a:blog_title[r]

چند داستان کوتاه از شهدا

چند داستان کوتاه از شهداا

 

توی همه آنهایی که مرا بخاطر کم سن‌وسالی اذیت می‌کردند یکی خیلی مرا سوزاند. هیچ وقت یادم نمی‌رود.آمد جلوی همه خیلی آرام و ساده و بدون کنایه گفت :"تو اگر شهید بشوی آن دنیا یک بچه حوری گیرت می‌آید."

 

شب بود. یکی داد می‌زد :"ساکت شو! ساکت شو! تو  نمی‌تونی اشک منو در بیاری."رفتم سمت صدا. دیدم یک نفر انگشت‌هایش قطع شده. این حرف را به دست خونی‌اش می‌گوید :"ساکت شو! ساکت شو! تو نمی‌تونی اشک منو در بیاری"

 

هروقت می‌خواهیم با سید برویم توی شهر قدمی بزنیم یکی دو نفر جلوتر می‌روند تا اگر بوی کباب شنیدند خبرش کنند. حساسیت دارد به بوی کباب. حالش خیلی بد می‌شود. یک بار خیلی پاپِی شدیم که چرا.گفت :" اگر در میدان مین بودی و به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل می‌کرد و دوستت برای اینکه معبر عملیات لو نرود، آن را می‌گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می‌شد و حتی داد نمی‌زد و از این ماجرا فقط بوی گوشت کباب شده می‌آمد توی فضا، تو به این بو حساس نمی‌شدی؟"

 

لاغر و شکسته، روی ویلچر. انگار نخاعش قطع شده بود. پسر جوانی رفت جلو. سلام کرد. ضبط را گرفت جلویش.-لطف میکنید حالا که جنگ تموم شده از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یه خاطره بگید.نگاه کرد.خاطره؟! من هیجده‌ساله روی این صندلی چرخ‌دار هستم. خوبه؟

 

عکس اول را در آورد: این پسر اولم محسن است! عکس دوم را گذاشت روی

عکس محسن: این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت! عکس

سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛ رفت بگوید این پسر سوم...

سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد...

امام(ره) گریه اش گرفته بود…

 فوری عکس ها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت: چهارتا پسر دادم که اشکتو نبینم...

 

 

پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟

مادر گفت : باقالی پلو با ماهی...

با خنده رو به مادر کرد و گفت : ما امروز این ماهی ها را می خوریم و یک روزی این ماهی ها ما را می خورند...

چند وقت بعد...عملیات والفجر 8 ...

درون اروند رود گم شد...

و مادر...اتاآخر عمرش ماهی نخورد...    



مرضیه طغیانی یک شنبه 12 دی 1395  نظرات0

مصطفی و مجتبی بختی

 

یه شب به دعوت برادر شهید قاسمی دعوت شدم برا سخنرانی تو یه مسجد حلقه صالحین بود .

بعد از پایان مجلس دو تا جوون پیله شدن که حاجی ما رو هم با خودت ببر و کلی اسرار و التماس گفتم راهی نداره بازم ول کن نشدن گفتم چه نسبتی با هم دارین شماها گفتن پسر خاله هستیم خلاصه به اصرار شمارمو گرفتن و تلفنی پیگیر رفتن بودن از من انکار و از اونا اصرار گفتم صبر کنین برم اگه شد خبرتون میکنم اگه نشد هم برین دنبال افغان شدن ..(لهجه و مدرکداشته باشین)
نمیدونم این موجودات غیر زمینی از کجا شماره سوریه مو هم پیدا کردن و بعد رفتن بازم پیگیر بودن اینقدر که بلاخره فرماندهان رو متقاعد کردم که بیان اما خبری دیگه ازشون نشد...

تا اینکه بعد از دو ماه تو تدمر وقتی گردان جدید اومد تو مسجد یکی با لهجه غلیظ افغانستانی از پشت صدام کرد و حال و احوال کرد گفتم کجا همو دیدیم ؟
گفت از ما فراموش کردی در مسجد برایمان خطابه کردی!
بعد که پسر خالشو نشونم داد تازه فهمیدم عهههه اینا که همون دو تا هستن !
جا خوردم اخه یکیشون مشهدی حرف میزد تو مسجد دومی تهرونی!
گفتم دمتون گرم پس بلاخره اومدین گفت ۴۵ روزه سوریه هستیم مرخصیمون هم رسیده اما شنیدیم عملیاته نرفتیم.

بعد چند روز برا سرکشی به خط و توجیه فرماندهان دفاع وطنی رفتم رو ابرویی ۲ که اسم یه تپه بود پر از گرد و خاک از سنگر بیرون اومدن و یه احوال پرسی سریع کردن زود رفتن.
فک کردم از من دلخور شدن که بهشون سر نمیزنم.رفتم پیش فرماندشون درخواست کنم بدنشون به یه واحد دیگه که دم دستم باشن.
فرمانده گروه تک تیراندازها, مخالفت کرد و گفت این دو تا پسر خاله بهترین نیروهام هستن به هیچ کس نمیدمشون.
 فرداش رفتم سراغشون گفتم از من دلخورین؟
گفتن نه آقا ابوزهرا ما سر پستمون بودیم نمیشد ترک پست کنیم گناه بود.

