دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

یک لحظه نفسم‌ بند آمد/ درخواست سخت محسن رضایی از حاج احمد

در بخشی از خاطرات شهید همدانی در کتاب «پیغام ماهی‌ها» آمده است: با مشاهده چهره‌های هیجان‌زده بچه‌ها فهمیدم باید خبری شده باشد. خیلی مشعوف و خندان گفتند: رفیق فابریک حاج محمود و شما این‌جاست. حاج احمد متوسلیان آمده. از شدت خوشحالی یک لحظه نفسم بند آمد.

کد خبر: ۲۵۸۷۴۲

تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۶ - ۱۱:۵۵ - 23September 2017

یک لحظه نفسم‌ بند آمد/ درخواست سخت محسن رضایی از حاج احمدبه گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، سردار حسین همدانی از فرماندهان تاثیرگذار هشت سال جنگ تحمیلی بود که از جوانی تا هنگام شهادتش لباس سبز سپاه را از تن درنیاورد.

 

وی بعد از مسئولیت های فراوان، فرماندهی سپاه محمد رسول الله را در تهران قبول کرد و با آغاز جنگ سوریه برای مبارزه با تکفیری ها به این سرزمین هجرت کرد و سرانجام حدود 2 سال پیش در همین سرزمین مزد سال ها مجاهدتش را گرفت و شهید مدافع حرم حضرت زینب(س) شد.

آنچه خواهید خواند برشی است از کتاب «پیغام ماهی‌ها» که خاطرات این سردار سپاه را شامل می شود.

حوالی بیستم دی‌ماه سال 1360 بنده برای رسیدگی به یک سری از کارهای جاری خودم، رفته بودم سپاه. موقعی که برگشتم، از همان جلوی در ساختمان، با مشاهده چهره‌های ملتهب و هیجان‌زده بچه‌های دژبانی و سایر نفرات، فهمیدم باید خبری شده باشد. دیدم خیلی مشعوف و خندان می‌گویند: برادر همدانی، مژده بده، اگر گفتی چه کسی آمده؟ 

گفتم: شما بگوئید. گفتند: رفیق فابریک حاج محمود و شما این‌جاست؛ برادر حاج احمد متوسلیان! از شدت خوشحالی، یک لحظه نفسم‌ام بند آمد. پرسیدم: حالا کجاست؟‌ گفتند: دفتر فرماندهی، پیش حاج محمود با سر قدم‌هایی بلند و با عجله، خودم را رساندم پشت در اتاق فرماندهی و وارد شدم. همان‌طور که قبلاً هم به شما گفته بودم، اتاق فرماندهی با یک دیوار چوبی کاذب، به دو بخش تقسیم می‌شد:‌ بخش جلویی؛ حکم دفتر شهبازی را داشت و بخش پشتی؛ که کوچک‌تر و خیلی دنج بود، محل استراحت، مطالعه و بیتوته شبانه او محسوب می‌شد. خانه مسکونی شهبازی در همدان، همان جا بود. 

خلاصه در اتاق را که باز کردم، از صدای صحبت‌شان متوجه شدم دو نفری رفته‌اند و در آن بخش پشتی نشسته‌اند. خب، من هم مراعات کردم و بی‌سر و صدا نشستم روی یک صندلی، بغل در اتاق. 

یک ساعتی این دو نفر آن‌جا سرگرم گفت‌وگو بودند. من هم ساکت، در بخش جلویی نشستم به انتظار و خودم را با مطالعه در و دیوار دفتر فرماندهی، سرگرم کردم. دست آخر پا شدند و به این طرف آمدند. خدا گواه است، شیرین‌ترین دقایق عمر سپری شده من، دیدار این دو نفر درکنار هم بود. از هر حیث که بگویی؛ مکمل همدیگر بودند. در صفا و صداقت، افتادگی و صلابت، تدبیر و شجاعت و از همه بالاتر؛ ایمان خلل‌ناپذیر به اهداف زندگی جهادی‌شان که باعث شده بود از هست و نیست خودشان در جنگ مایه بگذارند، احمد و محمود را با هزاران رشته نامرئی، به هم پیوند داده بود. شاید تنها وجه افتراق‌شان، روحیه بازگوش و آکنده از رندی‌های خاص محمود در رابطه با بچه‌های تحت امر او بود، احمد را در عوض به حدت جدیت او می‌شناختیم. گرچه خدا وکیلی، این جدیت ابداً از جنس تکبر و منیت نبود. در زیبایی روح، جان‌های این دو نفر با هم متحد بود. وقتی بالاخره با هم از پشت آن دیوار چوبی کاذب، به این طرف آمدند، هر دو نفر لبخند به لب داشتند و صورت‌های سبزه‌شان غرق در نور صفا بود. دیدم به قول مرحوم سپهری، روی زیبا، دو برابر شده است. 

با هر دو ـ خصوصاً حاج احمد ـ سلام علیک و دیده‌بوسی کردم. از آنجا که چند روزی بیشتر از خاتمه عملیات محمد رسول‌الله(ص) در مریوان نگذشته بود، به حاج احمد تبریک گفتم و اضافه کردم: خدا می‌داند چقدر دل‌مان می‌خواست ما هم توی این عملیات با شما حضور داشتیم. می‌گویند عملیات در سرمای بسیار شدید و برف و بوران و شرایط خیلی دشواری انجام گرفت. حاج احمد در تأیید صحبت من گفت: درست شنیده‌اید، من به حاج محمود عزیزمان هم گفته‌ام که اوضاع آن عملیات چطور بوده. در مجموع، شکر خدا عملیات بسیار بسیار خوبی بود. برادرهای من و همین‌طور بچه‌های حاج همت، غوغا کردند. این بعثی‌ها پدرسوخته را زدند و درب و داغان‌شان کردند.

صد و خرده‌ای نفر هم از آنها اسیر گرفتند و ضرب شست خوبی به آنها نشان دادند. با یک لحن بسیار مهیج و پرشوری داشت این حرف‌ها را می‌زد. بعد برگشت و گفت: برادر محسن مرا به تهران خواسته و دارم به ملاقات او می‌روم. حاج محمود پرسید: برای چه منظوری؟ حج احمد جواب داد: از آنجا که قرار است در جنوب عملیات بزرگی انجام شود، ایشان یک سری تدابیری را مدنظر قرار داده. روز دوم بعد از عملیات محمد رسول‌الله(ص) برادر محسن شخصاً وارد منطقه شد، از خط بازدید کرد و با همت و من صحبت‌هایی داشت. موضوع اصلی حرف‌های ایشان، بحث درباره ضرورت تشکیل یک تیپ رزمی مستقل بود.

یگانی شبیه تیپ مستقل 58 تکاور ذوالفقار ارتش که از کارایی جنگیدن در مناطق متنوع عملیاتی برخوردار باشد. برادر محسن به من گفت: باید هر چه زودتر با همت به خوزستان بروی و در آنجا یک چنین یگانی را برای سپاه تشکیل بدهید. پرسیدم: برای فرماندهی این تیپ ایشان شخص خاصی را هم در نظر گرفته، یا این که تعیین فرمانده آن را به بعدها محول کرده؟ حاج احمد گفت: طوری که ایشان می‌گفت؛ مسئولیت فرماندهی آن را مایل است خودم به عهده داشته باشم. 

