دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

وقتی شهید خرازی را به مقر راه ندادند
جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل می‌ شد؛ دستور رسید، هیچ کس بدون کارت شناسایی وارد نشود. من به اتفاق یکی از بچه‌ هایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را به عهده گرفتیم.  همواره رعایت سلسله مراتب نظامی به ویژه در برگزاری جلسات عملیاتی بسیار با اهمیت است و باید با تدابیر ویژه از ورود نیروهای غیر مسئول به جلسات جلوگیری کرد تا اسرار نظامی حفظ شود.
شهید حسین خرازی
 جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل می شد. دستور رسید. هیچ کس بدون کارت شناسایی وارد نشود. من به اتفاق یکی از بچه‌ هایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را به عهده گرفتیم.

کنترل کارت ها به عهده من بود. فرماندهان یکی یکی با نشان دادن کارت شناسایی وارد محوطه می شدند و از آنجا به محلی که جلسه برگزار می شد، می رفتند.

نگاهم به در بود. یک ماشین جیپ جلوی در نگهبانی توقف کرد. قصد ورود به محوطه را داشت.

جلو رفتم و گفتم: “لطفا کارت شناسایی.”

گفت: “ندارم.”

گفتم:”ندارید؟”

گفت:” نه ندارم.”

گفتم:” پس باعرض معذرت اجازه ورود به جلسه رو هم ندارین!”

دستش را روی شانه راننده زد و گفت: “حرکت کن:

جلویش ایستادم و گفتم:” کجا؟”

گفت:”تو محوطه”

گفتم: “نمی شه”

گفت: “بهت میگم برو کنار.”

گفتم:”نه آقا نمیشه.”

گفت:”چی چی رو نمیشه، دیرم شد.”

محکم واستوار جلویش ایستادم و به دوستم گفتم:

“آماده باش هر وقت گفتم، شلیک کن.”

دوستم اسلحه رابه طرف ماشین گرفت و با لهجه زیبای یزدی دو سه بار گفت: “رضایی بزنم یا می زنی؟ رضایی بزنم یا می زنی؟”

وقتی راننده جدیت مان را دید گفت: “حاجی، این آقای بسیجی، شوخی سرش نمی شه!”

دست برد. داخل جیبش و کارتش را بیرون آورد و گفت: “بفرمایید این هم کارت شناسایی!”

مشخصات کارت را با دقت خواندم:

نوشته بود:

“حاج حسین خرازی.

گفتم:”ب ب ببخشید آقا من فقط به وظیفه ام عمل کردم.”

حاجی خندید وگفت :” آفرین بر شما رزمندگان، وظیفه شناس”

بعد از آن هر وقت مرا می دید. می خندید و گفت: “رضایی بزنم یا می زنی؟“

 راوی:بهرام رضایی
 

نگارنده : admin در 1391/12/05 09:18:11.
 

ادامه مطلب

[ شنبه 25 اردیبهشت 1395  ] [ 12:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

