من پيرو مقام معظم رهبريم. من بسيجيام، من با «قاسم ابن الحسن» آشنايي ديرينه دارم، من اوامر «علي اكبر» حسين (ع) را با خون اطاعت كردم، من علي (ع) را در صفين تنها نگذاشتم، من در ركاب علي (ع) در جنگ «نهروان» با دشمنان جنگيده و ميجنگم. من در «احد» شاهد شهيد شدن «حمزه» بدست وحشي بودم، من با چشم خود ضربت علي (ع) را در «خندق» ديدم، من در غربت بيست و چند ساله علي (ع) هر روزه به خانه «مولا» ميرفتم و احوالش را ميپرسيدم. من در كنار زينب (س) بودم كه با حسرت بر پارههاي جگر برادر نگاه ميكرد. من شاهد ميدان رفتن شبيهترين مردم به رسول ا… (ص) بودم و ديدم كه نامردان چگونه پاره تن پيغمبر را با كينههاي مانده از بدر و احد نهفته و در شمشيرهايشان قطعه قطعه كردند. من در ظهر «عاشورا» شاهد و ناظر ضربت خوردن «ابا عبدا… الحسين (ع)» بودم و وفاي حضرت عباس (ع) را در كنار نهر «علقمه» با لب تشنه مشاهد كردم. من همسنگر «جهانآرا» در خرمشهرم.
من شاگرد «چمران» در دهلاويه و سوسنگردم. من ياور «همت» در كردستانم. من بروجردي را خوب ميشناسم، «زينالدين و باكري و خرازي» نيز مرا خوب به ياد دارند. من با «افشردي» در يك كاسه غذا ميخوردم، من هم سلولي «محمد جواد تندگويان» در صلاحالدين و رماديه و موصل، من «احمد متوسليان» را هيچ وقت فراموش نميكنم. من در «عمليات خيبر» با شهداء سوار بر قايق، مجنونوار دنبال ليلي ميگشتيم. من در معيت غواصان در شب «فتح فاو» از اروند گذشتم. من با بچههاي محاصرهشده در «پاوه» نماز جماعت ميخواندم، من از كوچكي با غواصان مظلوم «ام الرصاص و كربلاي 4» بزرگ شدهام، من زير آتش مستانه دشمن در كربلاي 5 براي بچههاي مانده در كانال ماهي، كنسرو ماهي ميبردم. من زخم عميق جانبازان جاده «ام القصر» را فراموش نميكنم. من و شهداء در «كارخانه نمك» نمك بر قلب امام نپاشيديم بلكه با نثار جان نمكهاي پاشيده شده بر قلبش را شستشو داديم من با بچههاي مخلص و مظلوم «بعلبك و بنيشير و پادگان خثنا» سالهاي سال است دوست صميمي هستم. من شهيد «شقاقي» را هرگز فراموش نميكنم. من «محمد حسين فهميده» را در اوايل جنگ بارها ديدهام. من «صادق» را دوست دارم.
مگر ميشود من از خامنهاي اطاعت نكنم. من از كوچكي با او بزرگ شدهام و در سنگرهاي غرب و جنوب با او بر سر يك سفره مينشستم. ما با همديگر هفته اول شهادت خودرا در كوهپايههاي كبريا به سرآورديم، در دست قنوت بر «ارتفاعات ا…اكبر» در بيابان حجاز بر «تنگ حاجيان» و ما مانند تنگ چشمان دنيا به ميوه آخرت چشم ندوختيم، بلكه مثل مضموني در غزل سعدي تماشاگران بستان شديم، مثل بلبلان مست شاخسار شهود، در بستان هست نشستيم. يادت ميآيد وقتي انگشتان مقدست را به «ميدان مين» سينهام كشيدي چقدر صداي «مجروحان» معبر بلند شد. آن شيارهاي سرخ زخمي را ديدي؟ آن كبوتران سربريده تبسم را نگاه كردي؟ ديدي چقدر بوسة بسيجي من عاشقانه از سيل سرخ پيشانيت گذشت و به اعماق خونين زخمت دويد؟ ديدي چه عارفانه بازوان بغضت را بر شانه گرفتم و چه قهرمانانه از آوار پياپي حقيقت گذشتم تا گردن در آتش مانده اشتياقت را به آغوش كشم.