حاج محمود پرسید: آخر چه جوری احمد؟ تو که بهتر می‌دانی؛ تیپ درست کردن که به این آسانی‌ها نیست. بگو بدانم؛ حالا نیروی رزمی این تیپ را از کجا می‌خواهی فراهم کنی؟ همین الان برای تأمین نیازهای دفاعی‌تان در جبهه مریوان، مخصوصاً از بابت نفرات، مشکل کم نداری؛ بعد برای یک تیپ مستقل از کجا می‌توانی نیرو بگیری؟ حاج احمد در جواب گفت: والله خودم هم این مطلب را مطرح کردم. منتها برادر محسن به من و همت اطمینان خاطر داده و گفته شما از این بابت اصلاً نگران نباشید، ما مسئولیت تمام مسائل آمادی و پشتیبانی و اعزام نیروی این تیپ را محول می‌کنیم به سپاه منطقه 10 و به حاج داوود کریمی هم می‌گوئیم نیروهای داوطلب بسیجی سپاه منطقه 10 تهران را دراختیار تیپ شما بگذارد. البته از بابت چارت‌بندی رده‌های ستادی و عملیاتی این تیپ، باید از کادرهای سپاهی حاضر در جبهه غرب استفاده کنید. گفتم: برادر احمد، حالا شما اصلاً تا به حال از جبهه خوزستان دیداری داشته‌اید؟ کار در آن‌جا، مثل کار در مریوان نیست، متوجه عرایض من که هستی؟ 

به تأیید سری تکان داد و گفت: بله، به همین علت هم، من به اتفاق حاج همت و تعدادی از بچه‌های سپاه مریوان، حدود یک هفته به جنوب رفتیم که از محورهای عملیاتی آن‌جا بازدید کنیم. عمده نگرانی خود من، معطوف به این مطلب بود که چون ما به اقتضای شرایط جغرافیایی غرب، به شیوه جنگ پارتیزانی عادت کرده‌ایم، آیا خواهیم توانست یک تیپ رزمی منظم را تشکیل بدهیم و در منطقه ای مثل خوزستان که از هر حیث، شرایط جغرافیایی آن با غرب، متفاوت است، با دشمن بجنگیم یا خیر. 

حاج محمود پرسید: خب، نتیجه بازدیدتان از خوزستان چه شد؟ حاج احمد با سیمایی شکفته و لبخند قشنگی جواب داد: آخر سفر، نشستیم با همت و سایر برادرها، درباره مشاهدات‌مان در جنوب، مفصل تبادل‌نظر کردیم. مشخص شد چنین استعدادی برای کار منظم در جنوب در ما وجود دارد. پریروز به کردستان برگشتیم و دیروز برادر محسن تلفنی با من تماس گرفت و خواست برای نهایی کردن مطلب، بیایم تهران. اگر معضل خاصی پیش نیاید، به زودی به جنوب می‌روم. به محض این که صحبت حاج احمد به این‌جا رسید، حاج محمود مچ دست او را گرفت و با یک لحن بی‌قراری به او گفت: ببین احمد؛ من از تو خواسته‌ای دارم. اگر آن را رد کنی؛ خدا شاهد است آن دنیا، سرپل صراط یقه تو را می‌گیرم! 

حاج احمد متحیر از این بی‌تابی محمود پرسید: خواسته‌ات چیست؟ حاج محمود با چهره‌ای برافروخته به او گفت: سفر حج که بودیم، موقع طواف کعبه، من و تو و همت یک عهدی زیر ناودان طلای خانه خدا با هم بستیم؛ به همدیگر قول دادیم در اولین فرصت مناسب، در جبهه به هم ملحق بشویم و تا هر وقت عمرمان به دنیا باقی مانده باشد، دوش به دوش هم بجنگیم، یادت که هست؟ 

حاج احمد خیلی محکم گفت: مگر می‌شود یک چنین عهد و پیمانی را فراموش کرد؟ حالا بگو بدانم منظورت چیست؟ محمود گفت: آن اولین فرصت مناسب که شرط قول و قرار ما سه نفر بود، حالا فراهم شده، حتماً باید من هم با تو و همت به خوزستان بیایم. در این مأموریت، من هم هستم. 

حاج احمد که از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شده بود، قدری نگران گفت: ولی مسئولیت فرماندهی سپاه استان همدان را چه می‌کنی؟ به علاوه؛ فکر نکنم آقا میرزا به این آسانی رضایت بدهد مسئولی در سطح تو را به جنوب بفرستد. محمود گفت: آن دیگر مشکل خود من است. از پس حل و فصل‌اش برمی‌آیم. خب، چه می‌گویی؟! حاج احمد، اگر بگویم داشت از خوشحالی در عرض سیر می‌کرد، اغراق نیست. دست آزاد خودش را گذاشت روی شانه محمود و لحظه‌ای کوتاه در سکوت، به قیافه مصمم او خیره شد و سرانجام گفت: پس یعنی واقعاً تو هم با ما هستی؟ محمود با لبخند جواب داد: بله که هستم احمد جان. 

به اعتقاد بنده، خدا خواسته قلبی محمود را اجابت کرد. درست است که روحیه آشفته‌اش ظرف آن چند هفته بعد از عملیات تنگ کورک تا حد زیادی ترمیم شده بود، اما تازیانه حوادث تلخ، خواهی نخواهی بر گرده دل و روح آدم‌ها، یک رد محوناشدنی به جا می‌گذارند. محمود در عمق ضمیر وجدان‌اش، بابت تک به تک شهدایی که طی کمتر از چهار ماه، در عملیات یازدهم شهریور و تنگ کورک داده بودیم، معذب بود. حالا بله، آدم یکوقت، در یک محیط امن و به دور از هیجان‌ها و اضطراب روحی موقعیت جنگی، می نشیند و درباره فلسفه جهاد فی‌سبیل‌الله و حکمت شهادت ساعت‌ها دُرفشانی می‌کند، اما باید در هیجای عمل و توی هزار توی سرشار از دلهره و دغدغه‌های عملایت بوده باشی تا بفهمی وقتی بعد از هفت، هشت ساعت درگیری به تو آمار می‌دهند که پنجاه یا صد نفر از بچه‌هایی که همین دیروز در جمع‌شان می‌گفتی و می‌خندیدی، حالا شهید شده‌اند و حتی اجسادشان را نمی‌توانی تحویل خانواده‌هایشان بدهی، چه مزه‌ای می‌دهد! بچه‌هایی که مسئولیت حیات و مماتت‌شان در حمله، رسماً به عهده شما بوده. 

احمد که برای ملاقات آقای رضایی راهی تهران شد، در جریان مراجعت‌اش به مریوان، باز هم به سپاه همدان آمد و به ما سر زد. این بار خبر داد که در مذاکرات‌اش با برادر محسن، بحث تشکیل تیپ کاملاً قطعی شده، بعد به شهبازی گفت: لازم است شما هم هر چه زودتر آماده بشوید تا به محض اعلام، بیائید به جنوب. محمود گفت احمدجان ما آمادگی داریم تعدادی از بچه‌ها را هم به جنوب بیاوریم، منتها مانده‌ام چه تعداد باشند. احمد گفت: از این بابت شما خودت را اذیت نکن، هر تعدادی که بتوانی بیاوری خوب است، مهم نیست ده نفر باشند یا صد نفر، ما نیاز به آدم‌های کیفی داریم. 

برگشت به محمود گفت: شما عجالتاً هر تعداد از برادرها را که می‌توانی، با خودت بیاور، متنها از این‌جا به این‌ها نگو چه کسی قرار است چه مسئولیتی بگیرد. این دیگر مربوط به بحث سازماندهی نفرات است. ما این بچه‌ها را به یاری خدا در جنوب سازماندهی می‌کنیم و در همان مرحله، برای‌شان تقسیم وظایف را هم انجام می‌دهیم. علی ای حال، مقرر شد برای عزیمت به جنوب و گزینش کادرهای عملیاتی که باید به خوزستان می رفتند، برنامه‌ریزی سریعی انجام بگیرد. 

در بحث عزیمت به جنوب، چندین نوبت شب‌ها در اتاق او دو نفری مفصل صحبت کردیم. محور عمده مباحث ما این بود که چه کسانی را می‌توانیم برای این سفر از پیکره سپاه همدان خارج کنیم. دل مشغولی اساسی‌مان هم این بود که اولاً: برای استمرار عملیات در جبهه سرپل ذهاب، اقدامات تمهیدی شروع شده و این روند، نباید دچار رکود شود، چه رسد به این که متوقف بشود. دوم این که نگران پاتک های محدود دشمن به مواضع دفاعی خودمان هم بودیم. تجربه این را دیگر حسابی داشتیم که کافی است در هر گوشه‌ای جبهه گیلان غرب، تحرکی ولو محدود، صورت بگیرد، در این صورت و بی‌تردید، ارتش عراق، نیشی هم به جبهه سرپل ذهاب می‌زند. پس بنا را بر این گذاشتیم که در بحث برداشت کادرهای عملیاتی، به نحوی اقدام کنیم که منجر به تضعیف محور میانی جبهه سرپل ذهاب نشود. حالا این‌جا، محمود باز آن زرنگی مدیریتی خودش را به کار بسته بود. 

