راستش اين ك عنوان وبلاگمو " زندگي من و همسرم"گذاشتم ب خاطر اين بودش ك تو زندگيم هيچ چيزي باارزشتر ازين اتفاق نبوده!
زندگيمون ب لطف "خانم فاطمه معصومه" شروع شد...

خيليا بهم مي گفتن ك چقدر زندگيتونو ساده شروع كرديد! و زماني ك دليل اين تفكرشونو مي پرسم ميگن:شما حتي "حلقه ي ازدواج" هم نخريديد! ولي من يه حلقه ي زيبا و ارزشمند موقع خوندن خطبه ي عقد از همسرم گرفتم و سعي ميكنم با دل و جون ازش نگه داري كنم،و اون حلقه ي بندگيه خداست ك ب وسيله ي همسرم تكميل ميشه.
درسته زندگي ما از نظر ديگران ساده است اما همين ك صبح چشممو باز ميكنم و وجود كسي رو كنار خودم حس ميكنم ك نه /دكتري داره ن ليسانس ن فوق ديپلم/اما دلي پاك داره ك خدا توش خونه داره و عشقي ك همون خدا داده، برام يه دنيا مي ارزه...
يك سال از زندگيمون ميگذره وما روز ب روزنهال مهرو محبتمونو با نور الهي مي پرورونيم...
ممكنه خيليا فكر كنن ك اولشه و بعد از يه مدت عادي ميشيم واسه هم! اما از "بي بي"خواستم هواي دلمونو داشته باشه...
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 28 شهریور 1392 ساعت 10:54 AM | نظرات (1)
RSS