hamtaraneh.com

 

به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم ،
در آستانه ی دریا و علف

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است ـ
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد

پس به هیات گنجی درآمدی:
بایسته و آز انگیز

گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دل پذیر کرده است !

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
ـ متبرک باد نام تو! ـ

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را



 نگاشته شده توسط سجاد نعیمی در چهارشنبه 6 بهمن 1389  ساعت 7:26 PM نظرات 0 | لينک مطلب
می وزد باد سرد
گرمای عشق هم دیگر گرم  نمی کرد
جاده باریک می شد
افق تاریک می شد
سرعتم هر چقدر کم می شد
خانه بازهم نزدیکتر می شد
ستاره سوسو می زند
خدا به من چشمک می زند
دلم پر از امید می شود
حتما، فردا آسمان نقرهای می شود


 نگاشته شده توسط سجاد نعیمی در چهارشنبه 6 بهمن 1389  ساعت 7:19 PM نظرات 0 | لينک مطلب

عکس یکی از کهن ترین مجموعه های شطرنج را نشان می دهد که در نیشابور کشف شده و متعلق به سده ی دوازدهم میلادی یعنی حدود نهصد سال پیش است. این مجموعه اکنون در موزه ی متروپولیتن نیویورک قرار دارد.

 
hamtaraneh.com
 
بر اساس منابع ادبی و نیز آثار باستانی یافته شده ریشه ی شطرنج به سرزمین هند بازمی گردد. از سال 600 پس از میلاد رد پای شطرنج در ایران دیده می شود. فردوسی در شاهنامه ریشه ی اختراع شطرنج را سوگواری شهبانویی بیان می کند که یکی از پسرانش در جنگ با پسر دیگرش کشته شده است و مهره های شطرنج در دو سو تعبیری از لشکرهای این دو فرزند است.
فردوسی همچنین نحوه ی معرفی بازی شطرنج به ایران را به این گونه شرح می دهد که فرمانروای هند این بازی را، به عنوان یک چالش و مبارزه طلبی، همراه با نماینده ی خود به دربار ایران می فرستد و میزان مالیات خود به ایران را مشروط بر کشف راز و نحوه ی این بازی در دربار ایران می کند. این داستان را در شاهنامه می توانید در اینجا بخوانید.
عکس بالا یکی از کهن ترین و در عین حال کامل ترین مجموعه های شطرنج به جای مانده از دوران کهن است. مهره های به جا مانده از این مجموعه شامل هفده مهره ی فیروزه ای و پانزده مهره ی بنفش رنگ است. مهره ی شاه به صورت تخت شاهی بزرگی در میانه ی میدان نشان داد.

 



 نگاشته شده توسط سجاد نعیمی در چهارشنبه 6 بهمن 1389  ساعت 7:14 PM نظرات 0 | لينک مطلب

يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد!
خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه.
يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ ازش جلو زد!
ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه.
همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!!
طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار.
خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا تو خدايي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟!
موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بيامرزه که واستادي... آخه ... كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت !!!!



 نگاشته شده توسط سجاد نعیمی در چهارشنبه 6 بهمن 1389  ساعت 7:14 PM نظرات 0 | لينک مطلب

 

دوستان عزیز در تکثیر این هدیه ارزشمند  شما نیز کوشا باشید
برای ورود به دیوان هر یک از این مفاخر جهانی لطف فرمایید و بر روی لوگو و لینک آن کلیک فرمایید

http://ganjoor.net/hafez/



 نگاشته شده توسط سجاد نعیمی در چهارشنبه 6 بهمن 1389  ساعت 7:07 PM نظرات 0 | لينک مطلب

 

hamtaraneh.com

 

بگو در شبای تو چی می گذره            بی من از شبای تو کی می گذره

 


 


 نگاشته شده توسط سجاد نعیمی در چهارشنبه 6 بهمن 1389  ساعت 7:05 PM نظرات 0 | لينک مطلب

 

پسر جوان، وقتى پاى سفره عقد نشست و حاضر شد مهريه همسرش را پانصد هزار شاخه گل سرخ و يك جلد ديوان شمس تبريز به خط خودش در نظر بگيرد، نمى‌دانست چند سال بعد بايد چند هزار بيت شعر ديوان شمس را بنويسد .
به نوشته « ايران»، چندى پيش، زنى جوان به شعبه 264 دادگاه خانواده 121 مراجعه
و با ارائه دادخواست طلاق به قاضى نحوى گفت: چند سال پيش بود كه جوان مهندسى به خواستگارى‌ام آمد. از همان اول تصميم گرفتم كه بناى زندگى‌مان را بر پايه تفاهم و عشق و عرفان بگذارم اين بود كه براى مهريه‌ام، پانصد هزار شاخه گل سرخ و
ديوان شمس به خط شوهرم و چهارده سكه بهار آزادى تعيين كردم. فكر مى‌كردم اگر او
حاضر شود چنين مهريه‌اى را بپذيرد، بايد از انديشه بالايى برخوردار باشد
 

