یکی از تانکهای عراقی تکتک قایقها را زد. همه فریاد زدیم: «کسی نیست حساب اون تانک لعنتی رو برسه!؟» به خدر گفتم: «ببینم چی کار میتونی بکنی!» خدر آر.پی.جی را برداشت و گفت: «اگه جنازهم برنگشت سلامم رو به مادرم برسونین.»
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 11:41 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهید جاوید نشان «محمدتقی ترکمانی» مسئول روابط عمومی سپاه همدان متولد 27 تیر 1339 در شهر همدان است؛ در یازدهم شهریور 1360 طی عملیات شهیدان رجایی و باهنر به شهادت رسید و پیکر مطهرش برای همیشه در قراویز ماند.
از این شهید عزیز دست نوشتهها و یادداشتهایی ماندگار شده است که برگی از آن در خصوص بیتفاوت نبودن نسبت به جامعه در ادامه میآید.
***
به من چه
به من مربوط نیست
من کلاه خودمو نگهدارم
آه! چه کلامات پوچ و خرد کنندهای که متأسفانه در همه حال شنیده میشود آن هم از دهان یک مسلمان؛ بسیار وقیحانه و شرم آور است؛ اینها را کسانی رایج و پشتیبانی میکنند که چهره کریه آنها روز به روز روشنتر میشود ولی باید دانست کسانی که از زیر بار مسئولیت کنار میروند آگاهی از اسلام نداشته و فقط به ظواهر آن اکتفا کردهاند و به گمان خود الله را درست شناخته و از آن پیروی میکنند در حالی که باید گفت این رسم مسلمانی نیست.
با توجه به آنکه حس مسئولیت در همه حال یکی از ارکان اصلی اجتماع و اسلام است نمیتوان بدون اسلامی را تصور کرد به طوری که اگر این رکن و پایه نباشد، جامعه نابود است و دوام اسلام نیز حس مسئولیت میباشد.
اگر با لفظی تند این موضوع بررسی میشود باید دانست که جز این نیست به همین جهت است که در اسلام در آن تأکید فراوانی شده است(امر به معروف و نهی از منکر در جامعهای که حس مسئولیت نیست خود به خود و خواه ناخواه نابود میشود).
چگونه؟
بدیهی است در این جامعه خواه ناخواه مردم از هم بیخبر و کاملاً جدا میشوند؛ در این حال افراد سودجو و زورگو از کمینگاه خود خارج میشوند و آستینها را بالا زده و با کمال راحتی و بدون مانع وارد میشوند، افراد و گروههای جامعه را در مقابل هم قرار میدهند تا هم از قدرتشان بکاهد و هم از نا آگاهی آنها برای نابودیشان استفاده کند.
چنانچه در سالهای قبل مشاهده کردیم در حالی که قدرت اعتراض را نداشتیم. دهاتی و شهری، روحانی و دانشگاهی، مذهبی و غیرمذهبی، باسواد و بیسواد، ترک و فارس، کارگر و کارمند و همه و همه در مقابل هم قرار داشتند بدون اینکه بدانند این معماران ماهر با چه نقشهای و برای چه اینها را تقسیمبندی کرده بود این غول استثمار که در لباس خوش خط و خال استعمار در فرصت بسیار مناسب مشغول کار است.
این چپاولگران بعد از جدا کردن مردم که خودشان مقدماتش را فراهم آورده بودند و برای آنها زحمتی نداشت، در مقابل ضعیفترین و محرومترین طبقه قرار گرفتند و با وعدههای بسیار زیرکانه و با مهربانی، دلسوزتر از مادر به طرفداری از آنها برخاستند و بعد از نابود کردن شخصیت انسانی و استقلال آنها توانستند که کمک هوای نفسشان آنها را تهی کرده تا بتوانند بهتر از وجودشان و از ذخایر و سرمایههاشان به نفع خود استفاده کنند.