يادت ميآيد در عمليات والعشق يك، يك هزار هكتار گيسوي زلف يار را به تصرف تصنيف درآورديم، يادت ميآيد وقتي شغالان فراق از بيشههاي برودت بيرون ميجستند چه زبونانه در مقابل پلنگ مغرور عشق دخيل يا دلداده ميگفتند و ما عكس پير ميكده آخرالزمان را فاتحانه بر جوشن ذوب شده سردار سرشكسته قادسيه و براي نياي يكتا پرستان مسلمان صلوات ميفرستاديم؟ آه چه روزهاي رازيانه رنگي! چه شبهاي شرابافكني! چه لحظههاي جاويداني! چه ثانيههاي طولاني كوچكي! چه مردان مجردي! چه زنان مقدسي! چه جادههاي ضرب در ابديتي! چه كوچههاي پيچيده در بوي گلي! چه خانههاي زنبوري روشني! چه چشمهاي عسلي بركتي! مادرم وقتي قنوت ميگفت گويي نقشه عملياتي بهشت را نگاه ميكرد، خودم وقتي كوله پشتي را بدوش ميگرفتم انگار قباله آخرت را به شانه داشتم، ما به دلخواه خود باغهاي ابدي را به ديگران هديه ميداديم. بيا مثل «بسيجيها» دست همديگر را بگيريم و به باغهايي برويم كه در آن شمشادهاي شهيد و سروهاي راست قامت استوار ايستادهاند، بيا به خط بسيجيها براي همديگر نامه بنويسيم، همديگر را مثل دو بسيجي، دو فاخته سرگردان، دو چكاوك مجروح، دوست بداريم.
بيا از صحراي جدايي عبور كنيم و از بيابان تشنه فراق بگذريم، بسيجيوار از «مين حادثهها» نترسيم، نترسيم اگر صداي «ارابههاي مرگ» آمد! نترسيم اگر جلوي پاي ما خمپاره يأس تركيد و اگر مقابلمان كاتيوشاي محبت ذوب شد.
به «آرپي جي نيايش» خود تكيه كنيم و در غلغله تانكهاي تنهايي به تيربار آه خود متكي باشيم. در عمليات شفاف آيينه گيرندههاي ماهواره وصل با خدا باشد. براي خدا حرف بزنيم، براي خدا گرههاي شيطان را پيدا كنيم، براي خدا به ديدباني اهريمنان برويم، عالم بلاست و عارف بسيجي دلدادهاي است كه به فاصله تكبير از «خاكريز تن» به خدا خيز جان يورش ميبرد، خط و خال خوبان را ميشكند، و به دوره زيبايي واصل ميشود. ميرود و سيم سوختن را بر گرد اميال خود ميگرداند و «مهمات آرزوها» را به آتش ميكشد، آتش عشق، آتشي كه «خونين شهر فراق» را به «خرمشهر وصال» تبديل ميكند.
بسيجي ستاد سوختن است ـ بسيجي كارمند كبرياست ـ بسيجي دستفروش دل است. بسيجي اجارهنشين خداست و كرايه عبوديت خود را به صاحب خانه كعبه پرداخت ميكند. بسيجي جوان عرفان است، چهارده سالگي عشق است، غل دوست داشتن و جوش عشقبازي است.
بسيجي بايست كه سالك را از خاكريزهاي جهان به ماوراء كائنات پرواز ميدهد. من خود يك «زيارت وارث» كامل را در چشمان يك بسيجي عاشق تا ته خواندهام. من يك «اربعين» تمام در چله چشم يك بسيجي عارف رياضت كشيدهام. من در «مدرسه عشق» ثبت نام كردم. روي يك نيمكت با يك بسيجي تنها نشستم و «الفباي» عاشقانه حيات را آموختم و او تا چشم كار ميكرد زيبا بود! و تا چشم كار ميكرد سرمه ميدانست. تا چشم كار ميكرد برق تجلي داشت. تا لب باز ميكرد «آيات الهي» جاري ميشد و تا چشم ميبست روياهاي جهان آواز ميخواندند و تا گام به راه مينهاد تعظيم مقصدها آغاز ميشد. من نميتوانستم بدون بسيج به «جنگ جاهليت» بروم، من نميتوانستم بدون ثبت نام در دسته مجاهدان به «شكار نفس» بپردازم.
بدون بسيجي شناسنامه عشق باطل است، بدون بسيجي عقد محبت نابستني است، بدون بسيجي نميتوان هيچ ويرانستاني را آباد كرد. بايد تنگه نفس را بست و تجارت آزاد شيطان را زير گلوله گرفت. هيچ جنگلي بدون بسيج پيروز نميشود و هيچ صلحي بدون بسيج پايدار نيست. «بسيج نويسنده جنگ و صلح است»
بسيجي تنها عاشقي است كه ميتواند «كاسه زهر» را بنوشد و ترانه «احلي من العسل» بخواند. بياييد امسال بسيج بكاريم تا استقلال درو كنيم. بياييد به دست بسيجيها بركت را بستهبندي كنيم و به نام نامي بسيج قراردادهاي بزرگ را ببنديم. بسيج ميتواند معاهده «رژي» را لغو كند و در قهوهخانههاي تاريخ «جنبش تنباكو» راه بياندازد، دليران تنگستان را نگاه كنيد، تنگدستان بسيجي خود مانند كه هنوز «مخ مورگان شوستر» از ضرب شصت بسيجي منگ است.
