب مرا شکستند و مرا از شرکت در عروسیش(تشییع جنازه) محروم کردند به امیرمؤمنان(ع) خواهم کرد..فرزندم خون تو ضامن من نزد خدا خواهد بود و باعث افتخار من است..

فکر نکنید که با کشتن فرزندم طاقت مرا می‌گیرید...
فکر نکنید که با بریدن سر فرزندم قلب زینبی مرا پاره می‌کنید...

به خدا قسم که من منتظر بازگشت پیکر فرزندم هستم تا عطر سرورم زینب(س) را از آن استشمام کنم...

می‌خواهم او را در سینه خود فشار بدهم و عطر شهادت را استشمام کنم...

می‌خواهم بایستم و با صدای بلند بگویم خداوندا این قربانی را از ما بپذیر...

و خون تو را بر آسمان بریزم تا زهرا(س) خون تو را بگیرد...

پسرم قلب من برای تو بی‌تابی می‌کند ولکن زینب(س) با صبر خود بر قلب من دست کشید...

پسرم ما هر روز منتظر بازگشت تو هستم تا با ریختن گل روی پیکرت عروسی تو را بگیرم...

منتظر تو هستم و اشکها مرا آتش می‌زنند..تهنیت پسرم که در بهشتی...تهنیت...مريم كاظم‌زاده به اصرار خانواده‌اش براي ادامه تحصيل در سال55 به انگلستان سفر مي‌كند و در همان سال‌ها براي ديدار با امام به فرانسه مي‌رود. در سال57، قبل از پيروزي انقلاب به همراه خانواده امام به ايران مي‌آيد و پس از پيروزي انقلاب، به خاطر علاقه به روزنامه‌نگاري در روزنامه انقلاب اسلامي شروع به فعاليت مي‌كند.

منبع:مشرق نیوز



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 اسفند 1393  توسط [ra:post_author_name]

حاج موسی رضازاده در سال ۱۳۱۸ در خانواده‌ای متدین و مذهبی از کوی علیای کازرون چشم به جهان گشود. مهربانی و مردانگی او از همان بدو تولد در چهره او موج می‌زد و آزادی و عدالت‌خواهی در تون صدایش معلوم بود.

كسانی كه سيرت و سيمای كودكيش را به خاطر دارند می‌گويند:

او صورتی محبوب و دوست داشتنی داشت. آرامش عجبی بر وجودش سایه انداخته بود و عطوفت و مهربانی در چهره‌اش هویدا بود از کودکی با مسجد و منبر آشنا بود. فرزند معنوی روحانیت و دل‌بسته و عاشق امام حسین (ع) بود. به انس با قرآن و نماز شب و توسل به اهل‌بیت علیهم‌السلام از همان کودکی عادت داشت، طوری که تا لحظه شهادت نماز شبش ترک نمی‌شد.

استفاده اخروی از تامین معاش :

سردار شهيدحاج موسي در سال ۱۳۴۵ با بعضي از دوستانش و همفكرانش به منظور تامين معاش و به قصد تبليغ راهي نور آباد ممسني شد با سر مايه اندكي كه داشت مغازه محقري به راه انداخت كاسب و حبيب خدا گشت اهل معامله بود ليكن با خدايش خوب معامله كرد . شهيد شد و شاهد بر ما خاكيان در راه مانده...

حاج موسي شديدا از فروش اجناسي كه باعث تقويت رژيم پهلوي مي شد خودداري مي كرد و تغير محل كارش از اين روستا به آن روستا براي نزديكانش تعجب آور بود چون قبل از اينكه نيت اقتصادي داشته باشد شرايط فرهنگي و سياسي چنين اقتضا مي كرد كه هر از گاهي جهت ارشاد مردم تغير مكان دهد. وي با اندك سرمايه اي كه داشت نياز تهدستان و فقيران برطرف مي كرد .و نمي گذاشت به خاطر عدم تمكن مالي به دام كمونيستها بيفتند . او در كنار كسب و كارش اقدام به پخش كتب مذهبي و رساله حضرت امام مي نمود و با مرحوم باقري نژاد همكاري نزديكي در ارشاد اهالي منطقه داشت .در واقع مغازه او كانون گرمي جهت تبليغ و نشر احكام اسلامي بود.

پناه دادن به شهید محراب:

در سال‌های اختناق ستم‌شاهی که شهید محراب آیت‌الله مدنی به نورآباد ممسنی تبعید شده بود. حاج موسی میزبان ایشان بود و روزهای بسیاری از اخلاص، صفا، محبت و فضل این روحانی بزرگوار بهره گرفت. در واقع حاج موسی به‌ عنوان امین رابط شهید مدنی با روحانیونی چون آیت الله یزدی، آیت الله موسوی تبریزی و آیت الله دستغیب و دیگر علما و روشنفکران در قم، یزد، تهران، همدان و شیراز بود. سرانجام با ارسال گزارش عناصر منحوس پهلوی به تهران و شیراز حضور شهید مدنی را در جمع انقلابیون منطقه خطرآفرین اعلام کردند، رژیم نیز آیت الله مدنی را مجدد تبعید و حاج موسی و دیگر همراهانش را نیز دستگیر و روانه زندان کازرون و شیراز می‌نمایند.

پيروزي انقلاب و تشكيل سپاه:

حاج موسي بالافاصله پس از پيروزي انقلاب با همفكري دوستانش اقدام به تشكيل سپاه نمود و جبهه جديدي را عليه گروهكها ،خان و فئدالها تدارك ديديند او پاسدار شد و جان بركف خويش را وقف نظام انقلاب نمود.

حضور  شهید حاج موسی رضازاده در دفاع مقدس و تشكيل لشكر المهدي:

شروع جنگ تحمیلی آغاز دوره‌ای نوین از فعالیت‌های مبارزاتی او را رقم زد؛ با دلی سرشار از شور و ایمان راهی عرصه‌های خون و حماسه گردید .حاج موسي كه در اولين روزهاي جنگ در تبريز نزد آیت الله مدني بود سراسيمه با حاج اسدي عازم اهواز شده و با ديگر دوستان و همرزمان تيپ المهدي را بنيان نهادند شهيد حاج موسي لباس بسيجي پوشيد و آماده جنگ با دشمن شد و در عملیات‌های متعددی ازجمله فتح المبین، طریق‌القدس، محرم، رمضان، خیبر، کربلای  4و 5، ثامن‌الائمه و والفجر شرکت کرد و حماسه‌هایی ماندگار از خود به یادگار گذاشت و در عمياتهاي متعددي نيز مجروح شد اما نگذاشت حتي نزديكترين افراد خانواده از اين امر مطلع شوند تمامي بچه هاي جنگ مخصوصا لشكر المهدي حاج موسي را كاملا مي شناختند و او را استاد اخلاق خويش مي دانستند در امورات بيت المال بسيار حساس بود او كه خانواده اش از اول شروع جنگ به اهواز برده بود حاضر نشد حتي براي يك بار از امكانات دولتي استفاده كند.

حاج اسدي فرمانده لشكرالمهدي در اين باره مي گويد اين شهيد عزيز ما مظلوم و گمنام بود در عين اينكه تمام امور لشكر را به تنهايي مي چرخاند اما هيچ جا حاضر نبود اسمي از ايشان برده شود وقتي ما از تبليغات لشكر يك عدد فيلم ايشان را خواستيم اصلا وجود نداشت.

