تقصیر من است اینکه، کم میآیی
تقصیر من است اینکه، کم میآیی
هرگاه شدم اسیر غم میآیی
این جمعه و جمعه های دیگر حرف است
آدم بشوم، سه شنبه هم میآیی
زمستان خسته شد از بی بهاری
زمستان خسته شد از بی بهاری
جهان میلرزد از این بی قراری
گمانم جمعهای باقی نمانده
خدایا تا به کی چشم انتظاری
گرچه پیمان را شکستم، بر سر پیمانه ام
گرچه پیمان را شکستم، بر سر پیمانه ام
با همه بدعهدی ام، آن عاشق دیوانه ام.
گر به ظاهر دورم از درگاه تو، ای نازنین
باز هم مشتاق روی دلکش جانانهام
تا کی ورق ورق کنم این سر رسید را
تا کی ورق ورق کنم این سر رسید را
چون کودکی، رسیدن سال جدید را
با دست زیر چانه، تو را آه میکشم
چون غنچهای که آخر اسفند، عید را





