خاطره جبهه

                                      بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 

 

 

خاطـــــرات جبهـه

خواب دو شهید بزرگوار قبل از شهادت

 

(راوی) خلیل نیکنام  جانباز بسیجی دوران مقدس (شهرستان عجبشیر)

 

جنوب منطقه عملیاتی شرهانی  (ابوغریب) 1361

                                  

 

 

                                     بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 

بنام خداوند وبخشنده ومهربان     

با درود وسلام بی پایان به روان پاک شهدا و امام شهدا بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران

وصلوات بر محـــــمــد  (ص)   وآل محــــمــد(ص)

 وبا عرض سلام ودرود حضور ایثارگران واستادان بزرگوارجبهه های نبردومردم عزیزمان.

اینجانب خلیل نیکنام ازجانبازان بسیجی استان آذربایجانشرقی شهرستان عجبشیر .

 می خوا هم از خواب شهیدان محترم خـــــــــــاطـــــــــــــــــره ای جذاب بیان کنم .

داغ دا داشتا گزی اسلام اردوسی                          اسلام اردوسینین یوغدو گوخیسی

پنـــــــــــــدارمااین نیست که                           شهـــــــــدا رفته اند و ما مانده ایم .

حقیـــت آنست که شهــدا زنده اند و                       زمانه ماراباخود برده است.  

هـرکـه ایـن ره را بـه پـایـان بُـرد بُـرد                هرکـه ازجام شهادت خـورد خـورد 

گـرچـه ما از قـافـله جـا مـانده ایم                             لیکن  ،تا آخر شاید راهشان پیمودهایم  .

فرض کـن حضرت مهدی به تو ظاهر گردد،          ظاهرت هست چنانی که خجـالت نکشی؟

 

شکر وسپاس خداوندی که در میان همه موجودات  انسان را به عنوان اشرف مخلوقاتش انتخاب فرمودند.

 این روایت  رایحه ای است از بوستان معطر مردان مردی که بارها بر مسیر به انحراف رفته بشریت طریق جدیدی گشودند و خطی سرخ و ماندگار برای گم نشدن ها و نیفتادن در انحراف ها نشان گذاری کردند. این روایت که با هدیه به روح پاک شهیدان لمس کننده آن بوستان و استشمام کننده آن رایحه ها به تحریر درآمده است، ذره نوشته ای است از حقیقت آن دنیای نادیده در نیمه های تاریک شب، آفریده ای که ملائکه الله با دیدن عظمتش سر بر سجده خاک نهادند و فریاد تبارک الله احسن الخالقین سر دادند.

سرگذشت مردان پاره پاره و تکه های بر زمین فرش شده در دفاع از کشور در حمایت از حزب الله، غنچه های آویزان بر بلندای سیم خاردارها، سرگذشت بی دست و پاها ی خاکی، سرگذشت چشم های بر خاک افتاده، سرگذشت سر های جدا شده ازبدن ،سرگذشت سینه های پاره پاره شده،

یکی از نکته‌هایی که باید به آن توجه کنیم این است که در سطح انسانی، همه برابرند، و کسی بر دیگری برتری ندارد. البته واقعیتی است که برخی از استعداد، قاطعیت، قدرت، ثروت، زیبایی، یا دانش بیشتر برخوردارند. اما هر فرد، (به منزله‌ی انسان، به ارزشمندی و مهمی دیگران است و هیچ کس بر دیگری برتری ندارد). برتری در تقوا ی الهی است که نسیب هر کسی نمی گردد.

   ایکاش مسئولین بزرگوار ما ا هداف اصلی ایثارگران را به خوبی به جامعه معرفی می کردند وجامعه می دانست که ا هداف ایثارگران  ازدفاع در برا بر دشمنان چه بوده است. به خدا قسم اگر تا قیامت از ایثارگری بنویسندو حکایت کنند، قطره ای ازرشادتها وایثارگریهای  آنان را نمی توانند همانندی  بیان کنند. .واقعاًاگر برگردیم به گذشته ،دوران دفاع مقدس،یا حالا مدافعان حرم وامنیت.