به طوری که با شنیدن نام کاردستیهای این عده، مردم سراسیمه پابرهنه با عجله تمام به طرف دامهای چپاولگران به ظاهر انسان دوست شتافتند و عجیب اینکه این دامها بسیار ماهرانه و با دقت تنظیم شده بود که مردم زود جذب و از خود بیخود شدند. (در اولین مرحله با نمایش دادن فیلمهای جلب کننده و به دنبال آن آزاد گذاشتن زنها در مقابل مردها و ترویج تمام کارهایی که هوای نفس با کمال خوشحالی از آن استقبال میکرد) دیگر کار تمام شده بود، چون استثمارگران به هدفشان نائل آمده بودند، جالب اینکه از همین افراد خود باخته، بدون استقلال، بیمزد، با تمام وجودشان در اختیار آنها قرار گرفته بودند.
برای مقابله با این استعمارگران چه باید کرد؟
قبل از هر چیز باید دید که در دام استعمار افتادیم (با آگاهی) و سپس با شدت تمام روح اعتراض را در مردم زنده کنیم. همین اعتراض است که میتواند فساد و زورگویی را از جامعه برچیند.
اگر در جامعه مردم با دیدن یک عنصر فاسد با عمل فاسد فریاد اعتراض از هر سو بلند کنند و خود را در برابر فساد جامعه مسئول بدانند، دیگر هیچ کس یارای زورگویی و فساد در جامعه را نخواهد شد و این کار احتیاج به آگاهی مردم دارد تا علیه باطل اعتراض کنند با توجه به آنکه در مقابل ناآگاهی مردم مسئول میباشیم.
البته نباید فراموش کرد که در این هنگام که بحمد الله دولتمردان اسلامی بر سر کار هستند، افراد غیر انسانی فرصتطلب در لباس ملت مظلوم در آمده و به طرفداری از خلق با مهارت تمام، علیه حکومت اعتراضهایی وارد میکنند؛ در حالی که ادامه این کار موجب بازگشت به خفقان، ظلم و ستم میباشد.
[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 11:36 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
حسین، سردسته سینهزنان حسینیه ابوالفضلی (ع) در سال ۱۳۵۶ جهت انجام خدمت نظام وظیفه به ارتش پیوست و از آنجا که در دفتر یکی از فرماندهان ارتش بعنوان تایپیست به کار گمارده شد میتوانست با دادن اخبار و اطلاعات به روحانیون و علما گامی مهم در جهت حمایت از مبارزان انقلابی بردارد.
با پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی به همراه اولین گروههای اعزامی به عنوان یک بسیجی راهی جبهه شد و شش ماه در منطقه سومار حضوری دلیرانه داشت. یک سال بعد (در سال ۱۳۶۰) به عضویت سپاه سبزوار درآمد و در سال ۱۳۶۶ به سفر حج مشرف شد.
حسین فرمانده «گردان ولیالله» از «لشکر۵ نصر» در عملیاتهای بسیاری حماسه آفرید. او که تمام هستی خود را برای دفاع از انقلاب در طبق اخلاص نهاده بود نخستین بار در «عملیات خیبر» شیمیایی شد و چندی بعد در عملیات «والفجر۸» ماسک خود را در اختیار یکی از رزمندگان قرار داد و برای دومین بار در معرض گازهای شیمیایی قرار گرفت و اسطورهای از ایثار شد.
جنگ به پایان رسید اما حماسه خیبر و والفجر۸ با سرنوشت حاج حسین پیوندی ابدی داشت. پیوندی که او را در یازدهمین روز از آذرماه سال ۱۳۷۰ آسمانی کرد و کارنامه ۳۵ سال زندگی را مزین به سند شهادت کرد.
امروز سه فرزند حاج حسین یادگارانی از شکوه ایثار او در میان ما هستند. پیکر مطهر او در گلزار شهدای سبزوار آرام گرفته است.
[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 11:35 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهادت بچه پولدار محل
من بعد از عملیات رمضان در سال 61 وارد جنگ شدم. مسجدی به نام مسجد «مکتب امام» در خیابان کاشانی نزدیک خانهمان بود. کوچک که بودم به کلاسهای قرآنی میرفتم. آقای «میرجعفری» معلم من بود که الان استاد دانشگاه تربیت معلم شده است. وقتی انقلاب شد، این مسجد پایگاه بچههای انقلابی شد. من زمان انقلاب، سوم راهنمایی بودم. محل ما در شهر یزد، محله بچه پولدارها بود، ولی همه نوع تیپی در آن پیدا میشد. از ساواکی و مغازهدار تا تاجر و ثروتمند.
