به گزارش خبرنگار دفاع پرس، یکی از خادمان شهدا در وصف این روزهای خود و خادمی در یادمانهای شهدا نوشته است: وقتی به جریان خادم الشهدا شدنم فکر میکنم، متحیر میشوم. اصلا چه اتفاقی افتاد که حالا من در لباس خادمی هستم.
این شهدا هستند که انسانهای مختلف را از مکانهای مختلف گردهم میآورند و افتخار خادمی را به آنها میدهند. فرد در انتخاب افتخار خادمی تصمیمگیرنده نیست بلکه شهدا هستند که خادمهای خود را انتخاب میکنند.
هر کدام از دوستانم برای خادم شهدا شدنشان، داستانی زیبا و عاشقانه دارند که میتوان بر اساس همین خاطرات، کتابها نوشت. یکی از دوستانم روزهای بسیاری نذرهای فراوانی را کرده است تا خادم شود.

یکی از دوستان در دستنوشتهای آورده است: خادم شهدا شدن دعوتی است. شهدا باید دعوت کنند، دست ما را بگیرند و به اینجا بیاورند. به خدا اگر شهدا دست ما را نگیرند و هوای ما را نداشته باشند، ما هیچ کاری نمیتوانیم بکنیم.
به فکر روزهایی هستم که قرار است به دور از حال و هوای خادمی و یادمان باشم. نمیخواهم از اینجا بروم. در تمام سال منتظر این چند روز بودهام. این جمع باصفا، خوبیهای بیریا، دوستیهای شیرین که در دنیای مادی پیدا نمیشود را دوست دارم و نمیخواهم از دست بدهم.
صفا و عشقی که در اینجا پیدا کردهام هیچ وقت و هیچ جا ندیدهام. شاید دلیلش این باشد، سفرهای که ما در کنار آن مینشینیم انگار یک سویش شهدا نشسته باشند و ما همسفره آنان باشیم. اگر این گونه باشد خوشا به حالمان.
خادمی شهدا و زائری راهیان نور یک دعوت است... دعوت... شهدا باید بخواهند تا ما بیاییم، باید دعوت کنند... ما میهمان شهدا هستیم.
انتهای پیام/211
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395 ] [ 3:28 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
داوود کرمی در گفت و گو با خبرنگار دفاع پرس در استان مرکزی، با اشاره به چاپ و انتشار این کتاب در استان مرکزی اظهار کرد: کتاب "به من بگو کجایی" مربوط به داستانهای کوتاهی از وقایع راهیان نور و برگزیده داستانهای جشنواره استانی روایت نور است. وی افزود: این کتاب شامل 3 اثر برگزیده و یک اثر برگزیده هئیت داوران بوده و در60 صفحه قطع پالتویی در تیراژ 5 هزار جلد به چاپ رسید. معاون فرهنگی و هنری اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان مرکزی، تصریح کرد: داستان نخست این کتاب با عنوان برکت نوشته "ناصر کریمی نیک"، داستان دوم با عنوان به من بگو کجایی نوشته "شمس الله دایی زاده"، داستان سوم با عنوان هنوز هم مرا میبیند؟ به نویسندگی" مهری کارخانه" و داستان چهارم به نوشته " مریم طالبی" با عنوان شرکت از داستان های کوتاه مجموعه به من بگو کجایی هستند. انتهای پیام/
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395 ] [ 3:28 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش دفاع پرس از مازندران، به مناسبت 26 مرداد سالروز ورود اولین گروه آزادگان به میهن اسلامی، همایش تجلیل از آزادگان نیروی انتظامی مازندران با حضور فرمانده نیروی انتظامی مازندران، امام جمعه آمل، فرماندار ویژه آمل، مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران مازندران و خانواده های معظم شهدا، آزادگان و ایثارگران به میربانی نیروی انتظامی شهرستان آمل در سالن همایش های بین المللی اریکه آریایی آمل برگزار شد. حجت الاسلام سید جلیل مرتضوی امام جمعه آمل با تبریک بیست و ششم مرداد سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی و قدردانی از برگزارکنندگان این همایش گفت: کسانی که فرهنگ شهادت و شهامت را گسترش و تبلیغ می کنند جهادشان کمتر از شهادت نیست. وی افزود: در اردوگاه های رژیم بعثی عراق به حقوق اسرا که در کنوانسیون های بین المللی به آن ها پرداخته شده است نسبت به اسرای ایرانی حتی به میزان اندک هم توجهی نشده و رزمندگان هموطن ما در شرایطی بسیار سخت در آن اردوگاه های نامناسب زندگی می کردند. امام جمعه آمل تصریح کرد: حضور رزمندگان شجاع و با شهامت ما در اردوگاه های رژیم بعثی عراق همراه با بصیرت و صبر مثال زدنی است و رزمندگان خداجوی ایران اسلامی با الگو قرار دادن آیه شریفه ان الله مع صابرین ایام اسارت را با عزت و افتخار پشت سر گذاشتند. حجت الاسلام مرتضوی با اشاره به حماسه آفرینی جوانان ولایت مدار و با بصیرت ایران