[ra:post_author_photo_big]

 آورده اند كه روزي فضل ابن ربيع وزير هارون الرشيد از راهي مي گذشت . بهلول را ديد كه به گوشه اي نشسته و سر به تفكر فرو برده فضل با صداي بلند نهيب زد بهلول چه ميكني ؟ بهلول سر بلند كرد و چون ديد فضل است ، به او گفت به عاقبت تو مي انديشم ، تو هم به سرنوشت جعفر برمكي گرفتار خواهي شد . فضل از اين سخن بهلول بر خود لرزيد و بعد گفت : اي بهلول سرنوشت جعفر را زياد شنيده ام ولي هنوز از زبان تو نشنيده ام . ميل دارم واقعه كشته شدن جعفر را بدون كم و زياد برايم تعريف كني . بهلول گفت : در ايام خلافت مهدي پسر منصور يحيي بن خالد برمكي به كتابت و پيشكاري هارون الرشيد منصوب گرديد و در اندك مدتي هارون را به شخص يحيي و فرزندش جعفر سپرد و علاقه و محبت هاي هارون نسبت به جعفر به قدري بود كه عباسه را به عقد او در آورد . جعفر بر خلاف سفارش هارون عباسه را تصرف نمود و چون هارون از اين واقعه خبردار شد آن همه محبت هاي خود را به كينه و كدورت مبدل ساخت و هارون هر روز به بهانه هاي مختلف در صدد نابود كردن جعفر و بر انداختن خاندان برمكيان بود تا شبي به يكي از غلامان خود به نام مسرور گفت : امشب از تو مي خواهم تا سر جعفر را برايم بياوري . مسرور از اين ماموريت لرزه بر اندامش افتاد و متفكر و حيران سر به زير انداخت . هارون خطاب نمود چرا سكوت اختيار كرده و به چه مي انديشي ؟ مسرور گفت : كاري بس بزرگ است و كاش پيش از آنكه اجراي چنين كاري به من محول گردد ، مي مردم . هارون گفت : اگر امر مرا اجرا ننمايي ، به قهر و غضب من گرفتار خواهي شد و چنان تو را بكشم كه مرغان هوا برايت بگريند . مسرور ناچارا به خانه جعفر رفت و گرفته و پريشان فرمان وحشت انگيز خليفه بي رحم را به جعفر گفت . جعفر گفت : شايد اين حكم در حالتي بيرون از طبيعت صادر شده و خليفه در هشياري از آن پشيمان گردد . بنابراين از تو مي خواه كه بازگردي و خبر كشته شدن مرا به خليفه دهي . اگر تا بامداد آثار پشيماني در او ديده نشد من سرم را تسليم تيغ تو خواهم كرد . مسرور جرات نكرد كه خواهش جعفر را قبول كند و به جعفر گفت : تو به همراه من به سرا پرده هارون بيا تا شايد هارون محبت تو را از سر گيرد و از فرمان خود عدول نمايد . جعفر گفته مسرور را قبول نمود و به سوي سرنوشت حسرت بار خود رفت و چون به پشت سرا پرده رسيدند مسرور دو دل و ترسان به پيش خليفه رفت . هارون پرسيد مسرور چه كردي ؟ مسرور گفت كه جعفر را آورده ام و اكنون در بيرون سرا پرده ايستاده است . خليفه نهيب زده و گفت اگر در فرمان من كمترين درنگ و تعللي نمايي ، تو را پيش از او خواهم كشت . با اين گفتار ديگر جاي درنگ نبود . مسرور به نزد جعفر شتافت و از اندام برازنده جواني جميل كه سرآمد بزرگواران و سردفتر فضل و هنر و سرحلقه كريمان و بخشندگان زمان بود سر جدا كرد و بر سر نهاد و پيش هارون آورد و خليفه بي رحم به اين اكتفا نكرد و امر نمود تا تمام خاندان برمكيان را نابود سازند و اموال آنها را ضبط نمودند و كشته جعفر را بر بالاي حصار بغداد آويختند و پس از چند روز بسوختند . الحال اي فضل از عاقبت تو هم بيمناكم و مي ترسم تو هم به سرنوشت جعفر گرفتا آيي . فضل از سخنان بهلول سخت ترسيد و از بهلول خواست تا براي سلامتي او دعا نمايد .