يادي از شهید حجت‌الاسلام «محمدتقی قویدل»
عهدی که در آخرین نماز جماعت بسته شد 
 
 شهید حجت‌الاسلام «محمدتقی قویدل» به سال 1339 در شهر تبریز به دنیا آمد؛ در سال 1352 برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه تبریز رفت؛ او قبل از انقلاب اسلامی با تکثیر و پخش اعلامیه‌های حضرت امام (ره) مردم را آگاه می‌کرد و با تشکیل کلاس‌های درس اخلاق برای طلاب به تربیت آنها مشغول بود؛ شهید قویدل در تاریخ 20 شهریور 1357 توسط ساواک دستگیر شد، سه روز در اسارت آنها بود و چون هیچ مدرکی نتوانستند پیدا کنند او را آزاد کردند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی تلاش‌های زیادی در افشای حزب وابسته «خلق مسلمانان» کرد؛ در سال 1358 به قم رفت تا از محضر اساتید برجسته فیض و بهره لازم را ببرد؛ او در سال 1359 ازدواج کرد؛ با شروع جنگ تحمیلی هر چند تازه ازدواج کرده بود اما در ابتدای جنگ، وارد میدان رزم شد.
در بخشی از دست‌نوشته‌های شهید قویدل آمده است: «در قم مشغول تحصیل دروس حوزوی بودم؛ جنگ شروع شد به سوی جبهه حرکت کردم و در منطقه عملیاتی مهران، نزدیکی حمیدیه مستقر شدم؛ در آن روزها به غیر از دو خمپاره‌انداز 120 چیزی نداشتیم؛ با آن تجهیزات در مقابل یک تیپ ارتش عراق ایستادگی می‌کردیم؛ در یکی از شب‌ها با 30 نفر از رزمندگان به نیروهای عراقی شبیخون زدیم؛ ساعت 10 شب از مقرمان حرکت کردیم و یک ساعت بعد در منطقه حمیدیه مستقر شدیم؛ ابتدا به سمت راست نیروهای عراق حمله کردیم؛ آنها خیال کردند که نیروهای سمت چپ‌شان شکست خورده‌اند؛ بنابراین به خیال اینکه ما در آنجا هستیم به نیروهای سمت چپ حمله کردند و جالب اینکه نیروهای سمت چپ نیز همین فکر را کردند. در چنین حالتی که نیروهای عراقی باهم درگیر شده بودند ما از صحنه خارج شدیم».
یکی از همرزمان شهید قویدل می‌گوید: روز 22 مرداد 62 اندیمشک مورد حمله قرار گرفت، دو فروند موشک نه متری به شهر اصابت کرد و جمعی از مردم شهر به شهادت رسیدند؛ حاج آقا قویدل هم از ناحیه گوش مجروح شد و او را برای مداوا به عقب بردند؛ در حالی که دست‌هایش را به گوش‌های زخمی‌اش گرفته بود، برای روحیه دادن به مردم، بانگ اذان و تکبیر سر داد.
این شهید روحانی 22 بار به جبهه اعزام شد و بیش از 36 ماه از عمر خود را در جبهه‌ها گذراند، 2 بار هم به سختی مجروح شد.
یکی از همسنگران شهید قویدل روایت می‌کند: طلبه‌ای خود ساخته و پاک بود؛ به همه عشق می‌ورزید و دیگران هم او را دوست داشتند؛ اهل تبریز بود و ساکن قم، در عملیات «والفجر 8» به گردان عمار از لشکر 7 ولی عصر(عج) آمده بود؛
در نمازخانه گردان جای سوزن انداختن نبود، آخرین نماز جماعت در منطقه عملیاتی و قبل از عملیات اقامه شد، حاجی بعد از نماز مغرب بلند شد و گفت: «برادران! من در هر عملیاتی که شرکت کرده‌ام، در آخرین نماز جماعت قبل از عملیات بین تمام نیروهای آن گردان عقد اُخُوت خوانده‌ام تا اگر هر کدام از ما شهید شد، دست دیگری را هم بگیرد؛ برادر خود را فراموش نکند و در قیامت به رسم برادری یاری‌اش کند. حالا هم از شما می‌خواهم که دست در دست یکدیگر بگذارید و صیغه اخوت را که می‌خوانم، شما هم زیر لب زمزمه کنید».
بچه‌ها دست در دست یکدیگر گذاشتند و همان گونه که در صفوف نماز جماعت نشسته بودند، صیغه‌ای عربی را که حاج آقا می‌خواند، زیر لب زمزمه کردند. کم‌کم اشک از دیده‌ها سرازیر شد و گونه‌ها را خیس کرد، زمزمه‌ها با اشک بود و اشک‌ها با شوق، پس از آن بلند شدیم و نماز عشا را خواندیم.
عملیات «والفجر 8» آغاز شد و حاج آقا قویدل از نخستین شهدای این عملیات بود، تا یک هفته از او بی‌اطلاع بودند، بعد از یک هفته پیکرش پیدا شد و در گلزار شهدای تبریز آرام گرفت.
 

نگارنده : admin در 1391/12/06 11:58:19.

ادامه مطلب

[ شنبه 25 اردیبهشت 1395  ] [ 12:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 زنان سمنانی نیز همچون دیگر زنان کشور در طول این سال‌ها رشادت‌های بسیاری داشتند و با تقدیم 13 شهیده، دین خود را به انقلاب، اسلام و کشورمان ادا کرده‌اند. 