خاطره شهید حاج موسی رضازاده از فتح خرمشهر:

ساعتی از آزادسازی خرمشهر می گذشت که وارد خرمشهر شدم. روی سکویی نشستم تاخستگی در کنم. لحظه ای بعد ۴ نفر دیگر هم کنار من نشستند. اسلحه یکی از آنها روی پایم بود و ناراحتم می کرد. گفتم:« برادر اسلحه رو بردار. »

تا گفتم برادر، هر ۴ نفر که بر خلاف من مسلح بودند، اسلحه ها را جلو من انداختند و بلند گفتند: «دخیل یا خمینی! »

محمد رضا سطوتي از همرزمان شهید – می‌گوید:

از بهترين خاطراتي كه من از شهيد رضازاده دارم و هيچ وقت فراموش نمي كنم در طول مدت آشنايي كه با ايشان داشتيم روزهاي دوشنبه و پنج شنبه يك روز روزه مي گرفتند. من ياد ندارم كه يك شب نماز ايشان ترك شده باشد حتي شبهاي عمليات يادم هست در شب عمليات كربلاي 5 در شلمچه زمانيكه عمليات در حال شروع بود ايشان بالاي سنگر رفته بود در نزديكي هاي خط بر روي خود پتو كشيده بود و مشغول نماز خواندن بود و از همه مهمتر اينكه با زبان روزه در عمليات والفجر 10 به شهادت رسيدند. 

شهادت:

سرانجام حاج موسی رضازاده در اسفندماه سال ۱۳۶۶ با سمت معاونت لجستیکی لشکرالمهدی (عج) پس از عمری تلاش و مبارزه، در عملیات والفجر ۱۰ بر اثر استنشاق گازهای سمی به آرزوی دیرینه خویش نائل گردید و شهادت را عاشقانه در آغوش کشید.

تدارکات,پشتیبانی,روزه,رهبر,شهید,المهدی,جنگ,دفاع مقدس,لشکر,حاج موسی رضازاده

فرازی از وصیت‌نامه سردار شهید اسلام  قائم‌مقام لجستکی لشکرالمهدی حاج موسی رضازاده:

ای امت مسلمان!
ما از جان خود سیر نیستیم و آرزو داریم که در تمام جبهه به ‌ویژه در رکاب حضرت امام زمان (عج) زنده بوده و بجنگیم ولی در این موقعیت که ناموس و مملکت و قرآن ما به مخاطره افتاده بر ما واجب می‌شود که از شرف و حیثیت و مملکت اسلامی خود دفاع نمائیم.

ای خواهر و ای برادر:
برایم گریه نکنید و اشک نریزید پیراهن سیاه نپوشید زیرا برای این‌ها کشته نشده‌ام برای بقای اسلام و برای بیداری بی‌خبران و بی‌خردان کشته شده‌ام و برای رضای خدا جان خویش را می‌دهم و از خداوند می‌خواهم که به ما اجری دهد و به فرزندانم سفارش می‌کنم که:

رهبر عزیزم را تنها نگذارید و برای رسیدن به پیروزی نهائی از هیچ کوششی دریغ ننمائید.

منبع:فرهنگ نیوز



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 اسفند 1393  توسط [ra:post_author_name]


مصطفی در سال ۱۳۵۸ در روستای سنگستان استان همدان متولد شد و دوران کودکی خود را در خانواده‌ای فقیر در این روستا گذراند.

وی علاقه زیادی به تحصیل داشت و همین امر سبب شد تا دوران راهنمایی را با رتبه عالی از مدرسه خیام همدان فارغ‌التحصیل شود و پس‌ازآن به دبیرستان ابن‌سینا رفت که پس از شهادت هشتاد و پنجمین شهید این دبیرستان لقب گرفت.

پس از گذراندن دوران دبیرستان در آزمون سراسری سال ۷۷ شرکت کرده و وارد دانشگاه صنعت شریف تهران گردید و سپس در سال ۸۱ از این دانشگاه در رشته مهندسی شیمی فارغ‌التحصیل شد.

وی در دوران تحصیل در پروژه‌های علمی فراوانی حضور داشت که پروژه ساخت غشاهای پلیمری برای جداسازی گازها که برای اولین بار در کشور انجام می‌شد، یکی از برتری این فعالیت‌های علمی بود.

مصطفی کارش را با سپاه قدس شروع کرده بود و دوره‌های آموزشی و تحقیقات را یکجا طی کرده بود. او کم‌کم پی برد که صنعت هسته‌ای، محور است. بعد به «UCF» راه پیدا کرد و در آنجا استخدام شد.

سپس به این نتیجه رسید که به UCF نرود و حدود شش ماه منتظر ماند تا به نطنز بیاید. در این مدت فامیل و اقوام به او فشار می‌آوردند؛ یکی صنعت نفت و یکی بانک و دیگری خودروسازی را پیشنهاد می‌کند؛ اما بالأخره پس از شش ماه انتظار، اجازه ورود به عرصه غنی‌سازی را پیدا کرد در سال ۸۸ معاونت بازرگانی را متعهد گردید و دیگر معاونت‌ها را نیز به او پیشنهاد کردند، ولی به دلیل دشواری و استراتژیک بودن این معاونت وارد بازرگانی شد و تا آخر در این پست ماند.
 

,عکس پوستر,تصویر با کیفیت,پوستر,شهید احمدی روشن,شهدای هسته ای,شهید,شهید مصطفی احمدی روشن,نقاشی از چهره,عکس چهره

برای دریافت تصویر با کیفیت روی عکس کلیک نمایید


جزئیات ترور ناجوانمردانه مصطفی

صبح چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۰ (۱۱ ژانویه ۲۰۱۲) ساعت ۸:۲۰ صبح وقتی مصطفی احمدی روشن طبق معمول از مسیر خیابان شهید داوود گل نبی در حال حرکت به سمت محل کار بود توسط تیم تروریستی سیا و موساد ترور شد.

اطلاعات منتشرشده از این ترور حاکی از این است که یک دستگاه موتورسیکلت با دو سوار مقابل دانشکده ارتباطات دانشگاه علامه طباطبائی بمب دست سازی را به در سمت راست جلوی اتومبیل حامل مصطفی چسبانده و بعد از طی مسافتی حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ متر این بمب عمل کرده و باعث انفجار خودرو می‌شود و پس‌ازاین انفجار مصطفی احمدی روشن به همراه رضا قشقایی راننده و رفیقش به درجه رفع شهادت نائل آمدند.

دبیر شورای تأمین استان تهران گفت «بمب استفاده‌شده برای به شهادت رساندن مهندس احمدی روشن از نوع بمب‌هایی بوده است که قبلاً نیز در ترور دانشمندان هسته‌ای جمهوری اسلامی ایران به کار گرفته‌شده‌اند.»

پیکرهای مطهر شهید مصطفی احمدی روشن و شهید رضا قشقایی در ۲۳ دی‌ماه پس از تشییع بعد از نماز جمعه تهران در امام‌زاده علی‌اکبر چیذر به خاک سپرده شدند.

