آخرین امید
سیره معصومین علیهم السلام. سرداران شهید
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 19 اسفند 1389  توسط mr kahani | نظرات (0)

سلام.چون اصل وبلاگم درباره امام زمان(عج) بهتردونستم اول مطالبی رودرباره امام زمان(عج) بنویسم مثلا کی ،کجابهدنیا اومدند القاب حضرت ،شمائل حضرت و..............

علامه مجلسى رحمه اللّه در ( جلاءالعيون ) فرموده : اشهر در تاريخ ولادت شريف آن حضرت آن است كه در سال دويست و پنجاه و پنجم هجرت واقع شد و بعضى پنجاه و شش و بعضى پنجاه و هشت نيز گفته اند و مشهور آن است كه روز ولادت شب جمعه پانزدهم ماه شعبان بود و بعضى هشتم شعبان هم گفته اند و به اتفاق ، ولادت آن جناب در سرّ من راءى واقع شد، و به اسم و كنيت با حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم موافق است و در زمان غيبت ، اسم آن جناب را مذكور ساختن جائز نيست و حكمت آن مخفى است و القاب شريف آن جناب مهدى و خاتم و منتظر و حجت و صاحب است .(1)...................................

كلينى و ابن بابويه و شيخ طوسى و سيد مرتضى و غير ايشان از محدثين عالى شاءن به سندهاى معتبر روايت كرده اند از حكيمه خاتون كه روزى حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام به خانه من تشريف آوردند و نگاه تندى به نرجس خاتون كردند، پس عرض كردم كه اگر شما را خواهش او هست به خدمت شما بفرستم ، فرمود كه اى عمه ! اين نگاه تند از روى تعجب بود؛ زيرا كه در اين زودى حق تعالى از او فرزند بزرگوارى بيرون آورد كه عالم را پر از عدالت كند بعد از آنكه پر شده باشد از ظلم و جور، گفتم : او را بفرستم به نزد شما؟ فرمود كه از پدر بزرگوارم رخصت بطلب در اين باب .
حكيمه خاتون گويد كه جامه هاى خود را پوشيدم و به خانه برادرم امام على نقى عليه السلام رفتم ، چون سلام كردم و نشستم بى آنكه من سخنى بگويم حضرت از ابتداء فرمود كه اى حكيمه ! نرجس را بفرست براى فرزندم ، گفتم : اى سيد من ! من از براى همين مطلب به خدمت تو آمدم كه در اين امر رخصت بگيرم . فرمود: كه اى بزرگوار صاحب بركت ! خدا مى خواهد كه تو را در چنين ثواى شريك گرداند و بهره عظيمى از خير و سعادت به تو كرامت فرمايد كه تو را واسطه چنين امرى كرد. حكيمه گفت : به زودى به خانه خود برگشتم و زفاف آن معدن فتوت و سعادت را در خانه خود واقع ساختم . بعد از چند روزى آن سعد اكبر را با آن زهره منظر به خانه خورشيد انوار يعنى والد مطهر او بردم و بعد از چند روز، آن آفتاب مطلع امامت در مغرب عالم بقاء غروب نمود و ماه برج خلافت امام حسن عسكرى عليه السلام در امامت جانشين او گرديد، و من پيوسته به عادت مقرر زمان پدر به خدمت آن امام البشر مى رسيدم . پس روزى نرجس خاتون آمد و گفت : اى خاتون ! پا دراز كن كه كفش از پايت بيرون كنم ، گفتم : تويى خاتون و صاحب من بلكه هرگز نگذارم كه تو كفش از پاى من بيرون كنى و مرا خدمت كنى بلكه من تو را خدمت مى كنم و منت بر ديده مى نهم ، چون حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام اين سخن را از من شنيد گفت : خدا تو را جزاى خير دهد اى عمه . پس در خدمت آن جناب نشستم تا وقت غروب آفتاب پس صدا زدم به كنيز خود كه بياور جامه هاى مرا تا بروم ، حضرت فرمود: اى عمه ! امشب نزد ما باش كه در اين شب متولد مى شود فرزند گرامى كه حق تعالى به او زنده مى گرداند زمين را به علم و ايمان و هدايت بعد از آن كه مرده باشد به شيوع كفر و ضلالت ، گفتم : از كى به هم مى رسد اى سيد من و من در نرجس هيچ اثر حملى نمى يابم ، فرمود كه از نرجس به هم مى رسد نه از ديگرى . پس جستم پشت و شكم نرجس را و ملاحظه كردم ، هيچگونه اثرى نيافتم ، پس ‍ برگشتم و عرض كردم حضرت تبسم فرمود و گفت : چون صبح مى شود اثر حمل بر او ظاهر خواهد شد و مثل او مثل مادر موسى است كه تا هنگام ولادت هيچ تغييرى بر او ظاهر نشد و احدى بر حال او مطلع نگرديد؛ زيرا كه فرعون شكم زنان حامله را مى شكافت براى طلب حضرت موسى و حال اين فرزند نيز در اين امر شبيه است به حضرت موسى .