تا اینکه یه روز داعش به اون تپه حمله کرد...تپه سقوط کرد و چند ساعتی هم دست دشمن بود با حاج مهدی حرکت کردیم به سمت تپه ماشینهاشون بالای تپه بود و با توپ ۲۳ داشتن به سمتون شلیک میکردن وقتی به تپه رسیدیم ماشینمون پر از سوراخ تیر و ترکش بود حتی لباس تنم سوراخ شده بود اما حتی یه خراش کوچک هم بر نداشتم حاج مهدی شروع کرد به توپخانه دستور شلیک داد گلوله های توپ رو سر خودمون و دشمن پایین میومد یه گروه پشتیبانی هم از راه رسید و دشمن وا به فرار گذاشت به بالای تپه که رسیدیم دو تا پسرخاله کنار هم یا بهتره بگم تو بغل هم لبخند زنان شهید شده بودن .
ابو علی و چند تا از بچه های فرهنگی رسیدن و شهدا رو به عقب بردن

دو تا پسرخاله ها کسی نبودند جز برادران شهید مجتبی و مصطفی بختی
که چون میدونستند دو تا برادر همزمان نمیشه کار کنن خودشونو پسرخاله معرفی کرده بودند.

عصر اون روز خیلی دمق بودم بغض تو گلوم بود منتظر بودم یه جا خالیش کنم تا اینکه سید ابراهیم رسید
با چشمان اشک آلود عکسهای سر متلاشی شده و جسم پاره پارشونو نشونش دادم.

با یه خنده ای گفت جووون چه خوشگل شهید شدن کفری شدم و افتادم دنبال سید ابراهیم و اونم تو خاکا میدوید و میگفت انشالله تو از این بدتر شهید بشی.

هیچ وقت یادم نمیشه مادر بزرگوارشونو که بعد از مجلس با لبخند متینی میگفت مجلس عقیقه بچه هام حتما بیاین وگرنه دلخور میشم. میگفت ما شیرینی و میوه به مهمونا میدیم ما عذادار نیستیم

روحشان شاد راهشان پر رهرو



مرضیه طغیانی یک شنبه 12 دی 1395  نظرات0

وصیـت نامه

 



مرضیه طغیانی جمعه 10 دی 1395  نظرات0

بین الحرمین دیگری میسازیم

 

 

 

ما شیعه حیدریم و سرافرازیم

 

دل به عشق آل فاطمه میبازیم

 

فرمانده لشکری ما عباس است

 

در ارتش او تا به ابد سربازیم

 

تا کور شود هر آنکه نتواند دید

 

ما به بارگاه اهلبیت می نازیم

 

از صحن رقیه تا حریم زینب

 

بین الحرمین دیگری میسازیم



مرضیه طغیانی جمعه 10 دی 1395  نظرات0

ما منتظر اشاره عباس ایم

 



مرضیه طغیانی جمعه 10 دی 1395  نظرات0

مکبر مسجد

مادر بزرگ که آماده می شد، صدایش صدا می زد:
مهدی! بریم؟
مهدی خوشحال و خندان دست مهربان مادر بزرگ را می گرفت و با هم راهی مسجد می شدند.
بعد از مدتی مهدی شروع کرد به تمرین تکبیر گفتن و کم کم شد مکبر مسجد.
مادر بزرگ با خوشحالی به پدرو مادر مهدی گفت : آخر و عاقبت این بچه سعادت و خوشبختی است.
سال های پیش مادر بزرگ به رحمت خدا رفت و نبود تا ببیند مهدی با شهادت به سعادت رسید.

بسته های کالا
بعد از شهادتش، از سرکارش چند بسته کالا آوردند و گفتند: اینها برای مهدی است. او همیشه بسته ی کالایش را می برد برای خانواده های نیازمند.
وقتی موتورش را جلوی بیمارستان طرفه به سرقت بردند،ناراحتی اش برای این بود که وسیله ی کمک رسانی و هیئت رفتنش را برده اند.

عکس شهدا
عباس آقا خادم مسجدامام رضاعلیه السلام تعریف می کرد:
یک روز نشسته بودم توی حیاط مسجد. مهدی آمد کنار من نشست . یک دفعه چشمش افتاد به عکس شهدا که بالای دیوارهای مسجد نصب شده بود.
روبه من کرد و با حسرت گفت: یعنی می شه یک روز هم عکس مار بزنند آن بالا پیش شهدا؟
گفتم: آنها برای زمان خوشان بودند. تو باید بروی زمان خودت را پیدا کنی.
حال عباس آقا داشت دنبال عکس مهدی می گشت تا بزند آن بالا پیش شهدا.
آخرین پیامک مهدی
مهدی قبل از رفتن به سوریه، آخرین پیامکش را برای یکی از دایی هایش فرستاد:
دایی ! من رفتم. دستمال اشکهام روبا کمی تربت کربلا گذاشته ام لای قرآن روی طاقچه. اگه یه وقت طوری شد، آنها بگذارید کنارم

 



مرضیه طغیانی پنج شنبه 9 دی 1395  نظرات0
تعداد کل صفحات : 4 | 1 2 3 4