اسلام ادامه داد: خداوند بزرگ بعضی ها را برای بعضی دیگر آفریده و نعمت بزرگی را به ما عطا کرده است و آن نعمت بی نظیر انسان هایی هستند که آرامش، امنیت، حفظ نوامیس و حقیقت زندگی را مدیون از جان گذشتگی، شجاعت، شهامت و بصیرت آن عزیزان هستیم. وی با بیان این که همه شیعیان به خصوص رزمندگان، ایثارگران و آزادگان هشت سال جنگ تحمیلی از مکتب بزرگ عاشورایی درسهای بزرگ و ارزنده آموختند، ادامه داد: آزادگان و عزیزان ما ریشه در فرهنگ سرخ عاشورایی دارند و نه تنها در هشت سال دفاع مقدس بلکه در سنگرهای دیگر بارها و بارها آن را به عموم و به خصوص دشمنان ایران اسلامی ثابت کردند. امام جمعه آمل ادامه داد: امیدواریم خداوند متعال زندگی همه ما را در مسیر زندگی حضرت محمد(ص) و آل او قرار دهد و همانند آزادگان و رزمندگان که با صبر و شکیبایی، ایثار و مقاومت، عفت و پاکدامنی بودند قرار دهد. حجت الاسلام مرتضوی خاطرنشان کرد: همه ما فقط برای خوردن و خوابیدن آفریده نشدیم و زندگی بدون این صفات تعالی بخش دارای ارزش و اعتباری نیست. وی با اشاره به دیدار صدام ملعون با اسرای ایرانی زیر هجده سال در کاخ بغداد، افزود: اسرای نوجوان ما در آن کنفرانس خبری خفت بزرگی را در دامن رژیم بعثی عراق و به خصوص صدام ملعون قرار دادند و اسرای شجاع، با شهامت و نوجوان ما در آن جلسه با صدای بلند و رسا در مقابل دیدگان میلیون ها انسان اعلام داشتند که در همه حال تابع ولایت و امامت هستند. امام جمعه آمل ادامه داد: اسرای ما همگی ندای هیهات من الذله را در زبان خود جاری کردند و با کمترین امکانات، گرمای شدید عراق و شرایط بسیار بد اردوگاه های رژیم بعثی عراق ایستادگی کردند تا زندگی همراه با مقاومت و معنویت داشته باشند و الگویی بسیار ارزشمند برای عموم مردم باشند. وی اظهارداشت: کشورهای آمریکایی اروپایی با کسانی که در جنگ های آنها شرکت کردند و کشورهای مظلوم و بی گناه را تصرف کرده و در آنجا به غارت، کشتار و جنایت پرداختند که در هنگام بازگشت و ادامه زندگی آن سربازان، بهترین و بیشترین احترام و امکانات را قائل هستند. امام جمعه آمل تصریح کرد: کاری برای رزمندگان شجاع و صبور ایران اسلامی انجام ندادیم و امیدواریم که در آینده گوشه ای از زحمات این عزیزان را جبران کنیم. یادآور می شود در پایان به 4 نفر از آزادگان نیروی انتظامی مازندران و خانواده شهید حمزه حاجی زاده لوح و هدایایی اهدا شد. انتهای پیام/
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395 ] [ 3:27 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش دفاع پرس از کرمان، به مناسبت سالروز ورود آزادگان به میهن عزیز اسلامی، خاطرات کوتاهی از چند آزاده قهرمان را مرور میکنیم: ویزیت دکتر( یک هفته زندان با اعمال شاقه!) اگر مریضی به اردوگاه عراق مراجعه میکرد. بستگی به حال مریض داشت. بعضی اوقات بدون معاینه انواع قرصهای خواب آور موجود بود. میگفت: از هر کدام یک مشت بردار صبح، ظهر، شب یک عدد، سریع گم شو. بعضی اوقات اگر به عنوان مریض مراجعه میکردی دربرگهای خطاب به نگهبان مینوشت یک هفته زندان با اعمال شاقه. بعضی اوقات دنبال مریض میگشتند و کسی جرات نداشت خودش را به عنوان مریض معرفی کند. حتی اگر چندین روز از درد رنج میبرد تا اینکه یک روز فرمانده گردان آمد و گفت: شما همیشه مریض دارید ولی کسی به پزشک مراجعه نمیکند چرا؟ پس ازتوضیحات مسئول آسایشگاه اوضاع کمی تغییر کرد. راوی: مرتضی عسکری رباطی شیرینترین خاطره من در زمان اسارت یکی از بچه ها که اهل باختران بود عراقی ها به شدت و به قصد کشت او را زدند که نمیتوانست روی پایش بایستد و بیهوش شد. چنان شکنجهای بود که اگر ما بودیم جان سالم بهدر نمی بردیم و عراقیها که دیدند که او بلند نشد به دکتر خود گفتند او مرده است و پای او را گرفتند و بردند یک گوشه انداختند و ما خیلی ناراحت بودیم و گفتیم حتماً او زیر شکنجهها شهید شده است وهمه گریه میکردیم. در ساعت 1 شب دیدیم که بلند شد و آمد به طرف آسایشگاه. این شیرینترین خاطرۀ زمان اسارت من است و از او پرسیدیم چی شده؟ گفت: وقتی که به من ضربه زدند به یک خواب عمیقی رفتم و درعالم خواب کسی به من گفت: دارند میبرند زیارت، نوبت توست که بروی کربلا. بلند شو. وقتی بلند شدم وبعد از مدتی ما را بردند زیارت کربلا. راوی:اسماعیل عسکر پور کبیر یک وقت اگ رمن سیلی به شما زدم مطمئن باشید از روی اجبار بوده و مافوقم خواسته در اسارت یک سرباز شیعه داشتیم که اهل کربلا بود و خودش تعریف می کرد که یک وقت اگر من سیلی به شما زدم مطمئن باشید از روی اجبار بوده و مافوقم خواسته اما این را بدانید که همسرم صبح که من به اردوگاه می آیم برایم قران می گیرد و دستم را روی قرآن می گذارد که اسرا را اذیت نکنم. اما بخاطرمافوق گاهی باید یک سیلی به شما بزنم شما ناراحت نشوید. این جورآدم ها هم دراردوگاه در بین سربازان عراقی بود که بویی از اسلام و قرآن برده بودند. راوی:محمود شجاعی باغینی من تا الان فکر می کردم شما ایرانیان آتش پرست هستید و مسلمان نیستید یک روز ما نماز جماعت برگزار کردیم که من متوجه شدم سربازی از پشت پنجره ما را نگاه می کند. یکی از دوستان ما که عرب بود و نمی توانست خوب فارسی صحبت کند و من از او خواستم که با این سربازصحبت کند و علتی که نماز خواندن ما را نگاه می کند را سوال کند. سرباز عراقی گفت: من تا الان فکر می کردم شما ایرانیان آتش پرست هستید و مسلمان نیستید. وقتی متوجه شدم که شما نماز می خوانید و مسلمان هستید و این تبلیغ شوم عراق در مورد شما می باشد گریه ام گرفت. راوی:حمید انصاری انتهای پیام/
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395 ] [ 3:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
رویدادهای مهم این روز در تقویم شمسی (28 مرداد 1395) • فاجعه آتشسوزی سینما رکس آبادان توسط مزدوران رژیم پهلوی (1357 ه.ش) • تشکیل نخستین مجلس خبرگان قانون اساسی جمهوری اسلامی با پیام امام خمینی(ره) (1358 ش) • پاکسازی پاوه از ضد انقلابیون توسط سپاه و ارتش و پیشمرگان مسلمان کرد (1358 ه.ش) • یک هیئت سی نفری عراقی تحت ریاست محمد صبری الحدیثی کفیل وزارت امور خارجه آن کشور وارد تهران شدند تا کلیه اختلاف های دو کشور حل و فصل شود. (1354 ه.ش) • حدود 600 نفر از دانشجویان سازمان های مختلف دانشجویی ایران در خارج از کشور، به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد برکناری دکتر محمد مصدق در لندن راهپیمایی برپا کردند. (1357 ه.ش) • سالروز شهادت شهید مدافع حرم محسن حیدری (1392 ه.ش) • سالروز شهادت شهید مدافع حرم هادی باغبانی (1392 ه.ش) • سالروز شهادت شهید مدافع حرم سردار اسماعیل حیدری(1392 ه.ش)
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395 ] [ 3:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
روح الله رشیدی از منتقدان فرهنگی و تهیه کننده مستند «راز مزار» در گفتوگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس با اشاره به طرح اجرای یکسانسازی گلزار شهدا در وادی رحمت تبریز، اظهار کرد: تبریز یک مزار متمرکز که حدود 2هزار شهید و چند مزار محلی که در هر کدام از آنها 150 تا 400 شهید، آرمیدهاند، دارد. وی در ادامه افزود: یکسانسازی مزار شهدا در تبریز با طراحی بنیاد شهید و مجریگری شهرداری از سال 86 آغاز و در سال 87 از آن رونمایی شد. حجله، سنگ نوشته و پرچم حذف شد و جای آن را سنگهای تیره با نوشتههای کلیشهای گرفت. با نارضایتیهای پیش آمده کمی سنگهای مزار را از سطح زمین بالاتر بردند. رشیدی گفت: تمام سنگهای مزار شهدای وادی رحمت یکسان است. طبق پاسخ مسئولین بنیاد شهید و کسانی که متولی این امر هستند، فرقی میان یک سرباز و فرمانده وجود ندارد. در ظاهر این امر درست است ولی در باطن اشتباه است زیرا آنها اسطوره بودند. مزار شهیدان شفیع زاده و تهرانی مقدم سنگ سیاهی است بدون اینکه نمادی داشته باشد. این منتقد فرهنگی با بیان اینکه در ابتدا، این طرح خوشبینانه بود و برآورد میشد که قرار است کاستیهای دوران جنگ جبران شود، گفت: زمانی که از طرح این پروژه سوال میکردیم، پاسخ میدادند که منتظر باشید تا رونمایی شود. زمانی که رونمایی شد اعتراضات آغاز شد. رشیدی تصریح کرد: در پی اعتراضات صورت گرفته، پروژه در فاز دوم متوقف شد اما از سال 90 اجرای فاز دوم آغاز شد. در گلزار شهدا پارچهای خطاب به خانوادههای شهدا نصب شد تا حجله را تخلیه کنند. در غیر این صورت به موزه بنیاد شهید تحویل داده میشود. وی افزود: اعتراضهایمان رسانهای شد و در پی آن مسعود زریبافان رئیس سابق بنیاد شهید پیگیر شد و منجر به بخشنامهای از طرف بنیاد شهید در آبان سال 91 مبنی بر باید و نبایدهای این