( آنروزها ایثارگری یک چیز دیگری بود).  از نظر مادی ،نه پولی در کار بود ونه فکر پولی.از نظر استخدامی، نه استخدامی در کار بودونه فکر استخدامی .وازنظر تحصیلات،هیچ رزمنده ای به دنبال مدرک تحصیلی نبود.و........و همه ایثارگران ایثارگر بودندوبس، و فقط به خاطر خدا وبرای سربلندی اسلام ودفاع از کشور،به جبهه ها می رفتند وجان ومال خود را فدا می کردند. همه آحاد جامعه بودند،بازاریها(با تامین قسمتی از ما یحتاج جبهه ها)، کشاورزان ( با ارسال قسمتی از کاشتهایشان هنگام درو) ، دانش آموزان (با اهدای پولهای پس اندازشان ورفتن به جبهه)، ادارات ( با رفتن به جبهه ،واهدای قسمتی از حقوقشان)،ووو.، آنها که توان داشتند می رفتند جبهه، وآنها که می ماندند.پشت جبهه برای جبهه کار می کردندهمه به نوعی برای دفاع از کشوروارزشهاکار می کردند. موقع اعزام همه برای بدرقه می آمدند،همه مغازه ها بسته وهمه کشاورزان دست از کار کشیده وهمه آحاد از هر قشری از روستاها وشهرها در بدرقه نیروهای بسیجی وسپاهی و ارتشی شرکت می کردند. با اینکه اکثر پدر ومادرها می دانستند که فرزندانشان به احتمال خیلی زیاد شهید می شوند،(زمان دفاع مقدس در مناطق عملیاتی احتمال شهید ویا زخمی ویا اسیرشدن بسیار وبسیار زیاد بود)  با اینحال باشوق بسیار فرزندانشان را به سوی جبهه ها بدرقه می کردند. در مواقع بدرقه رزمندگان شور وشوق بیشتر و بیشتر بود.افراد خانواده فرزندانشان را با حنا بندان به جبهه ها بدرقه می کردند.در موقع اعزام نیرو ،باتوجه به صمیمیت در مردم  ، همه ی( پدر ومادر ها ،برادر وخوا هر ها،) ایثارگران را فرزندوبرادر خود می دانستند. وبرای بدرقه حضور داشتند. آنزمان همه تنهابه اسلام ودفاع از وطن ونجات کشور اسلامی از چنگ دشمن فکر می کردند. وهدف خدا بود ودفاع.

اکثر کشورهای جهان به عراق کمک می کردند. ولی ملت ما با اتحادوپشتوانه  رهبری امام راحل توانستند برهمه آنان غلبه  کنند.

انسانها بسیار متفاوت هستند.ولی مردم ایران آنروزها (روزهای دفاع مقدس) انسانهایی بودند اغلب از یک جنس، آنها واقعاً انسان مومن بودند.(هم در بخشش هم در شجاعت ،هم دفاع از مملکت خود، هم از خود گذشتگی.) همه برای دفاع از وطن تلاش می کردند یک تعدادی با گذشتن از فرزندانشان وتعدادی با گذشتن از جانشان واز اموالشان و.وووووووو....

شاید باورآنروزها برای تعدادی دشوار باشد.ولی ایثارگران همه به چشم خود دیده اند وباور دارند .

 

 

 

 

 

 

7اسفند 1361ازاعزام نیروی تبریز عازم جبهه جنوب بودیم.هوا سردبود.با اینکه سرمای شدید وسوزناکی بود، ولی اکثر مردم برای بدرقه ما آمده بودند ،وشهرها شور وهوائی داشتند، بزرگ وکوچک وزن ومرد اکثراً برای بدرقه رزمندگان آمده بودند. وبه سرما اهمیت داده نمی شد.بعد ازبدرقه پر شور مردم عزیز، به مصلی بزرگ تبریزرفتیم همه جمع شدیم مرحوم آیت الله ملکوتی در آن هوای سرد برای ما سخرانی فرمودند وبعد از سخرانی ایشان ،ما را به ستون یک برای سوار شدن به خط واحدهای شهری حاضر درجلو مصلی راهنمائی کردند وما با اتوبوسهای  حاضر، عازم راه آهن کردند.در راه آهن بعد از ساعتی انتظار،سوارقطار شدیم .در آن روزهای سرد هوای قطاربسیارسرد بود،باتوجه به برودت هوا.اکثربرادران بزرگوار نتوانستندآنروزرا خوب سپری کنند. برادران برای اینکه شوق جبهه در  سرداشتن وهمه خوشحال بودند به خاطر اعزام ،هیچ کدام به سرمای شدید قطار اعتناع نکردند.رسیدیم تهران، بعد از نماز وخوردن شام واسترا حت چنددقیقه ای،قطار را عوض کردند، به یک قطار دیگری سوار شدیم.بعدازچندساعت که ازتهران به طرف جنوب میرفتیم ،قطار با توجه به اینکه کهنه وفرسوده بودو وسایل سرمایشی نداشت ،با نزدیک شدن به جنوب هوا گرمتر می شد ،گرما یواش یواش  نمایان می شد وهمه آنرا احساس