ادامه مطلب

[ شنبه 25 اردیبهشت 1395  ] [ 12:02 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

زندگی جهادگری که بعد از ولادت، دور حرم امام‌رضا(ع) طواف کرد ... 
دنیا که آمد دور حرم اما رضا علیه السلام طوافش دادند. از این طواف تا به آن، راهی بود پر از زندگی، دانستن، رنج، جهاد جهاد جهاد ...
اگر می گفتی مهندس محمد تقی رضوی، شاید خیلی ها نمی دانستند چه کسی را می گویی، اما آتقی را همه می شناختند؛ همه بچه های جنگ...توی عملیات ها پشتشان به او گرم بود.


ادامه مطلب

[ شنبه 25 اردیبهشت 1395  ] [ 12:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 فتح‌الله همتی پیرامون خاطرات خود از سال‌های دفاع مقدس می‌گوید: با حمله عراق به همراه یکی ـ دو نفر از بچه‌های کارگاه خودمان را به اهواز رساندیم، در خط و پشت خط نیز بر سر زبان‌ها افتاد و معروف شدم به «دایی همتی جبهه‌ها». 


ادامه مطلب

[ شنبه 25 اردیبهشت 1395  ] [ 12:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

شهید اقبالی در حالی که یک نیروی ستادی بود و می‌توانست دیگر حتی یک ساعت هم در کابین جنگنده ننشیند، با شروع جنگ و حمله عراق به ۱۵ پایگاه نیروی هوایی، بلافاصله خودش را به پایگاه تبریز رساند. 


ادامه مطلب

[ شنبه 25 اردیبهشت 1395  ] [ 12:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 
خاطره‌ای از پروین شریعتی
راننده، جاده و مسیر را نمی‌شناخت و در حوالی شهر آبادان به جای اینکه به طرف شهر برود و بدون اینکه خودش و ما بدانیم به طرف سنگر عراقی‌ها حرکت کرد. 
جملات بالا بخشی از خاطرات پروین شریعتی از بانوان ایثارگر دوران دفاع مقدس و مربوط به سال 1360 است. در ادامه خاطره می‌خوانیم: همراه خواهر فروغی برای راه‌اندازی بسیج خواهران به طرف آبادان حرکت کردیم. یک جاده فرعی از ماهشهر به آبادان کشیده بودند. این جاده به علت قیرپاشی جدید خیلی لغزندگی داشت. ماشین لیز خورد و از جاده منحرف شدیم. هر کدام از ما زخم سطحی برداشتیم اما چون نزدیک آبادان بودیم به راننده گفتیم: برویم ماموریت‌مان را انجام دهیم.

راننده، جاده و مسیر را نمی‌شناخت و در حوالی شهر آبادان به جای اینکه به طرف شهر برود و بدون اینکه خودش و ما بدانیم به طرف سنگر عراقی‌ها حرکت کرد.

عراقی‌ها در چند کیلومتری شهر آبادان بودند. ما هرچه جلوتر می‌رفتیم می‌دیدم از شهر خبری نیست. چند کیلومتر که رفتیم یک دفعه یک نفر از پشت خاکریز بیرون پرید و به سرعت به وسط جاده آمد.

او یکی از دیده‌بان‌های خودی بود که جلوی ماشین را گرفت و پرسید کجا می‌روید؟ گفتیم آبادان. آن برادر بسیجی گفت: 500 متری شما سنگر عراقی‌هاست و دارید به سمت عراقی‌ها می‌روید. سپس گفت: خدا به شما رحم کرد و الا به چنگ عراقی‌ها افتاده بودید. بعد راه را به ما نشان داد تا از بیراهه به آبادان برگردیم.

نگارنده : admin در 1391/12/16 11:50:09.

 


ادامه مطلب

[ شنبه 25 اردیبهشت 1395  ] [ 12:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 طبق دستور رئیس جمهور به اولین پنج افسری که وارد قسمت شمالی مجنون شوند یک دستگاه ماشین و یک کلت و هزار دینار داده می‌شود و به اولین بیست سربازی که وارد قسمت شمالی جزیره وچاه‌های نفت مجنون می‌شوند جایزه داده می‌شود. 


