دیرزمانی است که گوش شنوایی برای شنیدن صدایشان نداریم. نمیشنویم یا که خود را به ناشنوایی زدهایم. سکوت کردهاند، اما در سکوتشان هزاران غوغاست. چه غریبانه سکوت کردهاند. آنقدر فریادهایشان را سکوت کردهاند که اگر به چشمانشان بنگریم کر خواهیم شد.
به آنها که نگاه میکنیم، دلشکسته و آزرده از مردمان و مسئولین دوروبرشان، آزرده از نگاههای ترحمانگیز دیگران، باروحی بزرگ در این قفس شکسته، آنقدر والا که تصورش در اذهان ما نمیگنجد.
به آنها که نگاه میکنیم، دلشکسته و آزرده از مردمان و مسئولین دوروبرشان، آزرده از نگاههای ترحمانگیز دیگران، باروحی بزرگ در این قفس شکسته، آنقدر والا که تصورش در اذهان ما نمیگنجد.
گوششان پر است از وعده وعیدهایی که در چنین روزهایی به آنها میدهند. اینکه در شورای مناسبسازی اماکن عمومی به آنها قول داده میشود که به جامعه معلولین و مددجویان مینیبوس مناسبسازی شده تحویل خواهد شد. ولی در شهر ما الآن مدت هشت ماه است که یک دستگاه «ون» (دستدوم) به خاطر نداشتن راننده و نبودن بودجه برای تعمیر و بازسازی آن در گوشه پایانه شرق خاک میخورد و معلولین عزیز ما مجبورند در این سرمای طاقتفرسا با ویلچر و یا اسکوتر برقی تردد نمایند.
اینکه به خانوادههای دارای معلول با بیماری «اوتیسم» و هزینه بالای داروئی کمکهزینه پرداخت خواهد شد. اینکه ... امّا دریغ از تحقق این وعدهها. در کجای دنیا سراغ دارید که انسانیت اینطور مورد بیمهری قرار گیرد. آنهم انسانهایی که جلوهای از نور الهی هستند و وجودشان در جامعه حجت را بر ما تمام میکند... پس وای به حالمان اگر بیش از این در حقشان کوتاهی کنیم.
امسال بر آن شدم تا بجای درخواستها و مطالبات این عزیزان، دلنوشته یکی از مددجویان معلول فلج مغزی یا همان (cp) به نام خانم مائده غلامرضایی مؤلف کتاب «کوچههای مهربانی، حرفهای خودمانی» را تقدیمتان کنم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!
چشمها را باید شست
از کنار خیابان میگذری، ناگهان چشمانت به کسی میافتد که از تو ناتوانتر است ولی فقط از تو، شاید از دیگر توانمندتر و یا شاید در ظاهر اینچنین ولی در باطن چیزی بهغیراز تصور توست.
آیا تابهحال با خودت صادق بودهای؟ راستی از دیدن او خوشحال میشوی یا غمگین؟ خوشحال از اینکه مثل او نیستی و غمگین از اینکه اصلاً چرا چنین فردی وجود دارد و هست... از کجا آنقدر مطمئنی که تو از او خوشبختتری؟ و او نیازمند ترحم توست... شاید هزاران نفر چون تو به او نیازمندند و خود خبر ندارند...
چرا پردههایی که قدرت درست نگریستن را از تو سلب کرده، کنار نمیزنی تا نظارهگر حقیقت نیز باشی... حقیقتی که در پس نگاههای ظاهربین پنهان گشته و کسی به آن اهمیت نمیدهد...
کسی که بر روی صندلی چرخدار نشسته و تو او را ناتوان میپنداری، با تمام وجودش میخواهد به تو بفهماند که در اشتباهی... مگر غیرازاین است که انسان به هر چه آنچه خدا به او بدهد نیازمند بوده؟
پس نیازمند واقعی تو هستی، چراکه خدا به تو داده ولی به او نداده... و توانمند اوست که به آنچه خدا به تو داده بینیاز است... آیا تو نیازمند ترحمی یا او؟ خداوند او را بینیاز ازآنچه تو داری خلق کرده و تو را نیازمند... اگر حرف نمیزند دلیلش این نیست که حرفی برای گفتن ندارد... بلکه او برای اثبات خود نیازی به تکلم ندارد... اگر گوشهای نشسته و راه نمیرود، دلیلش این است که راههایی را که تو درصدد پیمودنش هستی، او مدتها پیش پیموده و به مقصد رسیده است و تو هنوز اندر خم یک کوچهای...
