در زمان #موسي #خشكسالي پيش آمد.
آهوان در دشت، خدمت #موسي رسيدند كه ما از تشنگي تلف مي شويم و از خداوند متعال در خواست باران كن.
#موسي به درگاه الهي شتافت و داستان آهوان را نقل نمود .
در زمان #موسي #خشكسالي پيش آمد.
آهوان در دشت، خدمت #موسي رسيدند كه ما از تشنگي تلف مي شويم و از خداوند متعال در خواست باران كن.
#موسي به درگاه الهي شتافت و داستان آهوان را نقل نمود .
🌸🍃بزرگی می گفت :یک وقت جلوی شما یک سبد سیب می آورند، شما اول برای کناریتان بر میدارید، دوباره سیب بعدی را به نفر بعدی میدهید ...
🌸🍃عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت.
مردی که آنجا بود عابد را شناخت، به نانوا گفت این مرد را می شناسی؟
گفت: نه.
مردگفت: فلان عابدبود.
☘دﻭ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺗﻮ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺷﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﺮﺩند
ﺍﻭﻟﯽ:
«ﺩﯾﺸﺐ، ﺷﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟»
ﺩﻭﻣﯽ:
«ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻇﺮﻑ ﺳﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺭﻓﺖ و افتاد رو تخت ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
ﺍﻭﻟﯽ: «ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺩﻭﺵ ﻣﯽﮔﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻟﺒﺎﺳﺎﺗﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻦ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﺎﻡ. ﺷﺎﻡ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ.»
از قرار، همسران این دو خانم نیز همکار هم بودند و داشتند درباره دیشب صحبت میکردند.
ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﯽ: «ﺩﯾﺮﻭﺯﺕ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ؟»
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را برپشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمیاید.
هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد.
🌺 دو تا نان دادی دو تا بچه گرفتی
🍃 روزی دو تن از فرزندان خردسال مرحوم آقاجان آیت الله کوهستانی(ره) به حمام رفته بودند، چون هوا سرد بود مادرشان برای گرم کردن فضای سرد حمام مقداری زغال آتش کرد.
🔴 کارل استوارت(مالک بزرگترین هایپر مارکت های دنیا )
پسری برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از فروشگاههای بزرگ که همه چیز میفروشند رفت…
مدیر فروشگاه به او گفت : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیرم.
در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است ؟
🌹شمیم آشنا🌹
🌸🍃🌸
🍃🌸
🌸
یک روز استاد دانشگاه به هرکدام از دانشجویانِ کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت:
یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید.
هرکس بعد از یک دقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد، برنده است.
مسابقه شروع و بعد از یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم.سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت:
ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﮐﻔﺖ : ﺗﺎ ﮐﻲ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﺳﺮﺗﻮ ﺗﻮﻱ ﺍﻭﻥ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻓﺮﻭﮐﻨﻲ؟ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﻴﺎﻱ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻮﻧﺖ ﺑﮕﻲ ﻏﺬﺍﺷﻮ
ﺑﺨﻮﺭﻩ؟
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﻱ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻭ ﺑﺴﻮﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﻓﺘﻢ …
ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺁﻭﺍ ﺑﻨﻈﺮ ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﻣﻲ ﺁﻣﺪ . ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﻬﺎﻳﺶ
ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻇﺮﻓﻲ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻴﺮ ﺑﺮﻧﺞ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ .
ﺁﻭﺍ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺑﻮﺩ .
ﮔﻠﻮﻳﻢ ﺭﻭ ﺻﺎﻑ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻇﺮﻑ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ، ﭼﺮﺍ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ
ﻗﺎﺷﻖ ﮔﻨﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺭﻱ؟
ﻓﻘﻂ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﺎﺑﺎ ﻋﺰﻳﺰﻡ . ﺁﻭﺍ ﮐﻤﻲ ﻧﺮﻣﺶ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺎ ﭘﺸﺖ
ﺩﺳﺖ ﺍﺷﮑﻬﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﺑﺎ، ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻡ، ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﻗﺎﺷﻖ، ﻫﻤﻪ ﺷﻮ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻡ .
ﻭﻟﻲ ﺷﻤﺎ ﺑﺎﻳﺪ …. ﺁﻭﺍ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ .
فرض کنید دختر یک خانواده ی ثروتمندی هستید در تبریز. با یک طلبه ساده ازدواج می کنید و بخاطر ادامه تحصیل همین طلبه ی ساده راهی نجف می شوید. گرما و غربت شهر نجف را در نظر بگیرید، خدا به شما فرزندی می دهد. بعد این فرزند می میرد! بعد دوباره فرزند می دهد، دوباره در همان بچگی می میرد! دوباره فرزند می دهد دوباره…!!
این درحالی ست که فقر گریبان تان را گرفته. در حدی که یکی یکی، اسباب خانه را می فروشید. حتی رختخواب!….