تاريخ : چهارشنبه 27 آذر 1392  | 10:48 PM | نویسنده :

عشق را می توان دید 

آیا تا به حال به این فکر کرده ای که چگونه مکی توان عشق را دید .

چشم ها را که ببندی صحرایی سوزان را تصور کن .آنقدر ادامه بده تا بتوانی به اولین اتوبان  گرمازده که عازم سفری به سمت غرب است .جاده ی دلتنگی هایت اینجاست تو را می خواند تو را به عشق می رساند به او اعتماد کن سرت را به  ترس  از جاده سرگرم نکن  بیا تا...

به سرمنزل خورشید رسی چرخ زنان ....

زیر آن گاج بلند ...

تا جایی که خورشید به زمین بچسبد 

سرت را بالا بگیر این جا نجف است تو در مقابل عشق زانو زده ای ....

خجالت نکش این جا خانه ی پدر ی توست



نظرات 3