پریشان کربلا ...

دستی که بین عرش نوشته تو را امیر ... من را نوشته است پریشان کربلا عضو در باشگاه وبــلاگ نـویسان راســخون بـلاگ

درباره ما

دستی که بین عرش نوشته تو را امیر ... من را نوشته است پریشان کربلا عضو در باشگاه وبــلاگ نـویسان راســخون بـلاگ

نویسنده

آسمان

دیگر امکانات

روزشمار محرم عاشورا پخش زنده حرم ذکر روزهای هفته دانشنامه عاشورا
باز این چه شورش است ... محرم آمد ... یاحسین ...

مطالب اخیر وبگاه

اسرا را پیش ابن زیاد آوردند. زینب کبری -سلام‌الله علیها- نگاهی به وی انداخت و کناری نشست. ابن زیاد گفت: کیست آنکه نشست؟ پاسخش نداد. دوباره پرسید. جواب نداد. یکی از حاضران گفت: او زینب دختر علی بن ابی‌طالب است. ابن زیاد گفت: خدا را شکر که شما را رسوا ساخت و سخنان شما دروغ از آب درآمد. زینب گفت: سپاس خدایی را که با پیامبرش محمد -صلی‌الله علیه و اله و سلم- ما را گرامی داشت و با قرآنش ما را پاک داشت. فاسق رسوا می‌شود و فاجر دروغ می‌گوید. ابن زیاد پرسید: چگونه دیدی آنچه را خداوند با برادر و خاندانت کرد؟ فرمود: جز زیبایی ندیدیم! آنان گروهی بودند که خداوند شهادت را بر آنان رقم‌زده بود و به شهادتگاهشان برون آمدند. ای ابن زیاد! خدا میان آنان و تو را در قیامت جمع می‌کند، با هم احتجاج و تخاصم می‌کنید. ببین آن روز چه کس پیروز است و چه کس مغلوب!
مادرت به عزایت بنشیند ابن زیاد! ای پسر مرجانه! ابن زیاد خشمگین شد و گویا قصد جانش را کرد. عمرو بن حریث مخزومی گفت: او یک زن است، زن را که برای گفتارش مؤاخذه نمی‌کنند! ابن زیاد گفت: ای زینب! از آنچه بر سر حسین و پیروان سرکش او آمد دلم خنک شد. زینب فرمود: به خدا قسم سرورم را کشتی، شاخه‌ام را بریدی، ریشه‌ام را برآوردی، اگر با این دلت خنک می‌شود، باشد!
ابن زیاد گفت: این زن، سجع‌گوی است. به جانم قسم پدرش نیز شاعر و سخن‌سرا بود. زینب فرمود: ای پسر زیاد! زن کجا و سجع‌گویی کجا؟ رنجم کافی است که از سجع‌گویی بازمی‌دارد.1
سید بن طاووس گفت:
آنگاه ابن زیاد ملعون رو به علی بن الحسین -علیه‌السلام- کرد و پرسید: او کیست؟ گفتند: علی بن الحسین. گفت: مگر خدا علی بن الحسین را نکشت؟ امام سجاد -علیه‌السلام- فرمود: برادری داشتم به نام علی بن­الحسین که مردم او را کشتند. گفت: نه خدا کشت. امام فرمود: امام فرمود: «خدا جان انسان‌ها را هنگام مرگ می‌گیرد.» ابن زیاد گفت: هنوز جرأت داری که جوابم می‌دهی؟ ببرید گردنش را بزنید. عمه‌اش زینب این سخن را شنید، گفت: ابن زیاد! تو کسی را از ما باقی نگذاشته‌ای. اگر می‌خواهی او را بکشی مرا هم با او بکش. امام سجاد -علیه‌السلام- به عمه‌اش فرمود: عمه جان! ساکت باش تا من با او حرف بزنم. آنگاه رو به ابن زیاد کرد و فرمود: آیا مرا به کشتن تهدید می‌کنی؟ آیا نمی‌دانی که کشته شدن عادت ما و شهادت کرامت ماست؟
آنگاه ابن زیاد دستور داد علی بن الحسین -علیه‌السلام- و خانواده‌اش را به خانه‌ای کنار مسجد بزرگ کوفه ببرند. زینب فرمود: هیچ زن عربی بر ما وارد نشود، مگر کنیز و برده، آنان هم مثل ما اسیر شده‌اند.2
 
پی نوشت:
_______________________________________
1. مقتل الحسین، ج 2، ص 42
2. لهوف، ص 20


نویسنده آسمان ، چهارشنبه 11 آذر 1394 11:37 AM | نظرات(0)
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
طراحی و بهینه سازی قالب : ثامن تم ( علیرضا حقیقت )