 می کردند ،اماَ باتوجه به اینکه به منطقه  نزدیکتر میشدیم ،گرما را احساس نمی کردیم،اکثر بچه ها بیدار بودند، وخاطره تعریف میکردند ،قطار برای نماز صبح نزدیکی های شهرستانی نگه داشت بعدازنمازصبح سوارقطار شدیم .همه برادران درکوپه ما جمع شده بودندو خاطره می گفتند، برادران بزرگوارشهیدان بسیجی حمیدی وپاسداربرادر شاکری بعدازچندی گفتند، که ما می خواهیم خواب امشب رابرای شماتعریف کنیم . اول برادر بسیجی 16ساله که برای اولین بار عازم جبهه بود ومنطقه را تا به حال ندیده بود شروع کرد به بیان خواب، ایشان فرمودند که جنازه اینجانب درتپه ها

می ماند ومفقود الاثر می شود. درست 42  روزمانده به عملیات که هیچ کس هم نمی داند که عملیات جنوب خواهد بود یا غرب، ایشان خواب خودرا بیان میکنند،بعداز شهید بزرگوار بسیجی، برادرشهید پاسدارشاکری که اعزام مجدد بود، شروع کردبه تعریف خواب، واینگونه گفت من اینبار به برادر شهید محمد بختیاری می پیوندم، و جنازه من درکوهها خواهدماند، و مفقود خواهم شد. ما هرقدر گفتیم معلوم نیست کجا خواهیم رفت، چه کسی خواهد ماند، چه کسی شهید خواهد شد، برادران دوباره تکرار کردند که، مفقود خواهند شد .وقتی که به جنوب رسیدیم مارابردند شهرستان دزفول پادگان امیدیه، ازآنجا به دشت عباس،دردشت عباس مستقرشدیم،  پس از سازماندهی در سطح گردان، گروهان، دسته هر روز یک ساعت قبل از نماز مغرب به صورت سینه زنی از محل چادرها تا حسینیه عزاداری نموده و با خواندن نماز جماعت در سه وقت صبح، ظهر، شب در حسینیه و خواندن قرآن، دعای توسل، زیارت عاشورا، کمیل، سمات، ندبه و راز و نیاز با خدای یکتا و به جا آوردن نماز شب و عزاداری برای سالار شهیدان اباعبدالله الحسین (ع) و ائمه اطهار روحیه معنوی خود را دو چندان می نمودیم  .تالحظه موعود یعنی عملیات برسد.

با حضور هرروز خود در صبحگاه و انجام ورزش صبحگاهی حدود چند ساعت و راهپیمایی‌های کوتاه مدت ، بلند مدت روزانه و شبانه به مسافت 10 الی 20 کیلومتر آمادگی خود را دوچندان می نمودیم فراگیری آموزش انواع سلاحهای سبک و سنگین به صورت تئوری و عملی، آموزش تخصصی مخابرات، قطب نما، نقشه خوانی،وووو.........

وهر روز برای دفاع از وطن تجربه نو کسب می کردیم، وانواع آموزش های دفاعی وحمله را یادمان می دادند،وبرای عملیات مارا از هر لحاظ آماده می کردند ،بعد ازظهرها 2ساعت به سرگرمی اختصاص داده شده بود. بعضی ها فوتبال وبعضی ها والیبال بازی می کردند.