طرح، لحاظ شد و فاز دوم تا امسال متوقف شد. این منتقد فرهنگی به ساخت مستند 30 دقیقهای «راز مزار» اشاره کرد و گفت: در این مستند کارشناسان جامعهشناسی، هنر، معماری، تاریخ و عکاس به اهمیت و مزایای مزارهای قدیمی پرداختند. همچنین نشانهشناسی اعم از محتوا، پرچم و سنگ نوشتهها را بررسی کردند و در یکسانسازی مزار ایرادات و خسارتها را بیان کردند. رشیدی ادامه داد: در پی انتشار این مستند شکایاتی از ما مبنی بر اهانت به خانوادههای شهدا صورت گرفت. این در حالی است که ما معتقدیم نباید پای خانوادههای شهدا را بر این بحث باز کنیم زیرا باعث دودستگی میان خانوادهها میشود. حق خانوادههای شهدا بر مزار شهید حقی فردی است اما زمانی که کارعمومی است که مربوط به کلیت کار است که فراتر از خانواده یک شهید است و به آن مزار به عنوان یک میراث فرهنگی نگاه میشود. وی اظهار کرد: خانواده شهید به مرمت رضایت میدهند ولی مرمت به زبان مدیریت عمران میشود حذف حجله، پرچم و نمادها به همین جهت نمیخواهیم خانواده شهدا را در این امر دخالت دهیم. رشیدی با طرح این سوال که آیا در گلزار شهدای وادی رحمت تبریز هیچ خانواده شهیدی نسبت به این طرح ناراضی نبود، گفت: با توجه بر اینکه اعلام کردند با رضایت خانوادههای شهدا این طرح اجرا شد، آیا هیچ یک از خانوادهها ناراضی نبودند؟! و یا اگر نارضایتی هم بودند، آیا اجازه میدادند که سنگ مزار متفاوت باشد؟!. مادری شهیدی بر مزار فرزندش گریه میکرد و میگفت «هدیه فرزندم را هر ساله بر حجلهاش میگذارم. اینجا اتاق پسرم است.» این منتقد فرهنگی به دعوت جمعی از منتقدان برای مناظره با متولیان این امر اشاره کرد و گفت: یک ماه گذشته از طرف بنیاد شهید این مناظره رد شد. وی تناقضات در سخنان مسئولین برای اجرا این طرح و خسارت فرهنگی وارد شده اشاره و بیان کرد: حجلهها را به دلیل این که لباسها بر آن گیر میکند و پاره میشود، حذف کردند. آیا این استدلال منطقی است؟! رشیدی در پایان گفت: در اجرای هر پروژهای لازم است ماکت آن طرح را نشان دهند. عدم ارائه ماکت در اجرای طرح یکسان سازی قبور شهدا نشان از ناپختگی این طرح دارد. انتهای پیام/ 131
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395 ] [ 3:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش دفاع پرس از سمنان، فریدون و مصطفی جوانی و نوجوانیشان را در محلههای سمنان جا میگذارند و راهی جبهه میشوند. مصطفی این روزها بعد از بیست و پنج سال مشغول درمان آثار ضربهای است که بعثیها در تونل وحشت با میلگرد به گردنش زدهاند. فریدون هم چند وقت پیش عمل جرّاحی داشت. سوغاتی که از روزهای پایانی سال 1363 به خانه آورد. مصطفی سیزده سال داشت، فریدون بیست و دو سال. مصطفی بسیجی بود، فریدون پاسدار مصطفی پیک فرمانده اش بود، فریدون فرماندهِ مصطفی، فریدون جلوتر رفت، مصطفی پشت سرش. مصطفی و فریدون مقابل دشمن ایستادند. مصطفی و فریدون جنگیدند. مصطفی می گوید: باید به بچّههای فریدون بگویم فریدون چه آدمی است. باید به آنها بگویم چه کرده است. فریدون همتی متولد 18/6/ 1341 است که در سال 1361 وارد جبهه شد و در تاریخ 25 اسفند 1363 اسیر شد. وی در اردوگاههای کمپ نه (رمادی سه)، کمپ هفت(رمادی دو) حضور داشت تا اینکه در تاریخ دوم شهریور 1369 به میهن اسلامی بازگشت و توانست در سال 72 تشکیل خانواده دهد. مصطفی امامی نیز متولد سال 49 است که در سال 62 پا به جبهه های حق علیه باطل گذاشت. وی در تاریخ 27 اسفند 63 به اسارت درآمد تا به مدت 6 سال در اردوگاههای کمپ نه (رمادی سه)، کمپ هفت(رمادی دو)، کمپ شش(رمادی)، اردوگاه 17 (تکریت) حضور داشته باشد تا اینکه نوید آزادی در تاریخ پنجم شهریور سال 69 به او داده شود. فریدون: شب آخر که فردایش بنا بود به ایران برگردیم، هرکس وسایل خودش را جمع می کرد. بچّه ها می خواستند کارهای دستی خودشان را بردارند. عراقی ها مانع می شدند. اسرا وسایل را در لباسشان جاسازی می کردند. هرکدام از اسرا آن جا یک کیسه ی لوازم داشتند. دیدم این کیسه با شش سال کار به درد نمی خورد. کیسه را به سجّاده تبدیل کردم. از آقای اکبری خواستم طرحی برایم بکشد. او هم با خودکار طرح اسیرانی را که در حال آزاد شدن بودند کشید. دو دستی که در حال پاره کردن زنجیر بودند. آن را به کمرم بستم و به ایران آوردم. از محل یک دیناری که به ما می دادند