ادامه مطلب

[ شنبه 25 اردیبهشت 1395  ] [ 11:59 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 رضا نادری ، در آخرین روز جنگ تنها 20 سال داشت و در همان روز نیز بال در بال ملائک گشود. یادداشت هایی از او به جا مانده است که به جرات می توان آن ها را بی نظیر دانست. در نوشته های رضا نادری ، تحلیل های ناب و منحصربفردی از علت ناکامی های پایان جنگ و قبول قطعنامه 598 و موانع ادامه دفاع مقدس آمده است که در میان آثار به جا مانده از شهدا ، نمونه ی مشابه ندارد. 
 یادداشت زیر درست 9 روز پیش از شهادت رضا و پس از شنیدن خبر پذیرش قطعنامه 598 نوشته شده است. در این نوشته ، رضا نادری ، سینه ی سوخته ی خود را از خبر پذیرش قطعنامه به روی کاغذ می آورد و یکی از مهم ترین اسناد بی واسطه ی جنگی را که خالق آن ، خود در زمره ی شهدای همان جنگ است پدید می آورد. خواندن این یادداشت را اکیدا توصیه می کنیم. از تمام کسانی که نام و نشان و اطلاعات بیشتری از این شهید دارند خواهشمندیم که مشرق را بی خبر نگذارند:

یاران و بسیجیان تجدید وضو کنید
بسمه تعالی
باید نگذاریم که تلاش فرزندان انقلابمان در جبهه ها از بین برود. اینجانب جان ناقابل خود را به رزمندگان صحنه های نبرد تقدیم می کنم.
امام خمینی

دوره ی سرد شوخی با جنگ به سرآمد.دوره ی ساده اندیشی ها، سست عنصری ها و تردیدها.دوره جنگیدن تنها با یک دست و با دست دیگر نوازش عوامل فرساینده جنگ به سر آمد.
هیزم بیاورید که تنور جنگ تمام عیار برافروخته گشته.
از این پس بی تعارف و بی مسامحه می جنگیم.نیروهای پاکباز و بی توقع امام تا این جا را در غربتی بی صدا و محروم از حق انقلابی خود بسر کردند.دیگر نمی توانیم هم بجنگیم و هم نجنگیم.
اگر جنگ است پس این واقعیت های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ضد جنگ چیست؟
ما می گوئیم جنگ است و این جنگ سرنوشت انقلاب و ایدئولوژی ما را رقم خواهد زد.
ای بچه های عشقباز انقلاب، پاک بمانید که داغ [سقوط ]فاو و شلمچه جز سرانگشت تنبیه آسمانی چیز دیگری نبود.تاوان برخورد کودکانه ما با جنگ و وقت گذرانی های ساده لوحانه ما بود که علیرغم خونی که می ریخت از ما سر می زد.
یاران و بسیجیان تجدید وضو کنید، زخم هایتان را مردانه ببندید.مسلسل ها را بر دوش گیرید که وقت برای استراحت نیست.امروز تکلیف فرزندان ابراهیم است که گام در کام آتش نهند.
پس یک انقلاب بی عزت تحقیر شده و بی خاصیت،انقلابی گنگ و بی تفاوت که ایدئولوژی خود را از یاد برده نمی خواهیم، ما بدنبال عافیت نیستیم.
به خون مصطفی(ص) قسم که یک تن از این بچه های بسیجی در این شب عاشورایی از خیمه بیعت با امام خود بیرون نخواهند رفت. به هر تنوری که ای مرد خدا، تو نشانمان دهی بی چون و چرا، بی توقع، با سر و پای برهنه داخل می شویم.
در این شامگاه سرخ تاریخ به ما راه بازگشت به مدینه را نشان مده. از ما رفع بیعت مکن.
تو بگو گودال قتلگاه کدام سو است ما با تو بحث نخواهیم کرد.سوگند به آیه های جهاد که هزاران برادر به خون غلتیده مان از چمران و کاوه و باقری و زین الدین و باکری و خرازی و حاج همت که در وقت دست و پازدن در خون خویش تلاوت می کردند، این بچه های نماز شب خوان بی نام و نشان که محورهای عملیاتی جنوب و غرب را از کوچه پس کوچه های شهر خود بهتر می شناسند بار این رسالت بزرگ را بر زمین نگذارده و تا به آخر بردوش خواهند کشید.
جبهه وطن اول ماست و ما جز در صفای فضای عطرآگین عملیات، براحتی نفس نمی کشیم.
آقای ما امشب چراغ این خیمه را تو خاموش مکن و بدان در آن دم که بخواست خدا شرف شهادت برای ما رقم زده شد، در وقت پرپر زدن، از تو ای امام مجاهد، جز یک چیز نخواهیم پرسید، از ما راضی هستی؟ همین و بس.
ای کسانی که به نفع جنگ شعار می دهید و عملا در جنگ بی طرفید، دیگر تمام شد، تکلیف خود را با ما روشن کنید.اگر با مائید پس بیائید در میان توده های آتش به امام لبیک گوئید، اگر با ما نیستید پس چرا شعار جنگ جنگ تا پیروزی  را سر می دهید؟و اگر با ما هستید چرا در پشت جبهه خط شکنان را آزار می دهید و جهاد و تقوا را ملاک نمی دانید و اگر با ما نیستید پس چرا شانه زیر تابوت شهیدانمان می گذارید و خود را با بسیجیان یار می دانید؟دوره بازی بس است.آری قصه جدی است، ترکشهای بدنت را، دفعات جبهه رفتنت را خواهند شمرد که بهشت را به بها می دهند و نه به بهانه.
در راه مکتب اهل بیت تا هرجا که خمینی بگوید باید به پیش تاخت. ما برای فاو و شلمچه نجنگیدیم. ما برای نگاه پرتوقع پیغمبری(ص)،برای آرمان های علی(ع) و برای دردهای بی صدای زهرا جنگیدیم.
ای شکست تو کوچکتر از آن هستی که ما را توبه دهی و ای پیروزی تو فقیر تر از آنی که به ما انگیزه دهی.ای زندگی تو بی چیز تر از آن هستی که ما را محافظه کار بارآوری
وای مرگ ای آشنای دیرینه کجایی؟
سرخ روی باش تا چنان در آغوشت کشم که صدای شکستن استخوان هایت را خود بشنوی.
27/4/1367