خانوادهای از مشهد به محل ما آمده و ساکن شده بودند که نام خانوادگیشان «جلالیان» بود و وضع مالی توپی داشتند. خانه چند هزار متری و ملک و املاک زیاد و هر کدام از زن و شوهر چند مدل ماشین خارجی داشتند. اینها دو تا پسر داشتند که هر دو به مسجد میآمدند و یکی از پسرها هم با من به جبهه آمده بود. یک بار بعد از این که از جبهه برگشتیم، پدر و مادرش به خانهمان آمدند و گفتند: یک جوری پسر ما را از جبهه رفتن منصرف کنید. ما ماشین، خانه، زندگی در ایران و یا هر کشور خارجی دیگری به این پسر میدهیم و از او خواهش کردیم به جبهه نرود ولی گوش نمیکند. شما متقاعدش کنید."
ولی این دو پسر با وعده وعیدهای پدر و مادرش خام نشدند و باز هم به جبهه آمدند. برادر کوچکتر در عملیات «والفجر مقدماتی» در فکه شهید و پیکرش مفقود شد. دومی هم پاسدار و در علمیاتی با موج انفجار جانباز شد. اما دوباره به جنگ رفت. الان هم یکی از بهترین پزشکان کشورمان است.
پیشانی بند سرنوشت ساز عملیات خیبر
در خیبر محوری که دست ما بود، آخرین نقطه بود و طولش سه، چهار کیلومتر میشد. بعد از آن هم منطقه دشمن شروع میشد. از بس این جاده را رفته بودیم، مثل کف دست بلد بودیم. شب علمیات به سنگر فرماندهی رفتیم تا آخرین توجیهات منطقه را بشنویم. جلسه که تمام شد، در یک سینی اسپند دود کردند و همه همدیگر را بغل کردند. پیشانیبندها زده شد و روضه وداع خوانده شد. حال عجیبی بود. فقط یک ساعت به عملیات مانده بود «علی بابایی» که معاون تخریب گردان بود، پیشانیبندی از توی سینی برداشت و روی پیشانیم بست. من هم یکی برداشتم و بر پیشانی او بستم. در آغوشم گرفت و با گریه گفت:«حسین!روی پیشانی بندت نوشته شده «یا ابوالفضل العباس(ع)»،تو جانباز میشوی!»
من هم به شوخی گفتم:«روی پیشانی بند شما نوشته شده، «یا اباعبدالله الحسین(ع)» تو هم شهید میشوی». این صحبتها در حد حرف بود و شوخی. فکرش را هم نمیکردم که به تحقق بپیوندد. من جانباز شدم و علی بابایی شهید شد.
[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 11:35 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
پاسدار شهید داود حق وردیان در پانزدهمین روز بهار سال هزاز و سیصد و چهل و یک ، همزمان با روییدن جوانه ها و بهار گل ها ، در دامان پدری مؤمن و مادری مؤمنه و ترک زبان در شهرستان منجیل متولد شد. داود با تولدش گرما بخش خانواده گردید و همانند نگینی در محفل خانواده ی خیش می درخشید. رشد و نمو دوران نونهالی او همراه با کسب تحصیل دوران ابتدایی در زادگاهش سپری شد ، اما بنا به موقعیت شغلی پدرش به شهرستان رشت عزیمت نمود و دوران تحصیلات راهنمایی تا دبیرستان را در رشت سپری نمود.
داود قبل از آن که به بلوغ شرعی برسد احکام و مسائل شرعی را بر خود واجب می دانست و همواره خود را مقید به رعایت آن می نمود و چون از صفات پسندیده ای برخوردار بود ، ذره ای ریا و تظاهر در وی راه نمی یافت و از حق و حقیقت در هر شرایطی طرفداری می کرد.