شهید احمدی روشن در بخشی از وصیت‌نامه خود می‌نویسد: خداوندا! ما را حسینی آفریدی، ما را حسنی بدار. خداوندا! ما را به حق حسین بن علی (ع) و مادرش و پدرش حسینی به شهادت برسان «آمین یا رب‌العالمین»
 

مستند شهید مصطفی احمدی روشن

(خداوند ان شا الله که درجات شهید عزیز ما را عالی کند ان شا الله با شهدای عالی قدر صدر اسلام ایشون را محشور کند با شهدای بدر و احد، با شهدای کربلا اینها خیلی ارزش دارند دو جنبه ی ارزش در این وجود این جود این جوان کاملا تبلور پیدا کرده یکی جنبه ی علم و پیشرفت، تسلط بر کار مهم و حساسی که در زیر دست هست که این خودش مایه ی افتخار است)

 

مستند لبه روشنایی

به علت رعایت مسائل امنیتی در این مستند از نشان دادن چهره دانشمندان و فعالان صنعت هسته ای خودداری شده است


 


شهادت احمدی روشن دل ما را سوزاند

اما شهادت مصطفی احمدی روشن در کلام مقام معظم رهبری جالب و قابل‌تأمل است. ایشان در ۱۴ بهمن همان سال فرمودند: «یکی دیگر از نقاط قوّت ما در این مدت، انتقال ارزشهای انقلاب به نسل دوم و سوم بود. امروز شما جوان‌ها را نگاه می‌کنید، می‌بینید این ارزش‌ها را دریافت کرده‌اند. همین شهید عزیز اخیر ما، مصطفی احمدی روشن - شهیدی که شهادتش دل ما را سوزاند - یا آن شهید جوان قبلی، شهید رضایی‌نژاد که اوایل امسال به شهادت رسید، این‌ها دو تا جوان، دانشمند، سی‌ودو سه ساله بودند؛ امام را درک نکردند، جنگ را درک نکردند، دوران انقلاب را درک نکردند، اما این‌جور با شجاعت، باشهامت درس می‌خوانند، تحصیلات می‌کنند، مقامات عالی را طی می‌کنند؛ می‌دانند و می‌فهمند هم که مورد تهدیدند، اما می‌روند؛ این خیلی مهم است، این ارزش است؛ این ارزش‌های انقلاب است در نسل سوم. احمدی روشن و رضایی‌نژاد و امثال این‌ها نسل سوم انقلاب‌اند.»
 

آلبوم و پوسترهای شهید احمدی روشن

آلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , پوستر شهید احمدی روشن , آلبوم عکس های شهید احمدی روشن , عکس های خانوادگی شهید احمدی روشن , شهید راه هسته ای , مصطفی احمدی روشن , شهید احمدی روشن در تخت جمشید , رهبری و شهید احمدی روشن


در پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب در ۲۲ دی‌ماه نیز آمده است: «شهادت دانشمند نخبه‌ی جوان، شهید مصطفی احمدی روشن، اندوه دیگری بر دل دوستداران دانش و متعهدان به پیشرفت جمهوری اسلامی نهاد. ما همگی شریک غم پدر و مادر و همسر و فرزند این جوان مظلوم و برجسته و سرافرازیم... مانند دیگر جنایاتشبکه‌ی تروریزم بین‌الملل دولتی، با طراحی یا همراهی سرویس‌های سیا و موساد عمل شده و نشانه‌ی به بن‌بست رسیدنِ استکبار جهانی به سردستگی آمریکا و صهیونیزم، در مقابله با ملت مصمّم و مؤمن و پیش‌رونده‌ی ایران اسلامی است. آن‌ها در این رفتار شنیع و قساوت‌آمیز نیز شکست خواهند خورد و به اغراض پلید و شریرانه‌ی خود دست نخواهند یافت... ما به کوری چشم سران اردوگاه استکبار و نظام سلطه، این راه را با قوت و اراده‌ی راسخ دنبال خواهیم کرد... و البته از مجازات مرتکبان این جنایت و عاملان پشت‌صحنه‌ی آن‌هم هرگز چشم‌پوشی نخواهیم کرد.»

رهبر انقلاب در ۲۲ مردادماه سال ۱۳۹۱ نیز فرمودند: «یاد شهید علی‌محمدی، شهید شهریاری، شهید رضایی‌نژاد و شهید احمدی روشن هرگز از خاطره‌ی این ملت و حافظه‌ی تاریخ ما بیرون نخواهد رفت.»

منبع:فرهنگ نیوز



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 اسفند 1393  توسط [ra:post_author_name]

گاهی چرخ روزگار به‌گونه‌ای می‌چرخد که یکی می‌رود و دیگری می‌ماند. او می‌ماند و روزهای تنهایی؛ روزهایی که باید بدون آن بخش ماجرای زندگی سر کند.
 «سمانه علی‌کاهی» همسر «شهید رضا قشقایی» یکی از این زنان صبور است. زنی که آخرین دیدارش با همسر در 21 دی‌ماه 1390 و ساعاتی قبل از انفجار اتومبیل شهید احمدی‌روشن بود.
مهرخانه سال گذشته و به بهانه سالروز شهادت این دو شهید بزرگوار، گفتگویی با همسر شهید احمدی‌روشن داشت. امسال در آستانه این روز، گفتگویی داشتیم با همسر شهید رضا قشقایی.

- خانم علی‌کاهی لطفاً برای شروع از خودتان بگویید؛ متولد چه سالی هستید؟ چندسالگی ازدواج کردید؟
سال 63 در خانواده‌ای متوسط در ورامین به دنیا آمدم. ازدواج ما نیز در سال 79 بود؛ یعنی حدود 14 سال پیش.

- چطور با شهید قشقایی آشنا شدید؟
آشنایی ما از طریق خواهرش بود. البته نسبت فامیلی دوری هم داشتیم. در زمان کودکی، او و خانواده‌اش را دیده بودم؛ اما زمانی که ماجرای ازدواج مطرح شد، مدت‌ها از آن دیدار می‌گذشت و من خاطره مبهمی از او در ذهن داشتم.

«مستند سنگر»
روایتی از همسنگر شهید هسته ای شهید رضا قشقایی

شهید احمدی روشن,شهید مطفی احمدی روشن,شهدای هسته ای,شهید قشقایی,هسته ای,احمدی روشن,دانلود عکس,دانلود فیلم,امام خامنه ای,رهبر

«مستند حواریون خورشید»

شهید مصطفی احمدی روشن

مستند حواریون خورشید زندگی ، نحوه شهادت و …. از زبان شهید احمدی روشن بیان می شود



- ازدواجتان چگونه بود؟
یک ازدواج سنتی. همدیگر را دیدیم و بعد از صحبت‌های اولیه قرارومدارها گذاشته شد. چند ماه بعد از عقد هم ازدواج کردیم.

- چه شد که به این وصلت رضایت دادید؟
خصوصیات اخلاقی خوبی داشت. همه او را قبول داشتند و صبوری و سربه‌راهی و خانواده‌دوستی‌اش ورد زبان‌ها بود. خانواده‌ها نیز به خاطر نسبت فامیلی تقریباً از هم شناخت داشتند. پدر و مادر و برادرم خیلی از او تعریف می‌کردند. پدر من کارمند و مادرم خانه‌دار بود و ازلحاظ خانوادگی تقریباً هم‌سطح بودیم. مادرش نیز در توصیف رضا می‌گفت که از بچگی به خانواده اهمیت می‌داد و باوجود تعداد فرزندان زیاد و درآمد کم خانواده، همیشه به فکر خانواده بود.
 

