در این پست به * یک شعر زیبا * پرداخته شده است.



سر کلاس ادبیات معلم گفت

 
فعل رفتن رو صرف کن

گفتم : رفتم ...رفتی ...رفت

ساکت می شوم ، می خندم ،

 
ولی خنده ام تلخ می شود

معلم داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شکست ...غم رو دلم نشست

رفت و شادیم مُرد ...شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من می خندم و می گویم :

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته که به آن می خندم 

 نگاشته شده توسط محمد علی نخلی در پنج شنبه 23 دی 1389  ساعت 11:18 AM | نظرات 0 | لينک مطلب


Powered By Rasekhoon.net