مادرگرامی اش می فرماید : ( داود در میان بچه های من یک چیز دیگری بود ، داود خیلی به خدا نزدیک بود، در دوران نوجوانی او شبی خواب دیدم و در عالم رویا سیدی نورانی، به من گفت این داود تو به دنیا ماندنی نیست و به زودی پر خواهد کشید! به همین علت ترس از دست دادن او همیشه قلبم را می آزرد ).
اوج نوجوانی او مصادف شد با اوج قیام امت مسلمان ایران علیه حکومت جور و ستم شاهی پهلوی و داود هم که با آن طبع نوجوانی اش در پی فرصتی این چنینی روز شماری می کرد با ذوق و شوقی وصف ناپذیر به صفوف مردم آزاده ایران پیوست و به سبب فعالیت چشمگیری که داشت بارها تحت تعقیب ساواک قرار گرفت و یکبار نیز توسط مزدوران رژیم مدتی زندانی شد.
با پیروزی انقلاب اسلامی ایران او نیز همانند دیگر جوانان مؤمن و مذهبی به حفظ و حراست از دستاوردهای انقلاب اسلامی پرداخت. زمانیکه جهاد سازندگی نوپای خمام شکل گرفت، مدتی در برنامه های جهاد فعالیت نمود و با شکل گیری سپاه پاسداران در سال ۵۹ به عضویت آن درآمد و در حفاظت فرودگاه رشت، سپاه پاوه، فرماندهی عملیات سپاه لنگرود و نیز در سرکوبی منافقین و اشرار در وقایع بندر انزلی که توسط مزدوران داخلی و سر سپردگان رژیم طاغوت بر پا شده بود، با آموزش و تعلیماتی که از قبل کسب کرده بود توانست با تدبیر و توان رزمی بالای خود، نقش ارزشمندی ایفاء نماید، به علت روحیه شجاعت، تهور و بی باکی که در وی وجود داشت معمولا اکیپ های مقابله با گروهک های ملحد و مفسد به او سپرده می شد.
داود با توانمندی، تدبیر، خلاقیت و داریتی که داشت در پاکسازی جنگل های گیلان بخصوص جنگهای هشتپر و همچنین در خنثی سازی آشوب گروهک های منحرف در قائله بندر انزلی و دفاع از مردم مسلمان آمل در برابر حملات وحشیانه گروهک های فریب خرده استکبار جهانی با مهارت و ایثار و توانمندی فوق العاده ای درخشید.
داود در مسئله ی امر به معروف و نهی از منکر با تمام توان خود وارد عمل می شد، در زمان ریاست جمهوری بنی صدر ملعون، وقتی وی با هواپیمای اختصاصی به گیلان سفر کرد، مقرر شده بود که شهید حق وردیان به همراه تنی چند از پاسداران، حفاظت از بنی صدر و هیئت همراه را بر عهده بگیرند، لذا شهید حق وردیان زمانی که وارد فرودگاه رشت شد و در کنار هواپیمای حامل رئیس جمهور زن بد حجاب (مهمان دار هواپیما) را می بیند شدیداً معترض می شود و به فرماندهی وقت سپاه اعلام می نماید تا وضعیت حجاب آن زن مناسب نشود مسئولیت امنیت بنی صدر را تقبل نخواهد کرد! فلذا آن زن پوشش مناسب می گیرد.
همچنین با نا امن شدن مناطق کردستان و پاوه توسط گروهک های وابسته به استکبار جهانی مدتی در آنجا به نظام مقدس جمهوری اسلامی خدمت نمود و از ناحیه ستون فقرات و چشم و دست مجروح گردید. شهید حق وردیان در اسفند ماه سال ۶۰ در کمال سادگی بر سر سفره عقد نشست و با دختری مؤمنه و پاسدار، زندگی مشترکش را آغاز نمود و حاصل دو ماه از زندگی مشترک او دختری است که امروز به لطف خدا از مباهات علمی و فرهنگی کشور می باشد.