ما والیبال بازی می کردیم ودر عین بازی بسیار مواردی رخ می داد.. ،چون از هر شهرستانی از استانمان در بازی با سبکهای خودشان بازی می کردند.بازی بسیار متنوع بود. وبا توجه به زیادی نفرات برنده به جا بازی می کردیم.  هر شهر به لهجه خود سخن می گفت ،تنوع بسیار بود .همه سر حال بودندوهمدیگر را همه دوست می داشتند وواقعاً همه با هم برادر بودند .روز ها وشبها همینطوری سپری می شد .همه برای حضور در عملیات لحظه شماری می کردند.یواش یواش نردیکیهای عملیات می شد.در چادر های فرماندهی محترم لشکر رفت وآمد ها زیاد شده بود. خبر از آمدن فرمانده محترم نیروی زمینی برای دیدن فرمانده محترم لشکر به گوش می رسید.همه به هم می گفتیم گویی خبر هایی است که فرمانده محترم نیروی زمینی می خواهد به دیدن فرماندهان محترم لشکر بیایند.بعد از چندروز فرمانده محترم نیروی زمینی ارتش سردارشهیدصیاد شیرازی دردشت عباس (جنوب شهرستان دزفول) حضوریافتند،وبعدازدیدار فرمانده محترم واستراحت چندی ،فرماندهان محترم گردانها ، ما را جمع کردند وفرمودند که فرمانده محترم نیروی زمینی برای هماهنگی عملیات  می خواهند سخنرانی فرمایند. ایشان برای ما سخرانی کردند،ایشان در سخرانی بعد از حمد و ستایش خدا وبعد از سلام ودرود به تک تک برادران، فرمودند که اینباربرادران سپاه وارتش مشترک عملیات انجام خواهند داد.  ومحورهای عملیاتی هم ارتش عمل خواهد کرد وهم سپاه ،هدف از سخرانی اعلام عملیات مشترک ارتش و سپاه بود،بعداز سخنرانی شهید بزرگوارشیرازی،آموزشها بیشتر شدند وما هر روز بیشتر از12ساعت آموزش می دیدیم ،آموزشها برای همه یکجا داده می شد ،آموزش ماسک زدن برای رویارویی با بمباران شیمیایی ,خنثی کردن آنواع مینها،دفاع شخصی درجنگ تن به تن،موضع گرفتن در تکلهای دشمن،موضع گرفتن بعد از عملیات ،تحکیم سنگر ها بعداز فتح درعملیاتها،وانواع ردیابی در منطقه و دیگر آموزشهای نظامی آن زمان ،چندی نگذشت که قرار موعد سر رسید. شب بادعای کمیل ونوحه خوانی برادران پایان یافت.

روزبیستم فروردین 1362  صبح بعد از نماز دیگر خبری از صبگاه و آموزش نبود، همه گردانها راجمع کردند گفتن آماده باشید. وبعد از نماز ظهر می رویم.صبح تا ظهر همه آماده با دعا و مراسم عزاداری وروبوسی همدیگر وطلبیدن حلالیت از همدیگرسپری شد. بعد از اقامه نماز جماعت پر فیض و عرفانی نماز ظهر،فرمودندنهار را بخورید وآماده شوید میرویم عملیات برادران باز هم بعد از نهار،شروع کردند به خواندن نوحه ودعا در چادر ها، ،بعداز چند ساعتی همه در جلو چادر ها جمع شدیم ،این لحظه به خدا قسم برای برادران یک لحظه ی بسیار عرفانی بود،یک عده ای حنا بندان بودند وعده ای در حال راز ونیازبا معبود خود وعده ای در حال بغل کردن برادران خود وگریه زاری برای طلبیدن حلالیت ، همه برای هم دعا می کردند،همدیگر رادربغل گرفته با چشمان بسیار اشک آلود روبوسی وحلالیت می طلبیدند،همه برادران با دل شاد وروی خندان به همدیگر میگفتن که بسیار نورانی شده وشهید خواهید شد،به خدا قسم اکثر شهدا می دانستند در این عملیات شهید خواهند شد ،وباخلوص نیت در منطقه حضور یافته بودند،وتنها هدفشان دفاع خالصانه از میهن خویش بود،لذا صورتها واقعاً نورا نی می شدند ،وقیافه ها موقع عملیات واقعاً دیدنی می شدند،  واقعاًدر خدا حافظی  قبل عملیات همه برادران یک جور دیگری می شدند ، همه وضو گرفته واکثراً دررودها غسل شهادت کرده آماده شهادت می شدند ، شاید این واقعیات برای عده ای غیر قابل

