صبح به زور صدای زنگ ساعت بلند شد .
لباسشو هول هولکی به تن کرد و از خونه زد بیرون .
به واحد نرسید پس تاکسی گرفت .
ترافیک بود و صر و صدای بوق ماشین ها . راننده مدام به مهارت رانندگی این و اون ناسزا می گفت .
دیر سر کار رسید .
تمام روز رو گذروند به : دروغ گفتن ، قول الکی دادن ، فخر فروختن به صندلی موقتیش ، بد و بیراه گفتن به مراجعین و روسا و ...
برگشت خونه : خسته از روزگار .
بدون هیچ صحبتی رفت تو تختش و خوابید تا روز بد بیدار بشه .
زندگی همینه : حرفی هست ؟!
پسرک همیشه خدا از پدرش بدقولی شنیده بود .
با خودش عهد کرد که بزرگ شد :
همیشه با همسر و فرزندش بره بیرون و تفریح .
کارش تو زندگیش بعد از خانوادش باشه .
به مردم احترام بذاره به شرطی که مردم هم حالیشون باشه .
بزرگ که شد همه چیز از یادش رفت !
پدر و مادر پیرش رو تو دود و ترافیک ندید .
همسرش رو تاریکی شب ها ندید .
فرزندش تو سر و صدای مراجعین گم شد و رفت .
زیبایی های خلقت خدا رو هم ندید .
حتی ساعت شنی زندگیش رو هم که داشت خالی می شد ندید !

زندگی ارزش زیستن رو داره ، قدر تیک تاک ها رو بدونید !