خرما می خریدیم. بچّه ها با هسته خرما به وسیله ی تیغ اصلاح تسبیح درست می کردند. غلامرضا تاجیک از بچّه های رباط کریم تسبیحی دست ساز به من داده بود که به ایران آوردم. فریدون: در سال 1364 عراقی ها گفته بودند که اسرای مجروح را آزاد می کنیم. پنج سال طول کشید تا این وعده عملی شود. بعد از پنج سال همه ی اسرا رهایی یافتند. اوّل شهریور سال 1369 سوار اتوبوس شدیم. هنوز باورمان نمی شد که می خواهند آزادمان کنند. دقایقی بعد از بلند گوی ماشین پلیس که جلو اتوبوس ها حرکت می کرد، اعلام شد که «ارجع» (برگرد). گفتم دیدید دروغ بود، ما را برمی گردانند. همه ی اتوبوسها از راه رفته برگشتند. اخمها در هم رفت. بعد متوجّه شدیم که مسیر را اشتباه رفته بودیم. حدود ساعت یازده صبح در مرز خسروی بودیم. صلیب سرخ تک تک اسم ها را می خواند و ما را تحویل می داد. بعد از پنج سال و نیم قدم بر خاک میهن گذاشتیم. مصطفی : شب قبل از چهار شهریور سال 1369آمدند، گفتند فردا نوبت شماست. حاج آقا علی اکبر ابوترابی هم در اردوگاه ما بود. ما منتظر چنین خبری بودیم. حسّ خوشی داشتیم. شب را به صبح رساندیم. گفتیم امروز لباس نو میدهند. آماده بودیم. صبح دوباره گفتند از هر اتاق پانزده نفر بیایند بروند بیگاری. من هم جزء آن پانزده نفر بودم. دیدیم از آزادی خبری نیست. مثل همیشه وقتی ما را بیرون آوردند، چند نفر هم نگهبان با ما بودند که فرار نکنیم یا اتّفاقی نیفتد. محل کار ما بیرون اردوگاه آن سوی سیمهای خاردار بود. شروع کردیم همان کارهای دیروز را انجام دادن. حدود ساعت نه صبح دیدیم چند اتوبوس به اردوگاه آمدند، میخواستند اسرا را ببرند. دوباره امید به آزادی در ما قوّت گرفت. مأموران صلیب سرخ هم از چند ماشین پیاده شدند. بین دو در اردوگاه میز و صندلی چیدند. اسرا را به صف کردند. این ها را از دور میدیدیم. میدیدیم چیزهایی هم به اسرا میدهند. ما شصت نفر مانده بودیم، بقیه داشتند به مرور میرفتند. لباسهای تازه پوشیده بودند. ما نگاه میکردیم و حسرت میخوردیم. گاهی هم به خودمان روحیه می دادیم که الآن سراغ ما هم میآیند. تا ساعت یازده اردوگاه تخلیه شد. فقط ما مانده بودیم. ساعت دوازده و نیم سربازی با شتاب آمد که فرمانده دستور داده است به اردوگاه بیایید. رفتیم. به ما هم لباس دادند. گفتیم سر و وضع مان کثیف است، خجالت نمیکشید که ما را این گونه روانه میکنید ؟ گفتند حمّام نمیتوانید بروید. نزدیک اتاق فرمانده ی اردوگاه یک حوض هشت پر بود. گفتند بروید در این حوض. چند نفر، چند نفر داخل حوض میرفتیم . لباس نو پوشیدیم. گفتند عجله کنید که جا نمانید. این را برای شوخی گفتند. کارت های ما را باطل کردند. سوار اتوبوس شدیم، حرکت کردیم. مصطفی: بعد از دو ساعت در مسیر یک بلوار توقّف کردیم. حدود یک ساعت آن جا متوقّف بودیم. اتوبوسهای زیادی آن جا بود. مردم دور اتوبوس ها می چرخیدند. بعد از صحبت با مردم متوجّه شدیم که بعضی از اتوبوس ها از ایران آمده اند. اسرای عراقی را آورده اند. پسر هفده هجده ساله ای بود که از این اتوبوس به آن اتوبوس حرف ها را منتقل می کرد. اسرای آزاد شدهی عراقی پرسیدند: چیزی برای خوردن دارید؟ ما هم گفتیم نه نداریم. آنها برای مان پسته فرستادند. بین بچّه ها تقسیم کردیم. به هر نفر دو سه تا رسید . این اوّلین نشانهی آزادی بود. از دور با آنها خوش و بش میکردیم. دست تکان می دادیم. دوباره حرکت میکردیم. نیمه های شب به مرز قصر شیرین رسیدیم . ساعت یک و نیم بامداد ما را تبادل کردند. ششم شهریور سال 1369 وارد ایران شدیم. فردی با لباس فرم سپاه وارد اتوبوس شد. گفت تعجّب نکنید من ایرانی هستم. بچّه ها صلوات فرستادند. بالاخره پیاده شدیم . قدم در خاک ایران گذاشتیم. سجده کردیم. بوی ایران که به مشاممان خورد جان تازه گرفتیم. فریدون: از مرز که گذشتیم همه جا کنار جاده مردم منتظرمان بودند. هلهله و شادی می کردند. گاهی هم دالامب دولومب بود که انتظارش را نداشتیم. فضا عوض شده بود. کمی هم از تغییر فضا نگران شدیم. خیلی ها عکس شهید یا مفقودی را در دست داشتند و از آزاده ها خبرش را می گرفتند. شب در باختران خوابیدیم. خانواده ها هنوز از آزاد شدن ما خبر نداشتند. با توجّه به عضویتم در سپاه به یکی از پاسداران باخترانی گفتم که تلفنی در اختیارم قرار دهد تا با خانواده ام تماس بگیرم. عذرخواهی کرد و گفت مقدور نیست؛ امّا خودش همان شب به شماره تلفن خانهی برادرم که به او داده بودم، زنگ زده بود و آنها را مطّلع ساخته بود. آن شب در ساختمانی سوله مانند مستقر شدیم. حرف ها، نگاه ها و چهره ها حکایت از یک نگرانی و دلتنگی داشت. بچّه ها سرگرم آدرس دادن و دعوت کردن همدیگر برای دیدارهای بعدی بودند. مصطفی: بعد از ورود به ایران ما را به پادگانی در حوالی قصر شیرین منتقل کردند. صبح بعد از خوردن صبحانه ما را به کرمانشاه بردند. سپهبد علی صیاد شیرازی به استقبال ما آمد. تک تک آزاده ها را در آغوش گرفت و خوش آمد گفت. گروه ما شامل حدود هزار و پانصد نفر بود. از کرمانشاه با هواپیما به تهران منتقل شدیم. در پادگان صفر شش که در لشکرک قرار داشت چهل و هشت ساعت قرنطینه بودیم. فریدون: در باختران آزادگان استان های مختلف را تقسیم کردند. قرار شد بچّه های استان های تهران، قم و سمنان برای قرنطینه به تهران منتقل شوند. با هواپیمای باربری ارتش از باختران به تهران رفتیم. در فرودگاه مهرآباد آقای ترکان که در آن زمان وزیر بود به استقبالمان آمد و به ما خوش آمد گفت. بعد با اتوبوس به اردوگاهی نظامی در پرندک منتقل شدیم. اردوگاه متعلّق به ارتش بود. سه روز ما را در قرنطینه نگاه داشتند. قرنطینه دو جنبه داشت. یکی معاینات پزشکی و پیشینهی بیماریهایی که در عراق به آنها مبتلا شده بودیم و مسایل تغذیه. با توجّه به تغییر شرایط باید در تغییر تدریجی برنامهی غذایی دقّت میکردیم. آنها ما را در این زمینه هم توجیه کردند. جنبهی دیگر مسایل اطّلاعاتی بود. فعالیتهایی که اسیر در اردوگاه داشت. بررسی اطّلاعاتی که افراد قبلی در مورد اسیر ارائه داده بودند. در آن جا آزادگان رتبه بندی شدند: ممتاز، عالی، خوب. من با رتبه ی ممتاز رده بندی شدم. سه شب در پرندک ماندیم. 5/6/69 نزدیک ظهر از تعاون سپاه سمنان گروهی برای تحویل گرفتن ما آمدند. ظاهراً در سطح استان ها گروههایی برای استقبال از آزادگان تشکیل داده بودند. این گروه با ماشین هایی از ادارات مختلف به تهران آمده بود.اسرای شهرستان سمنان شش نفر بودیم: مهدی دامغانی، محمّد رضا دامغانیان، محمد مؤمن آبادی، مجتبی مؤمن آبادی، سید جلال(جمال)هاشمی و من. مهدی و محمّد رضا را از اردوگاه می شناختم؛ امّا با سه نفر دیگر در قرنطینه آشنا شدم. ما را سوار نیسان پاترول کردند. اوّل ما را به زیارت مرقد امام خمینی بردند. بعد به سمت سمنان حرکت کردیم. مصطفی: نهم شهریور از تهران به مقصد سمنان حرکت کردیم. از روستای لاسجرد در 30 کیلومتری سمنان تا سمنان استقبال گرمی از ما شد. در سرخه توقّف کوتاهی داشتیم و برای مردم صحبت کردم. بعد به سمنان رفتیم. استقبال گسترده مردم برای ما غیر منتظره بود. در سمنان یکی از استقبال کنند گان، گل فروش غیر مسلمانی بود که به مردم قول داده بود آزادگان را گل باران کند. ایشان به اندازه ی چند مغازه گل بر سر آزاده ها ریخته بود. برای دیدار به خانه ی ما هم آمد به او گفتم از شما انتظار چنین کاری نداشتم. گفت: شما برای وطن من رفته بودی. فریدون: در مسیر تهران تا سمنان همه جا مردم کنار جاده ها و حوالی شهرها از ما استقبال کردند. در سه چهار کیلومتری سمنان اهالی روستای مؤمن آباد آمده بودند که آزادگان خودشان را ببرند. محمّد و مجتبی را از پنجرهی ماشین بیرون کشیدند. فقط شور و شعار و هیجان دیده می شد. از آن جا ما را سوار تویوتا وانت کردند. مردم هجوم آورده بودند. یک صندلی روی اتاق ماشین بسته بودند. مرا که عصا داشتم بر آن نشاندند. سه نفر دیگر در اتاق عقب ایستادند و به هیجان مردم پاسخ می دادند. تا آن زمان خبری از خانواده نداشتیم. آن جا کسی از اتاق ماشین بالا آمد و با من روبوسی کرد. به هیچ کس این اجازه را نمی دادند. او را نشناختم. بعد که سؤال کردم گفتند اخوی کوچکتر شما بود. در سمنان من و دامغانیان را به سمت محلات بردند. پایگاه شهید دستغیب محلات گروه استقبالی تشکیل داده بود. در تکیه ی محله ی کدیور من و محمّد رضا از مردم تشکّر کردیم و از هم جدا شدیم. از آن جا روی دوش مردم مرا به خانه بردند. غیر از فامیل درجه یک به کسی اجازه ورود نمی دادند. آن جا با خانواده ام دیدار کردم. دوباره در خانه بودم بعد از پنج سال و نیم. با اقتدا به اسیر کربلا زینب کبری(س) هر چه در جبهه و اسارت دیدم زیبا بود؛پایداری و مردانگی نیروهای اسلام و نامردی نیروهای کفر. استقامت مبارزان کم سالی که دید بلندی داشتند؛ مثل مصطفی و پیرانی که در مقاومت برایم الگویی بودند؛ مثل چوپانی که به دست گروه های خلقی ربوده شده بود و در قبال یک کیسه پیاز او را به نیروهای عراقی داده بودند. از جبهه و اسارت درس هایی آموختم که در هیچ دانشگاهی نمی شد آنها را آموخت. تجربه هایی که با دشواری به دست آمد. هنوز بعد ازسال ها گاهی خواب اسارت می بینم و از خواب می پرم. انتهای پیام/