فهم باشد ولی به خدا در آن زمان اکثرایثارگران اینچنین بودند وهدف خود را واقعاً درک کرده بودند .ومی دانستند شهید خواهند شد وبا آغوش باز به سوی شهادت می رفتند.وبرای بسیاری از آنها شهادتشان از قبل الهام می شد وبا دلی آرام وقلبی آکنده از عشق به خدا می رفتند.

(مثلآ  دو برادر بزرگ مفقود الاثر دراین موقع چهره بسیارآرام و نورانی داشتند ،آنها باز هم تکرار میکردند که مفقود خواهند شد) .  بعداز ظهر بعدازروبوسی و خداحافظی عرفانی، یک برادر بسیجی که صورتش یک کمی سیاه بود.گفت چرا به من نمی گویند شهید می شوی در حالی که شهید خواهم شد. شاید هیچ کس فکر نمی کرد که ایشان اولین شهید گردان ما باشد.

مارا سوار ماشینهای کمپرسی کردندوبه طرف خط مقدم حرکت دادند، با توجه به رملی بودن منطقه یکی از ماشینها در راه چب کرد وعدده ای از برادران از غافله جا ماندند.ساعت 7عصرنزدیک تپه های رملی پیاده شدیم وبه ستون دو ازشمال فکه به جلو رفتیم حدود ساعت 8درنزدیکی یکی از تپه ها، عراقی ها با خمپاره شروع کردند به زدن ما، درخمپاره باران عراقی ها یک خمپاره به دسته دو گردان  (تخریب)ما اصابت کرد که متأسفانه چند نفر ازبرادران زخمی وشهید شدند.(باتوجه به اینکه این دسته (تخریب) مسئول حمل اژدر بنگالها برای باز کردن محور های مین گذاری بودند با اصابت خمپاره نزدیکی این دسته، اژدربنگالها منفجر شده وباعث شهادت وزخمی شدن برادران دسته دو شد.(توضیح اینکه اژدر بنگالها مواد تی ان تی به شکل لوله به اندازه چند متر بودند که جحت باز کردن میدان مین به کار می رفتند.)در اینجا اولین شهیدی که از زیرخاک بیرون آوردیم برادر بسیجی یوسف عزتی (سیاه چهره )بود. ماشهدا وزخمی هارا درگوشه ای ازتپه ها گذاشتیم،تا اینکه گردانهای پشتیبانی بیایند ،آنها را به عقب انتقال دهند. ما به طرف خط حرکت کردیم،تا اینکه ساعت 9شب نزدیکی تپه های عملیاتی مستقر شدیم، منطقه عملیاتی ما تپه های 145و156 درشرهانی بود ساعت 10/10شب بیستم فروردین 1362عملیات ولفجر یک با فرمان برادر شهید بزرگوارصیاد شیرازی فرمانده قرارگاه خاتم الانبیاء بارمز یاالله یاالله یاالله شروع شد.بعدازچندساعت ازعملیات تپه هابه دست نیروها اسلام در آمد. تپه ها پر ازجنازه شهیدان بزرگوار ما وجنازه عراقی هاشده بود .مجروحهای ما وعراقی ها در اطراف راه های منتحی به تپه ها جمع شده بودند .وهرکدام به زبان خود آب طلب می کردند اسرای عراقی دستهای خود رابلند کرده والدخیل می گفتند ،چون عملیات بود. کاری با اسرا وزخمی ها نداشتیم ،برای اینکه زخمیها واسرا را گردانهای پشتیبان جمع می کردند. بعد از عبور از موانع ومستقر شدن در تپه ها  ،من وبرادران شهید بسیجی (حمیدی و ناصری وجباری )باتعدادی ازبرادران رزمنده به تپه 156رفتیم برادرشهید شاکری بابرادران دیگربه تپه 145 رفتند، بعدازساعتی خبر شهادت برادر بزرگوار شاکری رابه ما دادند .این برادر بزرگوار که آرزویش پیوستن به شهیدان همرزم خود بود به آرزویش رسید. به علت آتش بسیار زیاد دشمن نه نیروی کمکی میرسید نه اسلحه ومهمات.چون تپه ها در تیر رس عراقی ها بودبا آتش سنگین دشمن بسیاری از برادران شهیدومجروح شده بودند.در پی تکلهای پی در پی دشمن اکثر برادران زخمی وشهید شده بودند. گویی شب تاسوعا بود و تصور عاشورا؛ و لشكريان يزيد كه مارا  محاصره كرده بودند، و ديوار آهنين تانك ها كه اطراف ما سد كرده، و آتش بارهای  شديد آنها كه هر دم ما را می کوبیدند ، و هجوم بعد هجوم كه ما را قطعه قطعه كنند و به خاك بيندازندو وما تصميم گرفته بودیم كه پيروزي حتمي ايمان را بر آهن به ثبوت برسانیم، و برتري قاطع خون را بر آتش آنان  نشان دهیم، و برّندگي اسلحه شهادت را در ميان سيل دشمنان بنمايانیم، و ذلت و زبوني صدها كماندوي صدام يزيدي را عملاً ثابت كنیم.احساس مي كردیم كه عاشوراست، و در ركاب حسين(ع) مي جنگیم، و هيچ قدرتي قادر نيست كه مارا از مبارزه باز دارد، مرگ، دوست و آشناي هميشگي ما، در كنارمان بود و راستي كه از مصاحبتش لذت مي بردیم.