شهید احمدی روشن,شهید مطفی احمدی روشن,شهدای هسته ای,شهید قشقایی,هسته ای,احمدی روشن,دانلود عکس,دانلود فیلم,امام خامنه ای,رهبر


- کدام‌یک از خصوصیات ایشان شما را مجذوب کرد؟
مظلومیت خاصی داشت. بسیار نجیب بود و هنگام صحبت‌کردن نگاهش به زمین بود. البته از نجابت او هم بسیار شنیده بودم. همین خصوصیات باعث شد که به درخواست ازدواج ایشان پاسخ مثبت بدهم

- تا اینکه بالاخره ازدواج کردید.
بله، سرانجام این وصلت انجام شد و ما در طبقه بالای منزل خانواده همسرم ساکن شدیم. روزهای خوبی را می‌گذراندم و با خانواده همسرم رابطه خوبی داشتم. رضا هم رفتارش به‌گونه‌ای بود که حرمت همه را نگه می‌داشت و کاملاً تعادل را رعایت می‌کرد.

- حتماً این روزها در فراق همسر، بیش از گذشته خاطرات آن روزها را در ذهن مرور می‌کنید. چه خاطره خوبی از آن روزها در ذهنتان مانده است؟
ماه‌عسل. خاطره ماه‌عسل را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. اولین سفرمان بود و همان‌گونه که همیشه می‌گویند اولین‌ها ماندگارند. من هنوز خاطره آن سفر چندروزه به شمال را در ذهنم مرور می‌کنم. البته عامل اصلی ماندگاری خاطراتی که باهم داشتیم، رفتار خوب او بود. بسیار خوش‌سفر بود و از هیچ کاری برای شاد نگه‌داشتن من کوتاهی نمی‌کرد.

- درجایی می‌خواندم که قبل از رفتن به سازمان انرژی اتمی، شغل‌های دیگری را تجربه کرده بودند. شرایط کاری ایشان در این مدت چگونه بود؟
آن روزها در شرکت نفت مشغول به کار بود. بعد از مدتی ازآنجا بیرون آمد و به دلیل اینکه پدرش تاکسیران بود، مدتی نیز به شغل پدر مبادرت داشت و راننده تاکسی بود. همان روزها بود که با یک کابینت ساز آشنا شد. ازآنجاکه حرفه‌ها و آموزش‌های مختلف را به‌سرعت یاد می‌گرفت، این حرفه را هم در مدت چند هفته فراگرفت. مدتی بعد نیز به دلایلی از این کار بیرون آمد و وارد سازمان انرژی اتمی ‌شد. تمام تلاش او در این مدت برای آسایش خانواده بود.

- چه مدت بعد از ازدواج، صاحب فرزند شدید؟
پسرم محمدحسین در سال 81 به دنیا آمد؛ یعنی حدوداً دو سال بعد از ازدواج.

- رفتار شهید قشقایی در منزل چگونه بود؟ آیا به‌گونه‌ای رفتار می‌کردند که هنگام نبودشان در منزل خلأ حضور ایشان را حس کنید؟
شاید این تعریف‌ها حرف‌هایی کلیشه‌ای باشد، اما واقعاً از همه لحاظ خوب بود و من به‌عنوان همسرش از او رضایت کامل داشتم. هر وقت از سرکار برمی‌گشت خستگی را پشت در می‌گذاشت و وارد خانه می‌شد. در تمام این سال‌ها من هیچ‌گاه متوجه مشکلاتی که با آن‌ها در بیرون از منزل درگیر بود، نشدم. با لبخند وارد خانه می‌شد و همیشه با رفتارش فضا را شاد نگه می‌داشت. همیشه لحظه‌شماری می‌کردیم که زودتر به خانه بیاید.

- در کارهای منزل به شما کمک می‌کرد؟
همیشه در نظافت خانه مرا کمک می‌کرد و معتقد بود کمک به همسر ثواب دارد. گاهی هنگام پختن غذا به آشپزخانه می‌آمد و کنارم می‌ایستاد تا به قول خودش سهمی در کارهای منزل داشته باشد.

- رابطه ایشان با شهید احمدی روشن چگونه بود؟
مانند دو برادر بودند. به آقا مصطفی می‌گفت داداش. در موارد بسیاری همدیگر را همراهی می‌کردند. الآن هم با خانواده شهید احمدی‌روشن در ارتباط هستیم. هرچند به خاطر بعد مسافت دیدارها دیربه‌دیر انجام می‌شود، اما دورادور جویای احوال هم هستیم.

- روزها می‌گذشت تا اینکه آن اتفاق ناگوار افتاد، ساعات آخر در کنار ایشان چگونه گذشت؟
آخرین شبی که رضا کنار ما بود، مهمان داشتیم. خواهرم و همسرش که پسردایی رضا است، مهمان ما بودند. حدود ساعت 12 بود که رضا به پسرم محمدحسین گفت برو بخواب فردا باید به مدرسه بروی. او را برد و روی تخت خواباند.

صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شد، بیرون از خانه رفت و نان و شیر و پنیر خرید. عادت هرروزش این بود که سماور را روشن می‌کرد و سفره را می‌انداخت. آن روز صبح هم یک لیوان شیر گرم کرد و چون عجله داشت به سمت در رفت که از خانه خارج شود. گفتم حالا که نان گرفته‌ای یک‌لقمه هم بخور. گفت: عجله دارم. لقمه‌ای نان و پنیر برای او آماده کردم که همراهش ببرد.

- معمولاً اولین‌ها و آخرین‌ها ماندگارند و فراموش‌نشدنی؛ آخرین دیدار شهید قشقایی چگونه بود؟ آیا با همیشه فرق نداشت؟
آن روز صبح مثل همیشه در را باز کرد تا از خانه خارج شود. چند قدم که رفت، برگشت و مبلغی را به من داد و گفت: این پول را در صندوق صدقات بینداز. سپس از پله‌ها پایین رفت، اما ناگهان ایستاد. سرش را برگرداند، برای چند لحظه مرا نگاه کرد و رفت. از رفتارش تعجب کرده بودم. همیشه به‌سرعت از پله‌ها پایین می‌رفت و از خانه خارج می‌شد.
 

شهید احمدی روشن,شهید مطفی احمدی روشن,شهدای هسته ای,شهید قشقایی,هسته ای,احمدی روشن,دانلود عکس,دانلود فیلم,امام خامنه ای,رهبر


- خبر شهادت را چگونه شنیدید؟
چندساعتی از رفتنش گذشته بود که دل‌شوره عجیبی وجودم را فراگرفت. به سمت تلفن رفتم. گوشی‌اش خاموش بود. تابه‌حال نشده بود گوشی‌اش را خاموش کند یا تماس‌های مرا بی‌پاسخ بگذارد. نگرانی‌ام لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. به برادرش زنگ زدم، گفت: رضا و آقای احمدی‌روشن همراه هم بودند. به ماشینشان بمب زده‌اند و رضا هم الآن در کما است. دیگر نمی‌شنیدم چه می‌گفت. آن‌قدر شیون و زاری کردم که همه همسایه‌ها متوجه ماجرا شدند و سراسیمه به خانه آمدند. اصلاً توان حرف زدن نداشتم. به خانه مادرش رفتیم. از شلوغی آن‌جا تعجب کرده بودم. به خودم دلداری می‌دادم که چیزی نشده و رضا حالش خوب است. اصلاً نمی‌توانستم باور کنم. هیچ‌کس هم به من چیزی نمی‌گفت. از هر که سؤال می‌کردم جواب سربالا می‌داد. مادرش تازه از بیمارستان برگشته بود و می‌دانست رضا شهید شده است. به شوهرخواهرم گفتم راستش را بگویید، چرا هیچ‌کس جواب مرا نمی‌دهد. گفت: رضا رفت...

