برای خواندن داستان کوتاه به ادامه ی مطلب بروید.
همانطور که بند کفش هایش را محکم میکرد به این فکر میکرد باید چقدر دیگر از پولهایش را جمع کند تا یک کفش نوبخرد. آخر این کفش ها دیگر توان کار نداشت. هفته پیش پیرمرد کفاش سرکوچه به او گفته بود دیگر جایی برای دوخت روی کفش نمانده است. نگاهش به انگشت شست بیرون زده اش از کفش می افتاد از بخاطر آوردن نگاه تحقیر آمیز سعید عرق خجالت به پیشانیش می افتاد. وقتی کوچکتر بود پدر بزرگ مرحومش به او میگفت این نگاه ها کم کم برایت عادی میشود ، دردهای مهمتری خواهی داشت برایش بگریی، ولی او هرچه بزرگتر میشد تحمل نگاه ها برایش سخت تر میشد.
گاهی اوقات با خود فکر میکرد پدربزرگ دروغ گفته است ولی بعد با خود میگفت مگر میشود پدربزرگش تنها حامی زندگی اش به او دروغ گفته باشد. خدا میدانست چه چیز در آینده منتظر او بود که پدربزرگ این نگاههای آزاردهده را عادی میدانست.
آفتاب بالا آماده بود و سعی میکرد نور خودش را از میان ذرات آلودگی رد کند. وقت رفتن به سرکار بود. ترازویش را زیر بغلش زد و با خود گفت : "این خیابان از نشستن های من، بر روی خود خسته شده است و دیگر پولی برای من ندارد، شاید بهتر باشد به خیابان دیگری بروم. در چوبی خانه را بزور باز کرد. با اینکه الان دوازده سالش بود ولی هنوز قدرت باز کردن در اورنج خورده خانه پدربزرگ را نداشت. به عادت پدربزرگ بسم الهی گفت و به راه افتاد.
راه زیادی تا بالای شهر داشت. جایی که برای آدمهایش بیست و پنج تومان حکم صدقه موهای سر حیوان خانگیشان را داشت. نه انسانهایی که به خاطر نداشتن غذا می مردند. در بین راه یاد روزی افتاد که از پدربزرگ پرسید : "این خدایی که می گویی همیشه مواظب من است چرا برایم کفش نمیخرد؟ پاهایم از سرما یخ زده، چرا این خدا برایم پدر و مادر نمیخرد؟ یعنی مادر و پدر اینقدر گران است که پول خدا هم به آن نمیرسد و شاید هم خدا مرا بین بقیه گم کرده. پدربزرگ خدا کجاست؟ تا بروم و پیدایش کنم. شاید خدا پیش خانه های زیبای بالاشهر باشد، حتما همانجاست که به آنها این همه ثروت داده است." پدربزرگ در مقابل حرف های او لبخند کوچکی زد و گفت: "پدر و مادر تو پیش خدا هستند، خدا آنها را پیش خود برده و تو را نیز با خود خواهد برد جایی خواهی رفت که خیلی بهتر از خانه های بالاشهر است البته بستگی به خودت دارد که چقدر صبور باشی." بعد جلوی پاهای او نشست دستان کوچکش را در دستان خود گرفت و گفت: " میدانم سخت است و چندی دیگر برایت سخت تر خواهد شد ولی پسرم قوی باش و صبور! خدا همیشه مراقب توست."
صدای غرش ابرها او را از فکر و خیال بیرون آورد اصلا معلوم نبود این ابرها از کجا پیدایشان شده بود،هوا که صبح آفتابی بود باید سریعتر جای مناسبی گیرمی آورد تا مجبور نباشد زیر بارش برف بنشیند. به ذهن علی فکری رسید و راه خود را کج کرد با خودش گفت:" تازه می فهمم، پدربزرگ هم به من دروغ میگفتن می خواسته خودش تنهایی پیش خدا برود، مثل پدر و مادرم." خیلی از دست آنها ناراحت بود. که رفته بودند در بالای شهرپیش خدا و او را تنها گذاشته بودند.
حالا دیگر خودش میخواست به پیش خدا برود. با همین فکر بی توجه به توفانی که در راه بود راه خود را ادامه داد و مقصد خود را دورترین نقطه بالاشهر قرار داد. وقتی به خانه ها نگریست ویلاهای بزرگ وزیبایی را دید که برعکس خانه های خشتی و کج و معوج پایین شهر بسیار محکم و با نظم بود. مانند سربازهایی که به دستور فرمانده شان در صف ایستاده اند. پاهای سردش او را مجبور به درآمدن از فکرش کردند، به کفش هایش نگریست با خود اندیشید: " با این کفش ها او را تا خدا یاری خواهند کرد یا رفیق نیمه راه خواهند شد و او را با جاده پر از برف تنها خواهند گذاشت."
اصلا انگار قرار نبود به خدا برسد، ساختمان های رنگارنگ بی پایان بودند. صدایی حواس او را به خود جلب می کرد مانند صدای پارچه بود ناگاه کفش پاره شد و از پایش درآمد. و پای علی بر روی برف سر رفت تمام بدنش لرزید. پایش بی حس شد میخواست برگردد که خانه ای بزرگ نظر او را به خود جلب کرد با خودش گفت :" حتما خانه خدا است از قیافه اش معلوم است، بزرگ، زیبا و در یکی از بهترین مکان ها است." بعد از کمی نگاه به ساختمان تصمیم گرفت برنگردد. به سوی آن خانه دوید هر قدم او را به خوابی ابدی نزدیکتر میکرد ولی به هر زحمتی بود خود را به خانه رساند زنگ خانه را زد. یک آدم خوش صدا و باکلاس گفت : " بله، بفرمائید."
علی که خیلی ذوق زده شد فکر کرد حتما این منشی خداست که جواب او را میدهد به همین علت گفت : " ببخشید،خانه خدا؟" و منتظر جواب شد. در جواب شنید که همان فرد با لحنی عصبانی میگوید :" برو پی کارت مزاحم."
این جمله مانند تیری زهرآگین در قلب علی نشست. علی دیگر جانی نداشت قلبش هم به بقیه قسمت های یخ زده بدنش اضافه شده بود، تازه او مفهوم جمله پدر بزرگ را در مورد درد متوجه شده بود. ولی او دیگر چگونه باید میگریست اشک های چشمانش در بند سرما اسیر شده بود. علی احساس میکرد خوابش می آید چشم هایش را بست و به خوابی ابدی رفت. این بار واقعا به هدفش رسیده بود او به خدا رسیده بود ولی در جایی دیگری.
شاید اگر آن فرد میدانست که علی به چه امیدی آمده است میگفت :" بفرمائید داخل." ولی حیف که انسان میگوید و بعد فکر میکند.
امیدوارم آن شخص که اینگونه با علی صحبت کرده بود بعد از دیدن جنازه علی پشیمان شود و با خود بگوید، این همه پول به چه دردی میخورد وقتی که دنیای ابدی را نمیتوان با پول خرید . آن دنیا معرفت میخواد چیزی که خیلی ها در حق علی نداشتند و ندارند.
این داستان در مسابقات شهرستان رتبه اول را در کلاس هشتم آورده است.
این داستان به نام خودم ثبت شده است.

