فصل تنهايي زهرا و علي سر شده است
شب اين واديه چون روز منور شده است
زودتر از همه مژده به پيمبر دادند
نوه ات آمده و فاطمه مادر شده است
نقل ميکنند يک روز مردي از اهل شام امام حسن عليه السلام رو سوار بر مرکب ديد.
شروع کرد به لعن و سَبِّ ايشون و پدر بزرگوارشون!
حضرت پاسخي ندادند تا شخص ساکت شد.
سپس با چهرهاي خندان به آن فرد سلام دادند و فرمودند:
أَيُّهَا الشَّيْخُ أَظُنُّکَ غَرِيباً وَ لَعَلَّکَ شَبَّهْت
اي پيرمرد! به گمانم در اين شهر غريب هستي. شايد سوء تفاهمي شده.
اگر از ما رضايت بخواهي رضايت ميدهيم، اگر درخواستي داري به تو عطا ميکنيم، اگر راهنمايي بخواهي راهنمائيت ميکنيم، اگر از ما مرکبي بخواهي به تو مرکب ميدهيم، اگر گرسنه باشي به تو غذا خواهيم داد، اگر برهنه باشي برايت لباس تهيه ميکنيم، اگر نيازمند باشي بي نيازت ميکنيم و اگر رانده شدهاي پناهت خواهيم داد.
اگر مرکبت را به سمت ما حرکت دهي و مهمان ما باشي تا موقعي که بخواهي برگردي بسيار خوب خواهد بود! وقتي مرد شامي اين سخنان رو شنيد گريست و گفت:
أَشْهَدُ أَنَّکَ خَلِيفَةُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه
شهادت ميدهم که تو خليفه خدا روي زمين هستي
و خداوند بهتر ميداند که رسالتش را در کجا قرار دهد.
تو و پدرت دشمنترين خلق خدا نزد من بوديد ولي اکنون محبوبترين آفريدهي خدا هستيد. سپس مرد به سمت خانهي حضرت حرکت کرد و تا هنگامي که در مدينه بود مهمان امام حسن عليه السلام بود.
(بحارالانوار جلد43 صفحه344)