رضا نادری ، در پنجم مرداد ماه سال 1367 ، در عملیات مرصاد ، استخوان های مرگ را شکست.

روحمان با یادش شاد


مشرق

 


ادامه مطلب

[ شنبه 25 اردیبهشت 1395  ] [ 11:59 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 
شهیدی که دیدنی‌ترین صحنه عمر جنگی «حاج قاسم» را رقم زد
«چهره او را که پس از شهادت دیدم، نصف صورتش را خون پوشانده بود و نصف صورتش مثل مهتاب می‌درخشید و حقیقتاً‌ آرامش خاصی در چهره او پیدا بود»  
«...جایگزین یکی از فرمانده واحدها شده بودم. نیروها بی نظمی می کردند و خواستم قاطعیتم را به آنها نشان دهم.
دستور دادم در نقطه بادگیری برایم چادر بزنند با امکانات کامل.
داشتم حکومت می کردم که یک روز احمد سلیمانی جانشین ستاد لشکر وارد چادر من شد.
گفت: آقا بد که نمی گذره!
گفتم: ای برادر مسئولیت سنگینه!
با ناراحتی گفت: خجالت نمی کشی برای خودت کاخ سبز معاویه درست کردی؟ تا عصر که بر می گردم خبری از این اوضاع نباشد.
با خودم گفتم به راستی که فرماندهی بسیجیان برازنده این چنین آدم هایی است...»


آنچه خواندید روایتی بود از یکی از فرمانده واحدهای لشکر 41 ثارالله استان کرمان در ایام دفاع مقدس درباره سردار شهید احمد سلیمانی؛ شهیدی که اگرچه در کشور مهجور و ناشناخته است اما مردم کرمان او را بخوبی می‌شناسند.
 