وى گفت: او هم پذيرفت و ما بعد از ازدواج، زندگى مشتركمان را آغاز كرديم. در
اين مدت با اينكه از نظر عقيدتى ميان من و شوهرم تفاوتهايى بود و گاهى مشكل پيدا مى‌كرديم ولى من سعى مى‌كردم با گذشت باعث حفظ زندگى مشتركم شوم.
وى ادامه داد: تا اينكه بعد از چند سال، روز به روز بر اختلاف ميان من و اواضافه شد و شوهرم و من به اين نتيجه رسيده ايم كه ديگر امكان ادامه اين زندگى
وجود ندارد و به همين علت من به دادگاه خانواده مراجعه كرده و تقاضاى دريافت
مهريه و طلاق دارم .
با درخواست اين زن جوان، قاضى دستور احضار اين مرد را به دادگاه داد. اين مرد
جوان در برابر قاضى دادگاه خانواده گفت: آقاى قاضى! من و همسرم با اينكه از ابتدا سعى داشتيم تا پايه‌هاى زندگى مشتركمان را استحكام ببخشيم موفق نشديم و
به همي ن علت من هم فكر مى‌كنم بهتر است تا از يكديگر جدا شويم .
وى گفت: طبق مهريه‌اى كه براى همسرم تعيين كرده‌ام، بايد ديوان شمس را به خط
خودم براى او بنويسم و پانصدهزار شاخه گل به او بدهم .
قاضى نحوى پس از استعلام از اتحاديه گل‌فروشان، قيمت پانصدهزار شاخه گل را كه
بخشى از مهريه عروس جوان بود، 150ميليون تومان محاسبه كرده و در حكمى به داماد جوان اعلام شد كه وى موظف به پرداخت 150 ميليون تومان ـ قيمت پانصد هزار شاخه گل سرخ ـ چهارده سكه بهار آزادى و نوشتن از روى اشعار ديوان شمس تبريزى است.



 نگاشته شده توسط سجاد نعیمی در یک شنبه 3 بهمن 1389  ساعت 5:47 PM نظرات 0 | لينک مطلب

در یک کالج در مالزی ، از دانشجویان خواسته شد تا با حداقل کلمات ممکن داستان کوتاهی  بنویسند این داستان باید حول سه موضوع زیر می چرخید:


 

           1. مذهب


           2. سکس

 


            3. راز

 

        

 

داستان کوتاه زیر در کل کلاس نمره ی A+ مثبت گرفت .



 

                

 

        خدای خوبم، من حامله ام؛  یعنی کار کیه؟



 نگاشته شده توسط سجاد نعیمی در یک شنبه 3 بهمن 1389  ساعت 5:44 PM نظرات 0 | لينک مطلب

 

ناصر خسرو قبادیانی به سوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.

نیمه‌های شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می‌رسید.

مبهوت فریادها و ناله‌ها بود که شبان دست بر شانه‌اش گذاشت و گفت:

این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شب‌ها ناله‌هایش را می‌شنویم.

چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می‌گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می‌شویم که نفس می‌کشد.

ناصر خسرو گفت: می‌خواهم به پیش آن مرد روم.

مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد.

ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.

مرد به آن دو گفت از جان من چه می‌خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم. ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدم‌های جدید و زندگی‌های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود....

چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.

چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. .......

سال‌ها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش بازگشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت..

اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می‌گوید: “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می‌کنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو... لبخند آدمیان اندیشه‎های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ”

شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه‌ای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.

باید دنبال شادی ها گشت؛ غمها خودشان ما را پیدا می کنند.(فردریش نیچه)



 نگاشته شده توسط سجاد نعیمی در یک شنبه 3 بهمن 1389  ساعت 5:38 PM نظرات 0 | لينک مطلب

واعظی پرسید از فرزند خویش

هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت، هم کلید زندگیست

گفت زین معیار اندر شهرما
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

 

 



 نگاشته شده توسط سجاد نعیمی در یک شنبه 3 بهمن 1389  ساعت 5:32 PM نظرات 0 | لينک مطلب


  • تعداد صفحات :3
  •    
  • 1  
  • 2  
  • 3  
Powered By Rasekhoon.net