مهربان تر از پدر

 

انتظار 10 ......

تا بيايي آرزويت را که شاه آرزوهاست

با خيالت در دلم هم خانه گفتم تا بيايي !

با همه بالا بلندان چمن با سرو شمشاد

از شکوه قامتت افسانه گفتم تا بيايي !

مشق چشم روزهاي بي قرار و خسته ام را

پنج نوبت گريه مستانه گفتم تا بيايي !

ماه رويت را به تاريکي شب تصوير کردم

زلف بر رخ حايلت را شانه گفتم تا بيايي !

خط به خط هجران نوشتم با سرشکم تا فرستم

با کبوترها به سويت نامه گفتم تا بيايي !

هر کجا در امپراطوريت روشن بود شمعي

دل به گرد شعله اش پروانه گفتم تا بيايي !

عزلتت را بر گزيدم از همه عالم بريدم

مسکنم را گوشه ويرانه گفتم تا بيايي !

اي همه کار و کسم دل غير تو خويشي ندارد

خويش را با خويشتن بيگانه گفتم تا بيايي !

شاه من ! بي نام تو شعرم چه سرد و تلخ و کال است

خط به خط با نام تو شهنامه گفتم تا بيايي !

در غروب بي تو بودن عقل را تاراج کردم

تا هميشه نام خود ديوانه گفتم تا بيايي !

با همه آدينه ها ايينه در راهت نهادم

شنبه را آدينه بي باکانه گفتم تا بيايي !

با تمام قاصدک ها هم سفر پرواز کردم

ترک نام و خانه و کاشانه گفتم تا بيايي !


نوشته شده در جمعه 23 تیر 1391  ساعت 11:23 AM توسط مهشيد اقدم نظرات 0 | |