احساس مي كردیم كه حسين(ع) مارا به جنگ كفّار فرستاده و از پشت سر مراقبت ما است، حركات مارا مي بيند، سرعت عمل مارا تمجيد مي كند، فداكاري مارا مي ستايد، و از زخم هاي خونين بدنمان آگاهي دارد؛ و براستي كه زخم و درد در راه او و خداي او چقدر لذت بخش است......

بعد از چند روز از عملیات ،بعد از ظهرنیروهای عراق  با تمام قدرت تکل زده بودند. و با تمام قوا تپه ها را زیر آتش گرفته بود ندو از آسمان و زمین گلوله میبارید و بسیاری از برادران خسته شده بودند در تپه ما  برادر پاسداراصفهانی تقریباً53ساله بود .مدام فریاد میزد برادران نگذارید تپه راعراقی ها تصرف کنند، شهیدان ومجروحانمان می مانند.من وبرادران بزرگواردیگرتیراندازی میکردیم تا عراقی ها وارد کانال نشوند چون ازسه طرف عراقی ها ما را میزدند ما به روبه رو تیر اندازی میکردیم، که ازطرف دیگر عراقی ها، یک تیر به کتف چبم اصابت کرد، برگشتیم به طرف دیگر که تیر اندازی می کردند و ما را می زدند و به طرف آنها تیر اندازی کنیم که از طرف دیگر یک تیر به انگشت شصت دست چپم اصابت کرد و رگ آن را پاره کرد و به هیچ طریقی خون ریزی بند نیامد، یکی ازبرادران بسیجی که باهم هم سن بودیم وهمشهری وبسیار صمیمی، وقتی که دیدازکتف وانگشتم خون سرازیر می شود باگریه گفت برادر زخمی شده ای برگرد.وتیر اندازی نکن ،ولی من مدام