شهید بزرگوار داود حق وردیان پس از دو ماه ازدواج، مجدد راهی جبهه های جنوب گردید و در مصاف با دشمنان میهن اسلامی شجاعانه نبرد نمود و در تاریخ ۱۳۶۱/۹/۲ یعنی ده روز قبل از شهادت خود طی تماس تلفنی که با مادر و همسر مکرمه اش داشت پس از شنیدن مژده ی مادر مبنی بر عطیه الهی خداوند به آن ها خطاب به مادر می گوید : « اما من مژده بزرگتری برای شما دارم که ده روز دیگر موعد آن فرا می رسد! » تاریخ شهادتش را به خانواده اعلام نمود و سر انجام در روز یکشنبه ۱۹/ ۲/ ۱۳۶۱ در خرمشهر بر اثر اصابت گلوله دشمن بعثی از ناحیه دست چپ و پشت مجروح و در عنفوان جوانی ندای حق را لبیک گفت و به عرشیان پیوست.
پیکر مطهر شهید داود حق وردیان پس از تشیع باشکوه امت حزب الله رشت در گلزار شهدای رشت ماوا گرفت.
[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 11:35 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
درآن لحظه فهمیدم این شور و هیجان جوانی نیست. عشقی ست که من درست نمیشناسمش. ناچار تسلیم شدم و به اقای گوهریان گفتم: لطفا در گوش امیر رضا قرآن بخونید. آقای گوهریان در گوش امیر رضا قران خواند و او هم با ما راهی شد. روزی که حرکت کردیم سه شنبه بود. بعد از ظهر یک روز زمستانی و سرد. هرکدام با چند کامیون به طرفی رفتیم ومن هم عازم پیرانشهر شدم. وقتی وارد پیرانشهر شدم. رئیس جهاد آنجا که بچهی زنجان بود و اسمش محمد ایمان دوست بود، را دیدم که خیلی ناراحت است. تا مرا دید با ناراحتی و بغض گفت: اومدن کتابخانهی جهاد رو آتیش زدن.
بعد مثل کودکی که پدر خود را دیده باشد و خبر تاسفباری را به او بدهد، ناگهان بغضش ترکید و شروع به گریه کرد. با گریه گفت: ما اومدیم اینجا براشون آب لولهکشی به خانه هاشون رسوندیم، کوچه هاشون را اسفالت کردیم. اما ضد انقلاب یکی از بچههای ما رو گرفتن و دوتا گوشش روبریدن، دماغش رو بریدن، زبونش رو بریدن و دست و پاش رو هم قطع کردن و پیکر مثله شدهاش را آوردن انداختن تو جهاد.
گفت: من میخواهم بچه ها رو بردارم و از اینجا ببرم. او را بوسیدم و گفتم: پسرم امیدوارم با پیروزی برگردی خونه. بعد هم بری خونه خدا و مدینه و سر قبر عموی پیامبر، خدا شما را دوست داشته که این مصیبتها به شما وارد شده. همین بلا رو دشمنان اسلام سر عموی پیامبر هم آوردن. او الان توی بهشت پیش پیامبره. یک مرتبه حالش برگشت و لبخند رولبهاش نشست و با خوشحالی مرا بوسید و گفت: پدر کاظمی چه خوب شد شما اومدید اینجا. گفت: بچههای رزمنده نیاز به روحیه دارن. این گذشت و فردا صبح دیدم رزمندگان دارند نان و هندوانه میخورند. پرسیدم: مگر پنیر ندارید؟
گفتند: نه، قبل از اینکه شما بیایید نان و چای خالی می خوردیم. در برگشت به اصفهان کتابهای نیم سوختهای که از انجا آورده بودم، مسجد به مسجد می بردم و نشان میدادم و پشت بلندگو شرح حالشان را برای مردم تعریف میکردم و میگفتم: اگر رزمندگان سنگرها را ترک کنند، دشمنان اسلام به اصفهان میرسند و بدتر از اینها خواهد شد. حرفهایم مردم را تحت تاثیر قرار داد وسیل کمکهای انها سرازیر شد: پول، طلا، موادغذایی، لوازم شخصی، پتو، ملحفه، لباس و حتی کتاب. آنقدر کتاب اوردند که میشد با انها کتابخانه بزرگتری در پیرانشهر زد.
من درآن زمان اغذیه فروشی داشتم. ده حلب پنیر برداشتم و کمکهای مردمی را هم بار یک کامیون جهاد کردم و راه افتادیم سمت پیرانشهر. موقع حرکت، فرزند شاطر نانوا که بچه محله مان بود و هم سن و سال امیر رضا، ساکی را آورد و داد دستم. پرسییدم: این چیه؟ گفت: ساک امیر رضا گفتم: مگه چی شده؟ گفت امیر رضا مفقود شده. برای لحظهای ماندم که چه کار کنم؟ اما به خودم نهیب زدم و به راننده گفتم حرکت کند. بعدها شنیدم که پسر کوچکترم علیاکبر به مادرش گفته است: پدر چقدر بی تفاوت است، پسرش مفقود شده، آنوقت او راهش را میگیرد و میرود پیرانشهر.
بگذریم. ما رفتیم پیرانشهر و چیزهایی را که برده بودیم تحویل دادیم. در پیرانشهر مدت چهارماه عبور از بلندی و کوههای سر به فلک کشیده میسر نیست. چون برف و بوران زیاد است و جادههای کوهستانی غیر قابل عبور. تعدادی پتو ومقداری نان خشکه، سبزی خشک شده، شلغم، حبوبات و رشته آشی برداشتیم وحرکت کردیم به طرف قلهی کوهی که رزمندگان پاسداری میدادند. از آن بالا خانههای پایین انقدر کوچک به نظر میرسیدند که انگار قوطی کبریت بودند. آن طرف کوه خانههای عراقیها بود. فرمانده رزمندگان گفت: ما می تونیم تویه چشم به هم زدن همه شون رو از بین ببریم. اما رهبر به ما چنین اجازهای نداده. من شب را ان بالا ماندم. باد شدیدی گرفت و سوز وسرما غوغا به پا کرد. آن بالا آنها یک سر طنابی رابسته بودند به قله کوه ویک سران را به محل استراحتشان که موقع رفت وامد خدای ناکرده پرت نشوند پایین.
منبع: کتاب دست سبز –خاطرات حسینعلی کاظمی نائینی
[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 11:34 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
گروه ما از جناح راست و گروه بیست و پنج نفری دیگر از جناح چپ صعود میکرد. بیشتر افراد مقر دشمن را عراقیها تشکیل میدادند و عناصر ضدانقلاب به عنوان راهنما و بلد در آنجا انجام وظیفه میکردند.
[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 11:33 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
فرمانده گفت: امروز طاهر مؤذن شصت کیلویی روی شکم شما میپره، ولی شما باید اونقدر آماده باشید که عراقیهای صد و بیست کیلویی را هم تحمل کنید.
[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 11:33 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
فرمانده اردوگاه ما شخصی بود به نام «علی رحمتی» لاغراندام با چهره سیاهسوخته و لبهای پهن و سیاه و صورت استخوانی و موهای جوگندمی بود. با وجودی که علی رحمتی جزو اسرای ایرانی بود، به مراتب بدتر از مأموران عراقی با ما رفتار میکرد.
[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 11:32 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
او رهایم نکرد و گفت: میخواهی به یکی از کشورهای شرقی و یا غربی پناهنده سیاسی بشوی. عراق کمک میکند که تو را بپذیرند و پول قابل توجهی در حساب بانکی تو در آن کشور خواهد ریخت که تا آخر عمر تأمین باشی. آنجا میتوانی خانوادهات را از ایران پیش خودت ببری.

ادامه مطلب


داوود مزینانی،حسین محمدیانی و عبدالحسین برونسی از راست به چپ مشاهده میشوند.
منبع: ایسنا
ادامه مطلب

ادامه مطلب





ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
اول که آمدیم گردان حمزه، یک کمی دلگیر بودیم. مثل وقتی که از محلهای به محلهی دیگری اسباب کشی کنی، اما بعد کمکم به این دسته و گروهان و گردان حسابی عادت کردیم. جمعمان جمع بود و به قول حمید، همهی اعضای تیم شلوغکاری دور هم بودند. حمید خودش سردستهی شلوغ کارهای گردان شهادت بود.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب