
یاسر حوتی
به زحمت تکیه بر دیوار میکرد
گهی این جمله را تکرار میکرد
الاهی صورتش آتش بگیرد !
که با سیلی مرا بیدار میکرد
×××
چه داغی بر جگر بگذاشتی زجـر
عجب دست زمختی داشتی زجـر
که هر کس دید گلبرگ رخم را
به طعنه گفت که گل کاشتی زجـر
×××
چو زینب پیکرش را آب می ریخت
ستاره بر تن مهتاب می ریخت
همه دیدند چون زهرای اطهر
ز هر جای تنش خوناب می ریخت
×××
نه تنها پیکرش بی تاب بوده
که گل زخم تنش خوناب بوده
چه کاری کرد سیلی با دو چشمش؟
که گوئی چند روزی خواب بوده
×××
تمام پیکرش از درد میسوخت
لبش از آه آهِ سرد میسوخت
اگر چه شمع سـرخ نیمه جان بود
ندانم از چه رنگ زرد میسوخت
×××
تمام درد بر جانم نشسته
رد خون روی دستانم نشسته
تو خوردی خیزران و، من ندانم
چرا زخمش به دندانم نشسته
نویسنده آسمان ،
سه شنبه 17 آذر 1394 11:43 AM | نظرات(0)