هنوز عطر پيراهن خونين بسيجي در بيشههاي «دارخوين» ميوزد. هنوز…
هفته بسيج بر دلاوران بسيجي اسوههاي صبر و استقامت مبارك و تهنيت باد.
من شاگرد «چمران» در دهلاويه و سوسنگردم. من ياور «همت» در كردستانم. من بروجردي را خوب ميشناسم، «زينالدين و باكري و خرازي» نيز مرا خوب به ياد دارند. من با «افشردي» در يك كاسه غذا ميخوردم، من هم سلولي «محمد جواد تندگويان» در صلاحالدين و رماديه و موصل، من «احمد متوسليان» را هيچ وقت فراموش نميكنم. من در «عمليات خيبر» با شهداء سوار بر قايق، مجنونوار دنبال ليلي ميگشتيم. من در معيت غواصان در شب «فتح فاو» از اروند گذشتم. من با بچههاي محاصرهشده در «پاوه» نماز جماعت ميخواندم، من از كوچكي با غواصان مظلوم «ام الرصاص و كربلاي 4» بزرگ شدهام، من زير آتش مستانه دشمن در كربلاي 5 براي بچههاي مانده در كانال ماهي، كنسرو ماهي ميبردم. من زخم عميق جانبازان جاده «ام القصر» را فراموش نميكنم. من و شهداء در «كارخانه نمك» نمك بر قلب امام نپاشيديم بلكه با نثار جان نمكهاي پاشيده شده بر قلبش را شستشو داديم من با بچههاي مخلص و مظلوم «بعلبك و بنيشير و پادگان خثنا» سالهاي سال است دوست صميمي هستم. من شهيد «شقاقي» را هرگز فراموش نميكنم. من «محمد حسين فهميده» را در اوايل جنگ بارها ديدهام. من «صادق» را دوست دارم.
مگر ميشود من از خامنهاي اطاعت نكنم. من از كوچكي با او بزرگ شدهام و در سنگرهاي غرب و جنوب با او بر سر يك سفره مينشستم. ما با همديگر هفته اول شهادت خودرا در كوهپايههاي كبريا به سرآورديم، در دست قنوت بر «ارتفاعات ا…اكبر» در بيابان حجاز بر «تنگ حاجيان» و ما مانند تنگ چشمان دنيا به ميوه آخرت چشم ندوختيم، بلكه مثل مضموني در غزل سعدي تماشاگران بستان شديم، مثل بلبلان مست شاخسار شهود، در بستان هست نشستيم. يادت ميآيد وقتي انگشتان مقدست را به «ميدان مين» سينهام كشيدي چقدر صداي «مجروحان» معبر بلند شد. آن شيارهاي سرخ زخمي را ديدي؟ آن كبوتران سربريده تبسم را نگاه كردي؟ ديدي چقدر بوسة بسيجي من عاشقانه از سيل سرخ پيشانيت گذشت و به اعماق خونين زخمت دويد؟ ديدي چه عارفانه بازوان بغضت را بر شانه گرفتم و چه قهرمانانه از آوار پياپي حقيقت گذشتم تا گردن در آتش مانده اشتياقت را به آغوش كشم.
يادت ميآيد در عمليات والعشق يك، يك هزار هكتار گيسوي زلف يار را به تصرف تصنيف درآورديم، يادت ميآيد وقتي شغالان فراق از بيشههاي برودت بيرون ميجستند چه زبونانه در مقابل پلنگ مغرور عشق دخيل يا دلداده ميگفتند و ما عكس پير ميكده آخرالزمان را فاتحانه بر جوشن ذوب شده سردار سرشكسته قادسيه و براي نياي يكتا پرستان مسلمان صلوات ميفرستاديم؟ آه چه روزهاي رازيانه رنگي! چه شبهاي شرابافكني! چه لحظههاي جاويداني! چه ثانيههاي طولاني كوچكي! چه مردان مجردي! چه زنان مقدسي! چه جادههاي ضرب در ابديتي! چه كوچههاي پيچيده در بوي گلي! چه خانههاي زنبوري روشني! چه چشمهاي عسلي بركتي! مادرم وقتي قنوت ميگفت گويي نقشه عملياتي بهشت را نگاه ميكرد، خودم وقتي كوله پشتي را بدوش ميگرفتم انگار قباله آخرت را به شانه داشتم، ما به دلخواه خود باغهاي ابدي را به ديگران هديه ميداديم. بيا مثل «بسيجيها» دست همديگر را بگيريم و به باغهايي برويم كه در آن شمشادهاي شهيد و سروهاي راست قامت استوار ايستادهاند، بيا به خط بسيجيها براي همديگر نامه بنويسيم، همديگر را مثل دو بسيجي، دو فاخته سرگردان، دو چكاوك مجروح، دوست بداريم.
