روزی مجنون از روی سجاده شخصی که در حال نماز بود عبور کرد.
مرد نمازش را شکست و گفت: مردک من در حال راز و نیاز با خدای خویش بودم
مجنون با لبخند گفت:من عاشق دختری بودم وتو را ندیدم!!!!
تو عاشق خدا یی ومرا د یدی؟؟؟؟؟؟
.
.
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام میکرد بهم چی گفت:
جایی که میری مردمی داره که میشکننت.نکنه غصه بخوری!!!
من همه جا باهاتم...تو تنها نیستی
تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری
قلب میزارم که جا بدی
اشک میدم که همراهیت کنه
و مرگ...که بدونی بر میگردی پیشم
[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 8:48 PM ] [ یه دوست ]
[ نظرات 0 ]