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395 ] [ 3:23 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش گروه اخبار داخلی دفاع پرس، علی لاریجانی روز گذشته (27 مرداد) با حضور در همایش سازمان اطلاعات خارجی وزارت اطلاعات سخنرانی کرد. لاریجانی در این همایش، ضمن ابراز خشنودی از حضور در جمع سربازان گمنام امام زمان (عج) گفت: برای من افتخار است که در محضر شما عزیزان که خدمتگزاران واقعی نظام هستید دقایقی حضور پیدا کردهام. وی ضمن تشکر از اقدامات تمامی بخشهای وزارت اطلاعات و شخص وزیر اطلاعات افزود: کار شما بسیار ارزشمند است چرا که در راستای حفظ نظام فعالیت میکنید و البته مخاطراتی را برای شما به همراه دارد، که از چشم مسئولین پوشیده نیست. رئیس مجلس شورای اسلامی فعالیت وزارت اطلاعات طی چند سال گذشته به ویژه در عرصه اطلاعات خارجی را مثبت ارزیابی کرد و تحرک در این زمینه را چشمگیر دانست و ادامه داد: وزارت اطلاعات در بحث آزادی زندانیان ایرانی خارج از کشور، همچنین در بخش هستهای نقش خود را به خوبی ایفا کرد و همه اینها نشان میدهد که وزارت اطلاعات وارد کار اصلی خود شده است. نماینده مردم قم در مجلس شورای اسلامی تاثیرگذاری وزارت در تصمیمگیریهای کلان کشور اعم از دفع تهدیدات را ستود و تلاشهای صورت گرفته در این زمینه را قابل تقدیر دانست. لاریجانی سپس به ارائه تحلیل خود از شرایط روز کشور در عرصه منطقه و جهان پرداخت و عنوان کرد: یکی از جریاناتی که طی سالهای گذشته در خاورمیانه به وجود آمده از بین رفتن و درگیر شدن ارتش کشورهای منطقه همانند عراق، سوریه، پاکستان، ترکیه، مصر و ... است، که این وضع به نفع رژیم صهیونیستی است. وی افزود: در حال حاضر تنها نیروهای مسلح و سرویس اطلاعاتی ایران توانایی دارند، که در مقابل ارتش رژیم صهیونیستی قد علم کنند و این از یک سو مایه مباهات است و از جهت دیگر خطرناک. رئیس مجلس شورای اسلامی پدیده شوم تروریسم که به شکل بیسابقهای منطقه را دچار التهاب کرده، نگران کننده توصیف کرد و ادامه داد: طبیعی است که در چنین شرایطی سرویسهای اطلاعاتی دشمن به آنان کمک میکند. لاریجانی، با اشاره به سیاستهای آمریکا در غرب آسیا، تصریح کرد: نداشتن درک درست رهبران آمریکا از شرایط منطقه یکی از معضلات موجود است، که موجب خسارت زیادی به مسلمانان شده است. انتهای پیام/ 321
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395 ] [ 3:23 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش خبرنگار اعزامی دفاع پرس به راهیان نور غرب و شمالغرب، حمله مردادماه 1358 گروهکها و ضد انقلاب به شهر پاوه یکی از مهمترین رخدادهای دوران انقلاب در کردستان بودهاست. جنایاتی که گروهکها علیه عموم مردم کرُد و پاسداران انجام دادند در نوع خود یکی از فجایع آن زمان بود. خاطره تلخ حمله به بیمارستان شهر پاوه و به شهادت رساندن تعداد زیادی از پاسداران و قطعهقطعه کردن آنها هیچ گاه از ذهن مردم کرُد نمیرود. «خانم قیصری» یکی از پرستارانی است که در مقطعی در پاوه حضور داشتهاست. قیصری در گفتوگو با خبرنگار ما میگوید: آن زمان من فقط 18 سال سن داشتم. از کرمانشاه به پاوه آمده بودم و وقتی به ما گفتند بیمارستان را تخلیه کنید به ژاندامری رفتیم. روزهای سختی را در پاوه گذراندیم. مدتی بعد از حضور در «پاوه» به شهر «بانه» رفتم. فرمانده سپاه بانه شهید «قاسم نصراللهی» بود. زمانی که در بانه بودم کلاً همه روستاهای شهر بانه خط مقدم به حساب میآمد. روزهای که عملیات نبود در بیمارستان، بیمار زیادی وجود نداشت. به همین خاطر بیمارستان خلوت بود. برای ویزیت کردن مردم به همراه اکیپ پزشکی به روستاها میرفتیم. به دلیل حضور گروهکها و ناامنی و ترسی که در منطقه حکمفرما بود کسی از پرستاران حاضر نبود به همراه این اکیپ اعزام شود. یک روز من به همراه دکتر هندی و راننده به روستای