یک لیست مقدماتی ـ حاوی اسامی بچه‌هایی که فکر می‌کرد برای این سفر مناسب‌اند ـ شخصاً آماده کرده بود؛ منتها در جلسات شبانه دو نفره ما، این مطلب را بروز نداد و بعدها بود که آن لیست را به من نشان داد. می‌گفت: ببین حسین؛ ما به احمد قول داده‌ایم آدم‌های زبده‌ای را به جنوب ببریم، نیروی تک‌ور ساده که بنا نیست دستچین کنیم، قصدمان این است نفراتی در سطح کادرهای عملیاتی و مدیریتی قوی را برداشت کنیم. حالا بگو بدانم؛ به نظر تو چه کسانی برای منظور ما واجد صلاحیت‌اند؟ ضمناً گفته باشم؛ هر کس را که معرفی کنی، نفر قوی جایگزین او را هم باید به من پیشنهاد بدهی. 

اگر پیش از عملیات یازدهم شهریور و تنگ کورک کسی از من چنین درخواستی می‌کرد، قطعاً نفرات پیشنهادی من، آدم‌های دیگری می‌بودند. منتها آن دو نبرد، معیار و محک خوبی به دست من ـ و همچنین شهبازی ـ دادند، طوری شد که دیگر خیلی راحت می‌توانستیم بر سر این که چه کسانی مرد حضور در صحنه‌های سخت و نفس‌بُر نبردهای جدی هستند، نظر بدهیم. 

در آن لحظات ما در خصوص آدم‌هایی تصمیم می‌گرفتیم که درست حال و هوایی را داشتند که درباره اصحاب شهادت‌طلب حضرت سیدالشهداء(ع) در شب عاشورا برایمان وصف کرده‌اند. خلاصه این که به تفصیل درباره سوابق رزمی و دلایل کارآمدی بچه‌های سپاه استان همدان با هم صحبت می‌کردیم و همین‌طور که تک به تک اسم این بچه‌ها را می‌گفتم و دلایل خودم را مطرح می‌کردم، محمود اسامی را می‌نوشت. درنهایت 25 نفر به شرح ذیل برای اعزام به جبهه جنوب انتخاب شدند: 1ـ محمود شهبازی دستجردی؛ 2ـ حسین همدانی؛ 3ـ خسرو ارژنگی مهربان؛ 4ـ اسماعیل شکری موحد؛ 5ـ حبیب‌الله مظاهری؛ 6ـ باقر سیلواری؛ 7ـ محمد شفیع علامه قانع؛ 8ـ فریدون عیوضی؛ 9ـ علی آقا صفری؛ 10ـ جهانگیر ئیل گلی؛ 11ـ حمید حجه‌فروش؛ 12ـ سعید بادامی؛ 13ـ علی‌اکبر مختاران؛ 14ـ حسین کشوری دلاور؛ 15ـ علی خوش‌لفظ؛ 16ـ علی‌اصغر حاجی‌بابایی؛ 17ـ علاءالدین حبیبی؛ 18ـ رضا مستجیری؛ 19ـ حمیدرضا رهبر؛ 20ـ سعید بیات؛ 21ـ جمشید ایمانی؛ 22ـ محمدرضا شانه‌ای؛ 23ـ علی صیادزاده؛ 24ـ محمد صیادزاده؛ 25ـ ... آروانه. 

وقتی همه نفرات تعیین شدند، شهبازی خطاب به من گفت تو باید جای من در همدان بمانی. 

یک مرتبه شوک عجیبی به من وارد شد. مات و مبهوت نگاه‌اش کردم و پرسیدم: معلوم هست تو داری چه می‌گویی؟ جواب داد: نمی‌شود که من بروم و جای خودم این جا کسی نباشد، تو می‌مانی جای من. گفتم: یعنی تو واقعاً این حرف را گفتی، قبول داری؟ با لبخند گفت: بله! زدم به سیم آخر و گفتم: این قبای پیشکشی، برای تن من گشاد است، ارزانی هر کس دیگری که خودت انتخابش کنی، من هم همدان بمان نیستم، برمی‌گردم سرپل ذهاب و همان جا می‌مانم. هر کس را دلت خواست جانشین خودت در همدان تعیین کنی، مختاری، اما من این‌جا بمان نیستم، می‌روم پیش حاجی بابایی در سرپل ذهاب. 

بغض‌ام گرفته بود، پا شدن از اتاق بزنم بیرون، که دیدم با همان لحن بازگشو خودش، آمرانه گفت: حسین!... می‌نشینی، یا خودم تو را بنشانم؟! گفتم: تو که حرف خودت را زدی، دیگر چه کارم داری؟ این بار چاشنی تأکید را بیشتر کرد و گفت: فرمانده دارد به تو دستور می‌دهد؛ به تو تکلیف می‌کنم، بنشین. 

سست شدم و روبه‌رویش نشستم. نزدیک یک دقیقه سرم پایین بود و از فرط بغض، نمی‌توانستم چیزی بگویم، بالاخره او بود که سکوت را شکست و گفت: اصلاً به دَرَک؛ فکر بهتری به نظرم رسید. گوش کن، ببین چه می‌گویم؛ من اول یک جلسه خداحافظی برگزار می‌کنم و به جنوب می‌روم، بعد از رفتن من، تو هم بیا و در خوزستان به ما ملحق شو، بهتر است با هم نرویم. خب چه می‌گویی؟

گفتم: از کجا معلوم نمی‌خواهی کلک بزنی؛ من را این جا بکاری و بروی و دستم را بگذاری توی پوست گردو؟ خندید و گفت: تو با این شمِ پلیسی، می‌رفتی افسر اداره آگاهی می‌شدی، بهتر نبود؟... باباجان، چکار کنم باور کنی قصد کلک زدن به تو را ندارم؟ اصلاً محض خاطرجمعی تو، این بچه‌هایی را که انتخاب‌شان کردیم، من نمی‌برم. بمانند این جا، خودت آن‌ها را بردار و بیاور خوزستان. حالا راضی شدی جناب بازپرس؟! 

این را که گفت، خاطرم آسوده شد و قبول کردم. بعد پرسیدم: حالا جانشین خودت در سپاه استان چه کسی باید باشد؟ گفت: سعید فرجیان‌زاده. برای این مسئولیت سعید کاملاً مناسب است. 

محمود ابتدا خودش به همراه سعید بادامی با همان پیکان سپاه استان همدان راهی جنوب شدند و در ساختمان واحد اعزام نیروی سپاه ناحیه دزفول که در خیابان 12 فروردین این شهر قرار داشت به نیروهای کادر تیپ 27ملحق شدند. 

چهل و هشت ساعت بعد، با مرکز پیام سپاه استان همدان تماس گرفت و گفت: به همدانی بگوئید بچه‌های را آماده کند تا در اولین فرصت عازم دزفول بشوند. 

برای اعزام نیروها یک دستگاه مینی‌بوس بنز دراختیار گرفتیم. برادر بزرگوارمان حاج محمد سماوات که علاوه بر مدیریت امور مالی، مسئولیت واحد تدارکات سپاه استان را هم به عهده داشت، سریع مقادیر زیادی مواد غذایی و قوطی‌های کنسرو، به علاوه حجم معتنابهی نان خانگی همدان را فراهم کرد و آن را پشت مینی‌بوس بار زدند. طوری شد که درهای صندوق عقب مینی‌بوس، به زحمت بسته شدند. بعد هم تا کل بچه‌ها را جمع و جور کنیم و به خرده امورات مربوط به این سفر برسیم، عملاً ساعت شد حدود 10شب. لطیف‌ترین لحظات، آن لحظه های آخر وداع ما با بچه‌هایی بود که در همدان باقی می‌ماندند. می‌آمدند با چشم‌هایی اشکبار، بدون خجالت از این که هق هق گریه‌هاشان را کسی می‌شنود، صورت ما را می‌بوسیدند و با التماس می‌گفتند: شما را به خدا، آنجا که رسیدید از ما غافل نشوید، به مسئولین این جا بگوئید اجازه بدهند ما هم بیائیم پیش شما. 

شهبازی در تماس تلفنی، به من گفته بود: شما حداکثر ساعت 8 شب از همدان حرکت کنید تا اگر همه چیز بر وفق مراد باشد، صبح برسید به دزفول. منتها در عمل کلی وقت تلف شد تا بچه‌های اعزامی به سپاه بیایند، قدری زمان از دست دادیم. بعد هم نماز مغرب و عشاء را به جماعت، با امامت حاج آقا جوادی خواندیم. قرار بود برای صرفه‌جویی در وقت، شام را بین راه، داخل مینی‌بوس بخوریم، ولی بنا به اصرار شدید بچه‌هایی که می‌ماندند، به‌ناچار در سالن غذاخوری سپاه شام خوردیم و دست آخر، حوالی ساعت 10 شب به هزار مکافات توانستیم از بدرقه‌کنندگان، اذن سفر بگیریم و سوار مینی‌بوس شویم.

از راننده مینی‌بوس پرسیدم: شما فکر می‌کنی چند ساعته بتوانی ما را به دزفول برسانی؟ ایشان گفت: من امروز به قدر کفایت خوابیده‌ام و حسابی سرحال و قبراق‌ام. از جاده ملایر ـ بروجرد شما را به جنوب می‌برم. تمام راه را یکسره می‌رانم و به یاری خدا، حداکثر تا ساعت 10 صبح فردا، می‌رسیم دزفول.

خلاصه با بدرقه گرم بچه‌های سپاه و صلوات‌های پی‌درپی، مینی‌بوس به حرکت درآمد و راهی شدیم.

یکی دو ساعتی که گذشت، هر کدام از نفرات، خودشان را توی صندلی‌ها جمع کردند و به خواب رفتند. آقای راننده هم الحق و الانصاف سر حرف‌اش ماند و مینی‌بوس یک نفس و تخت گاز، بدون لحظه‌ای توقف، توی آن جاده تاریک و نسبتاً خلوت پیش می‌رفت. حالا خود بنده، از آنجا که متولد آبادان بودم و شماری از اقوام و خویشاوندان ما در شهرهای خرمشهر، آبادان و حتی دزفول مقیم بودند، قبلاً این مسیر را زیاد رفته بودم و با جاده آشنایی داشتم. نشسته بودم ردیف آخر صندلی‌های مینی‌بوس، به چهره‌های خسته و معصوم بچه‌ها نگاه می‌کردم که عموماً لبخند برلب، خوابیده بودند. غرش خفه موتور کوچک دیزلی، آمیخته با زوزه باد سردی که پرفشار از لای منفذهای زهوار دررفته دور پنجره‌ها به داخل هجوم می‌آورد، تنها صدایی بود که در اتاقک مینی‌بوس شنیده می‌شد. محض دفع الوقت داشتم شعر «پیغام ماهی»های مرحوم سپهری را زیر لب زمزمه می‌کردم.

در آن شعر، سهراب قرار است پیغام ماهی‌های تشنه یک حوض بی‌آب را ببرد برای خدا.

ماهی‌ها پیغامشان این است:

تو اگر در طپش باغ، خدا را دیدی

همت کن

و بگو ماهی‌ها، حوض‌شان بی‌آب است

آن تکه آخرش را خیلی دوست دارم و آن شب هم مدام همان را زیر لب می‌خواندم. جایی که می‌گوید:

باد می‌رفت به سروقت چنار

من، به سروقت خدا می‌رفتم.

پیچ و امام خمینی(ره) جاده، تمامی نداشت؛ دل مشغولی‌های من هم سرانجام در صبحی ابری و خنک حوالی ساعت 10 صبح، وارد شهر دزفول شدیم. آقای راننده به وعده‌اش وفا کرده بود.

به ساختمان واحد اعزام نیروهای سپاه دزفول که رسیدیم، بچه‌های اعزامی سپاه مریوان، پاوه از ما به گرمی استقبال کردند. به دو علت: اول؛ شناسایی متقابل قبلی، دوم؛ به آنها خبر داده بودند که ما از همدان عازم شده‌ایم. یادش به خیر، تقی رستگار مقدم، اسماعیل قهرمانی و اکبر حاجی‌پور خیلی گرم و برادرانه به خوشامدگویی ما آمدند.

 

منبع: فارس 


ادامه مطلب

[ شنبه 1 مهر 1396  ] [ 2:11 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

دفاع مقدس قابل الگوبرداری برای تمام ملت‌های دنیاست

عضو هیئت رئیسه مجلس شورای اسلامی گفت: رشادت و دلیرمردی و افتخارات ملت بزرگ ایران در هشت سال دفاع مقدس قابل الگوبرداری برای تمام ملت‌های آزاده جهان است.

کد خبر: ۲۵۸۶۴۳

تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۶ - ۱۱:۵۶ - 23September 2017

دفاع مقدس قابل الگو برداری برای تمام ملت های دنیاست«احمد امیرآبادی فراهانی» در گفت‌وگو با خبرنگار دفاع پرس در قم  اظهار داشت: در طول هشت سال‌ تهاجم بی‌امان عراق علیه ایران، جوانان رشید این مرز و بوم با دست خالی در مقابل همه دنیای استکبار ایستادند و هشت سال از دین و آیین و میهن خود دفاع کردند.

 

نماینده مردم قم در مجلس شورای اسلامی ادامه داد: ملت غیور ایران با دفاع مقدس خود، عزت آفرید و به هیچ وجه از آرمان‌های خودش عقب نشینی نکرد و کوتاه نیامد.

عضو هیئت رئیسه مجلس شورای اسلامی گفت: رشادت و دلیرمردی و افتخارات ملت بزرگ ایران در هشت سال دفاع مقدس قابل الگوبرداری برای تمام ملت‌های آزاده جهان است. 

وی تصریح کرد: تمام ملت‌های آزادیخواه دنیا از نقطه تاریخی ملت مسلمان ایران که همان هشت سال دفاع مقدس است، الگو برداشته و در مقابل مستکبرین ایستاده‌اند.

 

انتهای پیام/


ادامه مطلب

[ شنبه 1 مهر 1396  ] [ 2:10 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

تجلیل از خانواده یک شهید مدافع حرم

مراسم آغاز سال تحصیلی جدید همراه با تجلیل از خانواده شهید مدافع حرم «حسن دارابی» امروز (شنبه) در موسسه راهیان کوثر برگزار شد.

کد خبر: ۲۵۸۷۳۷

تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۶ - ۱۲:۱۴ - 23September 2017

سال تحصیلی جدید با تجلیل از خانواده شهید مدافع حرم آغاز شدبه گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، مراسم افتتاحیه سال جدید تحصیلی به همراه تجلیل از خانواده شهید مدافع حرم و همچنین تجلیل از دانش‌آموزان نخبه علمی کشور، صبح امروز (شنبه) با حضور ۵۰۰ نفر از مدیران، معلمان، اولیاء و دانش‌آموزان در مجتمع آموزشی «راهیان کوثر» واقع در شهرک شهید دقایقی تهران برگزار شد.

 

در ابتدای این مراسم، سردار عزیزی مدیرعامل موسسه راهیان کوثر ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن ایام عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و گرامی‌داشت هفته دفاع مقدس، تقارن سال جدید تحصیلی با این دو رویداد مقدس را گرامی داشت.

 

وی با بیان اینکه از انسان به عنوان اشرف مخلوقات نام برده می‌شود، اظهارداشت: این نشان دهنده کرامت و جایگاه انشان نزد پروردگار عالم است. کرامت انسان از یک سو به منزله دمیدن روح الهی در جسم او است و از سویی دیگر عطیه‌ای به نام «عقل» است که خداوند به انسان عطا کرده است.


مدیرعامل موسسه راهیان کوثر خاطرنشان کرد: از منظر اسلام، انسان مجموعه‌ای از استعدادهای بالقوه است که برای به فعل در آوردن این استعدادها «تعلیم» و «تربیت» لازم است و یقینا هدف تعلیم و تربیت اسلامی، «حقیقت‌جویی» و «اصول رستگاری» است.


وی با بیان اینکه از منظر اسلام رشد عقلانی زمانی کارآمد است که با آن، رشد اخلاقی نیز صورت گیرد، افزود: اخلاق منهای علم، یقینا جهالتی بیش نیست و علم منهای اخلاق نیز به تعبیری، حماقتی بیش نیست.


مدیرعامل موسسه راهیان کوثر به بیان سه رویکرد اساسی این موسسه پرداخت و بیان داشت: اولین رویکرد ما ارتقاء علمی دانش‌آموزان است.


وی با بیان اینکه ارتقاء معرفتی دانش‌آموزان، دومین رویکرد موسسه راهیان کوثر است، ادامه داد: همزمان با رشد علمی، پایه‌های بصیرت، خداشناسی و حق و باطل شناسی، مورد ارتقاء قرار می‌گیرد.


سردار عزیزی ارتقاء مهارتی را سومین رویکرد این موسسه عنوان و خاطرنشان کرد: دانش‌آموزان ما در کنار علم و معرفت، باید دارای مهارت نیز باشند.


در ادامه این مراسم در حضور چند تن از سرداران دوران دفاع مقدس، از همسر و فرزندان شهید مدافع حرم «حسین دارابی» تجلیل شد و «فاطمه ثنا» دختر دانش‌آموز این شهید والامقام با بیان شعری در رثای پدر شهید خود، یاد و خاطره شهدای مدافع حرم را گرامی داشت.


همچنین در این مراسم از چند دانش‌آموز برگزیده و نخبه نیز تجلیل و تقدیر شد و مراسم با سخنرانی دکتر زاهدی رئیس کمیسیون آموزش مجلس شورای اسلامی به پایان رسید.


انتهای پیام/ 113


ادامه مطلب

[ شنبه 1 مهر 1396  ] [ 2:09 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

شهادت آرزوی دیرینه همسرم بود/ عشق به امام حسین شهادتش را رقم زد

همسر شهید هوشنگ نوری گفت: عشق به امام حسین (ع) بارزترین خصوصیت همسرم بود. غیرت عاشورایی را از امام حسین(ع) آموخت و به جنگ نامردان روزگار خود شتافت و به آرزوی دیرینه‌اش یعنی شهادت رسید.

کد خبر: ۲۵۸۷۴۵

تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۶ - ۱۲:۰۴ - 23September 2017

شهادت آرزوی دیرینه همسرم بود/ عشق به امام حسین شهادتش را رقم زدبه گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، همزمان با هفته دفاع مقدس برای رفع دلتنگی هایمان و متبرک شدن اولین روز پاییز میهمان خانواده شهید هوشنگ نوری یکی از شهدای رسانه دوران دفاع مقدس شده ایم.

همسر شهید نوری در ابتدا به بیان خصوصیات اخلاقی همسر خود پرداخت و گفت: همسرم بسیار زحمت کش و با پشتکار بود و علاقه زیادی به کار رسانه و رادیو داشت.

وی افزود: همسرم بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در برنامه رادیویی «کار و کارگر» مشغول به فعالیت شد که پس از تلاش و پشتکار بی اندازه ای که از خود نشان داد به عنوان سردبیر این برنامه رادیویی انتخاب شد.‌

همسر شهید  نوری تصریح کرد: همسرم به نماز اول وقت بسیار اهمیت می داد و عشق به امام حسین (ع) بارزترین خصوصیت ایشان بود که همه میدانستند. همسرم غیرت عاشورایی را از امام حسین اموخت و به جنگ نامردان روزگار خود شتافت و به آرزوی دیرینه اش شهادت رسید.

شهید هوشنگ نوری متولد سال ۱۳۳۸ در تهران از شهدای خبرنگارانی است که در عملیات «کربلای ۵» در روز ۲۱ دی ماه سال ۱۳۶۵ به فیض شهادت رسید.

 

منبع: بسیج رسانه 


ادامه مطلب

[ شنبه 1 مهر 1396  ] [ 2:09 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

تصاویر/ شهید امیر حلم زاده

شهید «امیر حلم‌زاده» مورخ 26 مرداد 1339 در تهران چشم به جهان گشود. وی یکی از عکاسان و خبرنگاران هشت سال دفاع مقدس بود که صحنه‌هایی از جنگ و جبهه و شهادت رزمندگان اسلام را به تصویر کشید و سرانجام در تاریخ 17 آبان 1362 در منطقه عملیاتی مریوان، خود نیز به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

کد خبر: ۲۵۸۷۴۶

تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۶ - ۱۲:۴۳ - 23September 2017

شهید امیر حلم زاده

شهید امیر حلم زاده خبرنگار و عکاس جنگ تحمیلیشهید امیر حلم زاده خبرنگار و عکاس جنگ تحمیلی در کنار حاج احمد متوسلیانشهید امیر حلم زاده خبرنگار و عکاس جنگ تحمیلیدر کنار حاج محمد ابراهیم همتشهید امیر حلم زاده خبرنگار و عکاس جنگ تحمیلی در کنار حاج محمد ابراهیم همتاز راست نفر دوم شهید امی حلم زاده خبرنگار و عکاس جنگ تحمیلیاز چپ نفر اول شهید امیر حلم زاده خبرنگار و عکاس جنگ تحمیلیمزار شهید امیر حلم زاده خبرنگار و عکاس جنگ تحمیلی


ادامه مطلب

[ شنبه 1 مهر 1396  ] [ 2:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

نمایشگاه عکس و پوستر دفاع مقدس در کرمانشاه برگزار شد

نمایشگاه عکس و پوستر دفاع مقدس با عنوان «گنج جنگ» در حوزه هنری استان کرمانشاه برگزار شد.

کد خبر: ۲۵۸۶۶۲

تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۶ - ۱۲:۵۴ - 23September 2017

برگزاری نمایشگاه عکس و پوستر«گنج جنگ» در کرمانشاهبه گزارش دفاع پرس از کرمانشاه، سرهنگ پاسدار «مرادعلی محمدی» مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان کرمانشاه از برپایی نمایشگاه عکس و پوستر دفاع مقدس با عنوان «گنج جنگ» در حوزه هنری استان کرمانشاه خبر داد و اظهار داشت: این نمایشگاه با همکاری حوزه هنری و اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان کرمانشاه برگزار شده است.

محمدی افزود: در این نمایشگاه عکس و پوسترهایی با موضوع دفاع مقدس به نمایش گذاشته شده است.

وی زمان برپایی نمایشگاه مذکور را از امروز یکم مهرماه لغایت 6 مهرماه اعلام کرد و گفت: این نمایشگاه در ساختمان حوزه هنری واقع در ابتدای خیابان خیام دایر شده است.

مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان کرمانشاه ساعات بازدید از نمایشگاه را 9 الی 12 و 14 الی 17 اعلام کرد و تصریح کرد: جلسه نقد و بررسی پوسترهای دفاع مقدس روز یک‌شنبه دوم مهر‌ماه ساعت 15 در نگارستان حوزه هنری کرمانشاه برگزار می‌شود.

انتهای پیام/


ادامه مطلب

[ شنبه 1 مهر 1396  ] [ 2:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

فرهنگ دفاع مقدس اگر خوب عرضه شود جوانان آن را در زندگی خود به کار می‌گیرند

مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان کرمان گفت: ما به عنوان کسانی که وظیفه ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در جامعه را داریم باید درجهت شناخت فرهنگ دفاع مقدس که برگرفته از فرهنگ عاشوراست، تلاش کنیم و قطعا اگر فرهنگ دفاع مقدس خوب عرضه شود جوانان ما آن را در زندگی خود به کار می‌گیرند.

کد خبر: ۲۵۸۶۷۳

تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۶ - ۱۳:۱۵ - 23September 2017

اگر فرهنگ دفاع مقدس خوب عرضه شود جوانان ما آن را در زندگی خود به کار می گیرندبه گزارش خبرنگار دفاع پرس از کرمان، همزمان با آغاز سال تحصیلی جدید و گرامیداشت هفته دفاع مقدس زنگ مقاومت و  پیروزی با حضور مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس کرمان در دبیرستان دخترانه «علامه دهخدا» نواخته شد.

«محمدمهدی ابوالحسنی» در این مراسم اظهار داشت: در 29 شهریور سال 1359 جنگ نابرابر و ناعادلانه‌ای علیه مردم این سرزمین و مرزهای این کشور آغاز شد که هدف آن شکست انقلاب اسلامی و جداکردن بخش‌هایی از خاک این سرزمین بود.

وی افزود: جنگ هشت ساله عراق علیه ایران با جنگ‌های معاصر که اتفاق افتاده بسیار متفاوت است. در جنگ هشت ساله، استکبار جهانی با یک وفاق همگانی که از یک کشور به نام عراق حمایت کردند که در راس آن فردی قدرت‌طلب به نام صدام بود.

