باسلام ودرودبرمنجي عالم بشريت امام زمان(عليه السلام)فرمانده حقيقي رزمندگان اسلام وبا سلام برامام امت خامنه اي رهبر.اين وبلاگ سعي بر اين دارد كه بتواند گوشه اي ازخاطرات ويا وصيت نامه هاي الهي شهداء را به شما عزيزان نشان بدهد. باتشكر ازبازديد شما عزيزان

كمتركسي هست كه «حاج حسين خرازي»رانشناسدفرمانده جانباز لشكرمقدس 14امام حسين (ع)كه هميشه يكي از آستين هاي پيراهنش خالي از دست بود.درزندگي مطالعاتي ام  خاطرات زيادي از اين بزرگوار شنيده وخوانده ام ولي اين يكي كه عباسعلي كريمي برايم نقل كرده بود بد جوري منقلبم نموده است ومانده ام در انبوه افكارم كه نامش را چه بگذارم بهتراست به شما بسپارم تا خودتان  براي اين صفت كه بيانگرخصلت هاي زيادي از يك انسان كامل است نامي انتخاب كنيد.

حدود16سال داشت.رزمنده بسيجي بود كه تازه به جبهه آمده بود.او را به عنوان د‍‍ژبان در ورودي م.قعيت عقبه لشكر تعيين كرده بودندوبازرسي عبور ومرورخودروها را برعهده داشت.

حاج حسين به اتفاق دو نفراز مسؤلان لشكر درحالي كه سوارتويوتا بود قصدداشت به موقعيت مورد نظر وارد شود ولي دژبان تازه وارد كه از روي چهره حاجي را وهمراهانش را نمي شناخت گفت:«كارت شناسايي!»

حاجي گفت:«همراهمان نيست.»

دژبان:«پس حق ورود نداريد.»

يكي ازهمراهان خواست حاج حسين را معرفي كند اما حاجي با اشاره او را به سكوت فرا خواند.اصراركرد.سودي نداشت.

دژبان كارت شناسايي مي خواست.

همراه ديگرحاج حسين كه ديگر طاقتش طاق شده بود گفت:«طناب رو بنداز بريم حوصله نداريم.»

دژبان درحالي كه اسلحه را به طرف آنها نشانه رفت با لحني خشن گفت:«بلبل زبوني مي كنيد!زودبيائيد پائين دراز بكشيد رو زمين كمي سينه خيز بريد تا با مقررات آشنا بشيد.»

حاج حسين با فروتني خاصي كه داشت به همراهان خود آهسته گفت:«هركار مي گويد انجام دهيد»

وازخودرو پياده شد.همراهان نيز به پيروي از ايشان همين كار راكردند.وقتي كه پياده شدند دژبان متوجه شد يكي از آنها حاج حسين يك دست بيشتر ندارد براي همين گفت:«خيلي خوب تو سينه خيز نروآماده مرتب بشين پاشو .»

درهمين حين مسئول دژباني كه در حال عبور از آن حوالي بود منظره را ديد وسرا سيمه وپرخاش كنان به طرف دژباني دويدوگفت:«برو كنار بگذار وارد شوند مگر نمي داني ايشان فرمانده لشكر هستند.»

باشنيدن اين سخن حالت بيم وشرمساري شديدي در چهره دژبان هويداشد.حاج حسين بدون آ»كه ذره اي ناراحتي در چهره روحاني اش مشاهده شود با تبسمي حق شناسانه دژبان را درآغوش گرفت بوسه اي از روي مهر برچهره او زد وگفت:«اتفاقا وظيفه اش راخيلي خوب انجام داد.»

وپس ازسپاس گزاري از دژبان بخاطر حن انجام وظيفه او را بدرود گفت .

حال شما نام اين خصلت را چه مي گذاريد؟تواضع يا......... 





لينک مطلب
 توسط مسعود منتظری در جمعه 12 مهر 1392  ساعت 6:43 PM نظرات 0

برادر(حسينعلي مصطفايي)يكي از همرزمان سردارشهيد(حسين صنعتكار)فرمانده محورعملياتي لشكرزرهي 8نجف اشرف نقل مي كند:

روزي در مقرانديمشك بدم وقصدعزيمت به مقرلشكردراهواز راداشتم.چون وسيله نداشتم منتظرشدم تا باماشين هاي ديگرواحدبروم.دراين حين ديدم شهيد(حسين صنعتكار)باماشينش ازراه رسيد.

گفتم:اهوازمي رويد؟

پياده شدوجوابم راداد:بله!سوارشو!

كناردست راننده نشستم وبا خودم گفتم:حتما اونيزكنارمن سوارمي شود

ولي دورازانتظارديدم يك بسيجي راكنارمن نشاندوخودش با چندبسيجي ديگرعقب وانت سوارشد.هرچه اصراركرديم بياييدجلو بنشيند موثرواقع نشد.

در آن ظهر گرم خوزستان كه گرماي هوا 47درجه سانتيگراد بالاي صفر بود تا اهواز عقب وانت نشست وما ازخجالت نتوانستيم حتي يك بار هم به عقب وانت نگاه كنيم و وضعيت اووبسيجيان ديگرراببينم.





لينک مطلب
 توسط مسعود منتظری در جمعه 12 مهر 1392  ساعت 4:05 PM نظرات 0

ازخودم مي پرسم:

درهياهوي بزم روزهاي زرد

مستي لاله درخرابه هاي سرد

كاكتوس ريشه دوانده درگلدان

سهم كدام باغ رسوايي است!؟

شمشيرها درغلاف

تيغ سلاخي ها

روي رگ چنار

ياكريم ها وكبوترها

كوچ كرده اندسمت خدا

وبازهاي شيخان عرب

مست مستي مستانه هايي شده اند

كه ازسمت شرق

صادرمي شوند!

براي چه جنگيديم!

چراشهيد داديم؟





لينک مطلب
 توسط مسعود منتظری در جمعه 12 مهر 1392  ساعت 2:18 PM  


POWERED BY RASEKHOON.NET