بوالحسن رفتیم، راننده جاده روستا را بلد نبود. چند ساعت در جاده گم شدیم که سربازی جلوی ما حاضر شد و گفت اینجا خاک عراق است اینجا چکار میکنید؟! به ما گفت سریع دور بزنید و گرنه عراقیها با توپ شما را میزنند. وقتی راننده در حال دور زدن بود صدای توپ عراقیها شروع شد. چند گلوله توپ به نزدیک ما برخورد کرد ولی خوشبختانه به ما به نخورد. خودمان را به روستای بوالحسن رساندیم، داخل مسجد رفتیم. خانمهای روستایی برای ما لباس کردی آوردند تا اگر ضد انقلاب وارد روستا شد درگیری شد به ما شک نکند. در آن موقعیت حساس خانمی در حال زایمان بود. به خاطر اینکه نمیشد در مسجد زایمان کند به خانهای رفتیم. خبر گم شدن ما به شهید نصرالهی رسیده بود. صبح روز بعد از دفتر سپاه به بیمارستان تماس گرفتند و گفتند با شما کار دارند. به من گفتند باید سریع به بانه برگردید، به سختی به سپاه بانه رفتیم. داخل سپاه شدم و به شهید نصراللهی سلام کردم. ایشان در حالی نگاهشان را به زمین دوخته بود گفت: «شنیدهام نزدیک بوده اسیر عراقیها شوید.» گفتم: «بله، راننده جاده را گم کرد و سر از خاک عراق در آوردیم.» شهید نصراللهی گفت: «شما خواهران آبروی سپاه و اسلام هستید؛ از شما خواهش میکنیم هیچ وقت بدون حضور پاسداران به روستاها نروید.» وقتی داشت صحبت میکرد اشک از چشمانش سرازیر شد. من قبلا پیش خودم فکر میکردم ممکن نیست پاسداران گریه کنند؛ همان لحظه از فکرم پشیمان شدم. با خودم تصمیم گرفتم دیگر بدون حضور پاسداران به منطقه نروم. مدتی بعد از این جریان قسمتی از بیمارستان بانه که آزمایشگاه بود تخلیه شده بود و هیچ استفادهای از آن نمیشد. با خودم فکر کردم خوب است این بخش را به مجروحین و پاسدارها اختصاص دهم. لیستی از نیازهای دارویی را نوشتم و به شهید نصراللهی دادم و فکرم را به ایشان گفتم. ایشان گفتند فکر نمیکنم این همه دارو را به شما بدهند. به هزار مشکل و درد سر نیازهایمان را تهیه کردیم. تابلویی تحت عنوان «بخش پاسداران» نوشتم. شهید نصراللهی آمد و تابلو را دید؛ لبخندی زد و گفت:« بهتر نبود بنوسید بخش خواهر قیصر؟ من هم گفتم: من که شهید نشدهام.» شهید نصراللهی به پنجرهها نگاهی کرد و گفت: پنجرهها حفاظ ندارند!؟ من تازه متوجه شدم چه غفلتی کردم. به سپاه و فرمانداری رفتم تا تعدادی میلگرد و دشتگاه جوشکاری پیدا کردم و خودم پنجرهها را جوشکاری کردم. به شهید نصراللهی زنگ زدم و گفتم خیالتان راحت باشد پنجرهها را هم درست کردیم. انتهای پیام/ 121
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395 ] [ 3:22 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش دفاع پرس از کرمان، محمدرضا حسنیسعدی در گردهمایی بزرگ آزادگان شرق استان، گفت: تکتک آزادگان ما خاطرات بسیار سختی از دوران اسارت دارند اما این سختیها را فقط با نام و یاد خدا و بهیاد دفاع از میهن اسلامی تحمل میکردند. وی ادامه داد: آزادگان سرافراز ما در دوران اسارت سختیهای زیادی کشیدند اما صبوری کردند و نگذاشتند دشمن از آنها سوءاستفاده کند. حسنیسعدی گفت: حجتالاسلام ابوترابی این آزاده سرافراز در دوران اسارت درسهای زیادی به اسرا داد. وی بیان داشت: مرحوم ابوترابی در زمان اسارت در اردوگاههای متفاوتی اقامت داشت و جابجایی ایشان به دلیل انجام کارهای فرهنگی بود. مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کرمان عنوان کرد: حجتالاسلام ابوترابی یکی از شاگردان امام خمینی(ره) بود که به ندای رهبر خود لبیک گفت و از دین و کشور خود دفاع کرد. وی از خانوادههای آزادگان تقدیر و تشکرکرد و ادامه داد: کشور ما کشور شیعی است و عنایات ائمه معصوم(ع) همواره حامی مردم ما بوده که در دفاع مقدس به خوبی آن را مشاهده کردیم. حسنیسعدی با اشاره به نقش محوری مقام معظم رهبری(مدظله)، ابراز داشت: رهبر معظم انقلاب مایه آرامش، وحدت، انسجام و برکت برای کشور ما هستند. وی تصریح کرد: یکی از افتخارات استان کرمان حضور 23 نفر از نوجوانان استان در جنگ و دوران اسارت بود که از حیثیت و شرف ایرانیان دفاع کردند. یادآور می شود این مراسم با خاطرهگویی آزادگان، اجرای دکلمه و تجلیل از 71 آزاده و 15 خانواده آزاده متوفی شرق استان همراه بود. انتهای پیام/
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب


ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب