همه دیدند پیرمرد خم شد و اسکناس 500 ریالی رو برداشت و در جیبش گذاشت ...
: خجالت نمی کشه از 50 تومنی هم نگذشت !
: بابا ای کارش همینه . تو خیابون راه میره تا پول یه بدبختو پیدا کنه !
: یارو کم داره تو این سن .... !
: بابا من خانوادشو می شناسم ، همشون اوضاعشون خوبه همین یکی ای جوری در اومد !
: ................
ولی هیچ کس ندید ان طرف تر پیرمرد کنار صندوق صدقات ایستاد و به نیت صاحب پول ان را در صندوف انداخت . بعد راهشو به سمت داروخانه کج کرد تا پولی که به کارگری جمع کرده بود خرج داروی پیرزن منتظر در خانه کند ...
.
.
........................................................................... چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید !
[ سه شنبه 31 خرداد 1390 ] [ 8:30 PM ] [ یه آشنا ]