بيا از صحراي جدايي عبور كنيم و از بيابان تشنه فراق بگذريم، بسيجيوار از «مين حادثهها» نترسيم، نترسيم اگر صداي «ارابههاي مرگ» آمد! نترسيم اگر جلوي پاي ما خمپاره يأس تركيد و اگر مقابلمان كاتيوشاي محبت ذوب شد.
به «آرپي جي نيايش» خود تكيه كنيم و در غلغله تانكهاي تنهايي به تيربار آه خود متكي باشيم. در عمليات شفاف آيينه گيرندههاي ماهواره وصل با خدا باشد. براي خدا حرف بزنيم، براي خدا گرههاي شيطان را پيدا كنيم، براي خدا به ديدباني اهريمنان برويم، عالم بلاست و عارف بسيجي دلدادهاي است كه به فاصله تكبير از «خاكريز تن» به خدا خيز جان يورش ميبرد، خط و خال خوبان را ميشكند، و به دوره زيبايي واصل ميشود. ميرود و سيم سوختن را بر گرد اميال خود ميگرداند و «مهمات آرزوها» را به آتش ميكشد، آتش عشق، آتشي كه «خونين شهر فراق» را به «خرمشهر وصال» تبديل ميكند.
بسيجي ستاد سوختن است ـ بسيجي كارمند كبرياست ـ بسيجي دستفروش دل است. بسيجي اجارهنشين خداست و كرايه عبوديت خود را به صاحب خانه كعبه پرداخت ميكند. بسيجي جوان عرفان است، چهارده سالگي عشق است، غل دوست داشتن و جوش عشقبازي است.
بسيجي بايست كه سالك را از خاكريزهاي جهان به ماوراء كائنات پرواز ميدهد. من خود يك «زيارت وارث» كامل را در چشمان يك بسيجي عاشق تا ته خواندهام. من يك «اربعين» تمام در چله چشم يك بسيجي عارف رياضت كشيدهام. من در «مدرسه عشق» ثبت نام كردم. روي يك نيمكت با يك بسيجي تنها نشستم و «الفباي» عاشقانه حيات را آموختم و او تا چشم كار ميكرد زيبا بود! و تا چشم كار ميكرد سرمه ميدانست. تا چشم كار ميكرد برق تجلي داشت. تا لب باز ميكرد «آيات الهي» جاري ميشد و تا چشم ميبست روياهاي جهان آواز ميخواندند و تا گام به راه مينهاد تعظيم مقصدها آغاز ميشد. من نميتوانستم بدون بسيج به «جنگ جاهليت» بروم، من نميتوانستم بدون ثبت نام در دسته مجاهدان به «شكار نفس» بپردازم.
بدون بسيجي شناسنامه عشق باطل است، بدون بسيجي عقد محبت نابستني است، بدون بسيجي نميتوان هيچ ويرانستاني را آباد كرد. بايد تنگه نفس را بست و تجارت آزاد شيطان را زير گلوله گرفت. هيچ جنگلي بدون بسيج پيروز نميشود و هيچ صلحي بدون بسيج پايدار نيست. «بسيج نويسنده جنگ و صلح است»
بسيجي تنها عاشقي است كه ميتواند «كاسه زهر» را بنوشد و ترانه «احلي من العسل» بخواند. بياييد امسال بسيج بكاريم تا استقلال درو كنيم. بياييد به دست بسيجيها بركت را بستهبندي كنيم و به نام نامي بسيج قراردادهاي بزرگ را ببنديم. بسيج ميتواند معاهده «رژي» را لغو كند و در قهوهخانههاي تاريخ «جنبش تنباكو» راه بياندازد، دليران تنگستان را نگاه كنيد، تنگدستان بسيجي خود مانند كه هنوز «مخ مورگان شوستر» از ضرب شصت بسيجي منگ است.
هنوز عطر پيراهن خونين بسيجي در بيشههاي «دارخوين» ميوزد. هنوز…
هفته بسيج بر دلاوران بسيجي اسوههاي صبر و استقامت مبارك و تهنيت باد.
موفق و سربلند باشید - یاحق
توسط مهدی زارع محمودآبادی در سه شنبه 28 مهر 1388 ساعت 11:05 AM
نظرات 0

