
ما به تو بسیار مهر داشتیم .. گرچه مهر ما به تو
بی زبان بود و حجاب بر چهره داشت .
ولی اکنون او به صدای بلند تو را می خواند و در
پیش تو برهنه می شود ...
همیشه چنین بوده است مهر به ژرفای خود پی
نمی برد تا آنگاه که ساعت فراق فرا می رسد .
ادامه مطلب
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیز ر آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود
من عاشق چشمت شدم…
شاعر: دکتر افشین یدالهی
پاورقی : موسیقی مدار صفر درجه ست :)
خیلی هیجان انگیزه ولی آدم یهو دلش میریزه
ادامه مطلب
آن شب فکر می کردم که دیگر هیچ نیرویی برای دوباره
عاشق شدن ندارم و هرگز لب به خنده نخواهم گشود و دنبال
هیچ سودایی نخواهم رفت اما هرگز خیلی زیاد است . این را
در زندگی طولانی ام بارها آموخته ام ...!
آری بارها فرصت برای دوست داشتن ادمها هست ...
ایزابل آلنده
ادامه مطلب
من پر از کوچه ام ، پر از حادثه ، پر از فریادهای سوزناک برگها .
مرا تا انتها قدم بزن .
مرا عاشقی کن ...
با من تا اولین دانههای برف قدم بزن ، تا برادههای ابرهای سهمناک که مقابل چشمهای ماه به پشت بام خانه ات الک می شوند !
مرا راه برو تا ناکجا آباد دوستی ، عاشقی ، تا آخرین ایستگاه دلتنگی ، تا ناودان و پچ پچ دانههای باران ، به روی بال کبوتران !
مرا از شاخههای درختان بپرس و با صدای کلاغها در من فرار کن !
من پر از کوچه ام ، کوچههای پاییزی ، بارانی پر از برگهای زرد روی عاشقهای دلکنده از شاخسار !
در من قدم بگذار ...!
ادامه مطلب