سرهنگ ابوالحسنی اظهار داشت: تمام دنیا انتظار داشت کشوری که به تنهایی در مقابل این همه کشور ایستاده، مغلوب شود، ولی در واقع رزمندگان ایران اسلامی دفاع جانانه‌ای را به نمایش گذاشته و به همین علت این دفاع برای ما ارزشمند است.

وی پیرامون علت نامگذاری جنگ هشت ساله ایران و عراق به نام «دفاع مقدس» گفت: استفاده از واژه دفاع مقدس یعنی اینکه با همه وجود، ایمان و اعتقاد در برابر این هجمه سراسری و بین‌المللی به نوعی مقاومت کردیم و این اساس دفاع مقدس می‌باشد.

مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس کرمان ابراز داشت: گاهی برای برخی این سوال پیش می‌آید که آیا می‌شود آغاز جنگ تحمیلی را گرامی بداریم، که باید گفت مردم ما مقاومت کردند و جلوی اهداف دشمن گرفته  شد، این همان پیروزی است و قابل پاس‌داشت است.

ابوالحسنی با تاکید بر ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در بین جوانان گفت: شهید ححجی نمونه بارز جوان انقلابی و تشنه شهادت بود، این فرد در دوران پس از جنگ متولد شده اما افعال و کارهای این شهید شبیه فرماندهان جنگ در هشت سال دفاع مقدس است.

وی با اشاره به اینکه فرهنگ دفاع مقدس باید در جامعه گسترش پیدا کند، تصریح کرد: ما به عنوان کسانی که وظیفه ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در جامعه را داریم باید در جهت شناخت فرهنگ دفاع مقدس که برگرفته از فرهنگ عاشورا است تلاش کنیم و قطعا اگر فرهنگ دفاع مقدس خوب عرضه شود جوانان ما آن را در زندگی خود به کار می‌گیرند.

انتهای پیام/


ادامه مطلب

[ شنبه 1 مهر 1396  ] [ 2:07 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

آسمان پر غرور میهنم

«آسمان امن سرزمینم، تو که امنیتت را وامدار خون هزاران جوان غیرتمند و عزتمند ایران هستی، مبادا لحظه‌ای غمگین شوی. اگر امروز شیرودی و کشوری نیستند، ما هستیم.»

کد خبر: ۲۵۸۷۸۴

تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۶ - ۱۳:۱۵ - 23September 2017

گروه دفاعی امنیتی دفاع پرس- سرهنگ خلبان بهمن ایمانی در دل‌نوشته‌ای به مناسبت هفته دفاع مقدس چنین آورده است:

 

به نام خدای مهربان

آسمان پر غرور میهنم،

 

آسمان، خانه من

 

هر بار که در آغوش مهربان و امن تو، بال پرواز می‌گشایم، هر بار که غرش غرور آفرین پرنده آهنینم در گوش جانت طنین می‌افکند و سکوتت را برای لحظاتی بر هم می‌زند، هر بار که چون قطره‌ای در آبی بی‌کرانت محو می‌شوم و دل به دل دریایی‌ات می‌زنم، آرامشی از جنس تو وجودم را لبریز می‌کند.

 

در پهنه لاجوردی‌ات که غوطه‌ور می‌شوم در سایه امنیت تو، آزادی و آبادی کران تا کران سرزمینم را نظاره می‌کنم، ناخودآگاه روزها و شب‌های بی قراری‌ات رابه یاد می‌آورم، یادم می‌آید که چه صبورانه هشت سال ایستادی و انتظار روزهای پر غرور پیروزی را در دل زنده و جاوید نگه داشتی.

 

آسمان، تو بهتر از هرکس به یاد داری پایمردی مردانی را که با غرش رعدآسای پرنده‌هایشان دلت را گرم می‌کردند. می‌دانم که تو نیز مثل مردمان نجیب و صبور میهنم رفتنشان را تا محو شدن در افق دنبال می‌کردی و همچنان منتظر می‌ماندی تا صدای بازگشت غرور آفرینشان در دشت و کوه و آسمان طنین بیافکند. همراهشان بودی و از فراز جبهه‌ها هنرنمایی‌شان را می‌نگریستی. به غیرتشان آفرین می‌گفتی و به شجاعتشان غبطه می‌خوردی. بارها شاهد رفتن‌های بی بازگشت بودی و چه سخت و دشوار لحظه‌ای بود، وقتی با شمردن ابابیل‌های از نبرد برگشته، عروج ققنوسی دیگر را به نظاره می‌نشستی.

 

آسمان پر غرور میهنم 

 

دلت می‌گرفت، اما تو هم مثل مردمان نجیب و صبور سرزمینم استوار و محکم دندان غیرت و تعصب بر جگر خسته‌ات می‌فشردی تا مبادا سوگواری تو در غم از دست دادن یارانت، زانوی سربازان میهن را سست کند.

 

اشک‌ها و بغض‌هایت را فرو خوردی و باز هم خنده‌های گرم فیروزه‌ایت را بر مردانی که برای دفاع از حریمت و تامین امنیتت پا در میدان نبرد نهاده و پر به آسمان گشوده بودند، سخاوتمندانه ارزانی داشتی.

 

می‌دانم چقدر دلت تنگ شده برای حماسه‌های ماندگار آن روزهای پر التهاب. می‌دانم دلت تنگ شیرودی و کشوری است، می‌دانم دلت تنگ دوران و بابایی است، می‌دانم.

 

آسمان امن سرزمینم، تو که امنیتت را وامدار خون هزاران جوان غیرتمند و عزتمند ایران هستی، مبادا لحظه‌ای غمگین شوی. اگر امروز شیرودی و کشوری نیستند، ما هستیم. من و ما گرچه شیرودی نیستیم، گرچه کشوری و دوران و بابایی را ندیده‌ایم، اما آرمان‌هایمان رنگ و بوی همان رشادت و همان شهادت را دارد.

 

آسمان پر غرور میهنم 

 

ما تربیت شده همان مکتبیم و الگو گرفته از همان فرهنگ. ما مریدانی هستیم که جا پای مرادمان گذاشته‌ایم و آموخته‌ایم که سر ببازیم برای عزت و آزادی سرزمینمان. در رگ‌های ما نیز خون غیرت و تعصب مسلمان ایرانی می‌جوشد. یقین بدار اگر آن روز مدافعان حریمت بر هم زدن آرامش و امنیتت را تاب تحمل نداشتند و به دشمن نشان دادند که اینجا بیشه شیران است، من و ما نیز در موقع لزوم می‌افتیم و جان شیرینمان را پیشکش عزت و امنیت تو خواهیم کرد.

 

هنوز هم اینجا ایران اسلامی است و ما شیران این بیشه‌ایم. اگر ققنوس جان شیرودی‌ها و دوران‌ها در آتش عشق به دین و  میهن سوخت، نسل جدید ققنوس‌ها از خاکستر آن‌ها بال پرواز گشوده‌اند.

 

آسمان پر غرور و امن سرزمینم، همدم نجواهای عاشقانه من در اوج، درود بر تو که چه امن و آرام ایستاده‌ای.

قسم به خون ریخته بر خاک شهیدان و قسم به پیکرهای سوخته در آسمان، خلبانان سربلندت و قسم به عزت اسلام و قسم به آزادی ایران و قسم به ماه محرم، به حماسه و شهادت امامم که نماد پیروزی خون بر شمشیر است. می‌ایستیم تا ایران اسلامی بایستد و می‌افتیم تا عزت و آرمان‌هایمان بر خاک نیافتد.

 

انتهای پیام/ 221 


ادامه مطلب

[ شنبه 1 مهر 1396  ] [ 2:07 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

روایت معتادی که در جبهه متحول شد

سردار مرتضی ‌حاجی‌باقری خاطره جالبی درباره سیر تحول روحی و رفتاری یک معتاد در دوران دفاع مقدس را بیان کرد.