- واکنش محمدحسین به شهادت پدرش چگونه بود؟ آیا توانست با نبود ایشان کنار بیاید؟
بعد از این‌که خبر شهادت را شنیدم از حال رفتم. چشمانم را که باز کردم دیدم در اتاق هستم. آن لحظه فقط به فکر محمدحسین بودم. بسیار به پدرش وابسته بود. مانند دو دوست بودند. با خودم گفتم حالا به این بچه چه بگویم؟ در آن لحظات انگار خدا کلمات را در دهان من می‌گذاشت. پرسید: مامان بابا چی شده؟ گفتم: بابا پیش خدا رفته، جای او خوب است و باید راه او را ادامه بدهیم. در آن لحظات انگار محمدحسین هم آرام شده بود.

- صبری را که می‌گویند خداوند هنگام مصیبت به انسان می‌دهد چگونه حس کردید؟
صبری که خدا عطا می‌کند را با تمام وجود حس کردیم. برای محمدحسین هم همین‌گونه بود. این‌که پسری در این سن و سال و با این‌همه وابستگی بتواند شهادت پدرش را بپذیرد فقط لطف خدا بود. رضا عاشق شهادت بود و همیشه در دعاهایش می‌گفت خدایا عمر باعزت و مرگ باعزت به من بده. رضا به آنچه همیشه آرزو داشت رسید.

- محمدحسین و مادرش، روزهای بدون رضا را چگونه می‌گذرانند؟
محمد همیشه می‌گوید بابا کنار ماست. حواسش همیشه به ما است. درواقع نبودن رضا را چندان حس نمی‌کند. البته گاهی به یاد روزهایی که پشت در می‌ایستاد تا بابا از راه برسد و او را بغل کند دل‌تنگ می‌شود، اما حضور پدر آن‌قدر محسوس است که بخش زیادی از دل‌تنگی‌های پسر را جبران می‌کند.

منبع:مهر خانه



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 اسفند 1393  توسط [ra:post_author_name]

چند ساعتی از ظهر نخستین روز مرداد سال ۱۳۳۹ گذشته بود و آفتاب، در گوشه‌ای از آسمان هر چه گرما داشت، مشت مشت بر سر ابراهیم آباد- از روستاهای اراک- می پاشید. در چوبی خانه ای باز بود، زن های همسایه  مشغول تدارک ولیمه شب بودند. توی یکی از این اتاق های خانه، نوزادی در میان گهواره با دست های زنی تاب می خورد. پسر درشت و پرمو، با آن چشم های مشکی و دست های مردانه، عجیب در دل زن جا باز کرده بود. مادر می دانست که باید پسرش را مصطفی صدا بزند. خواب دیده بود؛ درست مثل احمد و محمد و محمود و ابوالقاسم که نام هر کدام را از روی خواب هایش گذاشته بود.

مش عزیزالله –پدر مصطفی- قصاب بود و اگرچه سواد چندانی نداشت، اما از احکام دین خوب سر درمی آورد. اطرافیان سؤالات شرعی شان را از او می‌پرسیدند و قبولش داشتند. مقید بود لقمه ای حرام وارد زندگی اش نشود. بین گوشتی که دست نزدیک ترین اقوام می رساند با گوشتی که یک رهگذر غریبه از او می خرید، فرقی نمی گذاشت. حسابش، حساب بود و قرانی این طرف و آن‌طرف نمی شد.

مادر همه بچه‌ها برایش عزیز بودند اما این یکی را جور دیگری دوست داشت. شاید برای همین بود که او را مصطفی جون صدا می‌زد. خودش هم نمی‌دانست چرا! شاید به خاطر نمک‌هایی بود که از حرکات و حرف‌های مصطفی می‌ریخت، شاید هم به خاطر این بود که بیشتر از بقیه بچه‌ها دنبالش دویده بود، از این و آن حرف شنیده بود و کارخرابی هایش را راست و ریست کرده بود.

تصویر سازی,سردار تدارکات,سردار شهید مصطفی مرادی,سپاه,حسینی,کنگره

برای دریافت تصویر با کیفیت روی آن کلیک نمایید.

تهران و روزهای انقلاب

احمد و محمد چندسالی بود که به تهران آمده و در طبقه بالای خانه دایی شان جا گرفته بودند. کم کم محمود و بعد هم ابوالقاسم، از پی قبولی در دانشگاه، راهی تهران شدند. مصطفی هم آمد تا دوره دبیرستان را در تهران ادامه دهد. حالا یک سالی از آمدن او به این شهر می‌گذشت. خیلی زود باحال و هوای زندگی در شهر خو گرفتند و تهرانی شدند؛ اما نه آن‌قدر که صفا و صمیمیت روستایی از یادشان برود.

اخبار مبارزات مردم، نقل مجالس شده و دهان‌به‌دهان می‌گشت. خیلی از خبرهای مملکت را لازم نبود از رادیو بشنوی. یک روز این کارخانه اعتصاب می‌کرد، یک روز آن راهپیمایی به خاک و خون کشیده می‌شد. هرروز بگیر و به بندها زیادتر می‌شد و رژیم از کشیدن اسلحه به روی مردم هیچ ابایی نداشت. تهران شده بود مرکز مبارزات علیه رژیم. مصطفی و برادرانش هم اهل مبارزه بودند.

سربازی مصطفی و شروع جنگ تحمیلی

مصطفی با پیروزی انقلاب و اتمام دوره دبیرستان راهی روستا شد. اما این بار سربازیش مصادف شده با جنگ تحمیلی و مناطق جنگی بیش از هر جای دیگری به نیروی نظامی احتیاج داشت.

مادر که دل توی دلش نبود، گفت: عجب شانسی داشتی تو! حالا چرا باید وقت سربازی تو با این جنگ همراه بشه؟!

مصطفی روی مادر را بوسید و گفت: فقط من یکی که نیستم، هزاران نفر مثل من. مگر خودت همیشه پای سجاده بعد نماز دستات رو بالا نمی‌گیری و میگی که خدایا! تکیه به تو، راضی ام به رضای تو، تن ما و تقدیر الهی. حالا چی شده؟ کبری خانم! همه اون حرفات فیلم بود؟!

مادر گفت: وسایلت رو توی ساک بستم. یه زیرپوش و جوراب نو هم برات گذاشتم. هوای خودت رو داشته باش، مادر! جایی که تو میری، زمستان همیشه برف و کولاکش به راهه. لباس بافتنی هم گذاشتم توی ساک. خدا بخواد یه لباس بافتنی نخودی رنگ هم برات سر انداختم. ان شاءلله تا مرخصی بیای، آماده می شه.مصطفی برخاست، دست مادر را بوسید و آهسته روی چشم گذاشت و درحالی‌که به سمت در خانه می‌رفت، بلند گفت:

 اصلاً قول می دم گلوله نخورم؛ آگه هم خوردم، یه دونه از اون درست ‌و حسابی‌هاش بخورم! خوبه؟

این را گفت و از خانه بیرون رفت، خنده تلخی روی لب‌های مادر نقش گرفت.

از مریوان تا مناطق جنگی جنوب

شش ماه بیش تر از سربازی مصطفی و سید احمد حسینی(دوست و هم‌رزم وی) نگذشته بود که یک روز اتفاقی نصرت‌الله دوست دوران کودکی و نوجوانی را دیدند. نصرت‌الله پس از پذیرفته شدن توی دانشگاه به جبهه آمده و حالا مسئول جهادسازندگی مریوان بود. به درخواست نصرت‌الله به جهاد منتقل شدند و بقیه خدمت را در آنجا گذراندند.

چند ماه از پایان خدمتش می‌گذشت ولی به‌پای دل، توی مریوان مانده بود. می‌توانست در میان سلام‌وصلوات اهالی ابراهیم آباد به خانه  برگردد، دنبال کسب و کاری برود و برای ازدواج آستین بالا بزند، اما فهمیده بودند که این جا کار مهم‌تری دارد.جهادگران در مریوان با کمبود امکانات و در شرایطی که کشور با بحران جنگ روبه‌رو بود، برای روستاهای دورافتاده برق می‌کشیدند، مدرسه و حمام می‌ساختند، پل و جاده می‌زدند و آب آشامیدنی می‌آوردند.

توی دو سال سربازی، حسابی پاک و صیقلی شده بود؛ همان مصطفی بود، با همان قد رشید، هیکل تنومند، چهره گشاده، چشم و ابروهای مشکی، رک‌گو و حالات داش-مشدي توی حرف‌زدن و راه‌رفتن؛ اما انگار مصطفای جدیدی در بطن همین مصطفی پا گرفته بود: ریش‌های پرپشت و موهای به یک طرف خوابیده و عینکی فلزی بر روی چشمانش.

تنها یک چیز می‌توانست مصطفی را از ماندن در مریوان منصرف کند؛ هرروز خبرهایی از جبهه می‌رسید و همه را نگران می‌کرد. حال و هوای جنگ او را هم هوایی کرده بود؛ به‌ویژه از دورانی که حاج نصرت‌الله کاشانی مسؤولیت جهاد مریوان را واگذار کرد و به شوش رفت تا به تیپ تازه تأسیس ۲۷ محمدرسول الله (ص) کمک کند. دل مصطفی یک بام بود و دو هوا ، مردد مانده بود بین ماندن در غرب و خدمت به مردم محروم و رفتن به جنوب.

سر آخر، راهی جنوب شد، خودش را به تیپ ۲۷ رساند و کار پشتیبانی آن را بر دوش گرفت.

یک سالی از آمدن مصطفی به جنوب می‌گذشت، حالا دیگر تیپ 27 هم تبدیل به یک لشکر مکانیزه شده بود. شرکت توی چندین حمله و نبرد پیاپی والفجر مقدماتی و والفجرهای ۱ تا ۴ با عنوان فرمانده پشتیبانی و تدارکات، از او یک مرد جنگی کارآزموده و تمام‌عیار ساخته بود.

زمستان سال ۱۳۶۲ از نیمه گذشته و مصطفی فرمانده تدارکات قرارگاه نجف اشرف شده بود و در تکاپو برای فراهم نمودن امکانات موردنیاز جبهه، یک سر بود و هزار سودا.

مصطفی مرد کارهای بزرگ

تجربه نبردهای گذشته و بررسی علل موفقیت و شکست، فرماندهان سپاه را به این نتیجه رسانده بود که وجود یک لشکر مستقل مهندسی ـ رزمی در جنگ، ضروری است. عملی کردن این ایده کار آسانی نبود. بالاخره با پیگیری‌های مصطفی و سید احمد و چند تن دیگر، لشکر مهندسی ۴۲ قدر تأسیس شد. بااینکه خودش جزء مؤسسین لشکر بود، اما به همان فرماندهی تدارکات و پشتیبانی اکتفا کرد. سیداحمد هم قائم  مقام لشکر شد و هم چنان در کنار هم کار می‌کردند.

دریکی از جلسات، فرمانده سپاه موضوع ساخت یک بیمارستان مجهز با چندین اتاق عمل و محل شست‌وشو و معالجه بیماران شیمیایی در جزیره آبادان را مطرح کرد تا از زمان و خطرات انتقال مجروحین زیر آتش دشمن بکاهد. محسن رضایی جملاتش را گفت و منتظر جواب فرماندهان شد. همهمه ای توی جمع فرماندهان قرارگاه‌ها پیچید. این کار آن‌قدر دشوار و حتی غیرممکن به نظر می‌آمد که هیچ لشکری به راحتی داوطلب انجام آن نمی‌شد.

مصطفی با درخواست و پیشنهاد فرمانده سپاه، به فکر فرورفت، بعد از کمی فکر رو به فرمانده لشکر ۴۲ قدر کرد:

حاج عطار! یاعلی، بزن بریم، بابا! خودمان انجامش می دیم. با اعلام آمادگی حاج عطار، صدای صلوات از جمع فرماندهان بلند شد.

با اتمام جلسه حاج عطار دست روی شانه مصطفی انداخت و گفت: دارم به پشتیبانی تو جلو می‌رم. می دونم که آگر کاری رو تو قبول کنی، اون کار حتماً شدنیه و نتیجه می ده.

مصطفی ایستاد و گفت: مرد اگر مرد با شه، باید زیر بار سنگین خودش رو نشون بده. این کار هم کار مردونه است.

خیلی زود دست‌به‌کار شد، به هرجایی که به فکرش می‌رسید سر می‌زد و به هر زبانی بودجه موردنیاز را تأمین کرد. کم کم کمک‌های نقدی و غیرنقدی، کامیون کامیون از راه رسید و مرحله اجرایی کار آغاز شد.

ازدواج و فرزندی که فقط چند روز طعم پدر داشتن را چشید

بالاخره یک‌بار که مصطفی به مرخصی آمده بود، مادر به آرزویی برای مصطفی رسید: برای‌اش زن گرفت؛ اما مصطفی نتوانست خودش را از متن جبهه و جنگ جدا کند. این را با عروس جوان اش هم طی کرده بود که تا جنگ هست و دشمن بیدار، نمی‌تواند ردای رزمندگی را از تنش بیرون بیاورد. به گفته خودش باخدا عهد بسته بود تا بعد از دیدن فرزندش از دنیا برود و همین طور هم شد، با تولد فرزندش چند روزی کنارش بود و دوباره راهی جبهه شد.

سرانجام در روز هشتم اسفندماه سال ۱۳۶۵ هم‌پرواز با دیگر شهیدان نبرد تاریخی کربلای 5 در منطقه شلمچه ایران و شرق بصره عراق، در حالی که مسئولیت تدارکات لشکر ۴۲ قدر را بر عهده داشت، به مراد دل رسید...

فرازی از وصیتنامه سردار شهید مصطفی مرادی

خداوندا تو می دانی با همه لغزش‌هایی که داشتم ولی همیشه سعی شد که رضای تو را در کارها مدنظر داشته باشم و حضور در جبهه برای ادای تکلیف بود که امام امت ما بر همه واجب کفائی دانسته است، پس من به اصرار کسی به جبهه نرفته‌ام بلکه وظیفه شرعی و تکلیف الهی بوده که بر دوش امت اسلام افتاده است.

به شما امت حزب‌الله تذکر می‌دهم که نکند خدای نکرده با دست خود را به هلاکت بکشید و اسلام عزیز را یاری نکنید و امام عزیز را تنها بگذارید تا کفار ضربات سنگین تری به اسلام عزیز وارد نمایند و بر همه است که همیشه در مقابل اشرار و ضدانقلاب و دشمنان داخلی و خارجی آماده باشيم و از هیچ چیز نهراسیم، و درراه اسلام جان و مال و عزیزترین کسان خود را باید بدهیم تا اسلام پابرجا بماند. این مملکت متعلق به امام زمان (عج) می‌باشد و حافظ هم خود خداست و وعده نصرت داده است.

