این نامه به دست آب باید برسد

بنویس که با شتاب باید برسد فوراً ببرش؛ جواب باید برسد لبهای رقیّه از عطش خشک شده این نامه به دست آب باید برسد

درباره ما

بنویس که با شتاب باید برسد فوراً ببرش؛ جواب باید برسد لبهای رقیّه از عطش خشک شده این نامه به دست آب باید برسد

نویسنده

آسمان

دیگر امکانات

روزشمار محرم عاشورا پخش زنده حرم ذکر روزهای هفته دانشنامه عاشورا
باز این چه شورش است ... محرم آمد ... یاحسین ...

مطالب اخیر وبگاه

امشب از فراز نخل نگاهم ، كبوتر زخمي ياد پر مي كشد ودامان سپيد كاغذي را كه بر آن ، سرخ مي گريم به نوك مي گيرد و بر فراز افق هاي خونين به پرواز در مي آورد.
 
 
 
 
امشب ، چراغ عشق ، در پستوي  واژه هايم بيتوته كرده است و پروانه خونرنگ حادثه ، بالهايش را به قلب قلمم بخشيده است .
 
 
 
 
امشب ، واژه هايم  بر چكاد رفيع ترين اندوه حماسي ، نقش تعزيه را بازي مي كنند ، و تصوير معركه عشق را به نمايش  در مي آورند.
 
 
 
 
امشب صاعقه  اي از جگر سوزترين  خاطرات شگفت ، حرير سپيد  ديدگان دفترم را مهيمان محفل سرخ گونگان تاريخ مي كند. و تيزابه  اشك ، شورانگيز ترين  شعر شامگاهي را در ابيات دلها مي سرايد!
 
 
 
 
امشب ، پويايي  پرواز ، پنجره هاي سنگي پلكها را خواهد شكست  و سروهاي سرهاي پاك ، از سقف هاي محدود خاك ، سر بر خواهند كشيد و در زير طاق بلند ملكوت ، نماز شام غريبان را خواهند خواند.
 
 
 
 
امشب ، دامان ذهنم از تصاوير عطرناكي سرشار است كه همه بوي محرّم دارند. مثلا اسب سوار غريبي را در حاشيه انديشه ام مي بينم كه در كوچه هاي كوفه ، به دنبال امواج گمشده آدمهاي مي گردد، و در خلوت خيابانهاي عشق در جستجوي پرچم هاي بيعت است. مي پرسم : فرزند عقيل ؟! مسلم مي گويد: آري ، منم ! و من خويشتن را به دامن غربتش مي افكنم . هاي هايم را بر دستهايش جاري مي كنم كه مي گويد: برخيز!...
 
 
 
 
مويه باد ، بيد انديشه ام را تكان مي دهد. چكاچاك شمشيرها و برق نيزه ها مرا به نيمروزي كويري مي كشاند . با شوريده اي پاكباخته ، دست مي دهم و مثل دنباله يك ستاره ، در پي او روانه مي شوم . او چون آتشي به نيزار خصم مي افتد و پيكرش لاله زار زخم مي گردد. من امّا مبهوت به سوي خيمه اي مي دوم و فرياد بر مي آورم كه« زهير بن  قين» چشمهايش را به با غستان هاي بهشت دوخت!...
 
 
 
 
شيهه اسبي، صداي سنج عزايي، صفير تيري ، نمي دانم چه چيزي از بند بند نوشته ام مي تراود كه در آفتاب بي رحم كرانه فرات پهن مي شوم، بر ناي نينوا بوسه مي زنم و بر بالاي بلند قامت «حرّ» پرواز مي كنم ! با او در زير باران تير دشمن ملاقات دارم . شير زخمدار، هنوز مي غرّد ، امّا در هزار گلبوسه زخم غرق است كه آفتاب بر سرش مي آيد و مي گويد:
 
 
 
 
«مادرت تو را به اشتباه حرّ نناميد. به خدا سوگند كه در دنيا و آخرت، آزادي».
 
 
 
 
هنوز گرم تماشاي حرّم كه قلم عنان دلم را مي گيرد و به نقطه اوجي ديگر مي برد . صداي «مسلم بن عوسجه»را مي شنوم كه مي گويد :«اگر ما را سلاح نباشد، با سنگ مي جنگيم». و قامت پر فروغ«برير بن خضير همداني»در قاب قلبم مي نشيند كه با شب ديجورظلم مي ستيزد...
 
 
 
 
نوري ملايم و حرن آلود از روزنه  كلام  بر من مي تابد و در پناه آن، جسد پاك « حبيب بن مظاهر»را مي نگرم كه ديده بر آسمان دوخته و لبخنده پيروزي بر لب دارد.
 
 
 
 
در اطراف بزرگترين روزحماسه قدم  مي زنم كه ناگاه مشكي پر از آب ، در ذهنم شتك مي زند! اسبي پاره اي از نور را برخود دارد كه از نهر، فراز مي آيد و گرگهايي چند ، پي  يكديگر مي بينم كه در دايرهاي از خون مي رقصند و بر پيكره صحرا ، خطي به يادگار ، نشانه مي گذارند! نافع ، شوذب ، عابس ، عون ، وهب ،...همه و همه صف كشيده اند و بر خنجر بوسه مي زنند! پيشتر مي روم علي اكبر را مي بوسم ، قاسم بن حسن را در آغوش مي كشم ، صدها شقايق سرخ را مي بويم ، صد ها لاله را نوازش مي كنم و به ديدار يك گل سرخ محمدي مي روم كه غنچه اي پر پر را بر سينه مي فشارد ، وخورشيدي را مي بينم كه در خون نشسته است!...
 
 
 
 
اندكي به خود مي آيم . شب ، لباس عزا بر تن دارد .از تكيه كلماتم  صداي  نوحه خواني مي آيد.  واژه هايم همه سياه پوشيده اند.جمله هايم  جملگي بر سينه مي كوبند و «حسين، حسين»مي گويند. محتشم كاشاني روبرويم نشسته و در حالي كه اشك مي بارد ، با صداي بلند دارد مي نويسد :
 
 
 
 
« باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است... ».
 
 
 
 
چشمهاي قلمم از گريه سرخ شده است. نيلوفر مصيبت ، مثل پيچكي دور خانه قلبم را محاصره كرده است . همه حرفهايم انگار زنجير مي زنند!
 
 
 
 
از تن كاغذم،صداي شب كربلا و روز عاشورامي آيد. احساس مي كنم انديشه ام عطش دارد ! آفتاب داغ غم ، جگرم را كباب كرده است. قلمم از حال رفته است. كمي تربت سيد الشهدا بياوريد ! آه ... نه ! نگاه كنيد! ديگر نمي نويسد! آخرين كلماتش را زمزمه كنيد:
 
 
 
 
السلام علي الحسين و علي بن الحسين وعلي اولاد الحسين وعلي اصحاب الحسين...


نویسنده آسمان ، دوشنبه 23 آذر 1394 8:57 AM | نظرات(0)
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
طراحی و بهینه سازی قالب : ثامن تم ( علیرضا حقیقت )