کد خبر: ۲۵۸۷۸۶

تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۶ - ۱۳:۱۹ - 23September 2017

به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، سردار مرتضی ‌حاجی‌باقری فرمانده تخریب لشکر ۴۱ ثارالله و از همرزمان سرلشکر حاج قاسم سلیمانی در رابطه با سیر تحول روحی و رفتاری یک معتاد در دوران دفاع مقدس می‌گوید: روایت‌های متعددی پیرامون دفاع مقدس وجود دارد که کم و بیش آنها را شنیده‌ایم؛ اما آنچه امروز بیان می‌کنم با روایت‌های دیگر از جبهه تفاوت دارد؛ چون این روایت نه بوی خون می‌دهد نه باروت. در این روایت صحبت از مبارزه با دشمن بعثی نیست؛ بلکه آنچه به میان می‌آید پیرامون مبارزه با دشمن درون و یعنی غلبه بر دشمن «نفس» است.

 

 روایت معتادی که در جبهه متحول شد

راوی، سردار مرتضی حاجی باقری رزمنده کلاه به سر در کنار حاج قاسم سلیمانی


اصل ماجرا از این قرار است که؛ یک روز به واحد موتوری لشکر ۴۱ رفتم و به مسئولش که آقای اسماعیل کاخ بود، گفتم: «یه راننده می‌خوام شجاع، نترس، نماز شب خون و خلاصه؛ عاشق شهادت! یعنی کپی بچّه‌های تخریب. داری؟»

اسماعیل کاخ گفت: «من اتفاقاً یه دونه راننده دارم که همه این ویژگی‌ها رو داره.» خیلی خوشحال شدم. گفتم: «زود بگو بیاد.» رفت از داخل چادر اسکان یک بلندگوی دستی آورد و صدا زد: «آقای فلانی به دفتر موتوری.»

داشتم لحظه شماری می‌کردم برای دیدن راننده‌ای که به قول آقااسماعیل تمام ویژگی‌های رزمندگان تخریب را داشت. خیلی طول نکشید. دیدم جوانی با موهای بلند و فر آمد، یک دستمال یزدی دور گردنش بسته و  یکی هم دور دستش. دکمه‌های یقه باز، آستین‌ها کوتاه. یک جفت دمپایی هم پایش بود. لخ لخ کنان آمد جلو و پیش اسماعیل کاخ رفت. من اعتنایی نکردم. چون منتظر راننده‌ای با آن ویژگی‌هایی که گفتم، بودم.

دیدم حاج اسماعیل در حال پچ پچ کردن با این جوان است. مرا نشان می‌دهد و آهسته در گوشش چیزهایی می‌گوید. یک لحظه شک کردم. نکند راننده‌ مورد نظرش همین باشد؟! اسماعیل صدایم کرد. گفتم: «بله.» گفت: «بفرما. این ‌هم راننده‌ای که می‌خواستی!»

من به یک‌ باره جا خوردم. خیال کردم شوخی می‌کند. چون به همه چیز می‌خورد الّا آن چیزهایی که من گفته بودم. اسماعیل را کشیدم کنار، یواشکی گفتم: «اسماعیل! شوخیت گرفته؟» گفت: «نه. این همونه که تو می‌خوای. تازه یه چیزی هم بالاتر. اصلاً نگران نباش. با خیال راحت برش‌ دار برو تا از دست ندادیش.» گفتم: «آخه سر و وضعش اینو نشون نمی‌ده.» ادامه داد: «اتفاقاً برای این که ریا نشه عمداً سر و تیپش رو این‌طوری کرده.» گفتم: «عجب!»

خیلی تحت تأثیر حرف اسماعیل قرار گرفتم. با خودم می‌گفتم: «این طور  که اسماعیل می‌گه، پس عجب نیروی باحالی گیرم اومده!»

یک خودرو لندکروز نو و تازه به ما داده بودند. سوئیچش را دادم به او و گفتم: «بفرما. روشنش کن بریم گردان تخریب.» نشست پشت فرمان. من هم کنار دستش نشستم. خلاصه رفتیم واحد تخریب. مانده بودم سر و تیپ این بنده‌ی خدا را برای بچّه‌های تخریب چگونه توجیه کنم. علاوه بر این که رفتارهایش هم کمی سؤال برانگیز بود. توکل بر خدا کردم و به حرف‌های اسماعیل هم اعتماد داشتم. تصمیم گرفتم حساسیتی نشان ندهم.

سه ماهی از این ماجرا گذشت. تا این که یک روز داشتیم با هم از کوشک به اهواز می‌رفتیم. در جاده خرمشهر بودیم که برگشت به من گفت: «برادر مرتضی!» جواب دادم: «بله.» پرسید: «اگر یه چیزی به شما بگم، از تخریب بیرونم نمی‌کنی؟» تعجب کردم. با این حال بدون مقدمه گفتم: «نه. برای چی بیرونت کنم؟» تأکید کرد:«مردونه؟» جواب دادم: «مردونه.» یک دفعه برگشت گفت: «برادر مرتضی، من بلد نیستم نماز بخونم!»

شوکه شدم. سه ماه از سابقه‌اش در تخریب می‌گذشت، تازه داشت می‌گفت که من بلد نیستم نماز بخونم. باورم نشد. گفتم: «شما که همیشه میای نمازخونه، صف نماز می‌ایستی!» توضیح داد: «میام. ولی این‌قدر خودمو مشغول می‌کنم تا آخرین صف برسه. هر کاری دیگران می‌کنن، منم می‌کنم. وقتی همه نماز می‌خونن، منم الکی لب‌هامو می‌جنبونم. هر وقت دولّا می‌شن، منم می‌شم. دستاشون رو می‌گیرین جلو صورتشون یه چیزایی می‌گن، منم می‌گیرم و لب تکون می‌دم، راستش هیچی بلد نیستم.»

متحیر ماندم. هم از خبری که می‌داد، هم از زرنگی‌اش. خیلی آدم زرنگ و باهوشی بود. رانندگی‌اش حرف نداشت. رد گم کنی‌اش از آن هم بهتر. من در این سه ماه متوجه نمازش نشده بودم.

برای همین یک پیش‌نماز داشتیم به‌نام عباس دهباشتی. بچه زابل بود. طلبه‌ای وارسته که بعدا شهید شد. گفتم: «آقای دهباشتی، بین خودمون باشه. این بنده خدا نماز بلد نیست. یادش بده. هیچ‌کس هم نفهمه.» گفت: «باشه.»
 

 روایت معتادی که در جبهه متحول شد

راوی خاطره سردار مرتضی‌حاجی باقری


شروع کرد. راننده هم حسابی دل داد به آموزش. ول‌ کن حاج آقا نبود. هر وقت کمترین فرصتی گیرش می‌آمد،  سراغ حاج آقا می‌رفت. بین مأموریت‌ها اگر ۱۰ دقیقه وقت خالی بود همان ۱۰ دقیقه را غنیمت می‌شمرد. قرآنش را برمی‌داشت و سروقت حاج آقا می‌رفت. یک روز حاج‌آقا دهباشتی آمد سراغم و گفت: «برادر مرتضی! این کیه فرستادی پیش من؟ پدر منو درآورد!» پرسیدم: «چرا؟ مگه چی شده؟»

توضیح داد: «دیر اومده، زود هم می‌خواد بره! مثلاً می‌گم تو قنوت یه دونه صلوات بفرست، همین برای شروع کافیه. میگه نه. شما یه چیزی می‌گین طولانیه. همون رو یادم بده. هم‌زمان می‌خواد نماز یاد بگیره، قرآن یاد بگیره، دعا یاد بگیره.» توصیه کردم: «حوصله کن. این باهوشه. زود یاد می‌گیره.»

خلاصه به هر سختی بود، حاج آقا نماز را یادش داد. تازه خیال من راحت شده بود که یک‌بار دیگر با همان حالت آمد سراغم و با همان حالت قبل گفت: «برادر مرتضی!» گفتم: «بله.» پرسید: «یه چیزی بگم از تخریب بیرونم نمی‌کنی؟»

بلند گفتم: «بسم الله الرحمن الرحیم. این دفعه چه چیزی را می‌خواهد اعتراف کند؟!» گفتم: ناراحت نمی‌شم. بفرما.» گفت: «راستش من سیگاری هم هستم!» با ناراحتی و تعجب تکرار کردم: «سیگاررر!» گفت: «شرمنده. من روزی دو پاکت سیگار می‌کشم.» گفتم: «بله؟ دو پاکت! چه‌جوری می‌کشی من اصلا نمی‌بینم؟»

اصلاً باورم نشد. چون نه دهانش بوی سیگار می‌داد، نه کسی تا حالا گزارشی داده بود، مجدد پرسیدم: «کِی؟ چه‌جوری؟ پس چرا بوی سیگار نمی‌دی؟» گفت: «شرمنده، می‌رم توی توالت می‌کشم. بعد آدامس می‌خورم تا بوش بره.»