از این محیط و جو معنوی مملکت اسلامی استفاده نمایید در مدرسه و دانشگاه سعی نمایید از ضد انقلاب سبقت بگیرید که این مملکت بعدها نیاز به افراد متخصص و حزب الهی دارد. خود را با موازین اسلام و قرآن آشنا نمایید. از این فرصتی که به شما روی آورده است و این فرصت و محیط خیلی گران تمام‌شده و خون صدها هزار شهید عزیز به زمین ریخته و اگر بخواهیم و از این فرصت استفاده صحیح نکنیم خیانت کرده‌ایم به خون شهدای عزیزی که با همه آرزوها رفتند و جان و خون را نثار کردند.

کربلا رفتید مارا فراموش نکنید....



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 اسفند 1393  توسط [ra:post_author_name]

*: از مرداد ماه سال 1358 چه خاطراتی به یاد دارید؟

خواهر شهید فوزیه شیردل: آخرین بار که فوزیه به پاوه رفت اواخر دوره دو دوساله او بود. به ما خبر دادند که آن اطراف درگیری شده و اتفاقاتی افتاده است. پدر من پیر بود و برادرانم نیز بچه بودند و برای اطلاع از احوال فوزیه نمی‌توانستیم به پاوه برویم. تا اینکه یک روز تابستانی من مشغول درس خواندن بودم و پدرم نیز در ایوان نشسته بود که ماشین دژبانی جلوی منزل ما ایستاد و به ما گفتند که دست فوزیه تیر خورده است اما به دلیل شرایط آنجا ما نمی‌توانیم او را ببینیم.

در آن زمان تیر خوردن به ویژه برای یک دختر جوان در شهر غریب یک مسئله غیرقابل قبول و سنگین بود. همان موقع پدرم به معنای وقعی توان خود را از دست داد و مادرم بسیار غصه‌دار شد.

فوزیه با حقوق ناچیزی که داشت یک خانه محقر و ساده‌ای که وام روی آن بود برای ما خریده بود و هر بار که بر می‌گشت یک وسیله برای منزل تهیه می‌کرد و این باعث خوشحالی مادرم می‌شد.

یک روز قبل از شهادت او مادرم گفت که صدای فوزیه را از اتاق بالا می‌شنود که او را صدا می‌زند. مادرم می‌گفت که مطمئن است فوزیه بیمار است و به کمک ما احتیاج دارد اما ما او را دلداری می‌دادیم و حرفهایش را به حساب دلتنگی مادرانه گذاشتیم.

بالاخره پدر و عمویم به دنبال فوزیه رفتند که در مسیر قزانچی نیروهای سپاه به دلیل اوضاع نامناسب منطقه مانع از رفتن آن‌ها شدند. نزدیک غروب همان روز بود که به ما خبر دادند که تعدادی از اجساد شهدا را آورده‌اند و ما باید برای شناسایی برویم.

لحظه‌ای که پیکر آغشته به خون فوزیه را مادرم دید بسیار سخت بود و از آن روز مادرم تغییر کرد. برای خانواده لحظات سختی بود...

*: براساس آنچه که از همراهان شهید فوزیه شیردل به یاد دارید، نحوه شهادت ایشان چگونه بوده است؟

خواهر شهید شیردلبیست و پنجم مرداد ماه آخرین روز از دوره دوساله فوزیه در پاوه بود و قرار بود فردای آن روز برای همیشه به کرمانشاه برگردد. خانم نقش‌بندی از دوستان فوزیه به او می‌گوید که اوضاع منطقه مناسب نیست و دکتر چمران و دوستانش در حال درگیری با منافقان و ضدانقلاب هستند بهتر است شما سریعتر به کرمانشاه برگردید اما فوزیه به او جواب می‌دهد که مبارزانی که با منافقان می‌جنگند با برادران او تفاوتی ندارند و باید به آنها کمک کند و ماندگار می‌شود و به زخمی‌ها کمک می‌کند.

پاوه یک منطقه کوهستانی بود و بیمارستان محل خدمت فوزیه نیز با 10 تختخواب دارای کمترین امکانات و در محاصره شدید منافقان و ضدانقلاب از خدا بی‌خبر بود.

شهید چمران دستور می‌دهد که پرستاران، زنان، کودکان و زخمی‌ها را داخل یک وانت گذاشته و یک محلفه روی آن‌ها بکشند و با عنوان زخمی از بیمارستان خارج و به خانه سپاه که از بیمارستان فاصله داشت منتقل کنند. فوزیه هم یکی از این افراد بود. در همان هنگام یک بالگرد به منظور رساندن مهمات به نیروهای شهید چمران به پاوه اعزام شده بود. فوزیه به منظور علامت دادن به بالگرد از زیر محلفه بیرون می‌آید و از ناحیه پهلو مورد هدف گلوله منافقان قرار می‌گیرد ولی کوتاه نمی‌آید و باز هم تیر می‌خورد و از پا می‌افتد و تازه متوجه گرمی و خونریزی پهلویش می‌شود تا اینکه به خانه سپاه می‌رسند.

خانه سپاه فاقد هرگونه امکانات از جمله آب و برق بوده است. فوزیه در این شرایط و با زبان روزه و بدون هیچ درمانی هفده ساعت خونریزی داشته است. شهید چمران و همرزمانش بیشتر از همه ناراحت فوزیه بودن که نمی‌توانستند برای او کاری کنند.  

بعدد از فرمان امام خمینی(ره) مبنی بر آزادسازی پاوه، نیروهایی به آنجا اعزام شدند و افرادی که در خانه سپاه بودن را به داخل بالگرد انتقال دادند. جسم ناتوان فوزیه که اندکی جان داشت همراه آنها بود. بالگرد هنگام اوج گرفتن مورد هدف ضدانقلاب قرار گرفت و با کوه برخورد کرد و متلاشی شد. شهید چمران درباره خواهرم می‌گوید دردناک‌ترین صحنه‌ای که دیدم صحنه پرستار جوانی بود که با لباس سفید آغشته به خون و کبود شده از هلی‌کوپتر آویزان شده به گونه‌ای که پاهایش در داخل هلی‌کوپتر و بدنش روی زمین کشیده می‌شد.

*: برخورد پدر و مادر شما هنگام شنیدن خبر شهادت شهید شیردل چگونه بود؟

خواهر شهید شیردل: زمانی که خواهرم شهید شد جنگ تحمیلی آغاز نشده بود و مردم با نام شهید و شهادت غریب بودند و با خمپاره و تفنگ آشنا نبودند. زمزمه‌هایی از کارشکنی‌هایی دولت وقت در میان مردم وجود داشت اما تصور نمی‌کردیم که به این شدت باشد. و مطمئن بودیم اگر مشکلی هم به وجود می‌آمد فوزیه به دلیل صمیمیت با پدرم در میان می‌گذاشت.

در جنگ تحمیلی جوانان در پایگاه‌های بسیج ثبت‌نام می‌کردند، آموزش می‌دیدند و به مقابله با دشمن می‌رفتند، اما در مبارزه با ضدانقلاب و منافقان افرادی هم‌زبان ما به کشور خیانت کرده و مردم عادی در برابر آنها بدون تشکیلات خاصی به مبارزه برخواسته بودند.