تیر اندازی می کردم. وقتی که برادر بزرگوارپاسدار مرا به این وضع دید گفت سعی کن خود را برسانی به تپه پائینی، با توجه به در تیرس کامل دشمن قرار داشتن ،من خود رابا زحمت به تپه پایین رساندم ،فرمانده محترم ماپاسدار شهید علی اکبر رهبری بود،در تپه پائین وقتی مرا دیدازوضعیت تپه پرسید وبعداز تشریح وضعیت تپه ، فرمودندبرگرد این نوار سفید رابگیرو برو عقب ، بعد از اینکه مقدا ری  به عقب برگشتم در اثر خونریزی شدید دیگر رمق راه رفتن نداشتم در میانه راه در اثر خستگی  دراز کشیدم که در این موقع عراقی ها شروع کردند با خمپاره  به زدن راه برگشت نیروهای ما، هر دو طرف راه میدان مین بود ومینها راه را برادران تخریب خنثی کرده ودر دوطرف راه انداخته بودند. یکی از خمپاره ها نزدیکی اینجانب افتاد وبعضی از مین ها با موج انفجار خمپاره منفجر شدند ومرا  موج انفجار چند سانتی از زمین کنده وبه بالا پرتاب کرد. ،چشمانم را بستم ودر انتظار فرشتگان  مرگ بودم که بیاین مرا ببرند به جایگاهی ،چگونه بگویم تمامی لباسهایم پر از ترکش خمپاره ومین بود ،که اگر جمعشان می کردیم شاید دوکیلوئی می شدند. ولی مثلی است که می گویند ،(گر نگه دار من آن است که من می دانم ،شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد) .واقعاً اگر خدا نخواهد کل بمب های دنیا هم انسان را نمی توانند بکشند ولی اگر خدا بخواهد ببردکل پزشکان وانسانها نمی توانند انسان رانگه دارند. چون خدا نمی خواست که من شهید شود لذا هیچ ترکشی به من نخورده بود ولی همه جا پر از ترکش بود. دقایقی بعد از منفجر شدن مینها وخمپاره دشمن،یکی ازبرادران بسیجی آمد وبا پا یک وچند ضربه به پاهایم زدو گفت برادر برادر زنده ای برپا، بعد از اینکه چشمانم را باز کردم دیدم برادر بسیجی  که از ناحیه دست مجروح شده وهمه جایش خونی است بالای سرم ایستاده است ،وقتیکه دید چشمانم را باز کردم باناراحتی گفت، تپه شما توسط عراقی ها تصرف شد. وبرادران عزیز ما همه در آن منطقه ماندن وشهید شدند.

بدین ترتیب که برادران بزرگواری که درخواب دیده بودندکه جنازه هایشان درتپه ها مفقود خواهد شد، واقعاً،خوا بشان درست تعبیر شد. وآنها مفقود شدند.وجنازه آنها ماندند در تپه ها یی که در خواب دیده بودند.بعداز چندین سال تنها پلاک با چندتکه استخوان بسیار پاک ازبرادران به وطن تحویل داده شد.

تحسین به آن جانبازانی که برای حفظ اسلام و کیان اسلامی جانبازی کرده و هستی خود را خاضعانه تقدیم اسلام و انقلاب نمودند.

تحسین به آن ایثارگرانی که صادقانه در جبهه ها نگذاشتند وجبی از خاک این مملکت بدست اجانب بیفتد. بگذریم که اکنون با بعضی از بی مهری ها در جامعه مواجه میشوند و با بزرگواری از کنار آن میگذرند.

و بالاخره تحسین به خانواده های معظم شهداء و جانبازان و ایثاگرانی که با متانت هر چه تمامتر بر سر میثاق و آرمانهای خود ایستاده اند.

روحشـــــــــــــــــــان شاد راهشــــــــــــــــــــان پر رهرو. صلــــــــوات 

خلیل نیکنام بسیجی از استان آذر بایجانشرقی شهرستان عجبشیر                              

 

 

 

عکس سمت چب تصویر شهید حمیدی وسط جانباز بسیجی نیکنام ،سمت راست تصویر شهید عزتی

محل شهادت :    منطقه عملیاتی  : شرهانی  جنوب ابوغریب  سال 1361

 

 

سمت چب شهید شاکری  وسمت راست جانباز پاسدار علیپور جنوب 1361

 

 

   



ادامه مطلب

نوشته شده در : یک شنبه 14 اردیبهشت 1399  ساعت :8:35 PM   |   توسط :خلیل نیکنام نظرات (0)

درباره ما

بایگانی

آمار بازدیدها

  • کل بازديد : 307
  • تعداد کل مطالب : 1
  • تعداد کل نظرات : 0
  • تاریخ ایجاد وبلاگ : پنج شنبه 29 فروردین 1398 

تماس با ما

پست الکترونيکي :
وب سایت :

خبرنامه