و در روايت ديگر اين است كه حضرت فرمود كه حمل ما اوصياى پيغمبران در شكم نمى باشد و در پهلو مى باشد و از رحم بيرون نمى آيد بلكه از ران مادران فرود مى آييم ؛ زيرا كه ما نورهاى حق تعالى ايم و چرك و نجاست در از ما دور گردانيده است . حكيمه گفت كه به نزد نرجس رفتم و اين حال را به او گفتم ، گفت : اى خاتون ! هيچ اثرى از حمل در خود مشاهده نمى نمايم . پس شب در آنجا ماندم و افطار كردم و نزديك نرجس خوابيدم و در هر ساعت از او خبر مى گرفتم و او به حال خود خوابيده بود، هر ساعت حيرتم زياده مى شد و در اين شب بيش از شبهاى ديگر به نماز و تهجد برخاستم و نماز شب ادا كردم چون به نماز وتر رسيدم نرجس از خواب جست و وضو ساخت و نماز شب را به جاى آورد چون نظر كردم صبح كاذب طلوع كرده بود پس نزديك شد شكى در دلم پديد آيد از وعده اى كه حضرت فرموده بود ناگاه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام از حجره خود صدا زد كه شك مكن كه وقتش نزديك رسيده . پس در اين وقت در نرجس اضطراب مشاهده كردم پس او را در برگرفتم و نام الهى را بر او خواندم باز حضرت صدا زدند كه سوره اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ را بر او بخوان . پس از او پرسيدم كه چه حال دارى ؟ گفت : ظاهر شده است اثر آنچه مولايم فرمود. پس چون شروع كردم به خواندن سوره اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ، شنيدم كه آن طفل در شكم مادر با من همراهى مى كرد در خواندن و بر من سلام كرد، من ترسيدم پس حضرت صدا كرد كه تعجب مكن از قدرت حق تعالى كه طفلان ما را به حكمت گويا مى گرداند و ما را در بزرگى حجت خود ساخته است در زمين . پس چون كلام حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام تمام شسد نرجس از ديده من غائب شد گويا پرده اى ميان من و او حائل گرديد، پس دويدم به سوى حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام فريادكنان ، حضرت فرمود: برگرد اى عمه ! كه او را در جاى خود خواهى ديد، چون برگشتم پرده گشوده شد و در نرجش ‍ نورى مشاهده كردم كه ديده مرا خيره كرد و حضرت صاحب را ديدم كه رو به قبله به سجده افتاده به زانوها و انگشتان سبابه را به آسمان بلند كرده ومى گويد:
( اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ جَدّى رَسُولُ اللّهِ وَ اَنَّ اَبى اَميرُالمُؤ مِنينَ وَصِىُّ رَسُولُ اللّهِ ) .
پس يك يك امامان را شمرد تا به خودش رسيد فرمود:
( اَللّهُمَّ اَنْجِزْلِى وَعْدى وَ اَتْمِمْ لى اَمْرى وَ ثَبِّتْ وِطْاءَتى وَ امْلاِ اَلارْضَ بى عَدْلا وَ قِسْطا ) ؛
يعنى خداوندا! وعده نصرت كه به من فرموده اى وفا كن و امر خلافت و امامت را تمام كن استيلاء و انتقام مرا از دشمنان ثابت گردان و پر كن زمين را به سبب من از عدل و داد.
و در روايت ديگر چنان است كه چون حضرت صاحب الا مر متولد شد نورى از او ساطع گرديد كه به آفاق آسمان پهن شد و مرغان سفيد ديدم كه از آسمان به زير مى آمدند و بالهاى خود را بر سر و روى و بدن آن حضرت مى ماليدند و پرواز مى كردند پس حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مرا آواز داد كه اى عمه فرزند مرا بگير و به نزد من بياور چون برگرفتم او را ختنه كرده و ناف بريده و پاك و پاكيزه يافتم و بر ذراع راستش نوشته بود كه ( جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الباطِلَ كانَ زَهُوقا ) ؛(4) يعنى حق آمد و باطل مضمحل شده و محو گرديد پس به درستى كه باطل مضمحل شدنى است و ثبات و بقا ندارد. پس ‍ حكيمه گفت كه چون آن فرزند سعادتمند را به نزد آن حضرت بردم همين كه نظرش ‍ بر پدرش افتاد سلام كرد پس حضرت او را گرفت و زبان مبارك بر دو ديده اش ماليد و در دهان و هر دو گوشش زبان گردانيد و بر كف دست چپ او را نشانيد و دست بر سر او ماليد و گفت اى فرزند سخن بگو به قدرت الهى ، پس صاحب الا مر استعاذه فرموده و گفت :
( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ وَ نُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةَ وَ نَجْعَلهُمُ الْوارِثينَ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِى الاَرْضِ وَ نُرِىَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُون ) .
   (5 )

ادامه دارد                                                      برگرفته ازسایت تخصصی اهل البیت     www.tarikheslam.com  

منابع :

1- ( جلاءالعيون ) ص 1001.

5- سوره قصص (28)، آيه 5  6.





دنبالک ها: http://tarikheslam.com،