جهت تست
مدير وبلاگ : سهند
به مناسبت 12 آذر روز جهانی معلولین *در خموشیهای من فریادهاست*
دیرزمانی است که گوش شنوایی برای شنیدن صدایشان نداریم. نمیشنویم یا که خود را به ناشنوایی زدهایم. سکوت کردهاند، اما در سکوتشان هزاران غوغاست. چه غریبانه سکوت کردهاند. آنقدر فریادهایشان را سکوت کردهاند که اگر به چشمانشان بنگریم کر خواهیم شد.
به آنها که نگاه میکنیم، دلشکسته و آزرده از مردمان و مسئولین دوروبرشان، آزرده از نگاههای ترحمانگیز دیگران، باروحی بزرگ در این قفس شکسته، آنقدر والا که تصورش در اذهان ما نمیگنجد.
به آنها که نگاه میکنیم، دلشکسته و آزرده از مردمان و مسئولین دوروبرشان، آزرده از نگاههای ترحمانگیز دیگران، باروحی بزرگ در این قفس شکسته، آنقدر والا که تصورش در اذهان ما نمیگنجد.
گوششان پر است از وعده وعیدهایی که در چنین روزهایی به آنها میدهند. اینکه در شورای مناسبسازی اماکن عمومی به آنها قول داده میشود که به جامعه معلولین و مددجویان مینیبوس مناسبسازی شده تحویل خواهد شد. ولی در شهر ما الآن مدت هشت ماه است که یک دستگاه «ون» (دستدوم) به خاطر نداشتن راننده و نبودن بودجه برای تعمیر و بازسازی آن در گوشه پایانه شرق خاک میخورد و معلولین عزیز ما مجبورند در این سرمای طاقتفرسا با ویلچر و یا اسکوتر برقی تردد نمایند.
اینکه به خانوادههای دارای معلول با بیماری «اوتیسم» و هزینه بالای داروئی کمکهزینه پرداخت خواهد شد. اینکه ... امّا دریغ از تحقق این وعدهها. در کجای دنیا سراغ دارید که انسانیت اینطور مورد بیمهری قرار گیرد. آنهم انسانهایی که جلوهای از نور الهی هستند و وجودشان در جامعه حجت را بر ما تمام میکند... پس وای به حالمان اگر بیش از این در حقشان کوتاهی کنیم.
امسال بر آن شدم تا بجای درخواستها و مطالبات این عزیزان، دلنوشته یکی از مددجویان معلول فلج مغزی یا همان (cp) به نام خانم مائده غلامرضایی مؤلف کتاب «کوچههای مهربانی، حرفهای خودمانی» را تقدیمتان کنم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!
چشمها را باید شست
از کنار خیابان میگذری، ناگهان چشمانت به کسی میافتد که از تو ناتوانتر است ولی فقط از تو، شاید از دیگر توانمندتر و یا شاید در ظاهر اینچنین ولی در باطن چیزی بهغیراز تصور توست.
آیا تابهحال با خودت صادق بودهای؟ راستی از دیدن او خوشحال میشوی یا غمگین؟ خوشحال از اینکه مثل او نیستی و غمگین از اینکه اصلاً چرا چنین فردی وجود دارد و هست... از کجا آنقدر مطمئنی که تو از او خوشبختتری؟ و او نیازمند ترحم توست... شاید هزاران نفر چون تو به او نیازمندند و خود خبر ندارند...
چرا پردههایی که قدرت درست نگریستن را از تو سلب کرده، کنار نمیزنی تا نظارهگر حقیقت نیز باشی... حقیقتی که در پس نگاههای ظاهربین پنهان گشته و کسی به آن اهمیت نمیدهد...
کسی که بر روی صندلی چرخدار نشسته و تو او را ناتوان میپنداری، با تمام وجودش میخواهد به تو بفهماند که در اشتباهی... مگر غیرازاین است که انسان به هر چه آنچه خدا به او بدهد نیازمند بوده؟
پس نیازمند واقعی تو هستی، چراکه خدا به تو داده ولی به او نداده... و توانمند اوست که به آنچه خدا به تو داده بینیاز است... آیا تو نیازمند ترحمی یا او؟ خداوند او را بینیاز ازآنچه تو داری خلق کرده و تو را نیازمند... اگر حرف نمیزند دلیلش این نیست که حرفی برای گفتن ندارد... بلکه او برای اثبات خود نیازی به تکلم ندارد... اگر گوشهای نشسته و راه نمیرود، دلیلش این است که راههایی را که تو درصدد پیمودنش هستی، او مدتها پیش پیموده و به مقصد رسیده است و تو هنوز اندر خم یک کوچهای...