تمام شب ها انجا

میان سینه ی پراز دردم...

 کسی از نومیدی و ترس نفس نفس میزد

 کسی که تو را میخواست


 نوازشت را گرمای تنت را بوسه ایه داغت را

 اما دو دست سیاه تو راپس زد

بعد تو تمام شب هایم انجا نشستم

 زشاخه های درختان سبز

 سیاهی و غم فرومیرخت

از چشمان من همچون جویباری روان اشک و خون

 میریخت....



تاريخ : شنبه 3 خرداد 1393  | 1:52 PM | نويسنده : Sadegh Alone | نظرات 0
.: Weblog Themes By BlackSkin :.