<-BlogTitle->
.:: به وبلاگ من خوش آمدید ::.

داستانی زیبا

داستان

 

پیرزنی در خواب  خدا رو دید و به او گفت :(خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )

خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت

.پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد

.رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .

پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهدپیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

برای خواندن بقه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت .

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود.

زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد

.پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .

پیرزن با ناراحتی گفت:))خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟

((خدا جواب داد : بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی ((

.:   :.
  • نوشته : محمد حسین توکلی
  • تاريخ: پنج شنبه 10 مرداد 1392 
  • نظرات 7
  • عناوين مطالب وبلاگ پادشاه کامپیوتر

    انتصاب احمدی‌نژاد
    بعد از غذا 7 کار ممنوع است!!
    واکنش سامسونگ به اتهام تقلب گلکسی اس4
    طنز!!
    طرح مفهومی از iPhone6

    صفحات سايت