بعد همان‌جا پاکت سیگارش را درآورد، داد به من و گفت: «بفرما! این خبرو به شما دادم که بگم این کارو هم از امروز کنار گذاشتم. وقتی تصمیم گرفتم به شما بگم که تصمیم خودم برای ترک سیگار قطعی شده.»

من پاکت سیگار را مچاله کردم و انداختم دور. فکر او بدجوری درگیرم کرده بود. برای خودش پدیده‌ای بود این راننده استثنایی. خصلت‌هایش و تصمیماتش. هر روز در حال رشد و شکوفایی بود.

تابستان بود و هوا گرم. روزها می‌رفتیم خرمشهر؛ آب‌تنی. این راننده به قدری در شنا حرفه‌ای بود که لباس‌هایش را در یک دستش می‌گرفت و با دست دیگرش شنا می‌کرد. لباس‌ها را بدون این‌که خیس شود بیرون از آب نگه می‌داشت. با سرعت می‌رفت آن‌ سمت کارون و بر می‌گشت، تعجب‌انگیز این بود که هیچ‌وقت زیرپوشش را درنمی‌آورد. همیشه موقع آب‌تنی یک زیرپوش قرمز به تن داشت.

یک روز پرسیدم: «مرد حسابی، چرا خودت رو اذیت‌ می‌کنی؟ خوب، زیرپوشت رو بکن. چرا با لباس آب‌تنی می‌کنی؟» وقتی خیلی گیر دادم، مرا کشید پشت یکی از دیوار خرابه‌های خرمشهر و باز هم شروع کرد: «برادر مرتضی! یه چیزی بگم...» گفتم: «خیلی خوب بابا. ناراحت نمی‌شم، اخراجت نمی‌کنم. بگو ببینم دیگه چه دسته گلی به آب ‌دادی؟»

گفت: «خیلی ببخشیدا. زیرپوش منو از کمر بالا بزن.» زیرپوش را زدم بالا، دیدم ای داد و بی‌داد! عکس تمام قد یک خانم در وضعی بد از بالا تا پایین کمر او خال‌کوبی شده است. یادآوری کرد: «هی به من می‌گی زیرپوشت رو در بیار، زیرپوشت رو در بیار. اگر بچه‌های تخریب این صحنه رو ببینن چه فکری می‌کنن؟ چی می‌گن؟ برای خود شما بد نمی‌شه که منو آوردی تخریب؟»

پرسیدم: «آخه این چه کاریه با خودت کردی؟» جواب داد: «دست رو دلم نذار برادر مرتضی. گذشته من خیلی سیاهه. من از گذشته‌ام فرار کردم، اومدم جبهه تا آدم بشم.»

یک روز برایم تعریف می‌کرد: «من ورزشکار بودم. بنا به دلیلی به شدت معتاد شدم. گاهی از شدت خُمار گوشه خیابان در حال چرت می‌زدم. در یکی از روزها که چُرت می‌زدم دیدم یک  شهید را تشییع می‌کنند و کلی آدم از بزرگ و کوچک با احترام بدرقه‌اش می‌کنند. همون موقع از خودم پرسیدم برای یک مُرده این همه آدم است اما من که زنده‌ام هیچکس حواسش به من نیست. تصمیم گرفتم از این فلاکت بیرون بیام و مثل اون باشم.»

برایم ثابت شده بود این راننده مردانه پای تصمیم‌هایی که می‌گیرد می‌ماند. ایام حضورش در منطقه می‌گذشت و راننده رشد بیشتری می‌کرد. یک روز آمد، گفت: «برادر مرتضی، من دیگه نمی‌خوام راننده باشم.» گفتم: «برای چی؟» گفت: «رانندگی کار مهمی نیست. می‌خوام رزمنده باشم، تخریب‌چی باشم! برم تو عملیات. کار مهم و باارزشی انجام بدم.» گفتم: «باشه. هر طور راحتی.» آموزش تخریب دید و تخریبچی شد.

عملیات رمضان فرا رسید. شب اوّل عملیات من و او در باز کردن معبر همتای هم شدیم. یک معبر من باز می‌کردم، به موازات من یک معبر هم او باز می‌کرد. چند وقت گذشت. تخریب هم اشباعش نکرد. یک روز گفت: «برادر مرتضی، می‌خوام برم اطلاعات.»

گفتم: «بفرما.» از گردان ما رفت. بعدها شنیدم شب‌ها می‌رفت در عمق خاک عراق و کارهای اطلاعات و شناسایی انجام می‌داد. مسئول تیم شناسایی یکی از همرزمانم شده بود. او همراه یکی از دوستانم شب‌ها برای آموزش و شناسایی می‌رفتند. یکی از این شب‌ها هوا ابری و خیلی تاریک بود. مأموریت می‌گیرد که «برود و از سنگر تانک عراقی‌ها گزارش بگیرد.»  می‌رود ولی بازنمی‌گردد. فردای همان شب از رادیو عراق صدایش را می‌شنوند که اعلام می‌کند: «من اسیر شدم.» بعدها از این راننده یک نامه به دستم رسید. نامه‌اش را هنوز نگه داشته‌ام. بالای نامه نوشته بود: «خدا عادل است.»

نوشته بود: «اگر من شهید می‌شدم و پیکرم را به کرمان می‌بردند، با گذشته‌ای که در آن‌جا داشتم، مردم به شهدا بدبین می‌شدند. خواست خدا بود که من اسیر شوم تا هم عقوبت گذشته را بدهم و آدم شوم، هم ذهن مردم از من پاک شود.»

بعد از هشت سال اسارت، وقتی به وطن بازگشت که حافظ قرآن شده بود. آمد سپاه، بعد رفت بیمارستان بقیةالله خالکوبی پشتش را هم محو کرد.

شاید برای برخی این سوال ایجاد شده باشد که روایت سرگذشت این رزمنده چه ضرورتی داشته است؟ باید توضیح بدهم. در جبهه افراد مختلفی آمد و رفت داشتند. تنها یکی از رزمندگان این راننده بود. او در ابتدا با دیدن آن مراسم تشییع پیکر شهید به خود آمده بود و برای اینکه در تصمیمش ثبات قدم داشت با حضور در جبهه و اسارتگاه دشمن حافظ قرآن شد.

در منطقه نبرد و جبهه اگرچه در ظاهر شرایط بحرانی و خطرناک جنگ حاکم بود اما روح جبهه سرشار از معنویت و ارزش‌های اخلاقی و انسانی بود. معنویتی که توانسته بود بستر تحول یک انسان با چنین شرایطی را فراهم کند.

 

منبع: ایسنا


ادامه مطلب

[ شنبه 1 مهر 1396  ] [ 2:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

افتتاح نمایشگاه عکس دفاع مقدس در زنجان

نمایشگاه عکس دفاع مقدس روز شنبه یکم مهرماه در زنجان افتتاح شد.

کد خبر: ۲۵۸۷۹۳

تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۶ - ۱۳:۵۸ - 23September 2017

افتتاح نمایشگاه عکس دفاع مقدس در زنجانبه گزارش دفاع پرس از زنجان، روز شنبه در دومین روز از هفته دفاع مقدس نمایشگاه عکس دفاع مقدس در زنجان افتتاح شد.

این نمایشگاه که به همت شرکت توزیع نیروی برق و مشارکت اداره کل حفظ آثار دفاع مقدس استان برپا شده از امروز تا 6 مهرماه برای بازدید عموم علاقه‌مندان آزاد است.

همچنین این نمایشگاه با حضور سرهنگ مهدیخانی مدیرکل حفظ آثار دفاع مقدس استان، سرهنگ طهماسبی فرمانده سپاه ناحیه زنجان، علی علیزاده مدیرعامل شرکت برق استان در خیابان سعدی شمالی جنب شرکت توزیع نیروی برق زنجان افتتاح شد.

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب

[ شنبه 1 مهر 1396  ] [ 2:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 14 ] [ 15 ] [ 16 ] [ 17 ] [ 18 ] [ 19 ] [ 20 ] [ 21 ] [ 22 ] [ 23 ]