نخستین اعلامیه‌ای که زمان شهادت فوزیه با عنوان شهیده چاپ شد مردم معنای آن را نمی‌دانستند و برای آنها بسیار عجیب و ناشناخته بود به طوری که در روز خاکسپاری جمعیت بسیاری برای آگاهی از موضوع آمده بودند.

تمام فکر و ذهن مادرم فوزیه بود به طوری که حتی بعد از شهادت او نیز هر سال عید نوروز به نیت او سبزه می‌گذاشت. مادرم در اواخر عمر بسیار شکسته و بیمار شده بود و نمی‌توانست به مزار فوزیه برود و کسی فرصت همراهی او را نداشت. تا اینکه یک روز تا غروب از منزل بیرون رفته بود و کسی از او خبری نداشت. بالاخره متوجه شدیم که به مزار فوزیه رفته است و برای ما تعریف کرد که یک بانو با چادر سفید مرا تا مزار همراهی کرده اما دیگر او را ندیدم. او می‌گفت که آن بانو فوزیه بوده است.

*: خواهر شهید فوزیه شیردل از مصاحبت با خواهرش چه خاطراتی در ذهن دارد؟

خواهر شهید فوزیه شیردل: پرستارهای بیمارستان پاوه غیر از خواهر من بومی و اکثر پزشکان نیز فیلیپینی بودند. رئیس بیمارستان به نام دکتر عارفی فردی ضدانقلاب بود که بعدها به آمریکا فرار کرد و به دلیل اعتقادات خواهرم با او خصومت و دشمنی داشت. تنها هشت ماه از پیروزی انقلاب گذشته بود ولی خواهرم با ارادتی که به امام داشت عکس ایشان را که در زیر درخت سیب نشسته‌اند را به دیوار اتاقش نصب کرده بود. با وجود هشدارهای دوستانش یک روز رئیس بیمارستان متوجه عکس شد و از فوزیه خواست که این عکس را بردارد اما فوزیه در جواب می‌گوید: «اینجا اتاق من است و دوست دارم که عکس امام بر دیوار اتاقم باشد، حاضر هستم بیست سال عمر خود را بدهم و یک تار مو از سر امام خمینی(ره) کم نشود.»

رئیس بیمارستان به خاطر این موضوع یک ماه حقوق فوزیه را کسر کرد. خواهرم یک بار در ماه و هر دفعه به مدت یک شبانه روز به ما سر می‌زد و برای همه سوغات می‌آورد اما این بار که برگشت ناراحت و دست خالی بود. پدرم که دلیل ناراحتی او و خصومت رئیس بیمارستان را متوجه شد به او گفت که چون در شهر غریب است بیشتر مراقب خودت باش.

چند روز به عید نوروز مانده بود. من با فوزیه به پاوه رفتم. یک شب فوزیه دیر به خانه سازمانی برگشت. من و دوستانش برای شام منتظر او بودیم تا اینکه ساعت 12 شب با یکی از نگهبانان بیمارستان رسید، چون بیمارستان تا منزل فاصله زیادی داشت. آماده شام خوردن شدیم و فوزیه هنوز لقمه اول را نخورده بود که همان نگهبان دوباره آمد و گفت پسربچه‌ای از روستای خانقاه مار گزیده شده و کسی در بیمارستان نیست و به فوزیه احتیاج دارند و او هم همان لحظه آماده شد و رفت. حدود ساعت چهار صبح بود که متوجه بازگشت فوزیه شدم که خیلی خسته و با همان روپوش سفید گوشه اتاق خوابید.

فردا صبح من به همراه خواهرم به بیمارستان رفتم و پیرمرد محلی که پدر پسربچه بود جلوی بیمارستان منتظر فوزیه بود که از او تشکر کند. از آن به بعد پیرمرد و پسرش هر هفته به دیدار فوزیه می‌آمدند.

*: دروصیت‌نامه شهدا علاقه به امام خمینی(ره) و توجه به ولایت وجود دارد. دیدگاه و برخورد شهید شیردل در این باره چگونه بود؟

خواهر شهید فوزیه شیردل: فوزیه روحیه مبارزی داشت. سنگ صبور همه بود و افراد خانواده با او مشورت می‌کردند. فوزیه نخستین کسی بود که برای رأی آری به جمهوری اسلامی ایران صبح خیلی زود از منزل خارج شد، به طوری که وقتی به مدرسه نزدیک منزل برای رأی دادن رسید هنوز کسی آنجا نبود.

فوزیه بسیار مقید به امام خمینی(ره) بود و نسبت به ایشان ارادت داشت. پدرم بهترین مشوق فوزیه بود. او تمام اعلامیه‌ها و فرمایشات امام خمینی(ره) را همانند یک معلم برای فوزیه تفسیر می‌کرد. شب‌های پنجشنبه فوزیه کنار پدرم می‌نشست و آموزش می‌دید. پدرم گاهی عکس‌هایی را به خواهرم نشان می‌داد که بعدها متوجه شدیم که عکس امام بوده و کنار قرآن نگه داشته است.

هنگامی که ضدانقلاب به خانه سازمانی بیمارستان در پاوه حمله کرده بودند همه وسایل را غارت و ویران کرده بودند، همانگونه که الان در غزه مشاهده می‌شود. به همین دلیل تنها یادگاری که از فوزیه به دست ما رسید یک جلد قرآن کریم بود که به یک طرف آن عکس امام خمینی(ره) الصاق شده بود.

*: از آخرین دیدار خود با این شهید بفرمائید.

خواهر شهید فوزیه شیردل: آخرین بار که فوزیه در حال آماده شدن برای رفتن به پاوه بود مادرم بسیار نگران و مضطرب بود و از فوزیه می‌خواست که دیرتر به پاوه برود، اما خواهرم گفت که باید زودتر برود و به مینی‌بوس برسد. من و مادرم او را تا مینی‌بوس همراهی کردیم و بعد از خداحافظی سوار ماشین شد و ما او را نگاه می‌کردیم و مادرم همیشه از این ناراحت بود که نتوانسته فوزیه را خوب ببیند. این آخرین دیدار بود تا وقتی که او را با صورت و لباس خونین دیدیم.

*: با توجه به وضعیت هجمه فرهنگی که جامعه و جوانان را مورد هدف قرار داده است، شما چه توصیه‌ای برای جوانان و لزوم توجه آن ها به راه شهدا دارید؟

خواهر شهید فوزیه شیردل: فوزیه دختر ساده و پاکی بود که تمام فکر و ذهن او اسلام و قرآن بود و راه درست را هم انتخاب کرده بود. امیدوارم جوانان به آن درجه از درک و شعور برسند و راه شهدا را بشناسند و ادامه دهند. خوب‌های خداوند همیشه بسیار زود آسمانی می‌شود و فوزیه هم از کودکی آسمانی بود و الان نیز گویی عکس او با انسان صحبت می‌کند.

جوانان باید با خانواده شهدا ارتباط داشته باشند تا از این طریق متوجه شوند که آن جوان‌ها نیز با وجود آرزوهای بسیار جان خود را در کف دست گذاشته و به مبارزه با دشمن پرداختند و آنها نیز خود را مهیای مبارزه کنند. جوانان باید بدانند که دنیا ارزشی ندارد و باید برای آخرت خود ذخیره داشته باشند و خون شهدا را نیز پایمال نکنند.

منبع:خبرگزاری تسنیم



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 8 اسفند 1393  توسط [ra:post_author_name]
(تعداد کل صفحات:2)      1   2