 
سردار شهید حاج احمد سلیمانی

او در سال 1336در شهر بافت (روستای قنات ملک) متولد شد و در دروان خدمتی خود سمتهای مختلفی ازجمله معاون اطلاعات وعملیات و جانشین ستاد لشکر 41 ثارالله درعملیاتهای مختلف را برعهده داشت.
حاج احمد سرانجام در مهر ماه 1363 در ارتفاعات میمک ساعت 10 صبح به همراه جمع دیگری از یارانش ابدی شد و این شهادت، دیدنی ترین صحنه عمر فرمانده‌اش حاج قاسم سلیمانی را در طول دفاع مقدس رقم زد.
 
 
در بخشی از وصیتنامه حاج احمد آمده است:
«...این دنیا سرابی است که ما درآن چند روزی بیش نیستیم. این دنیا پراز رنگ ها و نیرنگها و دلبستگی های پوچ می باشد که مانند ماری خوش خط و خال انسان را به خود مشغول میکند و ما دو راه بیشتر نداریم یا ماندن و غوطه ور بودن دراین منجلاب دو روزه و یا دل کندن و جهش کردن و روح را پروازدادن به ملکوت اعلی  و کمک خواستن از معبود که ما را از این غربت و تنهایی نجات دهد...»

***
آنچه در زیر می خوانید، حاج احمد سلیمانی است به روایت سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده این روزهای نیروی قدس سپاه و فرمانده لشکر دشمن شکن 41 ثارالله در سالهای دفاع مقدس:
 
 
سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکر 41 ثارالله در ایام دفاع مقدس
 
«...دست تقدیر این بود که من که از دوران کودکی با احمد بودم، در زمان شهادتش هم بالای سرش حاضر شوم و اگر بخواهم کلمه‌ای را اختصاصاً و حقیقتاً‌ به عنوان مشخصه این شهید ذکر کنم، باید بگویم «انسان پاک» لایق این شهید بزرگوار است.
در واقع کسانی می‌توانند این مفهوم را داشته‌ باشند که بعد از معصوم، به درجه‌ای از صالح بودن برسند.
احمد علاقه ویژه ای به جلسات مرحوم آیت الله حقیقی داشت و در همان جلساتی که در مسجد کرمان برگزار می‌شد، به انقلاب اتصال پیدا کرد و حقیقتاً از همان دوران روح حاکم بر احمد روح شهادت بود که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی این حس شدیدتر شد و او را یک انقلابی درجه یک کرد.
شهید سلیمانی از موثرترین فرماندهان لشکر ثارالله بود. در عملیات طریق القدس در کانالی که کنده بودیم، شهید سلیمانی هم حضور داشت؛ وقتی من در نیمه شب به آن کانال رفتم او را دیدم و وقتی او مرا دید، بلافاصله پشت بوته‌ها پنهان شد و بعداً من متوجه شدم که او بخاطر اینکه مبادا من او را از آنجا برگردانم، پشت بوته رفته بود.
 
 
حاج قاسم از حاج احمد می گوید


او در طول جانشینی فرماندهی لشکر ثارالله هیچ گاه خود را در جایگاه فرمانده نشان نداد و هیچ کس احساس نکرد که او مسئولیتی در جبهه دارد. با همه فرمانده ها ارتباط داشت و حتی برای اینکه بتواند در عملیات‌ها به جبهه و صحنه جنگ نزدیک باشد، یک موتور سیکلت داشت که پیوسته خود را به آتش‌ها می‌رساند.
وقتی که در شب شهادتش مشغول خواندن دعای کمیل بود، حال عجیبی داشت از اول تا آخر دعا سر به سجده بود و انگار الهام شده بود که قرار است فردا 10 صبح به شهادت برسد.
چهره او را که پس از شهادت دیدم، نصف صورتش را خون پوشانده بود و نصف صورتش مثل مهتاب می‌درخشید و حقیقتاً‌ آرامش خاصی در چهره او پیدا بود که باعث شد دیدن این صحنه جزو دیدنی‌ترین صحنه عمرم در دوران دفاع مقدس باشد...»

مشرق

نگارنده : admin در 1391/12/15 09:03:49.

 


ادامه مطلب

[ شنبه 25 اردیبهشت 1395  ] [ 11:59 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 50 ] [ 51 ] [ 52 ] [ 53 ] [ 54 ] [ 55 ] [ 56 ] [ 57 ] [ 58 ] [ 59 ] [ > ]